X
تبلیغات
ناخدا با خدا

ناخدا با خدا

خداوند نور آسمانها و زمین است




دلایل قرآني، علمي و فلسفي بر وجود مقدس امام زمان(عج)




حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی در پایگاه اطلاع رسانی خود در آستانه فرارسیدن میلاد حضرت بقیة‌الله الاعظم به چهار پرسش مهدوی زیر پاسخ گفتند.  1. چگونه می‏توان امام زمان‏(عج) را شناخت؟/ 2. دلیل قرآنی وجود حضرت حُجّت (عج) چیست؟ / 3. حیات حضرت ولی عصر(علیه‌السلام) از نظر علمی چگونه توجیه می‏شود؟ / 4. مسئله وجود مقدس امام زمان‏(عج) از نظر فلسفی چگونه توجیه می‏شود؟ آیا دلیل فلسفی بر اثبات وجود آن حضرت وجود دارد؟

متن سئوالات و پاسخ ایشان به شرح ذیل است:

1. چگونه می‏توان امام زمان‏(عج) را شناخت؟

شناخت بر دو قسم است: «شناخت تاریخی» و «شناخت واقعی» که از قسم نخست مهم‏تر است. مسئله مهم این است که ما آن حضرت را به حقیقت بشناسیم و ایشان نیز ما را ببیند؛ نه اینکه ما حضرت را ببینیم.

در زمان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم (که مقامش از همه امامان بالاتر است) عده زیادی آن وجود مبارک را می‏دیدند، اما خدای سبحان درباره آنها فرمود: ﴿و تراهم ینظُرُون اِلیک و هُم لایُبصرون﴾[5]؛ آنها را می‏بینی که به تو می‏نگرند؛ ولی تو را نمی‏بینند. اهل نظر هستند، اما اهل بصیرت نیستند. هنر این است که به گونه‏ای باشیم که وجود مبارک امام زمان(علیه‌السلام) ما را ببینند.

در قرآن کریم آمده است: خدا که بر همه چیز بصیر است، در روز قیامت به عده‏ای نگاه نمی‏کند: ﴿ولایُکلّمهم اللّه و لاینظرُ اِلیهم یومَ القیامةِ و لایزکّیهم﴾[6] و نگاه تشریفی خود را نسبت به عده‏ای اعمال نمی‏کند.

اگر ما در مسیر صحیح حرکت کنیم، آن حضرت ما را می‏بیند.

2. دلیل قرآنی وجود حضرت حُجّت (عج) چیست؟

مرحوم کلینی (رضوان اللّه علیه) در کتاب شریف کافی[4] طی بابی از ائمه(علیهم‌السلام) نقل کرده است که به سوره قدر احتجاج کنید، زیرا در سوره قدر آمده است، هر سال لیلة القدری دارد و فرشتگان در شب قدر، هر سال با همراهی روح (جبرئیل سلام اللّه علیه)، همه احکام و امور را به زمین نازل می‏کنند.

وقتی فرشتگان احکام و امور را به زمین می‏آورند، باید آن را به کسی بسپارند، چون افراد عادی نمی‏توانند میزبان فرشتگان باشند و احکام صادره را تحویل بگیرند، پس تنها کسی که در روی زمین مهمان‏دار فرشتگان و تحویل گیرنده این امور و مقدّرات است، وجود مبارک ولی عصر(علیه‌السلام) است، بنابراین با توجه به روایاتی که مرحوم کلینی نقل کرد، از نظر قرآن، در شب قدر که همه فرشتگان به همراهی جبرئیل(سلام اللّه علیه) یا روح، مقدّرات امور را نازل می‏کنند، باید آن را به کسی بسپارند و به او گزارش بدهند؛ گیرنده این امور وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) است.

3. حیات حضرت ولی عصر(علیه‌السلام) از نظر علمی چگونه توجیه می‏شود؟

حیات طولانی امام زمان(علیه‌السلام) بر خلاف عادت است، نه بر خلاف علّیّت؛ یعنی به طور عادی کسی نمی‏تواند، هزار یا ده هزار سال زندگی کند؛ اما به صورت غیر عادی (خرق عادت) این کار ممکن است.

دوم. اگر بدانیم انسان چیست و چه کسی بدن او را اداره می‏کند، اصلاً این پرسش برای ما مطرح نمی‏شود؛ برای مثال برای عرفا و حکمای بزرگ، اصلاً چنین پرسشهایی مطرح نمی‏شود.

بنده زمانی به دندانپزشک محترمی مراجعه کردم. او می‏گفت دندانهای بعضی صد سال سالم می‏ماند و نمی‏پوسد؛ ولی اگر فولاد صد سال شب و روز کار کند، فرسوده می‏شود. چون اگر فولاد و آهن فرسوده شود، دیگر چیزی جایگزین آن نمی‏شود؛ امّا دندان انسان هر روز عوض می‏شود و هر روز سلولهای جدیدی جای سلولهای مرده و قدیمی را می‏گیرد.

با این توضیح، همه ذرات بدن در حرکت و تعویض است و روح آدمی همه حرکات این ذرات را تحت کنترل دارد. حال اگر روح انسان کاملی، بر خلاف عادت (نظم عادی)، بهترین سلولها را جایگزین کند و دقیق‏ ترین کنترلها را روی قسمتهای مختلف بدن داشته باشد، یک انسان کامل می‏تواند، میلیونها سال زنده بماند (این مطلبی است که در علم پزشکی امروز به اثبات رسیده است).

مُلای رومی طی مثالی می‏گوید: اگر شما روز یا شبی در کنار نهر روانی که آب آن به آرامی در حرکت است، بنشینید و تصویر خورشید یا ماه را در آن ببینید، متوجه می‏شوید که صدها عکس می‏آید و می‏رود و شما همچنان خیال می‏کنید که ساعتها با عکس نخست روبه‏رو بوده‏اید، در حالی که آینه‏ها و عکسهای متعدد، هر لحظه می‏آمدند و می‏رفتند.

آب مبدَل شد در این جو چند بار عکس ماه و عکس اختر برقرار[1]

این بزرگوار در جای دیگر می‏گوید:

ای برادر تو همان اندیشه‏ای ما بقی تو استخوان و ریشه‏ای[2]

بنابراین، اگر کسی روح و سلطه آن بر بدن خود را بشناسد، و سَیَلان، حرکات و تعویض ذرات بدن را تحت کنترل روح بداند و نیز کمی با حکمت و عرفان آشنا شود، این اشکال که چگونه یک انسان می‏تواند یک یا دو میلیون سال یا بیشتر بماند، برای او مطرح نمی‏شود. اگر پیوند روح با خالق جهان هستی به اندازه‏ای بود که قدرت خاصی ما فوق قدرت افراد عادی یافت، می‏تواند همان طور که بدن خود را می‏گرداند، خارج از بدن خود را هم اداره کند، زیرا خارج از روح او هم حکم بدن او را دارد.

وجود مبارک امیرمؤمنان(سلام اللّه علیه) در خطبه قاصعه نهج‏البلاغه می‏فرماید: من در حضور پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم بودم که مشرکان حجاز به پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم گفتند، اگر تو پیامبری معجزه‏ای (حسّی) بیاور تا تو را بپذیریم. آنگاه گفتند: دستور بده نیمی از درختی که روبروی تو است، از نیمه دیگر جدا شود و به حضور تو بیاید. حضرت فرمود: اگر این کار را انجام بدهم، ایمان می‏آورید؟ گفتند: بلی. حضرت علی(علیه‌السلام) در ادامه می‏فرماید: من دیدم که این درخت دو نیم شد و نیمی از آن در جای خود ایستاد و نیم دیگر حرکت کرد و جلو آمد، به طوری که شاخه‏های آن روی دوش ما قرار گرفت.

مشرکان گفتند: دستور بده نیمه دیگر آن هم از جای خود حرکت کند و نزدمشرق،حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی در آستانه فرارسیدن میلاد حضرت بقیة‌الله الاعظم به چهار پرسش مهدوی پاسخ گفتند.  تو بیاید. پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم این کار را هم انجام دادند. بعد گفتند: دستور بده دو نیمه درخت به هم متصل شود و در جای اول قرار گیرد؛ با این همه، مشرکین باز هم ایمان نیاوردند.[3]

همه کرامات محال عادی هستند؛ نه محال عقلی که محال عقلی (مانند 2*2=5) کرامت یا اعجازبردار نیست؛ به هر حال، حیات حضرت ولی‏عصر(عج) محال عادی است؛ نه محال عقلی.

4. مسئله وجود مقدس امام زمان‏(عج) از نظر فلسفی چگونه توجیه می‏شود؟ آیا دلیل فلسفی بر اثبات وجود آن حضرت وجود دارد؟

درباره وجود مبارک حضرت حجّت‏(عج) «برهان عقلی بر امکان» اقامه می‏شود؛ یعنی بر اساس حکم عقل، ممکن است انسان کاملی عمر طولانی داشته باشد.ما به دیدن عمرهای کوتاه عادت کردیم. اما اگر شخصی، از همه علل و عوامل طبیعی آگاه باشد و آنچه برای او سودمند است، فراهم کند و از آنچه برای او زیانبار است بپرهیزد، می‏تواند عمر طولانی داشته باشد. این مسئله خارق عادت است؛ نه خارق عقل. معجزه هم چیزی خارق عادت است، نه خارق عقل. علم نیز به چنین چیزی راه نیافته است، زیرا علم به امور عادی راه دارد؛ نه امور غیر عادی. کرامت نیز در امور خلاف عادت جاری است.

 

[1] ـ مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 3178.

[2] ـ همان، دفتر دوم، بیت 277.

[3] ـ ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه).

[4] ـ الکافی، ج 1، ص 242 (باب فی شأن «اِنّا اَنزلناه فی لیلة القدر» و تفسیرها).

[5] ـ سوره اعراف، آیه 198.

[6] ـ سوره آل‏عمران، آیه 77.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

امام زمان (عج) در بیانات آیت الله بهجت



سبب غيبت امام زمان(ع) خود ما هستيم، زيرا دستمان به او نمي‌رسد، وگرنه اگر در ميان ما بيايد و ظاهر و حاضر شود چه كسي او را مي‌كشد؟! آيا جنّيان آن حضرت را مي‌كشند، يا قاتل او انسان است؟! ما از پيش در طول تاريخ ائمه(ع) امتحان خود را پس داده‌ايم كه آيا از امام تحفّظ و اطاعت مي‌كنيم يا اينكه او را به قتل مي‌رسانيم؟!
انحطاط و پستي انسان به حدّي است كه قوم حضرت صالح(ع) ناقة صالح را با اينكه وسيلة ارتزاق و نعمت آنها بود، پي كردند، چنان‌كه قرآن كريم دربارة آن مي‌فرمايد: «لها شربٌ و لكم شرب يوم معلوم، يعني، يك روز آب سهم شما باشد و روز ديگر سهم آن، آن ناقه، يك روز آب چاه را مي‌خورد و در عوض به آنها شير مي‌داد! بنابراين، همان‌گونه كه ممكن است عقلاً خزينه و انبار نعمت خود را نابود كنند، همچنان كه ناقة صالح را كشتند، امكان دارد كه ما انسان‌هاي عاقل(!) نيز امام زمان(ع) را كه تمام خيرات از او است و از ناقة صالح بالاتر و پرفيض‌تر است براي اغراض شخصية خود به قتل برسانيم!


لزوم احتياط در فتنه‌هاي آخرالزّمان
سؤال: از حضرت رسول(ص) دربارة آخرالزّمان و فتنه‌هاي آن نقل شد كه فرموده‌اند: تشخيص تكليف در آن زمان مشكل است. پس چه بايد كرد؟
جواب: اگر به دست آوردن تكليف مشكل باشد، احتياط كردن كه مشكل نيست، بايد توقّف كرد و احتياط نمود. ريختن خون مردم، هتك اَعراض [آبروهاي] آنها و از بين بردن اموال و دين آنها شوخي نيست، براي ما اتمام حجّت شده است.

گويا به كلي از «عين الله الناظرة» غافل هستيم!
اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بندگاني هستند كه علم و صوابشان مطرد (فراگير) است، يعني با داشتن مقام عصمت نه خطا مي‌كنند و نه خطيئه و امام زمان(ع) «عين الله النّاظرة و اُذنه السّامعة و لسانه النّاطق، و يده الباسطة؛ چشم بينا، گوش شنوا، زبان گويا و دست گشادة خداوند است و از اقوال، افعال، افكار و نيّات ما اطلاع دارد؛ مع ذلك گويا ما، ائمه(ع) و به خصوص امام زمان(ع) را حاضر و ناظر نمي‌دانيم، بلكه گويا مانند عامّه، اصلاً زنده نمي‌دانيم و به كلّي از آن حضرت غافل هستيم!

اشراف امام(ع) بر اعمال بندگان
گويا بنا بر اين است كه در عمل، خدا، ناديده گرفته شود، با اينكه در روايت «كافي» دارد كه: «در هر شهري عمودي از نور است كه امام(ع) اعمال بندگان را در آن مي‌بيند يا ملَكي براي او خبر مي‌آورد». همچنين «روح القدس» مؤيّد او با او است، غير از آن روحي كه هر سال يك بار در شب قدر بر او نازل مي‌شود. بنابراين، اگر مثلاً پرده‌اي هم دور عمل خود بكشيم، فايده ندارد و ديد امام(ع) نافذتر است و در برابر چشمان واقع بين او مانع و حائل ايجاد نمي‌كند. همچنين در رؤيت امام(ع) مقابله و محاذات (هم‌سويي) شرط نيست، بلكه هر جا كه نشسته، بر أرضين سفليٰ و سماوات سبع و ما فيهنّ و ما بينهنّ اشراف دارد. خداوند متعال مي‌فرمايد:
«و آتيناه الحكم صبيّاً؛ در حال كودكي، حكم را به او عطا كرديم» و نيز مي‌فرمايد: «قال إنّي عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيّاً؛ گفت: من بندة خدايم، خداوند به من كتاب عطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است. اگر مسئلة امام شناسي بالا رود، خداشناسي هم بالا مي‌رود؛ زيرا چه آيتي بالاتر از امام(ع)؟ امام آيينه‌اي است كه حقيقت تمام عالم را نشان مي‌دهد.

حديث ثقلين و اثبات غيبت امام زمان(ع)
«حديث ثقلين» از ادلّة اثبات غيبت امام زمان(ع) است، زيرا در آن حديث مي‌فرمايد: «إنّهما لن يفترقا، قرآن و عترت از هم جدا نمي‌شوند»، يعني، چه حاضر باشند يا غايب، اگر كسي اين حديث را تحقيق و معناي آن را تحصيل كند، مسئلة غيبت خيلي براي او واضح خواهد بود؛ زيرا در غير اين صورت، «لزم الإنفكاك بين القرآن و العترة؛ لازمة آن جدايي بين قرآن و عترت خواهد بود».

کوتاه گفته های آیت الله بهجت در باره امام زمان (عج)

چه قدر حضرت [امام زمان (علیه السلام)] مهربان است به کسانی که اسمش را می برند و صدایش می زنند و از او استغاثه می کنند؛ از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است!
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (علیهم السلام) بهتر از تشرّف باشد.

*
ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم؛ دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم. باید به ولیّ عصر (عج) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد.

*
دعای تعجیل فَرج، دوای دردهای ما است.

*
در زمان غیبت هم عنایات و الطاف امام زمان (عج) نسبت به محبّان و شیعیانش زیاد دیده شده؛ باب لقا و حضور بالکلیّه مسدود نیست؛ بلکه اصل رؤیت جسمانی را هم نمی شود انکار کرد!

*
با وجود اعتقاد داشتن به رئیسی که عینُ الله الناظره است، آیا می توانیم از نظر الهی فرار کنیم و یا خود را پنهان کنیم؛ و هر کاری را که خواستیم، انجام دهیم؟! چه پاسخی خواهیم داد؟!

*
هر چند حضرت حجت (عج) از ما غایب و ما از فیض حضور آن حضرت محرومیم؛ ولی اعمال مطابق یا مخالف دفتر و راه و رسم آن حضرت را می‌دانیم؛ و این که آیا آن بزرگوار با اعمال و رفتار خود خشنود، و سلامی – هر چند ضعیف – خدمتش می‌فرستیم؛ و یا آن حضرت را با اعمال ناپسند، ناراضی و ناراحت می کنیم!

*
علایمی حتمیّه و غیر حتمیّه برای ظهور آن حضرت ذکر کرده اند. ولی اگر خبر دهند فردا ظهور می کند، هیچ استبعاد ندارد! لازمۀ این مطلب آن است که در بعضی علایم، بَداء صورت می گیرد و بعضی دیگر از علایم حتمی هم، مقارن با ظهور آن حضرت اتفاق می افتد.

*
انتظار ظهور و فرج امام زمان (عج)، با اذیّت دوستان آن حضرت، سازگار نیست!

*
چه قدر حضرت [امام زمان (علیه السلام)] مهربان است به کسانی که اسمش را می برند و صدایش می زنند و از او استغاثه می کنند؛ از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است!

*
خداوند کام همۀ شیعیان را با فَرج حضرت غائب (عج) شیرین کند! شیرینیها، تفکّهاتِ زائد بر ضرورت است؛ ولی شیرینی ظهور آن حضرت، از اَشدّ ضرورات است.

*
مهمتر از دعا برای تعجیل فرج حضرت مهدی (عج)، دعا برای بقای ایمان و ثبات قدم در عقیده و عدم انکار حضرت تا ظهور او می باشد.

*
افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند، و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فَرَج او دعا کنند!

*
امام (عج) در هر کجا باشد، آن جا خضراء است. قلب مؤن جزیرۀ خضراء است؛ هر جا باشد، حضرت در آن جا پا می گذارد.

*
قلبها از ایمان و نور معرفت خشکیده است. قلب آباد به ایمان و یاد خدا پیدا کنید، تا برای شما امضا کنیم که امام زمان (عج) آن جا هست!

*
اشخاصی را می خواهند که تنها برای آن حضرت باشند. کسانی منتظر فرج هستند که برای خدا و در راه خدا منتظر آن حضرت باشند، نه برای برآوردن حاجات شخصی خود!

*
به طور یقین دعا در امر تعجیل فرج آن حضرت، مؤثّر است، اما نه لقلقه.

*
آری، تشنگان را جرعۀ وصال و شیفتگان جمال را آب حیات و معرفت می دهند. آیا ما تشنۀ معرفت و طالب دیدار هستیم و آن حضرت آب حیات نمی دهد، با آن که کارش دادرسی به همه است و به مضطرّین عالم رسیدگی می کند؟!

*
ائمه (علیهم السلام) فرموده اند: شما خود را اصلاح کنید، ما خودمان به سراغ شما می آییم و لازم نیست شما به دنبال ما باشید!

*
تا رابطۀ ما با ولیّ امر: امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد. و قوّت رابطۀ ما با ولیّ امر (عج) هم در اصلاح نفس است.

*
چه قدر بگوییم که حضرت صاحب (عج) در دل هر شیعه ای یک مسجد دارد!

*
هر کس که برای حاجتی به مکان مقدّسی مانند مسجد جمکران می رود، باید که اعظم حاجت نزد آن واسطۀ فیض، یعنی فرجِ خود آن حضرت را از خدا بخواهد.

*
خدا می داند در دفتر امام زمان (عج) جزو چه کسانی هستیم! کسی که اعمال بندگان در هر هفته دو روز (روز دوشنبه و پنجشنبه) به او عرضه می شود. همین قدر می دانیم که آن طوری که باید باشیم، نیستیم!

*
آیا می شود رئیس و مولای ما حضرت ولیّ عصر (عج) محزون باشد، و ما خوشحال باشیم؟! او در اثر ابتلای دوستان، گریان باشد و ما خندان و خوشحال باشیم و در عین حال، خود را تابع آن حضرت بدانیم؟!

*
اگر اهل ایمان، پناهگاه حقیقی خود را بشناسند و به آن پناه ببرند، آیا امکان دارد که از آن ناحیه، مورد عنایت واقع نشوند؟!

*
با این که به ما نه وحی می شود نه الهام، به آن واسطه ای که به او وحی و الهام می شود توجه نمی کنیم؛ در حالی که در تمام گرفتاری ها – اعمّ از معنوی و صوری، دنیوی و اُخروی – می توان به آن واسطۀ فیض؛ حضرت حجّت (علیه السلام)، رجوع کرد.

*
حضرت غائب (عج) دارای بالاترین علوم است؛ و اسم اعظم بیش از همه در نزد خود آن حضرت است. با این همه، به هر کس که در خواب یا بیداری به حضورش مشرّف شده، فرموده است: برای من دعا کنید!

*
راه خلاص از گرفتاری ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولیّ عصر (عج)؛ نه دعای همیشگی و لقلقۀ زبان… بلکه دعای با خلوص و صدق نیّت و همراه با توبه.

منبع:

[ کیوان عزتی ]

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
دنیای شگفت انگیزمان را بیشتر بشناسیم((جن.ابلیـس.شیطان))

  واژه جن
 

جن در لغت به معنی موجود پنهان و نامرئی است یعنی چیزی که از حواس انسانی پوشیده است . و واژه جان که هفت بار در قرآن کریم آمده است در کتاب های اقرب الموارد و قاموس قرآن به معنی اسم جمع جن است ولی در مجمع البحرین و کشاف به معنی پدر بزرگ جن است. مثل جنت که باغی سرسبز و پنهان است یا مثل جنان یعنی آن دلی که در سینه پنهان است.

سابقه خلقت جن
 

خداوند در این آیه(و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون والجان خلقناه من قبل من نار السموم)((معنی:همانا ما انسان را از گل و لای سالخورده تغییر یافته بیا فریدیم و طایفه جن را پیشتر از آتش گذرانده خلق نمودیم)) به تقدم خلقت جن و شیطان بر انسان تصریح دارد اما این که این مدت چه مقدار است ظاهرا دلیل معتبری در دست نیست جز اینکه محی الدین ابن عربی(ره)می گوید:بین خلقت جن و خلقت آدم (ع) شش هزار سال فاصله بوده است)مسعودی گفته است:موقعی که خداوند رحمان اراده نمود آدم (ع) خلق کند مدت هفت هزار سال بر جن گذشته بود. و همچنین خداوند در این آیه به جنس جن که از آتش است اشاره نموده است

هدف از آفرینش جن جنس و ...
 

((ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون )) ((جن و انس را نیافریدم مگر برای آنکه خداوند را پرستش نمایند)).. وقتی سخن از خلقت جن از آتش به میان می آید منظور آتش شناخته شده نیست بلکه سخن از نوع خاصی از آتش است برای اینکه لفظ نار نکره است در این مورد خداوند به دو مرحله از خلقت جن اشاره نموده است یکی مارج((اختلاط شعله های مختلف آتش است)) و دیگری نار – مارج مرحله دیگری از نار است که نار قابل روءیت می باشد ولی مارج محصول نادیدنی از آتش است که همان انرژی حاصل از آتش است ...((و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون والجان خلقناه من قبل من نار السموم))((معنی:همانا ما انسان را از گل و لای سالخورده تغییر یافته بیا فریدیم و طایفه جن را پیشتر از آتش گذرانده خلق نمودیم)) منظور از نار سموم ((آتش فر افروخته)) مانند آتش دستاورد بشر نیست بلکه از آتش فراگیر و سوزنده و پهناور و گسترده و دراز مدت و پایدار قبل از آفرینش انسان است.
. لازم است بدانیم این آتش از همان آتشهای مربوط دوران پیش از به وجود آمدن زمین و آتشی مربوط به کرات دیگر است و همچنان این آتش وجود دارد و از این آتش جنیان متولد میشوند.

اقسام و اصناف جن
 

با مراجعه به روايات معصومين (ع)، انواع و اقسامي براي «جن» مطرح شده است كه نياز به تدبر و توجيه دارد. چنانكه رسول خدا (ص) فرموده است:
« خداوند جن را سه قسم آفريد: يك قسم مارها و عقرب‌ها و حشراتند، و قسم ديگر مانند باد در هوا روانند ، و قسم ديگر حساب و عقاب دارند. و آدميان را سه قسم آفريد: يك قسم مانند چهارپايانند، قسم ديگر بدنهايشان مانند بدن آدميان اما جانهايشان مانند جانهاي شياطين است و قسم ديگر روزي كه سايه‌اي جز سايه خدا نيست در سايه او هستند».
اين روايت به فرض صحت سند، به اين معنا نيست كه هر مار و عقرب و حشره‌اي كه وجود دارد از جنيان است، زيرا چنانكه معلوم است آنها حيواناتي هستند كه در گروه خزندگان يا حشرات قرار دارند و با آنچه كه درباره حقيقت جن است منافات دارد. لذا ظاهراً مراد اين است كه گاهي شرير جنيان به صورت مار و عقرب و حشرات تمثل پيدا كرده و جلوه مي‌نمايند. شاهد بر مطلب حديث رسول خدا (ص) است كه به اميرالمومنين(ع) فرموده است:
« اي علي ، هرگاه ماري را بر سر راه ديدي او را بكش، زيرا من با جن شرط كرده و اتمام حجت نموده‌ام كه در صورت مارها ظاهر نشود».
و نيز حكايت شده است: شخصي يك اژدها يا ماري را كشت، پس جنيان او را به سرعت برداشتند و افراد زيادي از آنها دور او جمع شدند... سپس پيش يك شيخي كه سن بيشتري از آنها داشت رفته و قصه و ماجرا را براي او بيان كردند، او گفت: وي را به همان جا كه كشته شد و شما برداشتيد، برگردانيد؛ زيرا از رسول خدا (ص) شنيدم كه مي‌فرمود:
« هر كس كه خود را به شكل و لباس ديگران درآورد، پس خونش هدر است».
يعني اين جن نيز نبايد خود را به اين شكل درمي‌آورد تا كشته شود.
و به اعتباري، يك نوع از جن، شرير و بدكارند كه به نام شيطان ناميده مي‌شوند؛ و ممكن است دو نوع ديگر از آنان نيز باشند: نفوس ناقص و نارساي رها شده از كالبدهاي عنصري كه تعلق به بدنهاي مثالي دارند، و دوم نفوس قوي و نيرومندي كه داراي كالبد بوده و تعلق به اجسام دخاني ناري دارند.

خصوصیات و خصلت جن
 

جن در خصلت شبیه ترین موجودات به انسان است یعنی موجودی که مانند انسان بلکه مانند هر حیوان دیگری تولد دارند و مانند آنها مرگ دارند. جن دوجنسی آفریده شده است و زادو ولد میکند و نامرئی هستند و سرعت و حرکت در آنها وجود دارد که سرعتش بر بشر غیر قابل تصور است در حالی که ملائکه اینطور نیستند.
اجنه عبارت از اجسام هوایی یا ناری هستند که قادرند به اشکال مختلف از قبیل: مار عقرب سگ شتر
گوسفند اسب قاطر درازگوش پرنده و انسان در آیند و عجنه دارای عقل و هوش هسنتد. پس در جن و شیطان جنبه آتش و هوا قالب است و ساختمان بدنشان طوری است که در نهایت نرمی و لطافت بسیار قدرتمند هستند.

دنیای جن
 

دنیای مربوط به جن عالمی بسیار گسترده وپیچیده است که با این همه تجهیزات برای ما در پرده غیب فرو رفته و انسانها با این همه تحقیق نتوانسته اند دستگاهی مجهز بسازند تا بتوانند فعالیت و وجود جن را برای بشر آشکار کنند.
تفاوت انسان و جن
جن به دلیل عنصر و مبدا اولی اش با انسان متفاوت است. جن در آنجایی که فضیلت و کمال واقعی وجود دارد از انسان پایین تر است. و در بعضی چیزها از انسان بالاتر است که کمال واقعی شمرده نمیشود. جنیان مانند انسانها مومن و غیر مومن دارند ولی افراد اینها در ایمان آن مراتبی که انسان طی میکند را نمیتوانند طی کنند. مثلا نمیتوانند به مقام پیغمبری برسد در این جهت آنها باید از پیامبران انسانها برای سعادت پیروی کنند.

جن چرا در زمین؟
 

در این مورد اطلاعات کم پیدا می شد بنابراین با آقای سعیدی در سایت ایپورش متخصص عرفان و اعتقادات اسلامی گفتگویی آنلاین کردم که به شرح زیر است.
من : جن چرا در زمین است آیا آن هم مثل ما کاری کرده که باید در این جهان امتحان شود یا خودشان
من : از روی اختیار آمده اند؟
سعيدي:جن هم مثل اراده و اختیاردارد
سعيدي:مثل انسان اراده و اختیار دارد
سعيدي:و نیز به همان علت که خدا انسان را خلق نموده است
سعيدي:جن را هم خلق نموده است
من : چرا در زمین هستند؟یعنی جای دیگری نیستند که شما می گویید این ارتباط حرام است پس چرا در زمین هستند؟
سعيدي:هدف از خلقت انسان عبوديت و رسيدن به مرتبه كمال و بهره مندی از رحمت بي‌پايان الهي است. اعطاء رحمت مقتضاي ذات اوست و ذات او فياض است كه رحمت از او صادرمي‌شود و
هر موجود را به كمال شايسته خويش مي‌رساند.
سعيدي:هدف خلقت جن هم همین می باشد
سعيدي:زمین ملک خداست و بندگانش در این عالم می باشد
سعيدي:مثل انسان ها
من : در یک کتاب خواندم که آن ها چون آیات پیامبر اکرم(ص) را شنیده اند به زمین آمده ان آیا این درست است؟
سعيدي:خیر
ونیز چنین هم می گویند . چند تن از قوم جن در محیط زمین آیات قرآن را در بین طائف و مکه از پیامبر (ص) شنیده اند نه همه جن ها

غذای اجنه
 

در بعضی از روایات وارد شده که طعام اجنه بو کردن استخوانهایی است که دور می ریزند و از بو کردن استخوان سیر می شوند لذا وارد شده است که مکروه است استخوانها را زیاد پاک کنند یا با دست چربی و نشسته بخوابند و سر ظروف را شبها باز بگذارند

آیا جن نیز مانند انسان ثواب و عقاب دارد؟
 

گناهکاران و کافران جنیان همچون انسان اهل جهنم هستند و در عذاب الهی گرفتار میشوند. زیرا آنها مانند انسان به اعمال و عبادت مکلفند و کارهایشان از روی اختیار میباشد.

تفکرات خرافی درباره ی جن
 

خیلی از ما وقتی که اسم جن را میشنویم خرافات نیز با آن تداعی میشود و آنها را با اشکال عجیب و وحشتناک و موجوداتی دم دار و سم دار موذی و پر آواز کینه توز بد رفتار که ممکن است از ریختن یک ظرف آب داغ خانه هایی را به آتش بکشند در صورتی که جنین نیست و اینها همش تفکرات غلط بشر است

آیا جن حق تسلط بر انسان را دارد؟در چه شرایط؟؟
 

در این مورد اطلاعات کم پیدا می شد بنابراین با آقای سعیدی در سایت ایپورش متخصص عرفان و اعتقادات اسلامی گفتگویی آنلاین کردم که به شرح زیر است. سعيدي:سلام وقت شما بخیر
من : سلام خسته نباشید.آیا جن حق تسلط بر انسان را دارد؟در چه شرایط؟؟
سعيدي:جن به انسان کار ندارد
سعيدي:این انسان ها هستند که به جن ها کار دارند
من : آیا این ارتباط گناه محسوب می شود؟
سعيدي:بله حرام است

دعا برای رفع جن
 

خواندن آیت الکرسی و چهار قل و حمل کردن این دعاها مانع نزدیک شدن جن به انسان میباشد.

بسم الله و دفع جن و شیطان
 

امام صادق (ع) از رسول گرامي اسلام (ص) نقل مي‌كند كه فرمود: « هنگامي كه سفره غذا را مي‌گسترانند چهار هزار فرشته بر دور آن جمع مي‌شوند، اگر بنده «بسم الله» گفت: فرشتگان مي‌گويند: خدا بر شما و غذايتان بركت فرستد، و به شيطان خطاب مي‌كنند كه بيرون رو اي فاسق، تو را بر ايشان سلطنتي نيست؛ و اگر « بسم الله» نگفت، فرشتگان به شيطان مي‌گويند: بيا اين فاسق و با اينها غذا بخور . و چون بعد از غذا سفره جمع شد و يادي از خدا نشد، فرشتگان مي‌گويند: مردمي كه خدا به ايشان نعمت ارزاني داشته و پروردگارشان را فراموش كرده‌اند».
يكي از عواملي كه مي‌تواند هم در جهت پيشگيري و هم براي درمان جان آدمي بسيار مفيد و موثر باشد اين است كه انسان در ابتدا و آغاز هر كاري بگويد: « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ». زيرا اين جمله شريف يكي از بزرگترين مصاديق «ذكر الله» است و در صورتي كه بر آن مداومت شود و هيچ‌گاه فراموش نگردد، اين پند و درس عميق را به انسان آگاه مي‌دهد كه كاري كه با نام خدا ، آن ذات پاك و مقدس آغاز شود نبايد با آلودگيها و وساوس شيطاني و خواطر نفساني همراه باشد، و نيز به او القا مي‌شود كه استعانت فقط به درگاه خداوند تعالي شايسته است، و در هيچ امري به غير حق را دخيل نمي‌كند، و طبيعي است كه وقتي انسان اين چنين عمل كند ديگر جايي براي وساوس شيطان لعين باقي نمي‌ماند. مگر اين كه « بسم الله» لقلقه زباني بوده و اي بسا گفتن اين ذكر شريف نيز به دستور خود شيطان باشد.
« بسم الله» نه تنها در دفع و جلوگيري از شيطان مفيد است بلكه در رفع و دور كردن او نيز بسيار موثر است. علامه طباطبايي (ره) مي‌فرمايد: « تقسيم آيه مباركه « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» در مربعات به حروف ابجد، براي رفع جنيان و افراد مبتلا به جن مفيد است».

اطلاعاتی جالب و خواندنی در مورد جن
 

1- جن جانوریست دارای شعور؛ و فیزیکی غیر ارگانیک ؛ که از لحاظ شان وجودی ؛ از دید ادیان پایینتر از انسان و بالاتر از حیوان جای می گیرد .در فرهنگ فارسی به آن دیو و در فرهنگ عرب به آن جن و در فرهنگ لاتین demon یا jinn نام گرفته است. جن به معنای چیزی است که؛ پوشیده شده ؛و منظور پوشیده ماندن او از حواس ماست.
۲- خصوصیات فیزیکی جن از دید انسان؛ اعجاب آور است. عنصر اصلی وجودی جن آتش است وبه علت نداشتن عنصر خاک ؛در وجودش مانند بارباپاپا ؛می تواند به هر شکل و اندازه ای تبدیل شود. و بسیاری از چیزها را در یک آن ؛جا به جا کند .همچنین سرعت نقل مکان بسیار بالایی دارد. می تواند مثلا ظرف ۵ دقیقه فاصله بین لاهور و تهران را طی کرده و برگردد.
۳- جن ابزار ساز نیست ؛ وبه علت خصوصیات فیزیکی منحصر بفرد ؛قادر است در هر مکان و شرایطی زندگی کند ؛وبرای همین به خانه و مسکن نیازی ندارد. زیرا سرما و گرما و باد و بوران بر او کارگر نیست .جن به وسایل حمل و نقل بی نیاز است ؛ و از اینجا می توان فهمید که جن ها دارای صنعت و تکنولوژی نیستند ؛ و شهر و کاشانه ای ندارند مکان معمول زندگی آنها کوه وجنگل و دشت است.
۴- جن مانند همه جانداران غذا مصرف می کند . اما به مقداری بسیار کمتر از انسان.
۵-جن ها مثل انسان جنسیت ونر یا ماده دارند . تولید مثل می کنند و تشکیل خانواده می دهند ؛ و به صورت جماعت زندگی می کنند و جامعه ندارند.
۶- جن نسبت به انسان زیاد عمر می کند . حدود ۱۰۰۰ سال به بالا .جن هایی که در سوره ی جن از آنها نام برده شده ؛ که وقتی اولین بار آیات قرآن را شنیدند ؛ از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب می شدند ؛ احتمالا هنوز زنده اند . جن ها مانند انسان داناونادان ؛ .فرمانده و فرمانبردار ؛ ارباب و بنده ؛ کافر و متدین ؛ شفیق و شرور دارند.وقتی که مردند از بین میروند و نیازی به قبر و گورستان ندارند.
۷- جن دارای عقل است . اما نه عقل ابزار ساز و عقل فلسفی و خلاقیت هنری .عقل جن به معنای قوه ی ارزیابی امور روزمره یا همان عقل معاش ؛ و قوه تشخیص است ؛ به اضافه هوشی سرشار ؛ اعم از قدرت خواندن فکر و جستجو و یافتن گذشته و آینده.
۸- جن ها مانند انسان نامگذاری می شوند ؛ و دارای اسم و رسم و شهرت هستند دارای زبان خاص ؛ و قوه تکلم هستند و قادر به فهم زبان آدمیان.
۹- معروف ترین جن ؛ ابلیس ؛ یا همان شیطان نام دارد ؛ که وصف حال او را شنیده اید ؛ که چون بسیار در قرب به حق کوشید به جایگاه فرشته های مقرب رسید ؛ اما چون حاضر به سجده بر انسان ؛ یعنی شریک قرار دادن بر خدا نشد از درگاه رانده شد.
۱۰- جن در شرایطی قادر به تسخیر انسان ؛ و انسان در شرایطی ؛ قادر به تسخیر جن است . انسان مسخر شده را مجنون؛ یا دیوانه ؛یا دیو زده ؛ و جن تسخیر شده را ؛موکل می نامند. گویند خود جنیان بر سه قسمند: دیو.؛جن وپری ؛که از لحاظ مکانی ؛ مادون فرشته هستند.
۱۱- جن می تواند در مواردی تربیت شده ؛ به انسان خدمت کند. چنین سنتی در میان جنگیران ایران و پاکستان وهند وجود دارد . اما به طور کل ؛ نه بودا ؛ نه دالای لاما ؛ نه اولیا الله ؛ و نه عرفا و نه پیامبران هیچکدام ؛به مدد خواستن از موجوداتی که مثل انسان ؛خطا و اشتباه و گناه می کنند ؛توصیه نکرده اند اما همگی؛ وجود آنها را تایید کرده اند .
۱۲- جنیان مانند امواج رادیویی و ماهواره ای ؛با ما هستند ظاهر نمی شوند ؛اما حاضرمی شوند و بعضی از انها ؛درخانه ها و بدن شخصیت های ضعیف ؛رفت و آمد می کنند. یکی از راه های دور کردن جنهای مزاحم ؛خواندن و آویختن ۴ آیه از قران است ؛ که با قل شروع می شوند . و بسیاری ادعیه ؛که درکتب مختلف وجود دارند.اماراه دورکردن انسان شرورچیست!؟
۱۳- جن ها ؛ بعضی از ما را؛ به شکل همزاد و غیر همزاد دوست دارند؛ کمکمان می کنند ؛همینطور جواهرات و اشیای قیمتی ما ؛ازجمله انگشترهایی با نگین سنگ (مخصوصا عقیق)را بسیار دوست دارند (ومخصوصا اگر بر آن آیات و اوراد حک شده باشند) .اگر دوستمان داشته باشندو سخنی باماداشته باشند ؛بیشتربه خوابمان می ایند و دلسوزی خود را اعلام می کنند .خیلی ازآنها خدمتگذار ارواح اولیا هستند و دست ماراگرفته اندو خیلی ها هم به کرداراکثرآدمیان اهل شیطنت.بیشتر آنها بی ضررند و مثل ما گرفتار این دنیا و درگیر و دار تقدیر خویشند.
۱۴- اما آنان که ماورای طبیعت ؛ و موجوداتش را باور ندارند؛ چند دسته اند :کسانی که انچه که نمی بینند را باور ندارند . اینها معمولا فقط آنتی تزقصه های جن وپری مادربزرگ ها هستند؛ که حتی زحمت دانستن کوچک ترین اطلاعاتی جز نقد داستان گرمابه های تاریک وکوتوله های پاسمی و عروسی جن ها رابه خودشان نداده اند. این تیپ آدمها از ۷ سالگی که مادر بزرگه داستان های جن وپری را برای ترساندن و خواب کردنشان تعریف می کرده ؛هنوز زیر لحاف هستند.و یا اینکه هارد دیسک کوچکشان از مسئله پر شده و دیگر تاب و یارای درک و پذیرش راز را ندارند.مثل من چهارتا کتاب خوانده اند و تمام ماجرا را در همان چهارتا دیده اند.و گروهی که پوچ یا ابسورد هستند: کسانی که خویش را منکرند چه رسد به ماورای خویش . و گروه آخر کسانی که جنها ؛ دستشان می اندازند و در مجالس احضار ارواح ؛در نقش یک روح برایشان شیرین کاری می کنند ؛تا فردا در مدح روح ؛کتاب چاپ کنند و جایزه بگیرند.
جن برای انسان ؛ از انسان خطرناک تر نیست . همانطور که انسان برای کوسه ؛ از کوسه خطرناک تر است!(در تاریخ بشر حتی یک مورد مرگ انسان به دست جن گزارش نشده در حالی که فقط در دوره حکومت استالین ۳۵ میلیون روس به قتل رسیدند آمار کشتار جنگ های مذهبی صلیبی و جنگ های جهانی و قومی و قبیله ای پیش کش) در حقیقت هیچ چیز ؛ هراس ناک تر و هوس ناک تر از انسان نیست ؛ که به قول توماس هابز :انسان گرگ انسان است.
۱۵- در کل؛ و بدون در نظر گرفتن موارد خاص ؛ آنها به ما کاری ندارند .ماهم به آنها کاری نداریم . ازدود و دم و سر و صداهای شهر و بوی فاضلاب و …… فراریند .مثل ما کار و مکافات دارند. و دست آخر اینکه ؛به عقیده من: با تمام این اوصاف ؛تفاوت اساسی با ما ندارند زیرا که : آنها هم رنج می کشند.

دنیای ابلیس و شیطان
 

فرق هوای نفس با وسوسه شیطان چیست؟ اگر شیطان نبود ، هوای نفس کار شیطان را نمی‌کرد؟
 

همان گونه که برای رشد و رستگاری انسان، دو دسته عوامل درونی و بیرونی وجود دارد، وجدان اخلاقی، عقل و فطرت و گرایش‌های عالی، انسانی از درون و انبیا و ائمه (ع) از بیرون، انسان‌ها را به سوی کمال و سعادت دعوت می‌کند.
موانع رشد و کمال انسان نیز دو دسته است: هوای نفس (از جمله عوامل و موانع درونی) و شیطان یا ابلیس (به عنوان عامل بیرونی) .
بعضی خیال می‌کنند شیطان همان هوای نفس است، در صورتی که شیطان در قرآن به معنای هوای نفس، یا نفس امّاره یا قوة واهمه یا یکی دیگر از قوای نفس نیست، بلکه موجودی مستقل از انسان و جنّ است و خداوند آن را از آتش آفرید.(1)
کار شیطان و هوای نفس
دشمنان خارجی بدون هماهنگی با مهره‌های داخلی و بدون داشتن زمینه و پایگاه درونی نمی‌توانند موفق شوند.
شیطان (که یک دشمن بیرونی است و قسم خورده که به عزت حق تعالی درصدد وسوسه گمراه کردن انسان‌ها برمی‌آید)(2) هرگز نمی‌تواند بدون همراهی نفس درونی و خواسته‌های نفسانی،‌کم‌ترین موفقیت به دست آورد.
ابلیس می‌گوید: خواستم انسان‌ها را از راه وسوسه کردن به گناه وادار کنم، دیدم آنان همة زحمت‌هایم را با استغفار برباد می‌دهند، وقتی توبه واستغفار گناهکاران را دیدم، راه دیگری در پیش گرفتم و از راه هواهای نفسانی، آنان را زمین زدم و به هلاکت رساندم، به گونه‌ای که می‌پندارند در مسیر هدایت قرار دارند، از این رو استغفار نمی‌کنند.(3)
به همین جهت پیامبر (ص) فرمود: "اعدی عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک؛(4) بدترین و سرسخت‌ترین دسمنان تو، نفس تو است که میان دو پهلویت قرار دارد".
بنابراین شیطان از راه هواهای نفسانی در انسان نفوذ می‌کند و کار و تلاش وی را تأیید می‌کند . کارهای زشت را در نظر انسان ، پسندیده جلو می‌دهد و وی را در انجام آن ثابت قدم می‌کند.
پس اگر هوای نفس نمی‌داشتیم و آمادگی از درون نباشد، شیطان توان ندارد آن را در ما ایجاد کند اما چون هوا و هوس داریم، هنگامی که در نفس خویش خواسته‌ای داشته باشیم و دنبالش برویم ،‌شیطان همان را زینت داده و تأیید می‌کند تا بیشتر به آن جذب شویم.(5)
گرچه شیطان موجودی مستقل از هوای نفس است،‌اما امستقل از هوای نفس نمی‌تواند کاری بر ضد انسان انجام دهد، بلکه هواها و خواسته‌های نفسانی ما را تأیید و تشویق و ترغیب می‌کند،‌یعنی در برابر هوای نفس استقلال وجودی دارد،‌ولی استقلال عملی ندارد.(6)
با توجه به توضیحات ذکر شده معلوم گشت هر یک از دو نیری درونی و بیرونی، تأثیرات ویژه‌ای دارند، بنابراین نمی‌توان گفت اگر شیطان نبود، هوای نفس کار شیطان را انجام می‌داد، بلکه هوای نفس کار خودش را انجام می‌داد، نه کار شیطان را . در واقع اگر شیطان نبود، هوای نفس توسط شیطان تأیید وتقویت نمی‌یافت.

تفاوت شیطان و ابلیس
 

فرق ابلیس و شیطان در چیست.
شیطان و ابلیس:شیطان در لغت، اسم جنس است به معنای موجود شرور و شامل هر موجود متمرّد و طغیانگر و خرابکاری می‏شود. خواه از جن باشد یا انسان یا سایر موجودات. به همین جهت در قرآن کریم گاه به صورت مفرد و گاه به جمع به کار رفته است مانند تعبیر شیاطین الجنّ و الانس (انعام / 112).
اما شیطانی که معمولاً مورد سخن است، موجودی است به نام ابلیس که در قرآن سخن از او آمده است ابلیس، موجودی است از نوع جنّ که به فرموده قرآن کریم به واسطه عبادت پروردگار در رتبه ملائکه قرار گرفته بود لکن با تکبّر و طغیان از فرمان و دستور الهی مطرود واقع گشت و قسم یاد کرد که بنی آدم را اغوا کند. «فسجدوا الا ابلیس کان من الجنّ ففسق عن امر ربّه» (کهف / 50).
بنابراین حقیقت ابلیس، از جنس جنّ است. جن در لغت به معنای پوشیدگی و پنهانی است یعنی موجودی که برای ما در شرایط عادی، قابل درک حسی نیست. همان گونه که انسان از خاک آفریده شده، جنّ از آتش آفریده شده «و الجانّ خلقناه من قبل من نار السموم» (حجر / 27).
ابلیس که از طایفه جن بود در طغیان و سرپیچی از اوامر خداوند، می‏گوید «خلقتنی من نار و خلقته من طین» اعراف / 12).
بنابراین ابلیس موجودی است جسمانی لکن از جنس آتش آفریده شده نه خاک و عنصری لطیف و غیر قابل حس است.
ابلیس و شیطان به مانند انسان و بشر مترادف و هم معنی هستند. ابلیس از نظر لغوی به معنی مأیوس و متحیر آمده از
ماده بلس و شیطان از ماده شاط به معنی کسی که از غضب برافروخته است و یا از ماده شطن به معنی دوری است که دوری از خوبی ها و دوری از خداوند مراد است و درکل مراد از این دو لفظ همان شیطان است. ولی در قرآن آیاتی که مربوط به سجده نکردن شیطان است واژه ابلیس آمده همچنین در جریانات راجع به حضرت آدم(ع) بیشتر واژه ابلیس آمده و در چند مورد شیطان آمده است و موارد دیگر استعمال شیطان برای شیطان معروف و سایر شیاطین آمده است به همین جهت برخی مدعی‏اند ابلیس عَلَم و اسم خاص، همان شیطان معروف است که سجده نکرد گر چه در قرآن ابلیس در غیر شیطان معروف به کار نرفته ولی دلیلی بر این ادعا وجود ندارد و واژه ابالسه که جمع ابلیس است در روایات فراوان آمده که نشانگر این است که علم و اسم خاص برای ابلیس که سجده نکرده نیست.

(واژه ابلیس)
 

برخی از واژه سنایان (ابلیس) را لغتی عجمی و معرب و یونانی (دیابلوس) میدانند برخی دیگر نیز این واژه را عربی و مشتق از (ابلاس) به معنی نا امید شدن سرگردانی و سکوت و خزن... میدانند.
واژه ابلیس ۱۱ مورد در قران کریم به صورت مفرد آمده است که ۹ مورد آن مربوط به ابا ابلیس است که از سجده ادم سر باز زد. مراد از ابلی در قران مجید موجودی زنده با شعور مکلف فریبکار متمرد فرمان خدا و اسم خاص برای شیطان در حقیقت رئیس همه شیاطین است که سجده بر آدمی را قبول نکرد و از درگاه خدا رانده شد. به گفته قران ابلیس از نژاد جن بوده است و در جمع فرشتگان عبادت میکرده است

(آیا ابلیس از جن بوده است یا فرشته؟ )
 

به گفته قران کریم ابلیس از نژاد جن بوده که در میان فرشتگان عبادت میکد. آیات و روایات دلالت دارند که در میان جنیان جنی از شخصیت ممتازی برخوردار بوده است و در شیطنت و فریبکاری در مقام عالی بوده است اما در ابتدا به خاطر بندگی و اطاعت از خدا در جمع فرشتگان بوده است ولی به خاطر غرور و کبر آنچنان سقوط کرد که سرمایه معنوی خود را از دست داد و دلیلش سجده نکردن بر انسان بود و منفورترین موجود در درگاه خداوند شد.

گفتگوی ابلیس با خدا
 

در حدیثی از امام صادق (ع) نقل شده است که ابلیس به خدا گفت:
پروردگارا آیا با اینکه تو خداوند عادلی و هرگز ستم روا نمیداری ثواب اعمال گذشته ام را نمیدهی ؟ خداوند فرمود: از مثوبات آخرت نمیدهم و لیکن از دنیا هر آنچه بخواهی میدهم . ابلیس اولین چیزی را که از خدا درخواست کرد این بود که خدایا مرا تا روز قیامت زنده بدار و خدا نیز قبول کرد.

ابلیس به پنج دلیل مستوجب لعنت گردید))
 

ابلیس از کرده خود پشیمان نشد و کبر او راهی برای اعتراف نگذاشت1.
۲: ابلیس از خداوند عذر خواهی نکرد.
۳: ابلیس از نافرمانی نفس خود را ملامت نکرد.
۴: ابلیس توبه را بر خود واجب ندید.
۵: ابلیس از رحمت خدا نا امید شد.
(تعدادی از فرزندان ابلیس و کار آنها)
اعوریا زوال: کارش شرکت در نکاح و آمیزش جنسی است.
وهار: در خواب انسان میاید و باعث آزار در خواب میشود.
تمریح: که کمک کننده به ابلیس است.
متکون: که به هر صورتی در میاید تا انسان را گول بزند
مذهب:که به هر صورتی در می آید مگر به صورت پیامبر اکرم (ص) یا وصی او.
رها: مانع بیدار شدن بندگان برای نماز شب است.
مبسوط یا مشوط : صاحب دروغ است
مطرش:اخبار نادرست و دروغ را بر سر انسان ها جاری می سازد
رکتبور یا زلنبور : که یاوه و سوگند دروغ و تعریف و تمجید کالاها را در نظر بازاریان کاری شایسته جلوه می دهد
ثبر یا ثبور:که بر مصائب و آسیب ها مامور است
خنزب:که توجه قلبی را در نماز بر طرف می کند.
ابیض: مردم را به خشم می اورد.
یاونهال: که طهارت وتمیزی را زیر نظر دارد.
داسم: مانع سلام کردن و یاد خدا میشود

(کار ابلیس و یارانش) .
 

۱: تحریف به بدی و دروغ بر خدا
۲: ایجاد ترس در اولیا خدا
۳:وعده های دروغ
۴: ایجاد دشمنی میان مسلمانان با قمار و باده
۵: حالت آماده باش برای دشمنی با انبیا
۶: جلوگیری از ذکر خدا و انبیا
۷: خلف وعده
۸: تزیین و تسویل کارهای زشت
۹: ایجاد نسیان از ذکر خدا
۱۰: پروردن آرزوهای دور و دراز در انسان
۱۱: وا داشتن مردم در ایجاد دگرگونی در فرمان خدا
۱۲: تعلیم سحر و جادو
۱۳:ذلت آفرینی برای بشر
۱۴: همدمی با فراموش کنندگان خدا
۱۵:اعمال سلطه و قدرت در دوستان خود
۱۶: عصیانگری در برابر خدای سبحان
۱۷: استکبا

(ازدواج ابلیس)
 

در روایات آمده که ابلیس با خودش ازدواج میکند و یک عضو تناسلی نر و ماده دارد که خودش با خودش آمیزش کرده و روزی ۱۰ تا بچه میزاید و بچه هایش همه نرند و در بین آنها ازدواج وجود ندارد

واژه شیطان))
 

واژه شیطان از لغت عبرانی (هاشتیطن) به معنی مخالفت و دشمنی گرفته شده است. شیطان مفرد شیاطین است که به معنای طول امتداد دوری و پلیدی نا خوشایندی غضب باریکی و ناپیدایی است. شیطان و یا شیاطین به مه هر موجود سرکس طغیانگر و موذی نسبت داده میشود.
(نزدیکترین حا لت شیطان به بنده)
۱: در حالت خشم
۲: در حالت حکم و قضاوت
۳: خلوت نمودن با زن بیگانه
(تعبیر دیدن شیطان در خواب)

از امام صادق (ع) نقل است که دیدن شیطان در خواب بر ۶ وجه است:
 

۱: دیدن دشمن
۲: فساد دین
۳:شهوت و هوای نفس
۴:دوری از عبادت
۵: دوری از اهل صلاح
۶:خوردن چیز حرام

(مکانهای حضور شیطان)
 

درست است که ما شیطان را نمیبینیم ولی به اصطلاع رد پای انان را میتوان مشاهده کرد. هر جا که مجلس گناه است هر موقع که پای رزق و برق دنیا و تجملات به میان بیاید در موقع بر افروخته شدن خشم که گویا در این موارد انسان صدای وسوسه های او را میشنود.

((خوراک شیطان
 

محققین معتقد اند که شیا طین خوردن و آشامیدن دارند و خوراک آنان مانند خوراک افراد برزخی است{{بنا به روایتی}}

(بهترین دام شیطان)
 

زنان بهترین تله ودام شیطان هستند وقتی انسان شیطان را زیاد لعنت میکند او دست به دامن زنان میشود و از راه غریزه جنسی کارشان را میسازد.

(شیطان و فساد در زندگی)
 

شیطان برای گمراهی بشر از صلاح آرزوها استفاده میکند و انسان را مشغول فکر در مورد آرزوهای دور و دراز میکند که باعث دوری از اطاعت خدا میگردد.

(نتیجه اطاعت از شیطان)
 

۱: فرو ریختن لباس تقوا
۲: آشکار شدن زشتی ها
۳:دوری از مقام قرب الهی
۴:سقوط از مقام والای انسانیت
۵: رانده شدن از بهشت
۶:افتادن در سنگ لاخهای زندگی

(شیطان پرستان چه کسانی هستند؟ )
 

هنوز هم شیطان پرستی در این جهان به اصطلاح پیشرفته جود دارد . محل زندگی آنها در ولایت موصل عراق و ناحیه شیخان در ۱۶۰ کیلومتری موصل است.بعضی هم در ارمنستان ایروان اطراف تفلیس و عده ای هم در جنوب ایران سکونت دارند. از جهت اینکه یکی از برنامه های آنها مخفی نگه داشتن مذهب خودشان است اطلاعات کافی از ریشه دین آنها در دسترس نیست.آنها از دل و جان ابلیس را میپرستند نجات دنیا و آخرت خود را در پرستش شیطان میدانند.آنها میگیند خداوند دوباره با شیطان صلح میکند و او را باز میگرداند.

(مراسم نیایش شیطان پرستان)
 

این گروه برنامه های خاصی برای نیایش دارند.نازلترین آنها این هست که به قبرستان رفته و اجساد را از قبرها بیرون می آورند و صلیب شکسته و ستاره شش پر را در بدن جسد فرو برده و سپس برای تقرب به شیطان دور آن میگردند و گاهی قربانیانی هم تقدیم میگردند (گربه ماده یا سگ) بعد از کشتن خون آن را به دست و صورتهای خود مالیده تا شیطان راضی باشد و بعد از آن قران را پاره کرده و در حالی که صدای موسیقی (راک)نواخته میشود به استعمال مواد مخدر و میپردازند

(شکل و شمایل شیطان)
 

روایت است که شیطان مانند انسان چشم و گوش دارد و دو دست و دو پا دارد دارای دمی بلد است و دوشاخ به اندازه ۳۰ سانتیمتر در سر دارد انگشتان و ناخانهب بلند اندامی لاغر و بدنی وسیاه و عریان دارد. طنین خنده ها یش گوش خراش است و به هنگام خنده از دهانش آتش بیرون می آید!

سئوالات رایج
 

خدای تعالی قبل از خلقت شیطان می دانست که چه کار هایی از او صادر می شود پس چرا شیطان راآفرید و حکمت آفرینش او چیست و آیا امکان دارد خدواند ابلیس را ببخشند ؟
 

در این مورد مکالمه آنلاین با منتظری متخصص کلام و فلسفه اسلامی در سایت ایپرسش شد که به شرح زیر می باشد
من : سلام خدای تعالی قبل از خلقت شیطانمی دانست که چه کار هایی از او صادر می شود پس چرا شیطان را آفریدو حکمت آفرینش او چیست؟
پاسخ: حکمتش را کسی نمیداند شاید برای اینکه خداوند در وجود ما هم خوبی را داده وهم بدی وخوبی را با پیامبران تقویت کرده است شاید خواست بدی را با وجود شیطان تقویت وتوازون را ایجاد کند
- بسيارى مى پرسند: با اين كه خداوند مى دانست او سرچشمه همه وسوسه ها و گمراهى ها و فريب كارى ها مى شود و همه بدبختى هاى انسان از او خواهد بود، آن هم موجودى هوشيار، زرنگ ، كينه توز، پرفريب و مصمم . چرا او را آفريد؟ اگر خدا انسان را براى تكامل و رسيدن به سعادت آفرید
-کار شیطان در حد وسوسه است واختیار را از انسان سلب نمیکند
من : آیا امکان دارد خداوند شیطان را ببخشد؟
منتظری:ممکنه نمیدانم

ادامه (آیا امکان دارد خداوند شیطان را ببخشد)؟
 

با توجه به قرآن و احادیث: دراينجاچند نكته قابل توجه است‌:
1. از آن جا كه به تصريح قرآن كريم‌، "شيطان‌" از گروه جن‌ّ است. (كهف‌،50) از طرفي‌، انس و جن‌ّ را مكلّف به انجام تكاليف الهي مي‌داند و مي‌فرمايد: "وَ مَا خَلَقْت‌ُ الْجِن‌َّ وَ الاْنس‌َ إِلآ لِيَعْبُدُون‌ِ ;(ذاريات‌،56) و من جن‌ّ و انس را نيافريدم‌، جز براي اين كه عبادتم كنند. (و از اين راه تكامل يافته و به من نزديك شوند"). پس او موجودي است مختار و انتخاب‌گر، اگر حق‌ّ را پذيرفت به پاداش نيك مي‌رسد و اگر باطل را انتخاب كرد به عذاب‌. قرآن كريم از قول خود جن‌ّ نقل مي‌فرمايد: "و اين كه در ميان ما، افرادي صالح و افرادي غير صالحند و ما گروه‌هاي متفاوتي هستيم‌."(جن‌،11) بنابراين‌، شيطان مكلّف است كه توبه كند و ايمان به خداوند و انبيأ الهي داشته باشد; هر چند از برخي آيات استفاده مي‌شود كه او ايمان زباني به خداوند و وحدانيت او و يا ايمان به روز قيامت نيز دارد; مثلاً: وعده‌هاي خداوند را حق‌ّ مي‌داند (ابراهيم‌،22)، از پروردگار عالميان بيم دارد و از كفر بي‌زار است. (حشر،16 و انفال‌،48)، قسم به عزّت خداوندي خورد و از او تا روز قيامت‌، براي گمراه كردن مردم مهلت مي‌طلبد.(ص‌،79ـ82);ليكن او در آن آزمون الهي‌، در مقابل حق‌ّ، تكبّر كرده و نافرماني خود را نيز توجيه كرده و در عمل بي‌ايماني خود را ثابت كرد. ]ملاحظه كنيد: (حجر،33); (اعراف‌،12)[ و چنان پست و مطرود شد كه او را از قرب حق بيرون راندند و رجيم شد و همه اين‌ها به سوء اختيار و بدانديشي او برمي‌گردد. br>.(رجوع كنيد به‌: معارف قرآن (خداشناسي ـ كيهان‌شناسي ـ انسان‌شناسي‌)، تاليف:محمد تقي مصباح يزدي‌، ج (1ـ3)، ص 295ـ301، انتشارات مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني‌;)
2. اين كه شيطان توبه كند و مجدداً به عبادت خداوند پرداخته و از وسوسه‌گري و اغوا و گمراهي دست بردارد و جزء مقرّبان درگاه حق‌ّ گردد، امري است كه "امكان عقلي‌" و ذاتي دارد، يعني "عقل‌"، چنين چيزي را محال نمي‌داند كه شيطان دوباره در صف ملائكه قرار گيرد، خصوصاً با توجه به نكته فوق‌، كه او موجودي مكلّف است وليكن توبه و قرب او به حق‌ّ، در عمل محقق نخواهد شد; زيرا با توجه به علم خداوند متعال به روحيه استكباري او، خبر از عدم توبه و هدايت او داده است؛ او را تا روز قيامت مورد لعنت خويش قرار داده "وَ إِن‌َّ عَلَيْكَ اللَّعْنَة‌َ إِلَي‌َ يَوْم‌ِ الدِّين‌ِ ;(حجر،35) و لعنت (و دوري از رحمت حق‌) تا روز قيامت بر تو خواهد بود." br> خداوند با تأكيد فراوان، او و پيروانش را اهل جهنّم خوانده و مي‌فرمايد: "به حق سوگند و حق مي‌گويم كه جهنّم را از تو و هر كدام از آنان كه از تو پيروي كند، پُر خواهم كرد."(ص‌،84ـ85) و هيچ معصيتي از هيچ كس سر نمي‌زند، مگر آن كه اغوا و وسوسه‌ شيطان در آن نقش دارد و در حقيقت‌، شيطان ريشه تمامي فسادها و معصيت‌ها است‌;در نتيجه همه لعنت‌ها وبال‌ها، حتي همان مقداري كه به خود گنه‌كاران متوجه است‌، به او نيز بر مي‌گردد.(تفسير الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج 12، ص 159، اسماعيليان‌.) بنابراين‌، هر چند راه بازگشت دارد. ولي توان و قابليت برگشت را از خود سلب كرده‌ است
و السلام.

پي‌نوشت‌ها:
 

1 . مصباح یزدی، اخلاق در قرآن، ح1، ص 231.
2 . سوره ص (38) آیه 82.
3 . محمدی ری شهری، میزان الحکمة‌،‌ ج4، ص 247.
4 . بحارالانوار،‌ج67، ص 64.
5 . اخلاق در قرآن،‌ج1، ص 234.
6 . همان، ص 236.

منابع: تبیان استان ها (همدان) --قرآن--- نهج البلاغه---
کتاب دنیای شگفت (رقیه یعقوبی)
--- و تمام منابع آخر کتاب دنیای شگفت
--- تفسیر نمونه
--- و میزان
--- تفسیر سوره جن مزتضی مطهری ---
بحار الانور---
اصول کافی --
و سایر تفسیر ها در مورد جن-- چهل حدیث (هاشم رسولی) ----
جن در قرآن (ابولفتح دعوتی) ---
شیطان شناسی(کریم برزگر)---
لسان العرب (کاتب ابن منظور)
و..(مراجعه شود به کتاب دنیای شگفت (رقیه یعقوبی)----
www.eporsesh.com
پاسخ گوی آنلاین
دنیای شگفت انگیزمان را بیشتر بشناسیم(
(جن.ابلیـس.شیطان))

منبع:سایت راسخون www.rasekhoon.net
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

خواص آيه نور

نور






خواص آيه نور چيست؟ آيا درست است که مي گويند اگر اين آيه به عددي خاص خوانده شود برکات زيادي دارد؟ »

قرآن کتاب عمل است و تلاوت آن سرآغازي است براي تفکر و ايمان، و آن نيز وسيله اي است براي عمل به محتواي آن، و اين همه پاداش هاي عظيم نيز از همين جا با همين شرايط تحقق مي يابد. قرائت تمام سوره ها آثار دنيوي و اخروي دارد و فضائل هر يک از سوره ها از سوي امامان معصوم (ع) بيان شده است.

از جمله سور? مبارک? نور و آيه نور که در اين سوره ( آيه 35) است که در روايات خواص و آثار مختلفي براي آن ذکر شده است.

در مورد ختم آيات و اذکار، عدد نقش بسيار مهمي دارد و بايد آن آيه يا ذکر را به عدد معين گفت تا اثر خاص خود را بگذارد. اما اگر کسي اين آيه شريفه را بر طبق عدد معين ختم کند و نتيجه اي برايش حاصل نشود مانعي در شرايط و مقدمات آن پيش آمده است که بايد آن مانع را برطرف کند تا ختم آيه يا ذکر اثربخش باشد؛ يعني آنچه بيان شده است تنها علت معدّ محسوب مي گردند.»

قرآن کتاب هدايت، عمل و انسان سازي است، لذا تلاوت آن مقدمه اي براي تفکر و ايمان، و در مرحله بعد وسيله اي است براي عمل به محتواي آن، و رسيدن نتيجه نهايي که همان تکامل و سعادت ابدي است. بنابراين، هم? قرآن نور است و نبايد هيچ فردي از برکات آن محروم بماند.

دربار? فضيلت سوره نور احاديثي از ائمه اطهار (ع) رسيده است، از جمله:

پيامبر اسلام (ص) فرمود: "هر که سوره نور را بخواند، خداوند ده حسنه به او مي دهد، به اندازه اجر هم? مؤمنان گذشته و آينده".[1]

از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: "مال و عورت خود را به خواندن سور? نور حفظ کنيد و زنان خود را به وسيل? آن در حصار عفت قرار دهيد؛ زيرا کسي که اين سوره را در شب و روز بخواند هيچ يک از خانواده اش هرگز زنا نمي کند تا بميرد. در وقت مردن هفتاد هزار ملک تا کنار قبر او را تشييع و براي او دعا و استغفار مي کنند تا وارد قبر شود".[2]

همچنين در باره آي? نور که يکي از آيات اين سوره است، فضائل بسياري نقل شده است. منظور از آيه شريفه نور اين آيه است

: "اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في‏ زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ"؛

خداوند نور آسمان ها و زمين است؛ مثل نور خداوند همانند چراغ دانى است كه در آن چراغى (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مى‏شود كه از درخت پربركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى (روغنش آن چنان صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعله‏ور شود، نورى است بر فراز نورى و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى‏كند، و خداوند به هر چيزى داناست.[3]

از جمله رواياتي که در فضيلت اين آيه وارد شده است:

1. از عبد الله عباس منقول است که: "هر کس آي? نور را بسيار بخواند روشنايي چشم او محفوظ ماند".[4]

2. "اگر کسي درد چشم دارد آيه نور را تا "نور علي نور" بر چشم بخواند و هر صبح سه بار بر اين دستور عمل نمايد درد چشم او زايل شود".[5]

3. شيخ ابوالعباس بوني گفته است: "که هر کس اين آيه را بر آينه نقش کند شب جمعه آخر ماه و مدّت چهل شب چهل نوبت اين آيه را بر آينه بخواند بعد از آن هر مريضي که در آن آينه نگاه کند، مرض او زايل شود و نيز نقل شده که اگر کسي آي? نور را بر لباس کبود با زعفران و گلاب بنويسد و اسم غايب و مادر او را بر آن بنويسد و آن را در خانه غايب بر باد آويزد به زودي شخص غايب بر مي گردد".[6]

4. "هر کس آيه نور را تکثير، بر فضه نقش، و آن را بر دايره آن نقش کند و در روز جمعه هنگام طلوع آفتاب و در وقت نقش کردن، غسل کند و لباس پاک بپوشد و با خود داشته باشد، و هر روز آيه را چهارصد بار بخواند و شروع کند به هر امر مهمي که بخواهد؛ از تقرب سلاطين و خلاصي محبوسان و اسيران و نجات يافتن از کساني که حکم قتل او را دارند بسيار مجرب است".[7]

5. "خواندن آيه نور قبل از خواب با حضور قلب به عدد الله (66 مرتبه) به خصوص در حال صفاي روحاني، موجب ديدن خواب هاي شيرين مي گردد".[8]

6. "ختم آي? مبارک? نور به عدد نور (256 مرتبه)، هرگاه روز اول ماه جمعه باشد، به مدت پانزده روز اين ختم را انجام دهد و در روز شانزدهم به عدد نور کلم? طيب? "لااله الاالله" را بگويد و همه روزه به عدد مزبور ادامه دهد تا پايان ماه جهت کفايت امور مهم کبريت احمر است".[9]

7. "ختم آي? نور تا "بکل شيء عليم" براي ديدن امام زمان (ع)، يک اربعين به عدد نور، بين اذان صبح تا طلوع آفتاب مؤثر است".[10]

8. "براي معنويت و رزق ختم آيه نور به عدد "256 مرتبه" بعد از نماز عشا مفيد و مؤثر است".[11]

9. "جهت امور مهم در خلوت بعد از هر نماز، هزار بار اسم جلاله "الله" و پنجاه بار آي? نور را بخواند و در حين روز نيز بايد روزي ده هزار بار بگويد".[12]

10. "ختم آيه مبارکه نور جهت کشف علوم الهيه و افاضات خاصه خداوند بدين گونه است که در اربعين اول چهارده مرتبه صلوات بفرستد به حضور قلب که گويا خدمت پيامبر و اهل بيتش (ع) نشسته است با کمال خضوع و خشوع، سر برهنه نموده در زير آسمان چهارده مرتبه آيه مبارکه نور را تلاوت کند و بعد از آن چهل و يک مرتبه صلوات بفرستد".[13]

اما جواب قسمت دوم سؤال؛ آيه نور به حساب ابجد کبير 256 است. در مورد ختم آيات و اذکار، عدد نقش بسيار مهمي دارد و بايد آن آيه يا ذکر را به عدد معين گفت تا اثر خاص خود را بگذارد.

اعداد به منزل? روح و حروف اشباح آن هستند و عدد مانند دندانه کليد است اگر کم شود يا زياد شود در را باز نمي کند و زيادي بر عدد مطلوب اسراف و کمتر از عدد مطلوب موجب اخلال در ذکر است.[14] و اين گونه ختم آيات به عدد معين حکايت از رمزي است که بين حروف و اعداد وجود دارد.

آنچه که تذکر آن مهم و قابل توجه است اين نکته است که ختم آيات قرآن به عدد معين يا هر ذکر ديگري شرايط خاصي را مي طلبد. پس اگر کسي اين آيه شريفه را بر طبق عدد معين ختم کند و نتيجه اي برايش حاصل نشود مانعي در شرايط و مقدمات آن پيش آمده است که بايد آن مانع را برطرف کند تا ختم آيه يا ذکر اثربخش باشد[15]؛ يعني آنچه بيان شده است تنها علت معدّ محسوب مي گردند.

______________

[1] طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، سيد ابراهيم ميرباقري، ج 7، ص 195، سوم، ناصر خسرو، تهران، 1372 ش.

[2] حويزي، عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثقلين، سيد هاشم رسولي محلاتي، ج 3، ص 568، چهارم، اسماعيليان، قم، 1415 ق.

[3] نور، 35.

[4] نجفي اصفهاني، محمد تقي، خواص آيات و تمامي سوره هاي قرآن کريم، ص 95، اديبه، تهران، 1345 ش.

[5] نجفي اصفهاني، محمد تقي، خواص آيات و تمامي سوره هاي قرآن کريم، ص 95، اديبه، تهران، 1345 ش.

[6] نجفي اصفهاني، محمد تقي، خواص تمامي آيات و سوره هاي قرآن کريم، ص 95.

[7] ابوسعيد الهروي، محمد، بحر الغرائب و منتخب الختوم، ص 182، محمودي، تهران، 1281 ق.

[8] نراقي، ملااحمد، الخزائن، حسن حسن زاده آملي، ص 350، علميه اسلامية، تهران، 1378 ق.

[9] نصراللهي بروجردي، محمد ابراهيم، رهنماي گرفتاران، ص 62، چاپ دوم، زهير، تهران، 1382 هـ.ش.

[10] رهنماي گرفتاران، ص 117.

[11] همان.

[12] مقدم، سيد محمد تقي، خزانة الاسرار في الختوم والاذکار، علاءالدين الاعلمي، ج 1، ص 297، چاپ اول، مؤسسه الاعلمي، بيروت، 1423 ق.

[13] نائيني، محمد حسن، گوهر شب چراغ، محمد فربودي، ج 1، ص 229، چتپ ششم، ديوان، قم، 1381.

[14] حسن زاده آملي، حسن، هزار و يک نکته، ج 1، ص 121، چاپ دوم، نشر فرهنگي رجاء، قم، 1365 ق.

[15] مقدم، سيد محمد تقي، خزانة الاسرار في الختوم والاذکار، علاءالدين الاعلمي، ج 1، ص 13، چاپ اول، مؤسسه الاعلمي، بيروت، 1423 ق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 



بسم الله الرّحمن الرّحیم

سؤال: خدا چیست؟پاسخ: خدا هستي نامحدود و آفريدگار جهان و جامع همه كمالات است و نقص و عيبي در ذات وي راه ندارد و هستي او عين ذات مقدّسش مي‏باشد. موجودات آفريده شده‏ي خدا هستند و هستي خويش را از خدا مي‏گيرند و هيچ گونه استقلالي ندارند . خداست كه آنها را آفريده و بدانها افاضه وجود مي‏كند چون خدا مستقل و موجودات غير مستقل هستند يعني وجود آنها از خداست نمي‏توان گفت خدا از موجودات جداست و با آنها ربط وجودي ندارد امّا بايد دانست كه چون خدا جسم نيست نزديك بودن او با موجودات مثل نزديك بودن جسمي با جسم ديگر نيست. علي بن ابيطالب«عليه السلام» مي‏فرمايد: خدا داخل در اشياء است نه مثل دخول چيزي در چيز ديگر و خارج از وجود اشياء است امّا نه مثل خروج جسمي از جسم ديگر(توحيد صدوق، ص 306). اگر مقصود شما از چيستي، آگاهي از ماهيت خدا است، در پاسخ بايد توجه داشت كه اصولاً ماهيت خداوند به اين معنا كه مثلاً از چه چيز به وجود آمده يا ساخته شده است اصلاً صحيح نمي‏باشد ، زيراچنين فرض هايي، نشانه نقص و كمبود است و در ذات الهي راه ندارد. از چيز ساخته شدن به اين معنا است كه خداوند در وجود خود به آن چيز ها نياز دارد و اين با ذات بي نياز الهي سازگار نيست و نيز به اين معنا خواهد بود كه آن چيز ها قبل از وجود خداوند ، وجود داشته تا خداوند از آنها به وجود آمده باشد ، در حالي كه همه چيز آفريده او است و نيز او ازلي است و هيچ چيز قبل از وجود او نيست تا از آن ساخته شده باشد. خداوند چيز جز هستي و وجود نامتناهي نيست و هيچ چيز وجود او را محدود نمي كند . حقيقت ذات نامحدود الهي براي ما كه موجودات محدود هستيم قابل درك نيست و به همين جهت در روايات آمده كه در ذات الهي تفكر نكنيد ، بلكه در صفات خداوند تأمل كنيد. هم چنين خدايي كه ما در تصور و خيال خود بياوريم ، خدا نيست و اصولاً خداوند در تصور و خيال ما در نمي‏آيد و عقل نيز به ذات الهي راه نمي‏يابد چون لازمه آن، احاطه به خداوند است و خداي نامحدود در احاطه موجود محدود و عقل ناقص داخل نمي‏شود. سؤال: کلمۀ "خدا" یعنی چه؟پاسخ: لفظ خدا در زبان فارسي مخفف "خودآ" يعني خودبه وجود آمده و تقريباً مرادف با واجب الوجود است، يعني موجودي كه وجود براي او ضرورت دارد و عدم براي وي محال است و موجود ديگري به آن وجود نداده است، ولي با توجه به مشابهات آن مانند خداوند و كدخدا مي توان گفت معناي لغوي آن شبيه به معناي صاحب و مالك و معنايي كه در عرف از آن فهميده مي‌شود، نظير خالق و آفريدگار است.(محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن، خدا شناسي، كيهان شناسي، انسان شناسي، ص 21) بر همين اساس در زبان فارسي به جاي مفاهيم واجب الوجود، خدا گفته مي شود. روشن است كه هيچ موجودي به خداوند وجود نبخشيده و خداوند معلول هيچ علتي نيست ، پس كلمه «خدا »كاملا متناسب با حقيقت وجود خداوند است . در زبان عربي اسم هاي فراواني براي خدا ذكر شده است در دعاي جوشن كبير هزار اسم و صفت براي خداوند متعال آورده شده است . در قرآن نام هاي زيادي براي خدا آمده است , مانند اللّه ، خالق ، باري ، مصوّر، رب ّ، رحمن، رحيم، عزيز، جبار، متكبر، قدوس، سلام، مهيمن و ملك و واژۀ خدايان در تاريخ ايران به چشم مي خورد و گاه خدا به كارمي رود. البته اسم هاي ديگري در زبان فارسي هست كه به خدا اطلاق مي شود، مانند: يزدان ، ايزد، پروردگار، آفريننده و آفريدگار و ...
سؤال: خداوند از چه زمانی وجود داشته است؟ خدا کجاست؟پاسخ: خداوند داراي جا و مكان خاصي نيست زيرا مكان و زمان داشتن از خواص جسم است , و مكان براى چيزى تصور مى شود كه داراى حجم و امتداد باشد و نيز هر چيز زماندارى از نظر امتداد و عمر زمان ,قابل تجزيه مى باشد و اين نيز نوعى امتداد و تركيب از اجزاء بشمار مى رود ؛ پس نمى توان براى خداى متعال مكان و زمان در نظر گرفت و هيچ موجود مكان دار وزماندارى واجب الوجود نخواهد بود . اگر براي خدا جا و مكان خاصي فرض شود ، علاوه بر اين كه او را نيازمند به زمان و مكان دانستيم ، او را محدود نيز كرده ايم ، در حالي كه وجود الهي ، نامحدود و نامتناهي است . هم چنين بودن او را در مكان خاص و زمان خاص ، بدان معنا است كه در زمان و مكان هاي ديگر حضور ندارد و اين هم نشانه نقص است و هم با حضور خداوند در همه جا و هر زمان منافات دارد. او هستي و وجود نامحدود است كه نمي توان او را در زمان و مكاني خاص محصور و محدود كرد و حقيقت وجود نامتناهي او در ذهن انسان محدود و متناهي داخل نمي شود ، اما آثار وجود او در همه جا نمايان است و انسان با عمق جان خويش او را در مي يابد.

خداوند آفريننده مكان است و همانند «نور محض» نيازي به مكان ندارد بلكه پيدايي همه چيز در پرتو روشنايي و تجلي اوست و همانند «روح» تدبير همه سلول هاي بدن و فعاليت هاي بدن به عهده اوست بدون اينكه جايي از بدن را اشغال كند اما نه جدا از جهان است و نه آميخته با جهان است و همچنان كه انسان در شناخت روح و اسرار آن عاجز است و عقل آدمي از درك ذات حق نيز عاجز است و تنها بايد به آثار و صفات خداوند فكر كند تا معرفت پيدا كند. و تنها بايد از طريق محبت و قلب او را بيابد كه وصف ناشدني است. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب ذیل جلب مي كنيم:

الف. وقتي ما بخواهيم صفتي را براي چيزي اثبات يا سلب كنيم يا بپرسيم كه اين چيز فلان صفت و ويژگي را دارد و يا خير بايد آن چيز قابليت و استعداد پذيرش آن صفت را داشته باشد، لذا انسان كه قابليت عالم شدن را دارد، مي توانيم بگوييم عالم است و يا عالم نيست و يا بپرسيم كه آيا عالم است؟ ولي در رابطه با چيزي مثل ديوار كه قابليت پذيرش اين صفت را ندارد، نمي توانيم بگوييم آيا عالم است ، يا جاهل ؛ و سؤال از اينكه آيا اين ديوار عالم است يا جاهل سؤال بي معنايي خواهد بود. پس اين قاعده منطقي به ما مي گويد در جايي مي توان از ثبوت يا سلب صفتي سؤال كرد كه قابليت اتصاف به آن صفت باشد ، ولي در جايي كه بخاطر ضعف يا قوت وجود اين قابليت نيست سؤال معنا نخواهد داشت.

ب. در اين مقدمه بايد معناي مكاني روشن شود. براي مكان فلاسفه تعاريف متعددي ذكر كرده اند معروفترين تعريف كه مورد قبول فارابي و ابن سينا است و از ارسطو ذكر شده اين است كه مكان عبارت است از سطح داخلي جسمي كه مماس با سطح خارجي جسم ديگر باشد.(آموزش فلسفه، ج2، آيت الله مصباح يزدي، ص144) معناي اين عبارت اين است كه مكان حقيقي هر چيز عبارت است از مقداري از حجم جهان مادي كه مساوي با حجم جسم منسوب به مكان باشد. چنانچه از اين تعريف و همين طور از تعاريف ديگر بدست مي آيد كه اولا مكان تابع جهان است و قبل از پيدايش يا بعد از فناء جهان مادي ، مكان وجود ندارد و ثانيا مكان از خواص اجسام است و شي مجرد و فرا زماني و غير مادي ، داراي مكان نيست.

ج. فلاسفه بين مكان و مفهوم كجائي فرق مي گذارند و مي گويند كجائي از مفاهيم نسبي است يعني كجائي از سنجش چيزي با مكان حاصل مي شود كه اين فرع داشتن نسبت يا مكان است ؛ بنابراين چيزي كه نسبت با مكان ندارد، سؤال كجائي درباره او معنا ندارد(آموزش فلسفه، ج2، آيت الله مصباح يزدي، ص142)

د. خداوند متعال موجودي مكانمند نيست تا جا و مكاني را اشغال نمايد كه دلايل بسياري براي آن وجود دارد. يكي از دلايل اين است كه قرار گرفتن در جهت يا مكان از اوصاف اجسام يا عوارض جسماني است و خداوند متعال نه جسم است و نه عوارض جسماني دارد و اينكه خداوند جسم و جسماني نيست ، چون جسمانيت مستلزم تركيب است و هر مركبي در تحقق خود محتاج به اجزاء است حال آنكه خداوند متعال واجب الوجود و غني مطلق است.(آموزش كلام اسلامي، محمد سعيدي مهر) بنابراين اگر بگوييم خدا ، مكان دارد ، خدا موجود نيازمند خواهد بود؛ در حالي كه خداوند بي نياز مطلق است؛ پس مكان ندارد. پس نه مركب است و نه جسم و نه اتساب مكان به او صحيح نيست. وقتي طبق مقدمات بالا ،معلوم شد خداوند از افق مكان بيرون است چنان چه از افق زمان بيرون است ، موجودي است فرازماني و مكاني چون زمان و مكان از خصائص جهان ماده و اجسام هستند كه مخلوق خداوند متعال هستند. بنابراين خداوند در همه جا است ، نه به معناي بودن يك جسم درجسم ديگر است، بلكه به معناي احاطه وجود خداوند بر همه مكانها است. اگر بودن در يك مكان ، به معناي بودن يك جسم در جايي يا مكاني باشد ، مطمئنا اشكالتان وارد بود كه يك جسم در چند جا چگونه است ؟ اما در مورد خداوند اين تصور اشتباه است كه او نيز مانند انسان ها داراي جسم است. اين اشتباه از آنجا ناشي مي شود كه هر چيز را مانند خود قياس و تشبيه مي كنيم و تصور صحيحي از موجود مجرد و غير مادي نداريم. هم چنين خداوند موجودي نامحدود است و نامحدود هيچ گونه محدوديتي براي حضور در مكان هاي گوناگون ندارد. پس اين ساخته فكر بشر شرقي يا غربي نيست و منحصر به اسلام نيز نمي باشد، بلكه يك معناي حقيقي است كه انسان با تأمل و به كار انداختن قوه تعقل مي تواند به مفهوم آن دست يابد و در هر چيز نبايد صرفا مادي و جسماني انديشيد و تنها با قوه حواس قضاوت نمود.

منبع: http://www.pasokhgoo.net/fa
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 


دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم. 1-برهان امکان، یا برهان «امکان و وجوب».
این برهان از چهار مقدمه‌ یقینی تشکیل می یابد:
الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند.
این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.
ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد.
این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل می‌شود که آن را علت می نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است.
با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر می‌شود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر،‌ موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر می‌باشند و وجود هر یک از آن‌ها به وسیلة علتی ایجاب می‌شود (مقدمه سوم).
اکنون اگر فرض کنیم که وجود آن‌ها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنیم که سلسلة علل،‌تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آن‌ها باطل و محال می‌باشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیریم که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.
این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آن‌ها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آن‌ها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آن‌ها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد.
به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی‌کند» اما درباره علت صادق نیست که: «تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه «تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.
مثال: فرض می‌کنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آن‌ها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، می‌گوید «تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم می‌گوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد.
اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آن‌ها به زبان حال می‌گویند «تا» آن یکی دیگر وجود پیدا نکند،‌ ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد.
از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که این‌ها وجود پیدا کرده اند.
3- برهان تجربی (دلیل علمی )
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیست‏شناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمه‏ای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنش‏های این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشن‏تر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوق‏العاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازنده‏ای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیده‏تر و عجیب‏تر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
پی نوشت:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 


«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون ».

ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا دارید; و هر کسی بایدبنگرد که برای فردا[ی خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] از خدابترسید. در حقیقت خدا به آن چه می کنید آگاه است. و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشی کرد; آنان همان نافرمانان اند».

خداوند سبحان بعد از این که قصد منافقین و اهل کتاب را بیان فرمود، راه تربیتی را هم به ما آموخت که انسان همانند آنان گرفتار عذاب نشود; آن راهی که گرچه دقیق است ولی همراه همه است همان «معرفت نفس » است. درمعرفت نفس، دو راه ذکر شد: عمومی و خصوصی، راه عمومی هم میسور همه است،این راهی هم که خصوصی است برای همه میسر است هیچ اصطلاح فنی در آن به کاربرده نشده است که مخصوص علما باشد، کسی نمی تواند بگوید من چون درس نخوانده ام و از این اصطلاحات باخبر نشده ام نمی توانستم این راه را طی کنم.

گرچه این راه دقیق است ولی برای همه قابل رفتن است، زیرا راه معرفت نفس است و انسان اگر از همه چیز غافل باشد از خود غافل نیست لذا فرمود: «یاایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون ». گرچه خطاب مال همه انسان ها است از این جهت که مومنین برخوردارند مومنین را ندا می دهد و این «اتقوا الله » اول ناظربه مراقبت است آن «اتقو»ی دوم ناظر به محاسبت است.

جمله «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » به کمک چند طایفه از آیات تا حدودی روشن شد اما ذیل آیه همیشه ضامن مضمون آیه است این «ان الله خبیر بماتعملون » ضامن آن تقوای اول است هم محاسبه است هم تقوای دوم است چون انسان به جمیع کارهای خود در معرض و مشهد خدا است و خداوند به همه کارهای انسان آگاهی دارد، لذا هم می تواند دلیل باشد برای تقوای درمراقبت، هم می تواند دلیل باشد برای تقوای در محاسبه. می فرماید شما هرچه می کنید خدا خبیر است نه تنها علیم است بلکه خبیر است همه ذرات ریز راکارشناسانه می داند.

در آیه ششم سوره مجادله آمده است:

«یوم یبعثهم الله جمیعا فینبئهم بما عملوا احصیه الله و نسوه » همه کارها را خدا به این ها گزارش می دهد، خدا همه کارها را احصا کرده است،اما این ها فراموش کرده اند. بنابراین اگر یک حساب رس دقیقی بر ما احاطه دارد ما هم در مراقبت باید با تقوا باشیم و چیزی را کم و زیاد نکنیم.

این که محاسبه و مراقبه بسیار سخت است برای آن است که قاضی می خواهد خودش را محاکمه کند، این حب نفس مایه کوری قضاهای قاضی است: «حب الشی ء یعمی و یصم » چه این که «بغض الشی ء هم یعمی و یصم ». انسان می خواهد دشمن خودرا محکوم و خود را حاکم کند، لذا به دشمن بغض و به خودش محبت دارد، آن گاه همین قاضی که به خود علاقه و به دشمنش کینه دارد، بخواهد سالم قضاوت کند بسیار سخت است، از این رو فرمود:

«ان الله خبیر بما تعملون ».

خیلی از کارهاست که از یادت می رود یا تناسی (خود را به فراموشی زدن)داری ولی خداوند احصا می کند. در یکی از خطبه های نورانی نهج البلاغه هست که: «ذهب المتذکرون و بقی الناسون او المتناسون » آن ها که به یاد حق بودند رحلت کردند و آن ها که یا اهل نسیان اند و یا تناسی می کنندمانده اند. اگر کسی بداند که «ان الله خبیر بما تعملون » وو نسوه » هم در مراقبه دقیق است و هم در محاسبه. بداند که «احصاه الله

در سوره مبارکه انبیا آیه 47 فرمود: «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلاتظلم شیئا و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها».

اگر یک پر اسفنجه هم باشد ما او را احضار می کنیم:

«و کفی بنا حاسبین »

پس یک چنین موجودی درفوق ماده بر ما احاطه دارد و ما در محضر او می خواهیم اهل مراقبت باشیم ورقبه بکشیم. ببینیم چه کارهایی انجام داده ایم و اهل محاسبه باشیم، اگرچنان چه کار خیرمان زیادتر بود که حمد کنیم و اگر کار بدمان زیادتر بوداستغفار کنیم و با توبه جبران نماییم. این راهش است پس این «ان الله خبیر بما تعملون » هم مضمون «اتقوا الله » اول را تامین کند هم می تواند مضمون اتقوا الله ثانی را تامین کند، پس هیچ کدام تکرارنیستند.

راه مراقبت از نفس

ما از چه راه این «ولتنظر نفس » را طی کنیم می فرمایدراهش این است:

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون »

فاسق حقیقی کسی است که خود را فراموش بکند. این دیگر درس خواندن نمی خواهد تا کسی بگوید من درس نخواندم و نمی توانستم اهل حساب باشم. فرمود شما خدا را فراموش نکنید اگر کردید خودتان را فراموش می کنید، اگر خودتان را فراموش کردید دیگری به جای شما می نشیند و دیگری را به جای خدا می نشانید. این که مکتب های گوناگون در غرب و غیر غرب پیداشده است که اندیشه انسان را به جای وحی و انسان را به جای خدا می نشاندبرای این است که خدا را فراموش کرده اند وقتی خدا را فراموش کردند کسی بالاخره باید این جهان را اداره و قوانینی وضع کند، اگر خدا و وحی فراموش شد انسان و اندیشه انسان به جای خدا و وحی می نشیند. فرمود: مثل کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده اند. در این کریمه چند لطیفه است:

یکی این که نفرمود خدا را فراموش نکنید فرمود مثل آنان که خدا را فراموش کرده اند نباشید. در کتاب های ادبی آمده است که انسان اگر یک قاعده کلی رابا مثل ذکر کند بهتر در اذهان جای می گیرد.

می فرماید مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده اند و خدا آن ها را ازیاد خودشان برده است. اگر بفرماید: «ووا الله » این لطیفه و مزیت را ندارد و دلالت نمی کند به این که یک عده خدا را فراموش کرده اند و کیفرتلخ اش را هم چشیده اند، اما وقتی بفرماید: لاتنس

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم »

معلوم می شود که عده ای که خدا را فراموش کرده اند به این کیفر رسیده اند. این صرف تئوری و فرض نیست بلکه واقعیتی است.

دوم آن است که در قرآن کریم آمده که اگر کسی خداوند را فراموش کند خودرا فراموش می کند. در بخش دیگری از قرآن آمده است: کسانی که خدا رافراموش کرده اند فقط به فکر خودشان هستند. معلوم می شود نفس و خود، چندمرحله دارد: یک خود اصیل و واقعی است که اگر ما خدا را متذکر بودیم آن را متذکریم و اگر او را فهمیدیم خدا را می فهمیم. و یک خود حیوانی است که

«اولئک کاالانعام بل هم اضل »

که اگر خدا را فراموش کردیم به فکر اوئیم،چون در این مراتب نزولی وقتی که قرآن از افراد بی خبر سخن می گویدمی فرماید این ها که از حیات انسانی تنزل کرده اند در حد حیات حیوانی اند:

«ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل »

این ها در حد حیات حیوانی انداز این مرحله نازل تر می فرماید: «بل هم اضل » از این مرحله نازل تر حیات گیاهی است وو از این مرحله نازل تراین است که: از این نازل تر به مرحله جمادات می رسد

«و ان منها کالحجاره او اشد قسوه »

که از جماد هم پایین ترمی آید یعنی از سنگ پر برکت هم پایین تر می آید یعنی جماد بی اثر می شود. درسیر نزولی همه مراحل را گذرانده است در این بخش می فرماید: کسانی که به یاد خدا نیستند خودشان را فراموش می کنند.

در سوره مبارکه آل عمران هم می فرماید: این ها فقط به فکر خودشان اند. «اهمتهم انفسهم »

آیه 154 سوره آل عمران است که می فرماید: سخن از اعزام به جبهه و مساله جنگ و ایثار وفداکاری شد، این ها فقط به فکر خودشان هستند:

«ثم انزل علیکم من بعض الغم امنه نعاسا یغشی طائفه منکم و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه »

این ها فقط به این فکرند که فقط خودشان را حفظکنند. کسی که خود را فراموش کرده است چه خودی برای او باقی مانده که فقطبه فکر خودش هست، این کدام خود است؟ آن خودی است که فراموش کرد یا این خودی است که الان اوست؟ این نفس که گفته شد:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه »

این کدام نفس است؟ این نفسی که «قد اهمتهم انفسهم » این نفس است یا آن نفسی که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » قرآن کریم که می فرماید: ممکن نیست کسی خود را ببیند وخدای را نبیند این شدنی نیست انسان یک آینه است یعنی آن خود حقیقی انسان بی غبار. ممکن نیست کسی آینه شفاف بی غبار را ببیند و صاحب صورت را نبیند.

اگر کسی آینه را دید صاحب صورت را می بیند، ولی اگر آینه را آن قدرغبارآلود کرد که او را ندید و چیز دیگری را دید البته صاحب صورت رانمی بیند. این که فرمود اگر شما خدا را فراموش کردید خودتان را هم فراموش می کنید و کیفر تلخ فراموشی خدا این است که خودتان را فراموش می کنیدمقابلش در سوره مبارکه اعراف آیه 173 آمده است:

«و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی »

حالا این موطن کجا است موطن عقد است موطن فطرت است بماند، ولی می فرماید در آن موطن، خداوند انسان را به خودش نشان داد:

«اشهدهم علی انفسهم »

یعنی انسان را شاهد خودش کرد خودش مشهود خود شد، خود را دید. خدا در این «اشهاد» سوال می کند چه چیزی را می بینی؟ گفت تو رامی بینم ربوبیت تو وعبودیت خودم را می بینم: «و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم »این آیه «ذر» نیست این «ذریه » است، این سخن از آن نیست که از صلب حضرت آدم سلام الله علیه ذرات ریزی استخراج شد برای این که با ظاهرآیه هم مطابق نیست نمی فرماید: «و اذ اخذ ربک من آدم من ظهره ذریتهم »می فرماید: «من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم » حالا این موطن کجاست بحث دیگری دارد ولی از «و اشهدهم علی انفسهم » یعنی جعلهم شاهدین علی انفسهم، انسان را به خودش نشان داد آن گاه سوال کرد که چه می بینی؟ گفت:تو را می بینم. مثل این که اگر کسی قدرت داشته باشد سر آینه را خم کندآینه را نشان خود آینه بدهد و از او سوال کند که چه می بینی؟می گوید: تو را. ممکن نیست کسی آین را ببیند و در آینه، صاحب صورت راننگرد سخن از این نیست که «انا عبد و انت رب » و یا از این که

«مولای یا مولای انت الخالق و انا المخلوق »

بلکه سخن بالاتر از این مرحله است:

«انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب ».

مناجات معصومین علیهم السلام هم درجاتی دارد.

سخن از این نیست که من مربوبم و تو ربی و تو باید مرا اداره کنی، سخن از «من » نیست ولو به عنوان من فقیر،بلکه سخن از «تو» است. از انسان سوال می کند چه چیزی را می بینی می گویی تو را می بینم، نه این که تو خالقی و من مخلوقم این جا سخن از من و تونیست سخن از توست، فقط. این حالت هست. از بزرگان سوال کردند که شما این آیه «ذریه » یادتان هست فرمود: آری، مثل این که دیروز بود. حالا این هاکی اند، نمی دانیم.

به هر حال ما اگر آن راه ها برایمان پیچیده باشد ظاهر این کلمه که مستورنیست، می فرماید: ما وقتی انسان را نشان خود انسان دادیم دیگر سوال نکردیم. نفرمود قال یا قلت الست بربکم، مرا نمی بینی قال بلی، چرا، دیگرنفرمود «و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم و قال الست. قال هم متحلل » نشده همین که انسان را نشان خود انسان داد،فرمود مگر من رب نیستم؟ عرض کرد: چرا، قالوا بلی تو ربی، ما ربوبیت تورا می بینیم. در جهان طبیعت چنین چیزی نیست که کسی آینه ای بسازد و سر آن را خم بکند و به خودش نشان بدهد و از او حرف بگیرد ووید که: که رامی بینی؟ بگوید: تو را. اما جان آدمی یک چنین آینه ای است. حالا اگر کسی صاحب صورت را ندید خوب خودش را نمی بیند دیگر فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » شما او را فراموش نکنید وگرنه خودتان از یادتان می روید. آن خود اصلی مستور می شود همین خودی که «کالانعام بل هم اضل »ظهور می کند این می شود «اهمتهم انفسهم » هرچه بگویند جبهه نیرو لازم دارداین می گوید من به فکر خودم هستم، همین کسی که آن خودوش کرده، حیوان شده است و فقط به فکر خودش است، قبلا که این خود او نبود، ابزار بود; یعنی در مرحله نفس نباتی یا در مرحله گیاهی که انسان احتیاج به غذا دارد این ها ابزار آدم است، اگر کسی آن اصل را رها کرد خود این ابزار می شود صاحب انسان، یعنی همان «اهمتهم انفسهم ». حالا اگر از این سخن بخواهید «یظنون بالله بغیر الحق ظن الجاهلیه » تا آخر آیه حرف همین است که چرا جبهه رفتند اگر نمی رفتند کشته نمی شدند، حالا همین این داردحرف می زند «یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه » و امثال ذلک. بگ اصلی را فرام

بنابراین آن آیه مبارکه سوره حشر در کنار این آیه سوره مبارکه اعراف که قرار می گیرد معلوم می شود این حرف در دوخود را ببیندخدای خود را می بیند، خود را نبیند، خدا را نمی بیند، اگر کسی سری به آینه بزند صاحب صورت را می بیند، اگر کسی کاری به آینه نداشته باشد، صاحب صورت را نمی بیند. این اصل کلی در شواهد فراوانی از قرآن کریم ظهور کرده است،در پایان سوره مبارکه یس استدلال قرآن کریم این است که کسی که معاد رامنکر است، منکر خدا است، چون معاد در حقیقت همان رجوع به مبدء است «وما قدروا الله حق قدره » چون مبدء را نشناخته اند منکر معادند. آنان که منکر معادند، قرآن درباره شان در آیه 78 سوره یس می فرماید: طرف است: اگر کسی

«و ضرب لنامثلا و نسی خلقه قال من یحی العظام و هی رمیم »

این چون نفس خود را ندیدو خود را فراموش کرد منکر معاد شد. اگر کسی خودش یادش باشد امکان نداردمنکر معاد باشد. فرمود: کسی که اشکال می کند و می گوید «من یحی العظام وهی رمیم » برای این است که خودش یادش رفته است. چطور ممکن است کسی خودش یادش باشد و بگوید من؟

«هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئامذکورا»

من هیچ بودم و خدای سبحان به این وضع آورد «کسونا العظام لحما» شد و«انشاناه خلقا آخر» خوب الان که همه اجزا هست روح هم که ازبین نمی رود دوباره می تواند به حالت اولی برگردد این چون خودش یادش رفته است معاد را از دست داده است.

استدلال قرآن کریم این است: «و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه ».

معلوم می شوداگر خودش را فراموش نمی کرد هرگز در مورد معاد اشکال نمی کرد هم چنین روشن می شود که معرفت نفس، آن نقش را دارد که اگر کسی خود را فراموش بکندمبدء را فراموش می کند اگر خود را فراموش بکند معاد را فراموش می کند،اگر خود را ببیند و فراموش نکند، مبدء را می بیند، اگر خود را فراموش نکند معاد را می بیند.

ادامه دارد

پدیدآورنده: آیه الله جوادی آملی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

قسمت دوم

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقواالله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون ».

ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا دارید; و هر کسی باید بنگرد که برای فردا[ی خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] ازخدا بترسید. در حقیقت خدا به آن چه می کنید آگاه است. و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچارخودفراموشی کرد; آنان همان نافرمانان اند».

ذکر حق; راه خودشناسی

کسی که یاد حق را از دست داده است کیفری که دامن گیرش می شود این است که خداوند او را به جای «اشهدهم علی انفسهم »، «انساهم انفسهم »اش می کند یک بار «اشهاد» بود الان «انساء» است. اگرکسی بخواهد خدا او را به او نشانش بدهد راهش ذکر و یاد حق است.

خداوند در پایان سوره مبارکه اعراف فرمود: یاد حق را صبح و شام داشته باشید: «واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین » هم نام خدا را به لب وهم یاد خدا را در دل داشته باشید اما با حالت تضرع و ترس. انسان باید همان سرمایه و سلاح اش را که همان «البکاء» هست همیشه داشته باشد، انسانی که خود را مقتدر می بیند در همان لحظه اقتدار، محجوب از خدا است. شکی نیست که آدمی قدرت دارد اما قدرت از آن خداست نه مال او، چیزی که مال خداست اگر به خود اسناد بدهد این می شود حجاب و چیزی که مال خود اوست همان ضعف و مسکنت است. فرمود: هم در جان وهم در لب و صبح و شام خدا را بخوانید. این صبح و شام یا کنایه ازدوام است یا نه، اول روز به یاد حق باشید که روز به یاد حق تامین شود و اول شب هم به یاد حق باشید تا شب تامین بشود. «و لاتکن من الغافلین » مبادا خود را جزء غافلین بشمارید. پس اگر کسی خدا رافراموش کرد یقینا خود را هم فراموش می کند آن وقت این سه آیه ای که خوانده شد یعنی آیه «واشهدهم علی انفسهم » یا آیه «و ضرب لنامثلا و نسی خلقه » و آیه محل بحث که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » این سه آیه یک ارتباط منطقی با هم دارند، بعضی عکس هم اند، برخی عکس نقیض هم اند و امثال ذلک. حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربه » عکس نقیض آیه سوره حشر است. عکس نقیضش این است که «من لم یعرف ربه لم یعرف نفسه ». لم یعرف ربه یعنی نسی ربه، لم یعرف نفسه یعنی نسی نفسه. پس اگر کسی خدا را فراموش کردخود را فراموش می کند، آن وقت این آیه به منزله عکس نقیض آن حدیث معروف است. یک راه معرفت نفس است که با ذکر حق تامین می شودفرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون » شیطان هم برای این که سرمایه را از انسان بگیرد اول یاد حق را از انسان می گیرد. در آیه 19 سوره مبارکه مجادله که قبل از همین سوره حشر است می فرماید: «استحوذ علیهم الشیطان فانسیهم ذکر الله » شیطان بر این ها محیط و مسلط می شود و یاد حق رااز دل شان برمی دارد، کجا می آید که یاد حق را از دل برمی دارد؟ درهمان بیان نورانی حضرت امیر هست که وقتی شیطان از راه گناه دردرون دل وسوسه کرد کم کم جا باز می کند، وقتی جا باز کرد آن جا تخم گذاری می کند: فباض و فرخ فی صدورهم و دب و درج فی حجورهم وقتی دبیب دارد کم کم می جنبد، در صفحه نفس می بیند صاحب خانه بیدار نشده با این دبیبش بعد آشیانه می سازد، می بیند این صاحب خانه بیدارنشده، تخم گذاری می کند، باز صاحب خانه بیدار نشده «دب و درج فی حجورهم » وقتی بیضه گذاشت و تخم گذاری کرد از آن به بعد دیگر مالک این سرزمین می شود.

«فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم » با زبان آن ها حرف می زند و باچشم شان می بیند. این شخص می بیند ولی در قیقت بیننده شیطان است،حرف می زند ولی در حقیقت گوینده شیطان است. این، در مقابل آن گروهی هستیم که خدا و لطف او آن ها را اداره می کند، در حدیث در قرب نوافل، حدیث معتبر این بود که انسان به جایی می رسد که فیض و لطف خدا همه امورش را اداره می کند; یعنی اگر حرف می زند با زبان خداحرف می زند، اگر می بیند با چشم خدا می بیند و اگر می شنود با سمع خدامی شنود. این تازه «قرب نوافل » است بالاتر از این، «قرب فرایض »است که در روایات ما آن چه که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد درجوامع دیگر آمده است که حضرت امیر سلام الله علیه دارد: «اناجنب الله انا ید الله » و امثال ذلک. انسان در مقام فعل و ظهورحق می شود یدالله، یعنی اگر خدا سخن می گوید با زبان این انسان سخن می گوید، این قرب فرایض است که بالاتر از قرب نوافل است. در روایات ما فراوان درباره اهل بیت علیهم السلام آمده است و چون همه این ها در محور فعل حق و کار حق است نه در محور ذات حق یا محوراوصاف ذاتی حق، خودشان فرمودند در مقام ذات، احدی را راه نیست آن جا جایی است که «لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفتن ». یعنی در مقام فعل و ظهور فعل است، در مقام فعل، انسان یا تحت ولایت خداست یا تحت ولایت شیطان که باز هر دو معلوم است، یا انسان به جایی می رسد که شیطان به زبان او حرف می زند (واقعا شیطان است،شیاطین الانس این مجاز نیست نه مجاز در کلمه است نه مجاز دراسناد). «فباض و فرخ فی صدورهم » آن گاه «فنطق بالسنتهم و نظرباعینهم » و امثال ذلک. این دو راه است: شیطان برای این که برآنان مسلط بشود اول یاد خدا را از آن ها می برد، وقتی یاد خدا رابرد، خودش به جای خدا می نشیند، می گوید من هرچه دلم بخواهد می کنم،روزی که انسان دهان باز کرد و گفت من هرچه بخواهم می کنم همان روزی است که باید به او گفت: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله » حالایک بتکده ای در درون خود ساخته است.

بزرگان می گویند اصنام و اوثان یک سان نیستند: «لطایف الطفهاالهواء واکثفها الوثن » این حرف آن عارف بزرگ است بت ها چند جورند:

رقیق تر و لطیف ترش هواست و کثیف ترش همین سنگ و گل و چوب است.

خلاصه، الان هم سخن حضرت ابراهیم سلام الله علیه زنده است و به انسان هواپرست می گوید: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله » همین که انسان به خودش اجازه داد که بگوید من هرچه بخواهم می کنم یعنی معبود من و رب من همان هوای من است، این حرف را او نمی زند، این حرف را شیطان می زند: «الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدواالشیطان ».

پس کاری که شیطان می کند «استحوذ علیهم الشیطان فانسیهم ذکرالله » وقتی یاد حق را از یادشان برده است فراموش کرد همه معاصی ظهور می کند، لذا درسوره مبارکه ص می فرماید: تمام گناهان برای این است که آنان قیامت از یادشان رفته است. در سوره ص آیه 26می فرماید: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید» چرا؟

«بما نسوا یوم الحساب » نه چون دروغ گفتند یا غیبت کردند، بلکه چون دروغ گفتن و غیبت کردن و معصیت کردن های دیگر همه در اثر نسیان روز حساب است. فرمود: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب ». یوم الحساب هم که رجوع به همان الله است. پس اگر کسی به یاد خود نبود هم مبدا را فراموش می کند هم معاد را. لذا فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم »

ملاک های سفاهت

در بحث های قبل خواندید که اگر کسی خود را فراموش کرد از نظرقرآن کریم «سفیه » است، چون قرآن میزان است و انسان همه فکرها رابر این میزان باید عرضه کند خودش را هم باید با این میزان بسنجد.

اگر کسی خواست بفهمد که عاقل است یا سفیه، راه ها و ملاک هایی دارد.

یکی از راه ها مساله «اختلاف » بود که فرمود: «فتحسبهم جمیعا وقلوبهم شتی ذلک بانهم قوم لایعقلون » معلوم می شود هر کسی که داعیه اختلاف دارد و می خواهد نظامی را پراکنده کند عاقل نیست. ضابطه دیگراین است که اگر کسی واعظ غیر متعظ بود، یعنی دیگران را امر به معروف و نهی از منکر کرد ولی خود عمل نکرد عاقل نیست; آیه 44 سوره بقره هم همین است که: «اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم وانتم تتلون الکتاب ». کتاب که اختصاص به تورات و انجیل ندارد شامل قرآن کریم هم می شود، پس اگر کسی واعظ غیر متعظ بود قرآن می فرمایدچون خودت راه را فراموش کردی افلا تعقلون. پس کسی که خود رافراموش کرد می شود واعظ غیر متعظ. اگر کسی خود را فراموش کرد حق رافراموش می کند و به دام همه معاصی می افتد و در نتیجه به قعر جهنم خواهد رفت; لذا در آیه بعد می فرماید: اصحاب آتش و اصحاب بهشت یک سان نیستند: «لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنه » وگرنه سخن ازبهشت و جهنم نبود الان که، سخن از نسیان نفس و نسیان رب بود چون نسیان رب زمینه همه معاصی را فراهم می کند و مایه جهنم رفتن است لذا می فرماید: «لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون » در قرآن کریم نسیان را به حق تعالی هم نسبت داده است که فرمود: خدا را فراموش کرده اند خدا هم آنان را فراموش کرده است. اما هم قرینه عقلی است در معنا کردن نسیان در آن جا و هم قرینه نقلی. درباره منافقین آمده است که آن ها خدا را فراموش کرده اند خدا هم آنان را فراموش کرده است.

«المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر» در سوره توبه آیه 68 می فرماید: «یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف ویقبضون ایدیهم » دستشان را از خدمت به جامعه می کشند نسوا الله فنسیهم این ها خدا را فراموش کرده اند، خدا هم آنان را فراموش کرد;یعنی به حال خود واگذاشت.

دلیل عقلی بر استحاله نسیان حق این است که علم خدا ذاتی است، اگرعلم، ذاتی بود علم که نسیان نمی شود، این فرضش مستحیل است. او علم محض است وقتی علم محض شد اگر کسی علم محض را تصور کرد نسیان بر اوراه ندارد. اما برهان نقلی آن هم در قرآن کریم آمده است که: «وما کان ربک نسیا» این از مواردی است که نکره در سیاق نفی، مفیدعموم است که به هیچ وجه نسیان درباره خدا نیست. این «و ما کان ربک نسیا» اصلا نسیان بردار نیست خدا چه این که در سوره مبارکه طه وقتی فرعون از موسی و هارون سلام الله علیهما سوال می کند که نسل های گذشته که مرده اند در چه حالت اند «قال فمن ربکما یا موسی قال ربناالذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی » آیه 51 و 52 سوره طه این است «قال فما بال القرون الاولی قال علمها عند ربی فی کتاب لایضل ربی ولاینسی ».

پس نسیان هم مستحیل است عقلاو نقلا. این که فرمود: «نسوا الله فنسیهم » یعنی «ترکهم » یعنی منافقین را به حال خودشان ترک کرد.

اگر موجود ضعیفی که هیچ توان ایستادن ندارد به حال خود ترک شدیقینا سقوط می کند و تعبیر سقوط هم این است که: «من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سحیق » مثل یک انسانی که بین آسمان و زمین بی پناهگاه باشد، یاهمان جا کرکس ها او را بربایند و یا تندبادی او را به قعر دره مسحوق می کند. سحیق یعنی «مسحوق » به چیزهایی که در داروخانه ها پودرمی شود «مسحوقات » می گفتند. این خاصیت نسیان الرب است که باعث می شود که خود انسان خودش را فراموش می کند لذا در این کریمه به ماهشدار داد: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » آن خودحقیقی یادشان رفته، و بیگانه آمد نشست به جای او و صاحب خانه شد واکنون فقط به فکر آن بیگانه هستند: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » این لسان، لسان حصر است: «اولئک هم الفاسقون »فسق یعنی خرج عن الطریق. این ها فاسق حقیقی اند در مقابل آن مهاجر وانصار که فرمود: «اولئک هم الصادقون » یا «اولئک هم المفلحون ».

لزوم توجه به هشدارهای الهی

این هشدارها اگر کسی را بیدار نکند سخت است که توفیق خدا نصیب اوبشود.

در سوره مبارکه کهف آیه 57 آمده است که:

«من اظلم ممن ذکر بآیات ربه فاعرض عنها و نسی ما قدمت یداه اناجعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی آذانهم و قرا و ان تدعهم الی الهدی فلن یهتدوا اذا ابدا» فرمود: کسی که به آیات الهی متذکر شد ما تذکر دادیم ولی او گوش نداد، این تذکر دادیم یعنی اصل را در نهاد او گذاشتیم از بیرون هم یادآوری کردیم، ما چیز تازه ای یادش ندادیم این ها همه «تذکره » است، «فذکر» است، این «ان هذه تذکره » است، این غیر از «یعلمهم الکتاب والحکمه » است، این آیه مطلب جدیدی است، اما آن آیاتی که فرمود این ها «تذکره » است معلوم می شود که اصل سرمایه در نهان ما هست که این را یادآوری می کنند، دراین نوع یادآوری هم سرمایه را همه دارند و هم یادآوری به همه رسیده است.

ممکن است در «یعلمهم الکتاب والحکمه » خواص باید آن را بفهمند، اما این که فرمود ما یادآوری کردیم عقل را هم به عنوان سرمایه به او دادیم، پس اگر کسی با داشتن سرمایه اصلی با یادآوری بعدی اعراض کرد خیلی ستم کار است، از این به بعد «و نسی ما قدمت یداه » ما گفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » ببین چه کردی اگر ماگفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » این «نسی ما قدمت یداه » دیگراو را به حال خودش رها می کنیم. این به حال خود رها کردن، یک معنای دیگری دارد، مگر ممکن است که خداوند یک موجود را به حال خود رهابکند، این «الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین » یا «لاتکلنا الی غیرک و لاتمنعنا من خیرک » این نه به آن معنا است که خدایا ما رابه حال خودمان رها نکن این اصلا قابل قبول و شدنی نیست که خدا یک موجود ممکن را به حال خود رها بکند چیزی که ذاتا نیازمند به خداست نمی تواند به حال خود رها باشد; یعنی آن فیض خاص را از ما نگیر،اگر آن فیض خاص را از ما گرفتی و اگر تو ولی ما نشدی دیگری ولی مامی شود. ما دو ولی که بیش تر نداریم: خدا و طاغوت; «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور» تو اگر ما را رها کردی آن دیگری که «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت » ما تحت ولایت اوقرار می گیریم. او هم که «احتناک » می گیرد «حنک » می گیرد، سواری می خواهد. این چنین نیست که شیطان انسان را از پای دربیاورد و بکشدو او را راحت بکند، بلکه نه می کشد و نه می گذارد انسان حیات طیب داشته باشد، کار شیطان و خطر او این است که اسیر می گیرد، وقتی اسیر گرفت انسان تمام هوش و فکرش را باید در خدمت شیطان پیاده کند. اگر انسان بمیرد و نابود بشود و یا مرگ هم برای نابودی باشدکه راحت می شود یعنی عذابش موقت است. کار شیطان این است که با همین ابزار بخواهد کار خود را انجام بدهد. این است که اگر کسی یادآوری های حق در او اثر نکرد آن گاه می فرماید: «انا جعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی آذانهم و قرا و ان تدعهم الی الهدی فلن یهتدوا اذا ابدا» هر چه شما هدایتش کنی نمی آید، لذا چون مادیدیم لایق نیست توفیق را از او گرفتیم و به حال خودش رهایش کردیم او از این به بعد در تحت ولایت شیطان است. این آیه غرر آیات سوره مبارکه حشر به شمار می آید چون هم مراقبت را دارد و هم محاسبت را;مخصوصا آیه بعدی که ما را به مراقبت وادار می کند: «ولاتکونواکالذین » امر و نهی اش به یک جا برمی گردد گاهی به زبان امر می گویدبه یاد خدا باشید و گاهی به زبان نهی می فرماید که خدا را فراموش نکنید: «ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » این که گفته اند هر کاری را به نام حق شروع کنید یعنی کاری را انسان بایدانجام بدهد که بتواند وقتی که وارد آن کار می شود بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم » این یا واجب است یا مستحب، وگرنه در حرام ومکروه که نمی تواند بگوید خدایا به نام تو این «ادخلنی مدخل صدق واخرجنی مخرج صدق » هم که مخصوص این دو سه مقطع دنیا و برزخ وقیامت نیست کاری که انسان بتواند به خودش اجازه بدهد که بگوید«بسم الله الرحمن الرحیم » یا واجب می شود و یا مستحب.

پس هر کاری که می کنید به نام خدا شروع کنید یعنی کار باید طوری باشد که بشودبه نام خدا شروع کرد. آن گاه خانه ای که در آن، چنین افرادی درآن به سر می برند رفیع است، وگرنه «فی بیوت اذن الله ان ترفع »کدام خانه است که اذن تشریعی به آن ها داده نشد نگفتند به این که شما بلند باشید اذن تشریعی که همگانی است که خدا به همه گفت بیایید ترقی و تعالی پیدا کنید، به همه اذن تشریعی داد، اما این «فی بیوت اذن الله ان ترفع » یک اذن تکوینی است.

خود ائمه علیهم السلام مخصوصا امام باقر سلام الله علیه یاائمه دیگر می فرمودند که: کعبه سنگی از سنگ ها است که «لاتضر ولاتنفع » مردم موظف شدند بیایند مکه زیارت کنند که «من تمام الحج لقاء الامام » بیایند با ما بیعت کنند، امامت ما را بپذیرند و گرنه سنگی است که «لایضر و لاینفع » حالا خانه ای که «اذن الله ان یرفع »برای ساکن بیت است یا خود بیت، مسجد را نمازگزار آبرو می دهد وگرنه «حجر لایضر و لاینفع » مسجد جزو بیوتی است که «اذن الله ان ترفع »شد، مشاهد ائمه علیهم السلام را خود ائمه آبرو دادند. اگرفرمود: «فی بیوت اذن الله ان ترفع » دلیلش را هم ذکر فرمود: «ویسبح له فیها بالغدو والاصال رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه » این ها هستند که به آن بیوت آبرو دادند. پس انسان می تواند بیت خود را جزء بیوتی کند که «اذن الله ان ترفع » همان طوری که مسجد را نماز نمازگزار رفیع کرده است.

پدیدآورنده: آیه الله جوادی آملی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

عشق را عشق است در  عالم درد

چون خدا عشق است در دار فلک

هفت زمین و آسمان بر قدرتش

حاضرند و ناظرند بر حیبتش

چون زمین دار مکافات و فناست

ذات او لامنتها ، لا انتهاست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 


روزها شب میشود

و شبها روز

ولی باز هم قدر شب را نمیدانیم

در خوابی سست و بی بنیانیم

مرگها می بینیم

ولی انگار ما نمی میریم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

ان غریب اندر خم پیچ و خم روزگار

سر از پا نمی شناسد

آنکه تو را نشناسد

و همین بهت و حیرت را

نتوان توانگری نامید

بلکه خلایق نابلد بلد می خوانند

هر آنچه که غلط است 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

من
آری من
همین من
من از من بی خبر است
خدایا تو میدانی
در این دنیا
از خودم هم بی خبرم
تو از من باخبری
از قصه های ...
از غصه های
از دلتنگیهای من برای تو
زود باش
خورشید مریض است
از آن میترسم
دیگر او را سر حال نبینم
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

آنکه وصل مینماید اصل پوست

 

آنکه فانی مینماید اصل اوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

دعای گنج العرش

 

 

در بعضی از کتب این دعا از حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل و

 

برای آن خواص و اثرات فراوانی نوشته اند و از آن جمله اینست: به

 

خواننده ایندعا حضرت حقتعالی سه چیز مرحمت فرماید: اول برکت در

 

روزی ،دوم از غیب روزی او میرسد ، سوم دشمن او نابود می شود و

 

هر کس آن را بخواند و یا بنویسد و پیش خود نگه دارد از شرّ شیطان

 

و بلیّات زمین و آسمان محفوظ ماند و اگر کسی این دعا را هر روز

 

ورد خود کند و به شخص بیماری که اطباء از معالجه ی او نا امید

 

شده اند بدمد خداوند عالم از فضل خود او را شفای عاجل عنایت

 

فرماید و اگر کسی دارای اولاد نمی شود این دعا را با مشک و

 

زعفران بنویسد و سی روز نزد خود نگاه دارد خداوند عالم او را اولاد

 

کرامت فرماید و امید است که دارنده ی ایندعا در روز قیامت درجه و

 

مقام عالی داشته باشد از خواص این دعا به همین مقدار اکتفا

 

میشود .

 

 

بِسم ِالله الرَّحمن الرَّحیم  لا اله الاّ اللهُ سُبحانَِ المَلِکِ القُدّوس  لا اله الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَزیزالجَبّار  لا اله َ الاّ الله ُ سُبحان اَلرَّوف الرَّحیم لا الهَ الاّ

 

الله ُ سُبحانَ الغَفوُرِالرَّحیم  لا الهَ الاّ الله ُ سُبحانَ الکَریمِ الحَکیم لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ القَوِیِّ الوَفِیِّ  لا اله الاّ اللهُ سُبحان َ الَّطیفِ الخَبیر  لا الهَ

 

الاّ الله ُ سُبحان الصَّمَد ِ المَعبود ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحان َ الغَفوُر ِ

 

الوَدوُد  لا اله َ الاّ اللهُ سُبحانَ الوَکیل الکََفیل  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الرَّقیب الحَفیظ ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الدّائِمِ القائِم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

المُحی ِ المُمیت  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَیّ ِ القَیّوُم  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الخالِق ِ البارِیءِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَلِیِّ العَظیم  لا اله الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الواحِدِ الاَحَد  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الموءمِنِ المُهیمِن  لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ الحَسیب ِالشَّهید  لا الهَ الااللهُ سُبحانَ الحَکیم ِ الکَریم  لا

 

اله الاّ اللهُ سُبحانَ الاوَّل ِ القَدیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الاوَّل ِ الاخِرِ  لا

 

الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الظّاهِرِ الباطِن  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الکَبیر المُتَعال 

 

 لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القاضیِ الحاجات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحمن ِ

 

الرَّحیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ العَرشِ العَظیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

رَبّیَ الاَعلی  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ البُرهان ِالسُلطان  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ السّمیِعِ البَصیر  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الواحِدِ القََهّار  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَلیمِ الحَکیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ السّتّار الغَفّار ِ لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الرَّحمن الدَّیّان  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الکَبیر الاَکبَر  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَلیم ِ العَّلاّم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الشّافی الکافی  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَظیم الباقی لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصَّمَد ِ الاَحَد  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحان رَبِّ الاَرضِ وَ السَّموات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ خالِقِ

 

المَخلوقات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ مَن خَلَقَ اللَّیلَ وَ النَّهار  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الخالِقِ الرّازق  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الفَتّاح ِ العَلیم  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَزیزِ الغَنیِّ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَفوُر الشَّکورِ  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَظیمِ العَلیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی المُلکِ وَ مَلَکوُت  لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی العِزَّةِ وَ العَظَمَةِ   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی الهَیبَةِ وَ

 

القُدرَةِ   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی الکِبریاءِ وَالجَبَروُت ِ   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ السَّتّار ِ العَظیم   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العالِمِ الغَیبِ  لا اله َ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الحَمیدِ المَجید  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَکیمِ القَدیم   لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ القادِرِ السَّتَّار  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الَسَّمیعِ العَلیم   لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ العَظیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَلاّمِ السَّلام     لا

 

الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِکِ النَّصیر ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ الرَّحمن 

 

  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَریبِ الحَسَنات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الوَلِیِّ

 

الحَسَنات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصَّبوُر ِ السَّتّار  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الخالِقِ النّوُر  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ المُعجِز  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الفاضِل الشَّکوُر  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ القَدیم  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الجَلالِ المُبین  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الخالِصِ المُخلِص  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الصّادِقِ اَلوَعد لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَقِّ المُبین  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ ذِی القوَّةِ المَتین  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَویِّ العَزیز  لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ الحَیِّ الَّذی لا یَموُت  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الَعلاّمِ الغُیوُبِ 

 

لا اله الاّ اللهُ سُبحانَ السَّتّار العُیُوب ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغُفرانِ

 

المُستَعان  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ العالَمین   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الرَّحمن السَّتّار  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحیم ِ الغَفّار   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَزیزِ الوَهّاب لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القادِرِ المُقتَدِر   لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ ذِی الغُفرانِ الحَلیم   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِکِ

 

المُلکِ      لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ البارِیءِ المَصَوِّر   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَزیزِ الجَبّار   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الجَبّارِ المُتَکَبِّر   لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ عَمّا یَصِفوُن   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القُدّوُس السُّبُّوح ِ   لا

 

الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ المَلئَِکَةِ وَالرُّوح   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی الالاءِ

 

وَ النَّعَماءِ    لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِکِ المَقصُود   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الحَنّانِ المَنّان ِ   لا الهَ الاّ اللهُ ادَمُ صَفی الله   لا الهَ الاّ اللهُ نوُحُ

 

نَجیُّ اللهِ   لا اله الاّ اللهُ اِبراهیمُ خَلیلُ الله   لا الهَ الاّ الله ُ اِسمَعیل ذَبیحُ

 

الله   لا الهَ الاّ اللهُ موسی کََلیم الله   لا الهَ الاّ اللهُ داوُد ُ خَلیفَةُ الله   لا

 

الهَ الاّ اللهَُ عیسی روُح الله   لا اله َ الاّ اللهُ  مُحَمَّد رَسوُل الله وَ صَلَّی اللهُ

 

عَلی خَیرِ خَلقِهِ وَ نوُرِ عَرشِهِ اَفضَلِ الانبیاءِ وَ المُرسَلین َ حَبیبِنا وَ

 

سَیِّدِنا وَ سَنَدِنا وَ شَفیعِنا مَولانا مُحَمَّد وَ عَلی الِهِ وَ اَصحابِهِ اَجمَعین

 

بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الراحِمین .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

ترجمه نماز


 

 

نماز

 

1- ترجمه سوره حمد

«بسم الله الرحمن الرحيم‏» يعنى شروع مى‏كنم

بنام خداوندى كه در دنيا بر مؤمن و كافر رحم مى‏كند و در آخرت بر مؤمن رحم مى‏نمايد.
«الحمد لله رب العالمين‏» يعنى ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهنده همه موجودات است.
«الرحمن الرحيم‏» يعنى در دنيا بر مؤمن و كافر و در آخرت بر مؤمن رحم مى‏كند.
«مالك يوم الدين‏» يعنى پادشاه و صاحب اختيار روز قيامت است.
«اياك نعبد و اياك نستعين‏» يعنى فقط تو را عبادت مى‏كنيم و فقط از تو كمك مى‏خواهيم.
 «اهدنا الصراط المستقيم‏» يعنى هدايت كن ما را به راه راست كه آن دين اسلام است.
 «صراط الذين انعمت عليهم‏» يعنى به راه كسانى كه به آنان نعمت دادى كه آنان پيغمبران و جانشينان پيغمبران هستند.
 «غير المغضوب عليهم و لا الضالين‏» يعنى نه به راه كسانى كه غضب كرده‏اى بر ايشان و نه آن كسانى كه گمراهند.

 

2- ترجمه سوره قل هو الله احد

بسم الله الرحمن الرحيم:
«قل هو الله احد»، يعنى بگو اى محمد (ص) كه خداوند خدايى است‏يگانه.
«الله الصمد»، يعنى خدايى كه از تمام موجودات بى‏نياز است.
«لم يلد و لم يولد»، فرزند ندارد و فرزند كسى نيست.
 «و لم يكن له كفواً احد»، يعنى هيچ كس از مخلوقات، مثل او نيست.

 

3- ترجمه ذكر ركوع و سجود و ذكرهايى كه بعد از آنها مستحب است

«سبحان ربى العظيم و بحمده‏»، يعنى پروردگار بزرگ من از هر عيب و نقصى پاك و منزه است و من مشغول ستايش او هستم.
«سبحان ربى الاعلى و بحمده‏» يعنى پروردگار من كه از همه كس بالاتر مى‏باشد از هر عيب و نقصى پاك و منزه است و من مشغول ستايش او هستم.
 «سمع الله لمن حمده‏»، يعنى خدا بشنود و بپذيرد ثناى كسى كه او را ستايش مى‏كند.
 «استغفر الله ربّى و اتوب اليه‏»، يعنى طلب آمرزش و مغفرت مى‏كنم از خداوندى كه پرورش دهنده من است و من به طرف او بازگشت مى‏نمايم.
«بحول الله و قوته اقوم و اقعد»، يعنى به يارى خداى متعال و قوه او برمى‏خيزم و مى‏نشينم.

 

4- ترجمه قنوت

«لا اله الاّ الله الحليم الكريم‏»، يعنى نيست‏خدايى سزاوار پرستش مگر خداى يكتاى بى‏همتايى كه صاحب حلم و كرم است.
«لا اله الا الله العلى العظيم‏» يعنى نيست‏خدايى سزاوار پرستش مگر خداى يكتاى بى‏همتايى كه بلند مرتبه و بزرگ است.
«سبحان الله ربّ السموات السبع و ربّ الارضين السبع‏»، يعنى پاك و منزه است ‏خداوندى كه پروردگار هفت آسمان و پروردگار هفت زمين است.
«و ما فيهن و ما بينهن و رب العرش العظيم‏»، يعنى پروردگار هر چيزى است كه در آسمانها و زمينها و مابين آنهاست و پروردگار عرش بزرگ است.
«و الحمد لله ربّ العالمين‏»،يعنى حمد و ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهنده تمام موجودات است.

 

5- ترجمه تسبيحات اربعه

«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»، يعنى پاك و منزه است‏ خداوند تعالى و ثنا مخصوص اوست و نيست‏ خدايى سزاوار پرستش مگر خداى بى‏همتا، و بزرگتر است از اينكه او را وصف كنند.

 

6- ترجمه تشهد و سلام

«الحمد لله اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له‏»، يعنى ستايش مخصوص پروردگار است و شهادت مى‏دهم كه خدايى سزاوار پرستش نيست مگر خدايى كه يگانه است و شريك ندارد.
«و اشهد ان محمدا عبده و رسوله‏»، يعنى شهادت مى‏دهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده خدا و فرستاده اوست.
 «اللهم صل على محمد و آل‏محمد»، يعنى خدايا رحمت بفرست بر محمد و آل محمد.
 «و تقبّل شفاعته و ارفع درجته‏» يعنى قبول كن شفاعت پيغمبر را و درجه آن حضرت را نزد خود بلند كن.
 «السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته‏»، يعنى سلام بر تو اى پيغمبر و رحمت و بركات خدا بر تو باد.
 «السلام علينا و على عباد الله الصالحين‏»، يعنى سلام از خداوند عالم بر نمازگزاران و تمام بندگان خوب او.
 «السلام عليكم و رحمة الله و بركاته‏» يعنى سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما مؤمنين باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

انسان تازه به سخنانی که سالها پیش خداوند بزرگ درباره روح و عالم بعد از آن در قرآن گفته بود رسیده اند و دانشمندان و محققان و کسانی که تجارب نزدیک مرگ داشته اند به کلام خداوند کریم اعتراف میکنند.

 روح

 

 

 

 

 

در تابستان سال ۱۹۹۱ پم رينولدز متوجه وجود تورم و برجستگى در شريان مغزش شد. رابرت اسپتزلر مدير انستيتو مغز و اعصاب فونيكس به مادر سه بچه آتلانتايى گفت كه ممكن است در حين عمل جراحى قلب او از كار بيفتد و نيز در طول مدت عمل فعاليت مغز او نيز متوقف شود و با وجود استفاده از كليه امكانات كلينيكى ممكن است او به مدت يك ساعت بميرد. هنگام بيهوشى رينولدز زير دستگاهى قرار داشت كه صدايى شبيه به كليك را در گوش او وارد مى كرد، به جهت مطلع شدن از فعاليت ساقه مغز او (ساقه مغز در كنترل شنوايى و ساير اعمال غيرارادى نقش دارد.) علاوه بر اين دستگاهى ضربان قلب و تنفس و درجه حرارت و ساير علائم حياتى او را كنترل مى كرد. همان طور كه اسپتزلر مغز او را باز مى كرد، اتفاقى افتاد كه هرگز در پيچيده ترين مانيتورها نيز اتفاق نيفتاده، رينولدز احساس كرد كه از جسم خودش خارج شده. او در فرصتى مناسب از بالاى شانه هاى اسپتزلر به پايين و به عمل جراحى نگاه كرد. اسپتزلر را ديد كه چيزى شبيه به يك مسواك برقى در دست دارد. يك صداى زنانه گفت كه جريان خون بيمار بسيار ضعيف است و اين طور به نظرش رسيد كه آنها مى خواهند كشاله ران او را عمل كنند. رينولدز فكر كرد كه اين نمى تواند صحت داشته باشد. اين يك عمل جراحى مغز بود. با وجودى كه چشم ها و گوش هايش كاملاً بسته بودند، همه كارهايى را كه روى جمجمه اش انجام مى شد، مى ديد و آنچه كه او درك مى كرد واقعاً اتفاق مى افتاد، در واقع چاقوى جراحى واقعاً شبيه يك مسواك برقى بود. در حقيقت جراحان روى كشاله ران او هم كار مى كردند. او به دستگاهى كه فعاليت قلب و شش ها را كنترل مى كرد، وصل بود. در اينجا جراح دستور داد كه كار را متوقف كنند. جهت خارج كردن خون از بدنش همه خون او را از بدنش خارج كردند و حيات پيكر او را ترك كرد. او خودش را ديد كه از تونلى عبور مى كند و به طرف نورى مى رود. در انتهاى تونل او اقوام و آشنايان فوت شده از جمله مادربزرگش را كه ساليان زيادى بود درگذشته بود، ديد. به نظر مى رسيد زمان متوقف شده. سپس ملكى روح او را به بدنش بازگرداند و او را راهنمايى كرد كه برگردد و اين مثل رها شدن در يك استخر آب يخ بود. پس از بازگشت به حيات رينولدز همه چيز را به اسپتزلر گفت. همه چيزهايى را كه ديده و تجربه كرده بود و اسپتزلر به او گفت تجربه شما خارج از تخصص من است و بعد از ۱۲سال هنوز اسپتزلر نمى دانست آن حالت را چگونه توجيه كند

رفلا ماريون روح شناس معروف درباره روح خلاصه تحقيقات خود را به شرح زير بيان داشته است :

1- روح مانند موجود واقعي وجود دارد و مستقل از بدن است.

2- داراي قوائي است كه هنوز علم آنرا نشناخته است روح مي بيند مي شنود فكر مي كند و

با دنياي خاكي در تماس است اگر فكر كنيم هيچ احساسي ندارد اشتباه است.

3- روح انسان داراي قدرت و اثرات فيزيكي است .

4- روح از فاصله دور و بدون مداخله از طريق تله پاتيك مي تواند عمل كند.

5- در طبيعت يك عامل رواني فعال و عامل وجود دارد كه ماهيت آن بر ما پوشيده است.

6- روح بعد از اركانيزم فيزيكي باقي مي ماند و مي تواند بعد از مرگ دوباره ظاهر كرد و به

عقيده فلا ماريون روح انسان از مواد نا مرئي غير قابل لمس كه چشمان ما نمي بيند و

دستهاي ما لمس نمي كند تشكيل مي شود.

روح داراي نيروئي است كه مي تواند بوسيله امواج اثري روي اشياء با فاصله اثربگذارد. روح يا

ماده اصلي حيات موجب به وجود آمدن زندگي در كليه موجودات عالم هستي مي گردد. روح

از عنصري بسيار نرم و لطيف تشكيل يافته است كه اين عنصر از عناصرتشكيل دهنده جسم

اثيري بمراتب لطيف تر مي باشد و در اصل باعث بوجود آمدن جوهر ذات در انسان مي شود

ودر موجودات بشراين تنها عنصري است كه بدوا ازذات وجود الهي سر چشمه گرفته و موجب

حيات در كليه جانداران عالم هستي مي گردد. پس از مرگ جسم مادي تبديل به ماده نخواهد

شد مركز حيات و زندگاني دائم روح در تن پوش يا جسم اثيري بشر قرار دارد و تا آخر عمر

جسمي افراد در آن باقي خواهد ماند و طي شرايطي به زندگاني مشترك خود با ماده ادامه

ميدهد. اين زندگاني براي روح حالتي موقتي دارد و پس از خاتمه حيات مادي جسم به همراه

تن پوش به عوالم روحي سفر خواهد كرد علم روح مقدم برعالم طبيعت است.

 

(نگاهى به پديده «تجربه نزديك مرگ»)

«مردن، ارزشش را دارد، اگر بر اثر آن، معناى زندگى را بيابيم».

(تى. اس. اليوت)

مرگ، واقعيتى است غيرقابل انكار! رسيدن به مرگ براى هر موجود، ضرورى‏تر از حيات اوست. «همگان طعم مرگ را مى‏چشند»(سوره عنكبوت، آيه 57). آدمى از اوّلين روزهاى تاريخ حيات فكرى خويش به تأمل در ماهيت «مرگ» پرداخته و اين كاوش همچنان ادامه دارد.
در اين نوشتار، به «تجربيات نزديك به مرگ»
(1) كه برخى افراد مى‏توانند به آنها دست يابند، مى‏پردازيم. آنچه در اين تجربه‏ها روى مى‏دهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادى است. در پى ضعف اين رابطه، روح، آزادى‏اى مى‏يابد و به مشاهداتى نائل مى‏شود كه پيش از آن برايش ميسّر نبوده است. ماوراى مادّه را مى‏بيند و از ناديده‏هايى آگاه مى‏گردد كه تا آن زمان از ديدن آنها محروم و ناتوان بوده است.
مطرح كردن تجربيات نزديك به مرگ، از اين جنبه اهميت دارد كه باعث مى‏شود افراد بسيارى كه مشابه تجربيات مزبور را داشته‏اند، جرئت كافى پيدا كنند تا موارد تجربه خود را جدّى گرفته، از زير ضربات جبران‏ناپذير اتهاماتى از قبيل: اختلال حواس، هذيان گويى، توهّم‏زدگى و... نجات يابند و همچنين پيشرفتهايى در اين باره ايجاد كنند؛ زيرا اين گونه تجربه‏ها، دست كم، پيام‏آور از جهان ديگرند و به صورت هشدار دهنده عمل مى‏كنند.

تجربه نزديك مرگ، چيست؟

در مصاحبه با افراد مختلف در چند كشور، ويژگيهاى مشترك «تجربيات نزديك مرگِ» آنان طبقه‏بندى شده است. بروز يك يا چند تا از اين ويژگيها، معرّف «تجربه نزديك مرگ» است كه از اين پس، آن را «ت.ن.م» مى‏ناميم:

1 . احساس مُردن

بسيارى از مردم تشخيص نمى‏دهند كه تجربه ويژه‏اى دارند كه ربطى به مرگ دارد. آنها مى‏بينند از ارتفاعى در بالاى بدنشان به بدن خود نگاه مى‏كنند و يكباره احساس ترس و يا حيرت و سردرگمى مى‏كنند. يك بانوى 65 ساله ساكن شيكاگو پس از ايست قلبى مى‏گفت: «به سختى مى‏توان اين مطلب را توضيح داد. من لحظاتى را احساس كردم كه در آنها ديگر من همسرى براى شوهرم نبودم؛ مادر بچه‏هايم نبودم؛ فرزند پدرم هم نبودم. من فقط و فقط خودم بودم».

2 . آرامش و نبودن درد

زمانى كه روح بيمار در بدن خود است، درد شديدى را احساس مى‏كند؛ امّا هنگامى كه بندها پاره مى‏شوند، احساس كاملاً واقعى از آرامش و تسكين بروز مى‏كند. يك بانو كه پس از تصادف اتومبيل از نظر پزشكى مرده بود، مى‏گفت: «به نظر مى‏آمد رشته‏هايى كه مرا به جهان متصل كرده بودند، گسسته‏اند. از آن به بعد، احساس ترس نداشتم و بدنم را احساس نمى‏كردم و سر و صداهاى پزشكان و پرستاران را مى‏شنيدم كه در اطراف من مشغول كار بودند؛ ولى همه اينها بى‏معنا بودند».

3 . تجربه خروج از بدن

در اين مرحله، فرد احساس مى‏كند كه بالا مى‏رود و از آنجا به بدن خود نگاه مى‏كند. در اغلب افراد، وقتى كه اين امر اتفاق مى‏افتد، آنها احساس مى‏كنند كه نوعى بدن دارند، هرچند كه در بدن فيزيكى (مادّى) خود نيستند. بدن روحانى (قالب مثالى)، داراى شكل و تركيبى غير از بدن فعلى ماست؛ ولى آنان نمى‏توانند شكل آن را توصيف كنند. يك بيمار، پس از شوك دارويى مى‏گفت: «مى‏توانستم از بالا به كالبدم در پايين نگاه كنم كه روى تخت بيمارستان بودم و پزشكان و پرستاران با عجله به فعاليت مشغول بودند. پس از آن، ناگهان وارد جسمم شدم. خوب به ياد دارم كه پس از اينكه بيدار شدم به پايين تخت نگاه مى‏كردم تا خود را از آنجا پيدا كنم».

4 . تجربه گذر از دهليز

اين مرحله، پس از جدايى روح از بدن رخ مى‏دهد. در اين لحظه دهليز يا تونلى براى افراد تجربه كننده باز مى‏شود و آنها به درون تاريكى به پيش رانده مى‏شوند و به درون فضايى تاريك، شروع به حركت مى‏كنند و در پايان به يك نور بسيار روشن مى‏رسند. برخى از افراد به جاى دهليز از پلكان بالا مى‏روند و برخى نيز خود را در عبور از درهاى پرجلال و جبروتى ديده‏اند كه نماد مشخصى از گذرگاهى به عالمى ديگر به نظر مى‏رسيدند. بعضى در عبور از دهليز، يك صداى زوزه و يا صداى همهمه يا نوسان و لرزش برق يا زمزمه‏اى را مى‏شنوند. در منظره جلوى تصوير، افرادى در حال مرگ ديده مى‏شوند. اطراف آنها را ارواحى احاطه كرده‏اند كه سعى دارند توجه آنها را به بالا معطوف كنند. آنها از درون يك دهليز تاريك گذركرده، به نورى راه پيدا مى‏كنند و در حال ورود به اين نور، احساس احترام نسبت به آن دارند. اين دهليز از لحاظ درازا و پهنا، بى‏نهايت و مالامال از نور است.
اين مرحله را مردى امريكايى اين‏گونه تجربه كرده است: «مشغول بازى گلف بودم كه ناگهان توفان شد و گلوله‏اى از نور به كالبد من اصابت كرد. سپس خودم را بالاى كالبدم ديدم. پس از مدّتى احساس كردم بدنم به سوى تونلى كشيده مى‏شود. احساس مى‏كردم كه به سرعت به طرف جلو حركت مى‏كنم و بعد از آن، داخل تونلى قرار داشتم و شاهد نورى در دهانه خارجى آن بودم كه لحظه به لحظه بزرگ‏تر و بزرگ‏تر مى‏شد».

5 . رؤيت افراد نورانى

هنگامى كه فرد در درون دهليز جاى مى‏گيرد، موجوداتى نورانى را ملاقات مى‏كند. آنها با تلألؤ زيبايى مى‏درخشند؛ تلألؤى كه به نظر مى‏آيد در همه چيز نفوذ كرده، شخص را با عشق و محبّت فرا مى‏گيرد؛ امّا على‏رغم شدت درخشندگى‏اش چشم را ناراحت نمى‏كند.
در اين مرحله شخص با دوستان و اقوام خويش كه قبلاً مرده‏اند، ملاقات مى‏كند. گاهى اوقات افرادى صحبت از شهرهاى زيباى نورانى مى‏كنند كه شكوهى توصيف‏ناپذير دارند. در اين حالت، ارتباطات از طريق كلمات - به گونه‏اى كه ما با آن مأنوسيم - صورت نمى‏گيرد؛ بلكه از طريق تله‏پاتى (ارتباط ذهنى) و بدون رد و بدل شدن الفاظ انجام مى‏شود كه بلافاصله (بدون گذشت زمان) فهميده مى‏شود.
پسر ده‏ساله‏اى كه بر اثر ايست قلبى، ت.ن.م را چشيده بود مى‏گفت: «در قسمتهاى انتهايى تونل به انسانهايى برخورد كردم كه از كالبد آنها نور تابيده مى‏شد، مانند آباژورها. من هيچ كدام از آن انسانها را نمى‏شناختم ولى همه آنها به شدّت و عاشقانه مرا دوست داشتند».

6 . رؤيت موجود نورانى برتر

فردى كه ت.ن.م داشته، معمولاً يك موجود نورانى برتر را ملاقات مى‏كند كه در نظر او مقدّس است. اين امر، چنان است كه برخى مى‏خواهند براى هميشه با او باشند؛ امّا نمى‏توانند و كار موجود نورانى آن است كه آنها را به مرور كردنِ زندگى گذشته‏شان قادر سازد. سپس توسط موجود نورانى به آنها گفته مى‏شود كه بايد به بدن خاكى خود بازگردند.
يك بانوى ميان‏سال در مورد اين تجربه، در زمان كودكى خود چنين مى‏گويد: «در آن لحظات، خود را در يك باغ بزرگ مملو از گل يافتم. داشتم به اطراف نگاه مى‏كردم كه كالبد نورانى را مشاهده كردم. اين باغ، فوق‏العاده نورانى، با طراوت و زيبا بود؛ ولى در مقايسه با موجود نورانى، بسيار بى‏فروغ و رنگ پريده به نظر مى‏رسيد. من احساس مى‏كردم كه شديداً از سوى آن كالبد نورانى مورد عنايت و محبت هستم. اين، بهترين و جالب‏ترين احساسى بود كه در عمرم با آن مواجه شدم و هنوز اين خاطره را به ياد دارم».

7 . مرور كردن زندگى

در اين تجربه، معمولاً كل زندگى فرد در پيش چشم او حاضر است و در واقع، مرورى بر زندگى گذشته صورت مى‏گيرد. چشم‏اندازى فيلم گونه، رنگى و سه بعدى از تك تك همه كارهايى كه فرد در زندگى‏اش انجام داده، در پيش رويش وجود دارد. در اين حالت، فرد، نه فقط هر عمل خويش، بلكه حتّى اثرات هر يك از اعمال خود را بر روى افرادى كه در زندگى در اطرافش بوده‏اند نيز درك مى‏كند. مثلاً اگر كار محبت‏آميزى براى كسى انجام دهيم، بلافاصله به جاى آنها، احساس خوشحالى و خوشى آنها را درمى‏يابيم. همچنين موجود نورانى مى‏پرسد كه: با عمر خود چه كرده‏اى؟ تقريباً همه كسانى كه اين مرحله را مى‏گذرانند، با اين عقيده به زندگى بازمى‏گردند كه مهم‏ترين چيز در زندگى‏شان عشق و محبت است و پس از آن، دانش. اين‏گونه افراد در بازگشت خود، عطشى براى كسب دانش پيدا مى‏كنند.
يك بيمار ساكن اوهايوى امريكا، در سن 23 سالگى چنين مى‏گويد: «روزى در زمانهاى كودكى يك سبد را از دست خواهرم ربودم، به اين علّت كه عروسكى در آن بود كه من آن را دوست داشتم. در اين مرور بر اعمال گذشته (به كمك موجود نورانى)، من از احساس خواهرم در آن لحظه آگاه شدم و به اين دليل، بسيار ناراحت و پشيمان گرديدم. زمانى كه با انسانهايى برخورد مى‏كردم كه آنها را رنجانده بودم، ناراحت مى‏شدم و اگر به كسانى كمكى كرده بودم، از اين عملم شاد مى‏گشتم».

8 . عروج سريع به آسمان

همه افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند، به تجربه دهليز دست نيافته‏اند، بلكه برخى تجربه غوطه‏ور شدن را گزارش داده‏اند. در اين حالت، آنان به سرعت به آسمان عروج كرده و كيهان را از نظرگاهى كه فقط مخصوص اقمار مصنوعى و فضانوردان است، ديده‏اند. يكى از كودكان در اين‏باره مى‏گفت: «خود را بسيار بالاتر از زمين ديدم، از ميان ستاره‏ها گذشتم و با فرشتگان ملاقات كردم».

9 . اكراه از بازگشت

براى برخى از افراد، ت.ن.م چنان رويداد لذّتبخشى است كه ديگر نمى‏خواهند از آن بازگردند و از كسى كه باعث بازگشتشان مى‏شود (پزشك)، عصبانى هستند. البته اين، احساسى موقتى است كه بعد از يافتن امكان زندگى مجدد، خوشحال مى‏شوند. شخصى در مورد اين موضوع چنين مى‏گويد: «پس از مشاهده مجدد زندگى گذشته‏ام، ديگر براى بازگشت به بدنم رغبتى نداشتم. در آنجا من راحت بودم و احساس مى‏كردم كالبد نورانى‏اى كه نزديك من آمد و با نورهاى گسترده‏اش اطرافم را احاطه كرد، عشق و محبت فوق‏العاده‏اى نسبت به من دارد. او از من پرسيد كه آيا مى‏خواهم به زندگى برگردم. من به او جواب منفى دادم؛ ولى او به من تأكيد كرد كه بايد به زندگى برگردم؛ زيرا كارهاى زيادى هست كه بايد انجام دهم. در همين لحظات، احساس كردم كه به طرف بدنم كشيده مى‏شوم. سپس چشمانم را گشودم و پزشكى را مشاهده كردم. براى يك لحظه از بازگشت به زندگى عصبانى شدم و از بى‏ارادگى مطلبى ناجور به پزشك معالجم گفتم. پس از مدتى از بيان آن مطلب، پشيمان شدم؛ چون او براى نجات من زحمات زيادى را متحمّل شده بود».

10 . فضا و زمان متفاوت

افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند مى‏گويند: زمان به شدّت متراكم است و هيچ شباهتى به زمان عادى ندارد. آنها مى‏گويند: زمان در جريان ت.ن.م مثل حضور در ابديت است. از زنى سؤال كردند كه: تجربه شما چه مدت به طول انجاميد؟ وى گفت: «مى‏توانيد بگوييد يك ثانيه و يا ده هزار سال به طول انجاميد و هيچ فرقى نمى‏كند كه كدام يك را مطرح كنيد».

همگام با سفر

كسانى كه تا نزديك مرگ رفته و جرعه‏اى از تجربيات آن را چشيده‏اند، پرواز روح، گذر از دهليز، مشاهده برخى مردگان، ديدار افراد و انسانهاى نورانى و... را گزارش مى‏دهند.
پرواز روح، بر اثر كاهش ارتباطش با جسم يا وابستگى‏اش به آن است و دهليز، حجاب بين عالم ماده و برزخ است كه در گذر از آن، در انتها به مشاهده نور نائل مى‏آيند. مردگانى كه شخص در ت.ن.م مى‏بيند، برخى از كسانى هستند كه به دليل ارتباط يا علاقه يا نسبت با اين شخص، روحشان در اطراف او قرار دارد و تا آن هنگام، حجاب مادّه، مانع از رؤيت آنها بوده است.

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم
خوشا دمى كه از آن چهره، پرده برفكنم!
(حافظ)

ما در پاسخگويى به سؤالهاى بنيادين زندگى اُخروى، از انسان هزاران سال پيش، جلوتر نيستيم و هنوز هم بسا سؤالهاى بدون جواب هست كه انسان به دنبال آنها به جستجو و تحقيق مى‏پردازد؛ امّا بسيارى از مردم عادى وجود دارند كه ت.ن.م را داشته و بعضى مراحل آن را طى كرده‏اند.

بازگشت از سفر

پژوهشگران، پس از بررسى مراحل گفته شده از ت.ن.م و خاطرات برخى افراد تجربه كننده، دريافته‏اند كه اين گونه افراد، پس از بازگشت، هيچ‏گاه مانند گذشته نيستند، بلكه پس از اين ماجراها دچار تحولات عميق روحى و عاطفى مى‏شوند و به استعدادهاى روحى فراوانى دست مى‏يابند. سقراط مى‏گويد: «ما از مرگ مى‏ترسيم؛ ولى در عين حال اصلاً نمى‏دانيم كه مرگ چيست». راستى چرا كسانى كه ت.ن.م پيدا كرده‏اند، كمتر از مرگ مى‏ترسند؟ در واقع، اين افراد، كسانى هستند كه مرگ را تجربه كرده و پس از آن، بار ديگر به زندگى برگشته‏اند. آنها به صورت عينى دريافته‏اند كه جريان مردن، ترسناك نيست. اين يكى از سؤالات اساسى در زمينه اثرات اين تجربه است؛ ولى اين تنها اثر آن نيست. در اينجا ما به اثرات پس از بازگشت افراد از ت.ن.م مى‏پردازيم.

رهاورد سفر

1 . عدم ترس از مرگ

كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، ديگر ترسى از مرگ ندارند. اين موضوع براى افراد مختلف، معانى متفاوتى دارد. از نظر برخى ترس اوليه ناشى از درد وحشتناكى است كه به نظر آنها در موقع مرگ بر انسان تحميل مى‏شود. برخى ديگر از اين امر نگران هستند كه در غياب آنها چه كسى مراقبت از عزيزانشان را به عهده خواهد گرفت. بعضى ديگر از اين مى‏ترسند كه آگاهى و شعورشان به يكباره از دست برود. ترس از جهنم و دوزخى شدن نيز خود، عاملى ديگر از آن جمله است. بعضى از افراد هم از ناشناخته‏ها مى‏ترسند.
كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، موقعى كه مى‏گويند ترس از مرگ را از دست داده‏اند، منظورشان اين نيست كه علاقه دارند زودتر بميرند؛ بلكه بيش از هر زمان ديگر به ادامه زندگى علاقه نشان مى‏دهند. در واقع، احساس مى‏كنند كه اكنون تازه زندگى آنها شروع شده است. اگرچه ترس آنها از مرگ كاهش يافته، ولى اراده زندگى و علاقه به زندگى در آنها كم نشده است. اين‏گونه افراد در مقايسه با قبل، از لحاظ روحى - روانى انسانهاى سالم‏ترى شده‏اند.

2 . حس كردن اهميت عشق و محبت

همه آنهايى كه ت.ن.م داشته‏اند، پس از بازگشت مى‏گويند كه: علّت حضور ما در اين جهان، عشق و مهرورزى است و غالباً بر اين باورند كه دوستى و محبّت، نشان بارز خوشبختى و اطمينان است، به گونه‏اى كه مابقى ارزشها در كنار آن، رنگ مى‏بازند. اين آگاهى باعث تغيير و تحوّل شديدى در ساختار فكرى عموم اين افراد مى‏شود. اگر قبلاً براى مردم ارزشى قائل نبوده‏اند، اكنون به هر كسى به عنوان فردى قابل دوست داشتن نگاه مى‏كنند، يا در صورتى كه قبلاً ثروت، تنها قله آرزوهاى آنها بوده است، اكنون محبت برادرانه بر روح و انديشه‏شان حكمفرما شده است.

3 . احساس ارتباط ميان همه چيزهاى جهان

آنان اين احساس را دارند كه همه چيزهاى جهان با يكديگر مرتبط هستند و غالباً حالت احترام جديدى نسبت به طبيعت و جهان اطراف خود مى‏يابند. ما با همه چيز، مرتبط و متّصليم و اگر محبت و عشق خود را در راستاى اين پيوندها و قواعد و ضوابط آنها خرج كنيم، باعث خوشحالى و خوشبختى خود ما مى‏شود.

4 . عشق به آموختن

كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، احترام جديدى نسبت به دانش پيدا مى‏كنند. وجود نورانى به آنها گفته است كه: دانش اندوزى با مرگ خاتمه نمى‏يابد و دانش، چيزى است كه انسانها آن را با خود به عنوان ذخيره به جهان ديگر مى‏برند و متذكر مى‏شود كه قلمرو كاملى از عالم آخرت به پيگيرى شوق‏انگيز علم و دانش اختصاص دارد. اين امر، باعث شده است تا در بازگشت، تشنه علم و آموختن شوند.

5 . احساس جديد كنترل

همه اين نوع افراد، احساس مسئوليت بيشترى در مورد روند و جهت زندگى خود پيدا مى‏كنند. آنها در مورد نتايج آنى و دراز مدّت اعمال خود به شدّت حساس هستند. وقتى كه انسان در قيد حيات است، وقت را به بطالت مى‏گذارند، عذر و بهانه مى‏آورد و حتى حقايقى را مى‏پوشاند كه پوشاندن آنها، خود، باعث افسرده شدن مى‏شود. قرآن در سوره قيامت (آيات 14 و 15) مى‏فرمايد: «انسان بر نفس خود، آگاه است، هرچند كه عذر و بهانه بياورد».
فردى پس از ت.ن.م، در مصاحبه‏اى، آن احساس كنترل را اين‏گونه تعريف مى‏كند: «هنگامى كه آنجا بودم و زندگى خويش را مرور مى‏كردم، هيچ مطلبى پوشيده نبود. من با همان كسانى بودم كه آزارشان داده بودم و با كسانى بودم كه كمكشان كردم تا خوشحال شوند. اميدوارم راهى پيدا كنم تا به هر كسى بفهمانم كه دانستن اين مطلب كه انسان مسئول اعمال خويشتن است، امرى بسيار لذّت بخش است. علاوه بر اين، آرزو داشتم راهى پيدا كنم تا لذت چنين تجربه‏اى را - كه نمى‏توان در نهايت از رو به رو شدن با آن اجتناب كرد - به انسانها بفهمانم. اين تجربه آزادترين احساسى است كه در جهان وجود دارد. اين اتفاق (تجربه) محرّكى قوى براى هر روز از زندگى من است كه بدانم موقعى كه بميرم، با يكايك اعمال خود دوباره رو به رو خواهم شد؛ امّا تفاوتى كه در آن حالت وجود دارد، اين است كه تأثيرات اعمال و رفتارم بر ديگران را احساس خواهم كرد. البته چنين ادراكى مرا به صبر و تفكّر وا مى‏دارد كه از آن، لذّت مى‏برم».

6 . درك ارزش و ضرورت زندگى

تجربه‏كنندگان غالباً به شدّت نگران هستند كه اين جهان با نيروهاى مخرّب گسترده‏اى كه در آن است، صرفاً در دست انسانهاى جايزالخطاست و همين احساسها باعث مى‏شود تا اين‏گونه افراد، اهميت و ارزش زندگى خود را بسيار جدّى بگيرند و فرصت «زندگى» را غنيمت بشمارند. آنها مى‏گويند كه زندگى فرصت بسيار عزيزى است كه بايد از آن به بهترين شكلى بهره برد و معناى كامل آن را درك كرد.

7 . تعلّق خاطر به امور روحى

ت.ن.م، معمولاً منجر به كنجكاوى در امور روحى و معنوى مى‏شود. بسيارى از افراد، پس از تجربه مورد بحث، آموزشهاى روحانى پيشوايان بزرگ دينى را مورد مطالعه و پذيرش قرار مى‏دهند. تقريباً حرف همه آنها اين است كه تجربه جديد آنها، كشف يك دنياى واقعى است كه هيچ وقت تا اين اندازه به وجود آن، باور نداشته‏اند. حالا يقين دارند كه آن دنياى ديگر، وجود دارد و اتفاقاً قواعد و ارزشهاى خاصّى هم بر آن، حاكم است، از آن گونه كه در كتابهاى آسمانى و تعاليم انبياى بزرگ، ديده مى‏شود. جريان وقايع هم بسيار شبيه شرحى است كه كتابهاى آسمانى از چگونگى مرگ و خروج روح و جهان برزخ ارائه مى‏كنند.

8 . ميل بازگشت به جهان واقعى

افلاطون در كتاب «جمهوريت» خود درباره جهان پايين (ماده) و جهان ديگر (معنا) مثالى را مطرح مى‏كند. او مى‏گويد: «ما در اين جهان، همانند زندانيان زنجير شده در درون يك غاريم كه از هنگام تولّد، تنها و تنها رو به انتهاى غار زيسته‏ايم و آن را ديده‏ايم. در پشت سرِ ما و در بيرون غار، آتشى روشن است و اشيا و موجوداتى از جلوى آن در حركت‏اند؛ امّا ما از همه آنها فقط سايه‏هايى را بر روى ديوار انتهايى غار مى‏بينيم و تصوّر مى‏كنيم كه اين سايه‏ها، موجوداتى واقعى‏اند، در حالى كه زندگى در پشت سر ما جريان دارد و حقيقتى است غير از اين سايه‏ها. براى زندانى‏اى كه حتّى لحظه‏اى بيرون غار را ديده باشد، بازگشت به داخل غار، سخت و غير قابل تحمّل است». به همين ترتيب، كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند به بازگشت به همان جهان عشق و نور و... ميل وافرى دارند.

آموخته‏هاى ما

دكتر ريموند مودى در پايان كتاب خويش (روزنه‏اى به جهان ديگر) مى‏گويد: «ساليان درازى است كه سعى كرده‏ام توضيح زيست‏شناسانه‏اى براى ت.ن.م بيايم و همواره دست خالى بازگشته‏ام. البته اين تجربيات (كه در ادبيات عرفانىِ ما به آن «خلع بدن» گفته مى‏شود)، ممكن است محكم‏ترين دليل علمى براى اعتقاد به زندگى اخروى باشد. با تحقيقات و بررسيهايى كه تاكنون توسط محقّقان مختلف صورت گرفته، متقاعد شده‏ايم افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند، دريچه‏اى به جهان ماوراى طبيعت برايشان گشوده شده و در واقع، سفر كوتاهى به يك جهان واقعى ديگر داشته‏اند و در اين باور، مصمّم‏تر مى‏شويم كه (به قول پترو ژان مِداوار):
«تنها نوع آدمى است كه راهش را به وسيله فروغ تابانى كه بر آن تابيده است، مى‏يابد!».

منابع:

روزنه‏اى به جهان ديگر، ريموند مودى، ترجمه: احمد تابنده، تهران: صابرين، 1373.
ادراكات لحظات نزديك به مرگ و تحوّلات روحى آن، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1375.
چند منبع مفيد ديگر:
نزديك‏تر به نور، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1374.
نور آن سوى (تجربيات در شُرف مرگ)، سليا گرين، ترجمه: بهنام جماليان، تهران: جيحون، 1375.
زندگى پس از مرگ، ريموند مودى، ترجمه: مينا بيگلرى، تهران: اسپرك، 1369.
در آغوش نور، بتى جين ايدى، ترجمه: فريده مهدوى دامغانى، تهران: تير، 1376.

به‏سوىِ صِفر...


 

زهرا طراوتى

آقاى گمركيان گفت: «گوش كنيد؟» (و البته هيچ كس گوش نمى‏كرد). و چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. چهار عمل اصلى را چند بار روى صورت مسئله انجام داد و سر آخر، جواب را برد زير راديكال و مشتق گرفت و مى‏خواست ادامه دهد كه تخته، ديگر جايى نداشت. دو جواب آخر را گوشه ديوار سفيد نوشت. تخته را پاك كرد. موهاىِ سياهش كم‏كم سفيد مى‏شد؛ از گرد گچهايى كه آرام مى‏رفت و مى‏نشست روىِ تكْ‏تكشان.
تخته سفيد، دوباره سياه شد: چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. جوابِ گوشه ديوار را بُرد زير انتگرال و گذاشت برابر ليميتِ جواب ديگر، مقابل هم و بى‏آنكه برگردد، گفت: «گوش مى‏كنيد؟!».
و بعد دست به كمرش زد و خيره شد به نوشته‏هاى روى تخته كه شايد مرحله آخر بود. و انگار جرقه‏اى توىِ ذهنش زده باشند، دوباره شروع كرد به نوشتن. دست از كمر كه برداشت، جاىِ انگشتانِ سفيدش روى كُت سياهش خط انداخته بود. جواب، بى‏نهايت درمى‏آمد (و البته غلط بود و بايد طبيعى در مى‏آمد).
چهار جواب سياه، گوشه ديوار سفيد جا داد و تخته را پاك كرد و حالا سبيلهاىِ سياهش هم سفيد شده بودند. عملياتى روى دو جواب قبلى و چهار جواب حاضر انجام داد و يك گوشه ايستاد و رفت توى فكر.
«سيما نوروزيان» پلكهاى برآمده‏اش را از گچ تكاند و مدادش را - كه تا نصفه جويده بود، - از دهانش درآورد.
«امير همايون زمرّديان» چشمهايش بسته بودند و سرش روىِ شانه‏هاىِ «على محمد دبّاغيان» افتاده بود كه در حالِ كشيدن مينياتورى از زنى اثيرى بود. چشمهاى دُرشت «رخشان رهبر زادگان» توى نقاشىِ «على محمد دبّاغيان» مى‏گشت (و البته دلهره داشت و مى‏خواست ببيند پُرتره، چقدر شبيه او مى‏شود).
و حالا كه صد سال (يا قرن؟) گذشته است، ديوارها از جوابهاى آخر، سياه شده‏اند و تخته از نوشته‏هاىِ سفيد، پر شده است و جواب، هنوز «بى‏نهايت» مانده است (كه البته غلط است و بايد طبيعى در بيايد). چهار آدم (دانش‏آموز) پشت نيمكت لميده‏اند (صد سال يا قرن؟!). پُرتره «على محمد دبّاغيان» سياه‏تر شده است و مداد «سيما نوروزيان» هم به آخر رسيده است. سر «امير همايون زمرّديان» از پشت، افتاده توىِ دفتر «رخشان رهبرزادگان» كه از شعرها و دوبيتيهاى عاشقانه سياه شده است.
يك نفر (استاد)، چند بار سُرفه مى‏كند و از دهانش گردهاىِ ريزِ سفيد مى‏ريزد بيرون. و نگاه مى‏كند به سياهى تخته و جلوىِ جواب كه شده است: «بى‏نهايت تقسيم بر عددى»، مى‏نويسد: «صِفر».
و باز چند بار سرفه مى‏كند و ميان سرفه‏ها لبخندى مى‏زند و خيلى ضعيف و خسته مى‏گويد: «گوش مى‏كنيد؟ به‏سوى صِفر ميل مى‏كند».
و مى‏افتد روى صندلى سياهش كه به سفيدى مى‏زند و باز سرفه مى‏كند.

شعر


 

شعرى بخوان

وقتى بهار، پنجره‏اى باز مى‏كند
لطف درخت را به تو ابراز مى‏كند
اهل نياز من تو كه هستى كه سالهاست
دنيا براى آمدنت ناز مى‏كند؟
رقصى تمام آينه‏ها را گرفته است
موسيقىِ نگاه تو اعجاز مى‏كند
قلبم كه خالى از همه عشقها شده‏ست
عشق تو را دوباره پس‏انداز مى‏كند
در اين سكوت يخزده بر جاده‏هاى شهر
آيينه‏اى‏ست چشم تو را باز مى‏كند
صبح پرنده‏هاى رها را به خير كن
دف از ميان دست تو پرواز مى‏كند
شعرى بخوان كه لحن غزلهاى تازه‏ات
ما را دچار خواجه شيراز مى‏كند.
اكرم سادات هاشمى

همدم

هرجا محرّم است بگوييد مى‏روم
اين دل، پُر از غم است بگوييد مى‏روم
در شهرتان شبيه به آن شهرهاى قبل
قحطىّ آدم است بگوييد مى‏روم
من راهىِ بهشت خدايم، غريبه‏ها!
اينجا جهنّم است بگوييد مى‏روم
مَحرَم نياز نيست در اين راه با دلم
تا شعر، هَمدَم است بگوييد مى‏روم
امشب كجاى شهر شما جشنواره است؟
شاعر اگر كم است بگوييد مى‏روم!
زهرا يعقوبى

آسمان

آرى! چقدر آبى و زيباست آسمان
وقتى كه بين چشم تو پيداست آسمان
صد آفرين به غيرت مردانه‏ات، عزيز
از همت تو بود كه برپاست آسمان
احساسهاى پاك خودت را به من بگو
وقتى كه پيش پاى تو برخاست آسمان
درياى حُسن پاك تو را مى‏زنم ورق
در موج موج چشم تو پيداست آسمان
پرواز از نگاه تو مثل حقيقت است
حالا كه بام قلّه دنياست آسمان
اين بيت آخر از غزل عاشقانه‏ام
تقديم هر كه مثل تو تنهاست آسمان!
فاطمه شعبان‏زاده

از لابه‏لاى متون


 

به كوشش: حسين پورشريف

از «اسرار التوحيد»:

هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است

حَسن مؤدِّب گفت كه: روزى شيخ ابوسعيد، در نيشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان رفته بودند و من چنان كه قرار بود، پيش وى ايستاده بودم. قرضهاى ما بسيار جمع‏آمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مى‏كردند و هيچ وجهى موجود نبود. شيخ مى‏بايست درباره اين قرضها با من سخنى مى‏گفت؛ ولى چيزى بر زبان نمى‏آوَرْد.
شيخ اشاره كرد كه: «واپس بنگر». بنگريستم. پيرزنى ديدم كه از درِ خانقاه وارد مى‏شود. به نزديك وى شدم، كيسه‏اى گرانسنگ به من داد و گفت: «صد دينار زر است، پيش شيخ برو و بگو تا دعايى در حق ما كند».
من شاد شدم كه هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم. شيخ گفت: «كيسه را آنجا مگذار، بردار و به گورستان حيره برو. آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده. در آنجا پيرى است خفته. سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده. گو: چون اين كيسه به تو رسيد، نزد ما بيا تا وجهى ديگر دهيم. و ما اينجاييم تا تو باز آيى».
حسن گفت: من به آنجا كه شيخ نشان داده بودم، رفتم. پيرى را ديدم سخت ضعيف، طنبورى در زير سر نهاده و خفته بود. او را بيدار كردم، و سلام شيخ بدو رسانيدم، و آن زر به وى دادم. آن مرد، فرياد درگرفت و گفت: «مرا پيش شيخ ببر!». من پرسيدم كه: حال تو چيست؟ پير گفت: «من مردى هستم چنين كه مى‏بينى پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم، به نزديك خَلق، بسيار محبوب بودم و شاگردان بسيار داشتم. اكنون چون پير شدم، حالِ من چنان شد كه هيچ كس مرا به جايى دعوت نمى‏كند... زن و فرزندانم گفتند كه ما تو را نمى‏توانيم نگاه بداريم. ما را به امان خدا بگذار و برو. آن‏گاه... بدين گورستان آمدم و بگريستم و با خداى مناجات كردم كه: «خداوندا! هيچ پيشه‏اى ندانم و جوانى و دستِ نواختن ندارم... اكنون من و تو، و تو و من! امشب براى تو مُطربى خواهم كردن تا نانم دهى» و تا به وقت صبحدم چيزى مى‏زدم و مى‏گريستم. چون بانگ نماز آمد، مانده شده بودم. بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى».
(2) حسن گفت: همراه او به نزد شيخ آمدم. شيخ، همچنان بر آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت: «اى جوانمرد! از سَرِ كمى و نيستى و بى‏كسى در خرابه‏اى نَفَس بزدى، ضايع نگذاشت. برو و همچنان نياز خود را به او بگو و اين وجه نقد را خرج كن». پس روى به من كرد و گفت: «اى حسن! هرگز هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است. آن كيسه از براى او پديد آمده بود، از آنِ تو نيز پديد آيد».
حسن گفت كه: ديگر روز، شيخ از مجلس فارغ شد، كسى بيامد و دويست دينار به من داد كه پيش شيخ بِبَر. شيخ فرمود كه: براى وام مصرف كن. و من در آن وجه صرف كردم و دلم از آن فارغ گشت.
(3)

نور بقا

شيخ ما (ابو سعيد ابى‏الخير) گفت: پيران گفته‏اند كه خداوند ما، دوست دارد كه مى‏زند و مى‏كُشد و همى اندازد از اين پهلو بدان پهلو تا آن‏گه كه پَستش بكند و نيست، چنان كه اثر نماند آنجا. آن‏گاه به نور بقاىِ خويش تجلّى كند بر آن خاكِ پاك.(4)

از «خرابات»:

مخور اندوهِ كم و بيش

واليس حكيم‏(5) را پرسيدند: خوشى چيست؟ فرمود: «دست يافتن بر آنچه روزى است». گفتند: اندوه چيست؟ فرمود: «دست، كفچه كردن‏(6) بر آنچه روزى نيست». و عرب گويد كه: «الرّضا بِالكفاف خَيرٌ مِنَ السَّعىِ عَلَى الإسراف».(7)

رو رو، به خوش‏زى،(8) مخور اندوهِ كم و بيش
تا چند تو را در طمعِ نفس روا؟ رو
گر راه قناعت سپُرى در پى روزى
خورشيد به دنبال تو چون سايه زند دو(9)
گر همچو گدايان به جهان خوشه‏نچينى
نُه خرمنِ افلاك،(10) شود پيش تو يك جو.(11)

شوق پايندگى

هِرمِس حكيم‏(12) در سخنان پندآموز خود فرمود كه: خردمند پاك شِمالِ‏(13) پاكيزه شمايل،(14) آن كس را دان كه كمر به اداى حقوق خود بست و به زندان عُقوق‏(15) ننشست؛ كه گفته‏اند: «إضاعة الحقوق داعية العقوق».(16) نخستْ ياد خداى خويش را از دل فراموش نكرد و زبان را از نام او خاموش.

كسى كه نفسِ زبون را اسير عقل كند
به‏ياد حق شود از نفسِ خودپرستى پاك
به ذكر، آينه دل همى دهد صيقل
كه تا جمالِ قِدَم را در او كند ادراك

پس از آن در رفتن راه يقين، پايدار شد و در پيروى دين، استوار و در اجراى اوامر و نواهى كما هى‏(17) طوق بندگى را بر گردن نهاد و سپر نافرمانى را از دست افكند.

ز فرمان يزدان مكن سركشى
كه از سركشى در خورِ آتشى
تو را گر به سر، شوق پايندگى است
يقين دان كه در طاعت و بندگى است

... و نيز نفس امّاره را نگهدارى كرد از هواجس‏(18) نفسانيه و وساوس شيطانيّه تا بر او گشايش ابواب روحانيّه شد و نمايش صُوَر نورانيّه.

مشو خواهش نفس را دلپذير
كه آخر در اُفتى ز بالا به زير
سگ نفس اگر سير شد ز استخوان
چو شيرى شود حمله‏آور به خوان

ديگر، در صيانت‏(19) دوستان و اعانت همگنان،(20) از جان خود به تيغ بى‏دريغ گذشت و آنان را در رنج و تعب نگذاشت. بزرگان گفته‏اند: آن كس را دوست دار كه دوستدار خود را بِهْ از خود دوست دارد.

دوست نبود كسى كه از دل و جان
ننهد جان و دل به خدمت دوست...
دوستى را كه دل نباشد صاف
نيك را زشت و زشت را نيكوست

آن كس كه سيره را بدين وُتَيره‏(21) قرار دهد، محمودة الخصايل‏(22) مرضية السّجايا(23)ست؛ روزگارش به كامرانى گذرد و روزگارش به خوشگذرانى به خوبى خُلق، از بدى خَلق در امان خواهد بود و به عيش نهان از طيش‏(24) جهان، شادمان.

خوش آن كس كه در اين روزگار بدفرجام
شناخت قدر خود و نام شد به نيكويى...
نشست يكدل و برخاست يك زبان با خلق
نه در نشستن و برخاستن، به صد گويى.(25)

از «بهارستان»:

از خود، كريم‏ترى ديده‏اى؟

حاتم را پرسيدند كه هرگز از خود، كريم‏ترى ديدى؟ گفت: بلى. روزى در خانه غلامى يتيم، فرود آمدم و وى ده سر گوسفند داشت. فى‏الحال يك گوسفند را كشت و پخت و پيش من آورد و مرا قطعه‏اى از وى خوش آمد. بخوردم و گفتم: واللَّه اين بسى خوش بود!
آن غلام بيرون رفت و يك يك گوسفند(ان) را مى‏كشت و آن موضع را مى‏پخت و پيشِ من مى‏آورد؛ من از آن آگاه نى. چون بيرون آمدم كه سوار شوم، ديدم كه بيرون خانه، خونِ بسيار ريخته است. پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند كه: «وى همه گوسفندان خود را كشت». وى را ملامت كردم كه: چرا چنين كردى! گفت: «سبحان اللَّه تو را خوش آيد چيزى كه من مالك آن باشم و در آن بخيلى كنم؛ اين، زشت سيرتى باشد در ميان عرب».
پس حاتم را پرسيدند كه تو در مقابله آن چه دادى؟ گفت: «سيصد شترِ سرخ موى و پانصد گوسفند». گفتند: «تو كريم‏تر باشى». گفت: «هيهات! وى هرچه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسيار، اندكى بيش ندادم».

چون گدايى كه نيم نان دارد
به تمامى دهد ز خانه خويش
بيشتر زان بود كه شاهِ جهان
بدهد نيمى از خزانه خويش.(26)

از «مِرصاد العباد»:

خيرات، ناكرده نمانَد

چه دولت باشد شگرف‏تر از آن، كه بنده در گور خُفته و اعمالْ فرومانده، هر نَفَس و هر لحظه طبقهاى رحمت و كرامت از حضرت عزّت، ملائكه مقرّب بدو مى‏رسانند، كه اين، ثوابِ لقمه‏اى است كه در مدرسه و خانقاهِ تو به فلان فقيه و درويش رسيد، يا ثواب استراحت و آسايشى كه از بقاع خيرات‏(27) تو به فلان بنده رسيد كه بر فلان پل بگذشت، يا در فلان رباط(28) در سايه ديوارى نشست يا در فلان مسجد دو ركعت نماز گزارد.
هر پادشاهى را در ايّام دولت خويش، چنين سعادتها از خود دريغ نبايد داشت، كه آن خيرات، ناكرده‏
(29) نمانَد. وليكن چون او از خواب خوشِ دولت درآيد، مال و ثروت از دست رفته بود و او از آن سعادت، محروم مانده.
بارى اگر از اين سعادت محروم مانَد، زنهار و زنهار خود را در مَعرضِ شقاوت ابطال خيرات ديگران نيندازد... .
(30)

از «كشف الأسرار»:

حُجره‏اى در همسايگى تو

آسيه، زن فرعون، همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست. گفت: «رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيتاً في الجَنَّةِ؛(31) خداوندا در همسايگى تو حُجره‏اى خواهم كه در كوى دوست، حجره نيكوست». آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گران است. گر هر چيزى به زر فروشند، اين را به جان و دل فروشند.
آسيه گفت: «باكى نيست و گر به جاى جانى هزار جان بودى، دريغ نيست». پس آسيه را چهار ميخ كردند و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند و او در آن تعذيب مى‏خنديد و شادمانى همى كرد. اين چنان است كه گويند:

هرجا كه مراد دل برآيد
يك خار، بِهْ از هزار خُرماست.(32)

پس از مردگى، زندگى؟

معروفِ كَرخى‏(33) يكى را مى‏شُست. آن كس بخنديد! معروف گفت: «آه! پس از مردگى، زندگى؟!». وى جواب داد كه: دوستان او نميرند؛ «بل يُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ إلى دارٍ».(34) چگونه ميرند، و عزّت قرآن‏(35) گويد: «بَل أحياءٌ عندَ رَبِّهِمِ يُرزَقُون»؟(36) شادند و خرم، آسوده از اندوه و غم، با فضل و با نِعَم،(37) در روضه اُنس بر بساط كرم، قدح شادى بر دست نهاده، دمادم. اين است كه رب‏العالمين گفت: «يستبشرونَ بنعمةٍ مِنَ اللَّهِ و فَضْلٍ و إنَّ اللَّه لا يضيع أجرَ المؤمنين‏(38)».(39)

از «مثنوى»:

پيش چشم من...

همچنان كان زاهد اندر سالِ قحط
بود او خندان و گريان جمله رَهْط(40)
پس بگفتندش چه جاىِ خنده است؟
قحط، بيخِ مؤمنان بركنده است
رحمت از ما چشمِ خود بردوخته‏ست
ز آفتابِ تيز، صحرا سوخته است
خلق مى‏ميرند زين قحط و عذاب
ده‏ده و صدصد چو ماهى دور از آب
بر مسلمانان نمى‏آرى تو رَحم
مؤمنان، خويش اند و يك تن شَحْم و لَحْم‏(41)
گفت: در چشم شما قحط است اين
پيشِ چشمم چون بهشت است اين زمين
من همى بينم به هر دشت و مكان
خوشه‏ها انبُه رسيده تا ميان
خوشه‏ها در موج از بادِ صبا
پُر بيابان سبزتر از گَنْدَنا(42)
ز آزمون، من دست بر وى مى‏زنم
دست و چشم خويش را چون بركَنَم.(43)

از «كليله و دمنه»:

از تعجيل بپرهيز

(زاهدى را) الحق پسرى زيبا صورتِ مقبولْ طلعت آمد. شاديها كردند و نذرها به وفا رسانيد.(44) چون مدّت ملامتِ زن بگذشت، خواست كه به حمّامى رود.(45) پسر را به پدر سپُرد و برفت. ساعتى بود. معتمدِ پادشاهِ روزگار، به استدعاى زاهد آمد. تأخير ممكن نگشت و در خانه، راسويى داشت كه با ايشان يك‏جا بودى و به هر نوع از وى فراغى حاصل شمردندى.(46) او را با پسر بگذاشت و برفت. چندان‏كه او غايب شد، مارى روى به مهدِ كودك نهاد تا او را هلاك كند. راسو، مار را بكُشت و پسر را خلاص كرد.
چون زاهد باز آمد، راسو در خون غلتيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت كه آن خونِ پسر است؛ بيهوش گشت و پيش از تعرّفِ كار و تتبّعِ حال، عصا در راسو گرفت‏
(47) و سرش بكوفت. چون در خانه آمد، پسر را به سلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لَختى‏(48) بر دل كوفت و مدهوش‏وار پشت به ديوار بازگذاشت و روى و سينه مى‏خراشيد:

نه به تلخى چو عيش‏(49) من عيشى
نه به ظلمت، چو روز من قارى!(50)

و كاشكى اين كودك، هرگز نزادى و مرا با او اين اُلفت نبودى تا به سبب او، اين خونِ ناحق، ريخته نشدى و اين اقدام بى‏وَجْه نيفتادى و كدام مصيبت از اين هايل‏تر كه همخانه خود را بى‏موجبى‏(51) هلاك كردم و بى‏تأويلى‏(52) لباس تلف پوشانيدم؟
... او در اين حيرت مى‏ناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال، مشاهدت كرد؛ در تنگدلى و ضُجرت‏
(53) با او مشاركت نمود و ساعتى در اين مفاوضت، خوض پيوستند.(54)
آخر، زاهد را گفت: اين مَثَل ياد دار كه: هر كه در كارها عجلت نمايد و از منافع وقار و سكينت‏
(55) بى‏بهره مانَد: بدين حكايت، او را انتباهى‏(56) باشد و از اين تجربت اعتبارى حاصل آيد.
اين است داستان كسى كه پيش از قرارِ عزيمت،
(57) كارى به امضا رساند.(58) و خردمند بايد كه اين تجارب را امام سازد،(59) و آينه راى‏(60) خويش را به اشارتِ حُكما صيقلى كند، و در همه ابواب به تثبّت‏(61) و تأنّى‏(62) و تدبّر گرايد، و از تعجيل‏(63) و خفّت‏(64) بپرهيزد، تا وُفودِ اقبال و دولت، به ساحت او متواتر شود(65) و اَمداد خير و سعادت‏(66) به جانب او متّصل گردد.(67)

از «گلستان»:

زمستان، لاجرم، بى‏برگ مانَد

پارسازاده‏اى را نعتِ بى‏كران از تَرَكه عَمّان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز كرد و مبذّرى پيشه گرفت. فى‏الجمله، نماند از سايرِ معاصى مُنكرى كه نكرد و مُسكرى كه نخورد. بارى، به نصيحتش گفتم: اى فرزند! دخل، آبِ روان است و خرج، آسياى گردان. مسلّم كسى راست كه دخل معيّن دارد.

چو دخلت نيست، خرجْ آهسته‏تر كن
كه مى‏گويند ملّاحان سرودى:
اگر باران به كوهستان نبارد
به سالى دجله گردد خشك رودى

عقل و ادب پيش گير و لَهو و لعب بگذار كه چون نعمتْ سپرى شود، سختى بَرى و پشيمانى خورى.
پسر، از لذّت ناى و نوش، اين سخن در گوش نياورد و بر قولِ من اعتراض كرد و گفت: راحتِ عاجل به تشويشِ محنتِ آجل منغّص كردن، خلافِ رأىِ خردمندان است.

خداوندانِ كام و نيكبختى
چرا سختى خورند از بيمِ سختى؟
برو شادى كن، اى يار دل‏افروز!
غمِ فردا نشايد خوردن امروز

ديدم كه نصيحت نمى‏پذيرد و دَمِ گرمِ من، در آهنِ سردِ وى اثر نمى‏كند؛ ترك مناصحت كردم و روى از مصاحبت بگردانيدم و قولِ حكما را كار بستم كه گفته‏اند:
بَلِّغْ ما عَلَيْكَ فَاِنْ لَمْ يَقْبَلُوا ما عَلَيْكَ.
(68)

گرچه دانى كه نشنوند، بگوى
هرچه دانى ز نيكخواهى و پند
زود باشد كه خيره‏سر بينى
به دو پاى اوفتاده اندر بند
دست بر دست مى‏زند كه: دريغ!
نشنيدم حديثِ دانشمند

تا پس از مدّتى آنچه انديشه من بود از نكبتِ حالش، به صورت بديدم كه پاره پاره به هم مى‏دوخت و لقمه لقمه مى‏اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم برآمد و مروّت نديدم در چنان حالى، ريشِ درونش را به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن؛ پس با دلِ خود گفتم:

حريفِ سِفله در پايانِ مستى
نينديشد ز روزِ تنگدستى
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان، لاجَرَم، بى‏برگ مانَد!(69)

1 . Near-death experience
2. اين حكايت با تغييراتى در داستان «پير چنگى» در دفتر اوّل مثنوى معنوى مولانا آمده است.
3. طعم وقت (تلخيص و بازنويسى كتاب اسرار التّوحيد في مقامات الشيخ ابن سعيد، اثر محمد بن منوّر ميهنى)، به كوشش محمدرضا موحّدى، تهران: اهل قلم، 1382، ص 47.
4. همان، ص 106.
5. حكيمى است از افاضل حكما و به علوم رياضيات و احكام نجوم، بسيار دانا.
6. كفچه كردن: پيمان (كنايه از دست دراز كردن).
7. يعنى: راضى بودن به آنچه براى معاش كفايت مى‏كند، بهتر از كوشش در راه زياده‏خواهى است.
8. زى: زندگى كن.
9. يعنى اگر راه قناعت در پيش گيرى، همان طور كه سايه در پى گردش آفتاب، محكوم به جا به جايى است، آفتاب (با آن همه عظمت) در پى تو حركت كرده، مى‏دود.
10. منظور از نُه خرمن افلاك، هفت فلك آسمان و خورشيد و فلك الافلاك است كه قدما اعتقاد داشتند كه بر دور زمين در گردش‏اند.
11. خرابات، فقير شيرازى، تصحيح و توضيح: منوچهر دانش‏پژوه، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، 1377، ص 86.
12. پيامبرى پيش از بنى‏اسرائيل.
13. شِمال: سرشت و طبع.
14. شمايل: خصلتها، صورتها.
15. عُقوق: نافرمانيها.
16. ضايع كردن حقوق ديگران، انگيزه نافرمانيهاست.
17. كما هى: آن‏چنان كه بايد.
18. هواجس: جمع هاجس، آرزوها.
19. صيانت: نگهدارى.
20. همگنان: همنشينان، همالان.
21. وُتَيره: راه و روش .
22. محمودة الخصايل: دارنده خويهاى ستوده.
23. مرضية السّجايا: دارنده خُلقهاى خوشايند.
24. طيش: سبك شدن، زايل شدن عقل.
25. خرابات، ص 95 - 97.
26. بهارستان، عبدالرحمان جامى، مقدمه و تصحيح: اعلاخان افصح‏زاد و محمدجان عمراُف و ابوبكر ظهور الدين، تهران: ميراث مكتوب، 1378، ص 75.
27. منظور، ساختمانها، معابر و ساير مكانهايى است كه براى رفاه عموم ساخته مى‏شوند.
28. رباط: كاروان‏سرا.
29. ناكرده: بر زمين مانده.
30. مرصاد العباد، نجم رازى، به اهتمام: محمد امين رياحى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، پنجم، 1373، ص 457.
31. سوره تحريم، آيه 11.
32. گزيده تفسير كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى‏نژاد، تهران: دانشگاه پيام نور، پنجم، ص 1373، ص 71.
33. از زُهّاد و متصوّفه بنام در زمان امام موسى كاظم(ع).
34. يعنى: بلكه از سرايى به سرايى ديگر جابه‏جا مى‏شوند.
35. عزّت قرآن: كلام عزيز و استوار قرآن.
36. سوره آل عمران، آيه 169.
37. نِعَم: نعمتها.
38. بشارت يابند با نعمتى از طرف خداوند و احسانى از وى، كه خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نگرداند. (سوره آل عمران، آيه 71)
39. گزيده تفسير كشف الأسرار، ص 92.
40. رَهْط: قوم، گروه.
41. شَحْم و لَحْم: پيه و گوشت.
42. گندنا: سبزى خوراكى.
43. مثنوى، جلال‏الدين محمد مولوى، دفتر چهارم، بيت 3244 - 3260.
44. نذرها به وفا رسانيد: نذرهايش را ادا كرد.
45. منظور، حمام كردن پس از زايمان است.
46. يعنى راسو در امور منزل به آنها كمك مى‏كرد.
47. يعنى قبل از آگاهى از چگونگى كار و بدون تحقيق با عصا به جان راسو افتاد.
48. لَختى: كمى، اندكى.
49. عيش: در اينجا زندگى، حال و روز.
50. قار: قير.
51. بى‏موجبى: بدون دليل.
52. تأويل، در اينجا به معناى توجيه است.
53. ضجرت: سختى.
54. در اين مفاوضت، خوض پيوستند: همسخن شده و مشغول گفتگو شدند.
55. سكينت: آرامش و تأنّى.
56. انتباه: بيدار شدن، هشيارى.
57. عزيمت: عزم، اراده.
58. امضا رساندن: اجرا، راندن كار .
59. امام سازد: نمونه قرار دهد.
60. راى: رأى، نظر.
61. تثبّت: ثابت قدمى.
62. تأنّى: عجله نكردن.
63. تعجيل: عجله كردن.
64. خفّت: سبكى، شتابكارى.
65. وفود اقبال ... متواتر شود: بخت و دولت به سراغش آيد.
66. اَمداد خير و سعادت: خير و سعادت پياپى و مدام.
67. كليله و دمنه، نصراللَّه مُنشى، تصحيح و توضيح: مجتبى مينوى تهرانى، تهران: دانشگاه تهران، هفتم، 1362، ص 263 - 265.
68. آنچه را بر عهده دارى، ابلاغ كن؛ امّا اگر از تو نپذيرفتند، ديگر سرزنشى بر تو نخواهد بود.
69. گلستان، سعدى، تصحيح و توضيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 156.

 

روند مرگ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): وارد شهری شدم که سراسر از نور ساخته شده بود. همه چیز اونجا درخشان و خیال انگیز بود. با رنگ های قرمز ، آبی ، نارنجی ، نیلی و بنفش. جلوه ی خاصی داشتند. وارد عمارتی شدم.
قبل از این که وارد این شهر دل انگیز و سراسر نور بشم دوازده وجود از جنس نوردر اینجا حضور داشتند. اونا خیلی شگفت انگیز بودن. نورانیت و شکوه اونها از نور رنگ های مختلف نشات میگرفت و بسیار شگفت انگیز تر و درخشنده تر از اون موجودی بودند که منو همراهی میکرد. همون موقع نگاهی به اطرافم انداختم ولی همراهم رو ندیدم.
ایستاده بودم و به این دوازده موجود نگاه میکردم که موجود سیزدهم هم ظاهر شد. این موجود به مراتب درخشنده تر و با شکوه تر از سایرین بود. همه ی اونها درخشش و نورانیت خاص خودشون رو داشتند. بعد دیدم از جانب این موجود های مملو از نور جعبه هایی مانند جعبه های ویدئو به سوی من فرستاده میشد. و در حالی که این جعبه ها به سوی من میومدن باز میشدن و به نظرم میاومد دارم صفحه های تلویزیون کوچکی رو تماشا میکنم. شاید بهتره بگم شبیه صفحه های تلوزیون بود چون نمیتونم اونو دقیق توصیف کنم. توی اون صفحه ها من ناظر تصاویر متفاوتی بودم. میدونید شاید وارد ارتعاشات رادیویی شده بودم. تا این که این جعبه ها به من رسیدن و وارد وجود من شدن و ناگهان انگار وارد صحنه ی دیگه ای شدم که شبیه فضای قبلی نبود چون رایحه های دیگه ای رو استشمام میکردم و چیزهای دیگه ای رو میدیدم. حرارت انفجار و جنگ رو حس میکردم.
احساس کردم میتونم همراه با اون اتفاقات به سر ببرم. این موضوع دوازده بار تکرار شد و هر دوازده بار در جریان رویداد هایی قرار میگرفتم که میرفت تا جهان رو تکان بدن. مدت ها بعد وقتی به حیات زمینی برگشتم صد و هفده واقعه رو که در اون جعبه ها دیده بودم روی کاغذ ثبت کردم. به مدت سه سال هیچ چیزی اتفاق نیافتاد اما از سال  1978  تا  1993  نود و پنج حادثه از اون رویداد ها به تحقق پیوستن. جعبه های اول تا سوم فضای امریکا رو متعاقب جنگ آسیای جنوب شرقی نشون میدادند. در اون صحنه هایی میدیدم نشانگر از بین رفتن ارزش های معنوی در کشورمون به خاطر اون جنگ که مخل آمریکا و در نهایت دنیا بود. میدیدم که آمریکا تا گلو در قرض های سنگین فرو رفته. بسیاری از صحنه های گرسنگی معنوی نیز از دو جعبه ی نخست بر من ظاهر شد. افرادی رو میدیدم که از فرط تهی بودن همچون حفره ای شفاف می موندن. جنگ آسیای جنوب شرقی ، تورم و عدم اعتماد روز افزون به دولت دست به دست هم داده و خلای معنوی پدید آورده بودن. کاهش عشق ما به خدا نیز بر این خلاء می افزود. جعبه های چهارم و پنجم نمایش گر صحنه هایی از خاورمیانه بودند. عرصه ی تنازعات ابدی که میدیدم به نقطه ی اوج خطر ناکی رسیده است. میدیدم که اسرائیل میان جهانیان منزوی شده و با وخامت اوضاع اسرائیل آماده ی جنگ با کشور های دیگه از جمله روسیه و اتحادیه ای از چینی ها و اعراب میشد. احساس میکردم اسرائیل مملکتیه با دولتی نیرومند اما با اخلاقیاتی ضعیف. و عمیقا احساس میکردم که یهودی ها به عنوان یک ملت خدا رو از یاد بردند و اکنون فقط نفرتی نژادی دین اونهاست. جعبه ی شماره ی شش به راستی وحشتناک بود. به درون کشیده شدم و خود رو در کنار رودخانه ای سرد و یخ زده دیدم. بعد از رودخانه ساختمانی عظیم سیمانی مدور به چشم میخورد و خبر از حادثه ای شوم میداد. ناگهان زمین به لرزه در اومد و قسمت فوقانی اون ساختمون منفجر شد. میدونستم که انفجاری هسته ایه. و نعش صدها تن رو دیدم که بر زمین سرنگون شدن. از طریق تلپاتی متوجه شدم که سال  1986  و کلمه ی خارا هم به نظرم رسید. چرنوبیل در روسی به معنی خاراست. در سال پس از مردنم وقتی که نیروگاه هسته ای چرنوبیل در حوالی کیعف در روسیه منفجر شد تونستم بین این دو ماجرا ارتباط برقرار کنم. موجود اثیری برام گفت که بشریت نیروی مهیبی اختراع کرده که قادر به مهار اون نیست. روس ها که اجازه دادن کنترل این نیرو از دستشون خارج بشه نه فقط کشور خودشون بلکه همه ی دنیا رو به نابودی خواهند کشید. در حین تماشای این تصویر ها به نوعی در میافتم که گرایش به حفظ محیط زیست به صورت مذهبی جدید در جهان در خواهد اومد. از فاجعه ی چرنوبیل و حادثه ی بعدی میتونستم بفهمم که مردم شوروی ایمان خودشون رو نسبت به دولتشون از دست خواهند داد. کنترل دولت بر مردم از بین خواهد رفت و اتحاد شوروی از هم فرو خواهد پاشید. میدیدم که مردم با کیسه های پر از پول به فروشگاه ها میروند و با کیسه های کوچیک غذا بیرون میان. نظامیان در یونیفورم های خود در خیابان های شوروی سرگردانند و از مردم غذا گدایی میکنند. جعبه ها یکی پس از دیگری اومدند و من یک یک اونها رو با همه ی وجودم زندگی کردم. در فاصله ای که به جعبه ها نگاه کردم این پرسش ها یکسره ذهن من رو به خود مشغول کرده بود ، چرا این ماجرا برای من اتفاق افتاده؟ این تصاویر چی اند و چرا به من نشون داده میشند؟ صورت اثیری به من القا کرد که آنچه دیدم  مربوط به آیندست اما لزوما اتفاق نخواهد افتاد جریان حیات بشر میتونه تغییر کنه. اما انسان ها اول باید بدونن که کی هستند. و نیز به من گفت که باید به زمین برگردم. ولی من اصلا نمیخواستم که به دنیا برگردم. اونا از من خواستن که برنامه ای ترتیب بدم و مرکزی رو راه اندازی کنم مرکزی برای کمک به افراد محتضر. به نظرم خیلی مضحک و مسخره میرسید. آخه چرا من؟ میدونی به خودم نگاه میکنم و میبینم که من هنوز همون دنیونم. من هنوز کاملا در موجود نورانی غرق نشدم.
چه کسی جز خدا میتواند با فشار یک کلید برق مسیر زندگی دنیون را روشن کند؟

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): تا اینجا به یک معجزه ی پزشکی قلمداد میشد.
و اعتراف میکنم که درد به حدی شدید و طاقت فرسا بود که آرزوی مرگ میکردم.
با این حال واقعیت رو میدونستم من محکوم به زندگی بودم. پس تصمیم گرفتم که دوباره بدنم رو به کار بندازم.
بلاخره بعد از مدت سیزده روز با تلاش و کوشش مداوم تونستم از تخت پایین بیام. این کار نیم ساعت طول کشید. اصرار داشتم که این کار رو خودم به تنهایی انجام بدم.
خوشحال و در عین حال خسته بودم. میدونستم در حال بهبودی هستم. با این همه هیچ کس فکر نمیکرد که من جون سالم به در ببرم.
کم کم فهمیدم که پس از تجربه ی نزدیک مرگم چه تغییراتی در من پدید اومده. این تجربه به من نیرویی درونی برای مداومت داده بود.
وقتی وضعم غیر قابل تحمل میشد فقط کافی بود به یاد عشقی که از اون نورهای بهشتی میتابید بیفتم تا نیروی مقاومت و مداومت پیدا کنم.
برای دنیای خارجم اما موجودی دیگر بودم. نه میتونستم درست ببینم و نه راه برم. وزنم به حدود  40  کیلو گرم کاهش یافته بود. یعنی نصف وزن طبیعیم. شش روز تمام بدنم کاملا فلج شد و هفت ماه اعضای بدنم دچار فلج ناقص بود. 2  سال طول کشید تا بتونم راه برم و بدون کمک دیگران غذا بخورم. هیکلم چنان خمیده شده بود که به علامت سوال شبیه شده بودم. مثل دیوانه ها بودم و اگر در روزنامه چشمم به اون مقاله نیفتاده بود. شاید به آسایشگاه روانی منتقل میشدم. اما اون مقاله مسیر زندگیم رو تغییر داد. در حالی که بیش از سه بند نبود. اما مانند اون برق زدگی مسیر زندگیم رو به کلی زیر و رو کرد. خلاصه ی مقاله این بود که دکتر ریموند مودی در کارولینای جنوبی درباره ی اونچه بر افرادی گذشته که تجربه ی نزدیک مرگ رو گذروندن سخنرانی داره. این اولین باری بود که اسم ریموند مودی رو میشنیدم.
دکتر ریموند مودی(دکترای روانشناسی و فلسفه): برای نخستین بار در مقاله ای در یکی از روزنامه های آگوستا شهری در جرجیا بود که اسم دنیون برینکلی به چشمم خورد. بنا بر آن گزارش مرد جوانی در حومه ی کارولینای جنوبی هین مکالمه ی تلفنی دچار برق زدگی شدید شده اما به نحوی معجزه آسا از مرگ جسته. آن سال سال  1975  بود و کتاب من زندگی پس از زندگی تازه داشت منتشر میشد. خوب به یاد دارم که فکر کردم آیا او تجربه ی نزدیک مرگ را از سر گذرانده است یا نه. مقاله را بایگانی کردم تا در آینده آن را مرور کنم و حتی شاید در جستجوی او اگر زنده است برایم. از قضای روزگار این او بود که در جست و جوی من بر آمد.
چندی بعد قرار بود در کالجی در کارولینای جنوبی درباره ی تجربه ی نزدیک مرگ سخنرانی کنم. پس از پایان سخنرانی در جریان پرسش و پاسخ دنیون دستش را بلند کرد و درباره ی تجربه اش سخن گفت. حضار از شنیدن ماجرای حیرت انگیز وی میخکوب شده بودند. او برای حضار اعلام کرد که به علت برق زدگی مرد و بدنش را ترک گفت و به قلمروی روحانی سفر کرد. قلمرویی که بر آن عشق جاری بود و دانش مثل هوا در دسترس همه بود. از سال  1976  که برای نخستین بار با دنیون صحبت کردم تبدیل به دوستانی بسیار نزدیک شدیم.


دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من داوطلبانه مددکار اجتماعی شدم. هفده ساله که کارم اینه و دوازده ساله که به صورت افتخاری و داوطلبانه این کار رو در خانه ی بیماران انجام میدم. من در هنگام احتضار  150  نفر در کنار اونها بودم. جسم میمیره ولی ما نمیمیریم. بیش از  40  نفر از این محتضرین در آغوش من جان دادند. یکی از اونا مادر خود من بود. من نمیتونم تحمل کنم که اونا بدون من میرن. اصلا نمیتونم.
من چهار بار تجربه ی نزدیک مرگ داشتم. در ده کشور دنیا بودم. با بیش از هزار نفر از کسانی که چنین تجربیاتی داشتند صحبت کردم و تقریبا تمام پژوهش گران کارکشته در سراسر دنیا رو که در این زمینه تحقیق کردن میشناسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

خداوندا

 

 

دلم از ترنم بی نامان عالم که ذات پاکت را در وجودشان محفوظ دارند و در نور

 

بسیار زیبای تو همچون

 

 

کسی که شنا بلد نیست غرقند و با تو زنده اند ولی در انتظار مرگند وسیله ای که از عذاب دنیا رهایی

 

 

یابند تا بدان جا رسند که جای اصلی است نه اینجا که مانند شهر بازی برای کودکان زیباست و این

 

شادی و بازی همیشگی نیست.

 

 

 

پروردگارا

 

 

 

کمک کن کسی را که روحش از کالبد بدنش نمیتواند خارج شود روحم اسیر این بدن است.جسمی که

 

مرا از تماشای تو دور داشته و به تماشای دنیا فراخوانده و چه تماشاخانه کوچکی.

 

 

سنگ و خوار و اکسیژن و مولکول و اتم نام تو را می برند و تو را سپاس میگویند ، آنها ناپاک نیستند این

 

مائیم که آنها را ناپاک میکنیم و به خشت چسبناک گناه آلوده.

 

 

 

معبودا

 

 

 

جز تو هیچکس لایق ستایش نیست چون انسان مغرور میشود و تو در فکر و ذهن ما نخواهی گنجید و

 

نمی گنجی زیرا تو آنقدر بزرگی که بشر جمله کوچکی بنام بزرگ را برای تو اختیار کرده که بزرگ جایی

 

برای تو نیست زیرا تو هستی بخشی تو بزرگ کننده ای ، بالا برنده ای، عاشق کننده ای

 

و .......................................

 

 

 

الهی

 

 

دریاب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

"براى انبيا و اوصيا، عليهم السلام ، مقام شامخى است از روحانيت كـه آن

 

را روح القـدس گـويـنـد. و به آن مقام احاطه علمى قيومى دارند به جميع

 

 ذرات كـائنات . و در آن روح غفلت و نوم و سهو و نسيان و ساير حوادث

 

 امكانيه و تجددات و نـقـايـص مـلكـيـه نيست ، بلكه از عالم غيب مجرد و

 

 جبروت اعظم است . چنان مـعـلوم می شـود كـه آن روح مـجـرد كـامـل ، از

 

 جـبـرئيـل و ميكائيل ، كه اعظم قاطنين مقام قرب جبروت هستند، اعظم

 

 است .

 

آرى ، اوليـايـى كـه حـق تـعـالى بـا دو دسـت قـدرت جـمـال و جـلال خـود

 

 تـخـمـيـر طينت آنها را كرده و در تجلى ذاتى اولى ، به جميع اسماء و صفات

 

 و مقام احديت جمع در مرآت كامل آنها ظهور نموده ، و تعليم حقايق اسماء و

 

صفات در خـلوتـگـاه غـيـب هـويـت فـرمـوده ، دسـت آمـال اهـل مـعـرفـت از

 

 دامـن كـبـريـاى جـلال و جـمـال آنـهـا كـوتـاه و پـاى مـعـرفـت اصـحـاب قـلوب

 

 از نـيـل وصول به اوج كمال آنها در گل است . و در حديث نبوى صلى الله

 

 عليه و آله ، است : على ممسوس فى ذات الله تعالى . و نويسنده شمه

 

 اى از سريان مقام نبوت و ولايـت را چـون خـفـاش كـه از آفـتاب عالمتاب

 

 بخواهد وصف كند در سابق ايام در رساله اى على حده موسوم به مصباح

 

 الهداية به رشته تحرير در آورده ."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

چنین گوید اندر لحد زین روزگار

 که این است قدرت ذات پروردگار

 که این خانه جسم دنیایی است

 که ای مفلوک اینجا جای تنهایی است

 به دنیا تو یلی بودی هوس ران

 که اینجا واده نوشی سر به دامان

 خجل از کارهای زشت بی جان

 حقیقت بعد مرگت آشکار است

 که مرگ وسیله ای از غیب کار است

 لطافت اندر آن روحت نهان است

 که نور حق در آنجا آشکار است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

هزاران سال است که اخبار و اطلاعاتي درباره جهان هاي ديگري جز آنچه در اطرافمان مي بينيم، در اختيار بشر قرار گرفته است. اين اطلاعات که گاه در حد يک خبر کوتاه و گاه به پيشرفتگي توصيفي دقيق از آنها و ساکنانشان يا چگونگي دسترسي به آنها و کاربردها و امکانات اين دسترسي بوده اند، تا مدتي پيش تماماً در حيطه دانش باطني قرار مي گرفتند و علوم تجربي ظاهري را ياراي اظهار نظر کردن در اين باره نبود. اما با نگاهي به اطراف مي توان ديد که پيشرفت هاي علوم ظاهري اکنون چنان شتاب برق آسايي گرفته اند که گويي سفينه دانش بشري در آستانه پرواز قرار دارد. تا ديروز مفاهيمي چون کرويت زمين، ميدان هاي مغناطيسي (کهربا)، کند شدن زمان در سرعت هاي بالا، سياهچاله ها و... استناد علمي نداشتند، اما امروزه اين مفاهيم کاملاً علمي و اثبات شده به شمار مي روند. به نظر مي رسد در آينده اي نه چندان دور، مفهوم جهان هاي موازي و چگونگي برقرار کردن ارتباط با آنها نيز موضوعي کاملاً علمي باشد. در اين مقاله سعي داريم دستاوردهاي جديد علوم ظاهري درباره جهان هاي ديگر و به ويژه جهان هاي موازي جهان خودمان را مروري کنيم.

انسان هاي حقيقت جو در طول تاريخ، مجنون وار به دنبال کشف جلوه هاي حقيقت بوده اند و در اين ميان دغدغه اصلي محققان و دانشمندان علم فيزيک، يکپارچه سازي و وحدت بخشيدن به ايده ها و مفاهيم به ظاهر مختلفي از دانش بشري بود که از کوچک ترين اجزاي زيراتمي تا بزرگ ترين کهکشان هاي عالم را دربرمي گرفتند. دانشمندان به دنبال اين منظور در تلاش براي پر کردن شکاف هاي ديوار دانش بوده اند و اکنون نيز به آن ادامه مي دهند. اکنون به نظر مي رسد پر کردن اين شکاف ها بدون قبول وجود جهان هاي ديگر به صورت علمي ناممکن باشد. براي بررسي اين موضوع بد نيست از گذشته اي نه چندان دور آغاز کنيم.

تاريخچه
تنها چند قرن پيش يعني در عصر دانشمنداني چون کپلر، گاليله، کپرنيک و نيوتن انسان تصور مي کرد که جهان مانند چرخ دنده اي بزرگ است که سيارات را به چرخيدن به دور خورشيد مجبور مي کند. در آن دوران گرچه گذر زمان به وسيله ساعت قابل اندازه گيري بود اما خود زمان مفهومي ابدي و ازلي داشت که تجزيه و تحليل آن چيزي غيرممکن تلقي مي شد. مکان يا فضا نيز در همه جهت ها بي انتها بود و انديشيدن درباره آن به ديوانگان و شعرا اختصاص داشت. چنين ديدگاهي همچنان ادامه داشت تا اين که در قرن بيستم ميلادي، نظريه هاي نسبيت اينشتين انقلاب جديدي در تفکر علمي به پا کرد و برخي شکاف هاي علم را پوشاند. ديگر زمان و مکان به رازآلودگي قبل نبودند بلکه آنها به يکديگر متصل شدند و مفهوم جديدي به نام «فضا - زمان» را تشکيل دادند. ماده نيز چيزي بود که در داخل همين فضا - زمان به وجود آمده بود. سرعت نور هرچند بسيار زياد بود اما به صورت مقداري مشخص و کمتر از بي نهايت تعيين شد. بدين ترتيب فرض جاوداني بودن جهان تغيير کرد تا امکان طرح اين سوال به وجود آيد که به راستي در آغازين لحظات آفرينش جهان که به نام «انفجار بزرگ» يا «مهبانگ» معروف است چه اتفاقي رخ داد؟ يعني همان زماني که اندازه کل جهان از نقطه پايين اين علامت تعجب هم کوچک تر بود، در پاسخ به اين پرسش تئوري ها و مدل هايي براي جهان ارائه شدند که به تئوري هاي کيهان شناختي معروفند. از سويي ديگر با کشف نظريه فيزيک کوانتومي (علمي که به رفتارهاي اتمي و زيراتمي مي پردازد) شکاف هاي بيشتري در علم پوشيده شد. بر اساس اين نظريه رفتار ماده با توجه به نحوه مشاهده اش تغيير مي کند. به عبارتي ديگر عمل مشاهده کردن يک مشاهده گر نقش موثري در رفتارهاي جهان اتمي بازي مي کند. بدين ترتيب يکي از مسائل مهم فيزيکدانان امروز به هم رساندن فاصله بين فيزيک کوانتوم و نسبيت است و از نظريه هايي که براي کمک به اين مقصود مي توان اميد زيادي بر آنها داشت، نظريه هايي هستند که وجود يک چندجهاني متشکل از جهان ما و جهان هاي ديگر را مفروض مي دارند.


ساده ترين نوع جهان هاي ديگر
وجود جهان هاي ديگر، جهان هاي موازي و به طور کلي وجود يک چندجهاني (که جهان ما نيز عضوي از اعضاي آن است) توسط تعدادي از تئوري هاي فيزيکي درباره توصيف جهان، به طور غيرمستقيم و ضمني تاييد مي شود. به عنوان مثال يکي از ساده ترين اين تئوري ها از نتايج اندازه گيري هاي پرتوي زمينه کيهان(يعني همان پژواکي که از مهبانگ باقي مانده است) استنتاج شده است. از آنجايي که پس از تئوري نسبيت اينشتين، مدل هايي براي تشريح فرم فضا - زمان ما و نيز نحوه توزيع جرم در آن مطرح شد، اين اندازه گيري ها مي توانستند درستي آنها را تاييد يا رد کنند. مثلاً در کنار مدل فضا - مکان بيکران، مدل هاي فضا - مکان انحنادار مثل کروي يا هزلولوي و در کنار مدل توزيع يکنواخت ماده در جهان، مدل هاي توزيع فرکتالي يا تجمع ماده در اطراف ما و تهي بودن بقيه جهان مي توانستند امکان پذير باشند. اما نتايج اندازه گيري هاي پرتوي زمينه کيهاني بيشترين انطباق را با فرض جهان نامحدود و توزيع يکنواخت ماده در مقياس بزرگ داشت. يعني جهان ما (با بيشترين احتمال رياضياتي) فضايي بيکران است که سرتاسر آن را ستار گان و کهکشان ها پر کرده است. چنين جهاني بسيار بزرگتر از آن چيزي است که ما مي توانيم به وسيله تلسکوپ ها ببينيم چرا که ما تنها قسمتي از جهان را مي بينيم که نور آن از زمان وقوع مهبانگ يعني حدود چهارده ميليارد سال قبل تاکنون فرصت رسيدن به زمين را داشته است يعني کره اي به شعاع 1026+4 متر، هنگامي که اين مدل فضاي بيکران با توزيع يکنواخت ماده در آن با نظريه کوانتوم (که بر اساس آن جهان گسسته است و مي توان آن را به وسيله مقداري متناهي از اطلاعات مشخص کرد) ترکيب مي شود، مي توان چنين نتيجه گرفت که وجود دنيايي کاملاً شبيه به دنياي ما در نقطه اي ديگر از جهان بيکران امکان پذير است. به عنوان مثال اگر مي توانستيم تا فاصله 10 به توان 1091 متري ( يعني يک عدد يک و به تعداد 1091 نقطه (يا صفر) در سمت راست آن) اطرافمان را جست وجو کنيم، انتظار داشتيم دنيايي دقيقاً مشابه آنچه تا فاصله 100 سال نوري از زمين وجود دارد، پيدا کنيم. در هنگام کشف آن دنيا وقتي پيچ تلسکوپ را کمي بيشتر تنظيم مي کرديم کسي را با قيافه اي کاملاً آشنا مي ديديم که او هم با تلسکوپ خود در پي يافتن دنياي ماست، چنين فرضيه اي مشابه آن است که بگوييم اگر خروجي هاي کامپيوتري را (که براي توليد پيوسته حروف الفبا به صورت تصادفي برنامه ريزي کرده ايم) جست وجو کنيم، احتمالاً پس از چند قرن يا چند هزاره مي توانيم انتظار داشته باشيم که نسخه اي از ديوان حافظ را نيز توليد کرده باشيم. البته اين نوع استنتاج ساده انگارانه که بيشتر به يک شوخي شبيه است را مي توان تنها به عنوان مقدمه اي براي ورود به مباحث جدي تر فيزيکي در نظر گرفت.


جهان هايي در ديگر ابعاد مکان – زمان
دسته ديگري از مباحثي که درباره جهان هاي موازي مطرح است به مدل هايي مربوط مي شود که براي توصيف و تشريح مبداء آفرينش ابداع شده اند. مدل هايي که توان پاسخگويي به سوالاتي را که به وسيله تئوري هاي قبلي بي پاسخ مانده بود، داشته اند. سوالاتي مثل همين سوال که علت اين که جهان ما تا به اين اندازه بزرگ، يکنواخت و مسطح است، چيست. بر اساس برخي از اين مدل هاي جديد کيهان شناختي مهبانگ نه به عنوان يگانه لحظه آغازين خلقت بلکه به صورت واقعه اي عادي و روزمره (البته نه روز زميني) در جهان است. يکي از چنين مدل هايي از نظريه «ريسمان ها» نشأت گرفته است. نظريه ريسمان ها نظريه اي درباره توصيف ذرات بنيادين جهان (که اجزاي زيراتمي را تشکيل مي دهند) است. اين نظريه هنگامي مطرح شد که دانشمندان در تلاش براي يکپارچه سازي نيروي جاذبه با ديگر نيروهاي طبيعي بودند. گذشته از آنچه اين نظريه مستقيماً به آن مي پردازد، دانشمندان به اين نتيجه رسيدند که به غير از ابعاد جهان ما (سه بعد مکان و يک بعد زمان)، بايد ابعاد ديگري نيز وجود داشته باشند که از ديد ما پنهانند و ممکن است در فاصله اي بسيار کوچک تر از اندازه هسته اتم درهم پيچيده شده باشند. در ادامه نظريه ريسمان ها، دانشمندان در دهه 1990 ميلادي تئوري جديدي را به نام «تئوري m» ارائه کردند که بر اساس آن به جاي اين که ابعاد ديگر به صورت درهم پيچيده و مخفي شده توصيف شوند، فضا را در جهان ما به صورت پوسته اي سه بعدي در ساختاري بزرگتر و با ابعاد بيشتر معرفي کردند که فضاي ما را دربرمي گيرد. از آنجايي که تصور چنان ساختاري براي ما امکان پذير نيست، مي توانيم فضاي سه بعدي خود را به صورت صفحه اي دوبعدي در نظر بگيريم و آن ساختار را به صورت فضايي سه بعدي. نکته جالب توجه اينجاست که هيچ دليلي وجود ندارد که صفحه ما در اين فضا تنها صفحه موجود باشد و ممکن است صفحات بي شماري به موازات آن وجود داشته باشند (مثل يک دسته کاغذ) بدون اينکه صفحه ما را قطع کنند. حال اين سوال مطرح مي شود که چرا ما نمي توانيم از صفحات يا پوسته هاي ديگر اطلاعي داشته باشيم؟ دليل آن اين است که تقريباً همه نيروهاي فيزيکي تنها در پوسته خود عمل مي کنند و نمي توانند از مرزهاي آن خارج شوند و به بيرون نشت کنند. مثلاً نور که تحت کنترل نيروي الکترومغناطيسي است نمي تواند از جهاني ديگر به جهان ما بيايد و بنابراين ما چيزي از جهاني ديگر را نمي بينيم. البته به نظر مي رسد در ميان همه نيروهاي فيزيکي جهان، نيروي جاذبه يک استثنا باشد و به عنوان يک کليد بتوان از طريق آن اثري از جهان هاي ديگر را رديابي کرد.

يکي از مدل هاي جديد و جالبي که بر مبناي اين ديدگاه به وجود آمده است مدل «اکپيروتيک » (اين نام از کلمه اي يوناني به معناي آتش کيهان گرفته شده است) نام دارد. بر اساس اين مدل کيهان شناختي مهبانگ مي تواند حاصل تصادمي بين پوسته ما و پوسته ديگري باشد که همين تصادم علت به وجود آمدن ماده موجود در جهان است. به عبارت ديگر، مهبانگ نقطه آغاز زمان نبوده بلکه تنها انتقالي از يک مبداء کيهاني به مبدأيي ديگر است. گامي فراتر و جالب تر در ادامه اين مدل، اين است که چنين تصادمي ممکن است در فواصل زماني منظم و به صورت متناوب تکرار شود. گويي اين دو پوسته مانند دو صفحه لاستيکي هستند که با فنري به هم متصل شده اند و در زمان هايي معين به يکديگر برخورد مي کنند.


هر جهان، يک حباب در ميدان عظيم انرژي
يک تئوري بسيار جالب ديگر براي توصيف عالم هستي، تئوري «انبساط جاودان آشوبناک» نام دارد. بر مبناي اين تئوري عالم هستي يک ميدان انرژي کوانتومي بسيار عظيم است که در کليت خود با سرعتي بسيار بالا در حال انبساطي هميشگي است. در اين حال برخي نواحي خاص از اين ميدان از انبساط بازمي ايستند و در نتيجه حباب هايي را تشکيل مي دهند که هر يک از آنها جهاني است مانند جهان ما، يعني داراي اندازه بيکران و سرشار از ماده برجاي مانده از ميدان عظيم انرژي. اين پديده مشابه تشکيل قطرات باران داخل ابرها يا حباب هاي داخل خمير در حال ورآمدن است. جالب اين که حتي اگر بتوانيم با سرعت نور حرکت کنيم نيز هرگز نخواهيم توانست به حباب هاي ديگر برسيم يا آنها را ببينيم. زيرا سرعت دور شدن آنها از جهان ما از سرعت نور هم بيشتر است، و جالب تر اين که هر يک از اين جهان ها مي توانند داراي ثابت هاي فيزيکي منحصر به فرد و در نتيجه داراي مشخصاتي کاملاً متفاوت با جهان هاي ديگر باشند. به عنوان مثال ابعاد مکاني و زماني يکي از آنها مي تواند با جهان ما متفاوت باشد که در اين صورت ممکن است تمامي رويدادهاي آن جهان از نوع پيش بيني ناپذير کامل باشد (مثلاً در جهاني که دو بعد مکاني و دو بعد زماني دارد) يا اتم ها در آن جهان ناپايدار باشند (مثلاً در جهاني با يک بعد مکاني و چهار بعد زماني)، يا نسبت قدرت نيروهاي فيزيکي بنيادين در آن با نسبت هاي ثابت جهان ما تفاوت داشته باشد و...


جهان هاي کوانتومي
تئوري هايي که تاکنون به آنها پرداختيم هرچند بسيار جالب بودند و مي توانند ديد ما را نسبت به آنچه در اطراف مان مي گذرد تغيير دهند اما هنوز مفهوم چندان قابل توجهي درباره جهان هاي موازي ما و رابطه آنها با «من» و سرنوشت من ارائه نمي کنند. اکنون قصد داريم از طريق فيزيک کوانتوم به جهان هاي موازي سفر کنيم که نه در ميلياردها سال نوري آن طرف تر، بلکه در فاصله اي بسيار اندک از دنياي ما قرار دارند. به ويژه اين که در اين سفر هم «اکنون» داراي معنايي عميق تر است و هم «قصد» ما. بر مبناي مکانيک کوانتومي، حالت جهان را تابعي رياضي به نام «تابع موج» تعيين مي کند که شکل کاملاً معيني دارد و در فضايي به نام فضاي «هيلبرت» به دور خود مي چرخد و با گذشت زمان تکامل مي يابد. اما هنگامي که اين تابع معين در معرض مشاهده يا اندازه گيري قرار مي گيرد، از حالت معين خارج مي شود و وضعيتي تصادفي به خود مي گيرد، گويي تابع موج به صورت حالتي که مشاهده شده درمي آيد. به عبارتي عمل مشاهده کردن موجب تغيير در آن مي شود. بر اساس يکي از تعابير درباره اين موضوع، در جايي که چندين احتمال ماندني وجود داشته باشد، جهان به هنگام هر مشاهده به چندين نسخه (هر نسخه متناظر با يکي از احتمالات) منشعب مي شود. در حالي که موجودات هر جهان بدون هيچ اطلاعي از جهان هاي ديگر به زندگي خود ادامه مي دهند. به عنوان مثال هنگامي که تاسي انداخته مي شود، جهان به شش جهان موازي منشعب مي شود و هر روي تاس در يکي از جهان ها فرود مي آيد. در اينجا دو نگرش مطرح است؛ اول نگرش فيزيکداني است که در حال بررسي معادلات است و دوم نگرش مشاهده گري که در جهان زندگي مي کند. در نگرش اول که در واقع نگرشي از بالا به جهان است، جهان پديده اي معمولي است که به وسيله تابع موج تعريف مي شود و به آرامي تکامل مي يابد و هيچ انشعابي ندارد. اما در نگرش دوم، مشاهده گر تنها بخشي از جهان را مي بيند و فرآيندي موسوم به جداسازي اجازه ديدن نسخه موازي اش را به او نمي دهد. به عبارتي ديگر هر زمان که مشاهده گر مورد سوال قرار مي گيرد، تصميمي آني مي گيرد يا پاسخي مي دهد، اثرات کوانتومي در مغز او موجب مي شوند که اين فرآيند جداسازي اتفاق افتد. از ديدگاه اول شخص در اين هنگام به چندين نسخه تکثير مي شود. اما خود اين نسخه ها از وجود کپي ديگرشان بي اطلاع اند و از ديدگاه آنها تنها يک اتفاق کم اهميت تصادفي يا احتمالي معين رخ داده است.

بر اساس اين نظريه مي توان درستي جملات غيرواقعي را نيز بهتر تحليل کرد. مثلاً اين جمله را در نظر بگيريد؛ «اگر پدر و مادرم با هم ازدواج نمي کردند من الان اينجا نبودم.» گويي در جهاني موازي آنها با هم ازدواج نکردند و نسخه اي از من هم در آن جهان وجود ندارد، البته لازم به توضيح است که اين نتيجه گيري زماني درست است که کلمات را به صورت ساده و مرسوم به کار مي بريم. اما اگر دقيق تر به اين نتيجه گيري نگاه کنيم متوجه مي شويم که قطعاً اشتباه است چرا که مسلماً «من» قابل نسخه برداري و تکثيرشدن نيستم (يا نيست). بلکه منظور از من در اين نتيجه گيري همان شخصي است که در اين جهاني که «من» انتخابش کرده ام با مشخصاتي از جمله نام من شناخته مي شود. او متناظر با شخص خاصي در ال بوده اما متناظر با او در سال هاي آينده دسته اي از اشخاص هستند که به هر حال يکي از آنها را انتخاب خواهم کرد و اين انتخاب من هيچ اثري بر تابع موج يا کسي که از بالا به جهان ما مي نگرد، نخواهد داشت. چرا که تمام اين نسخه ها از قبل در داخل تابع موج وجود دارند و خلق شده اند...


شواهد وجود جهان هاي ديگر
اگرچه بيشتر مطالب فوق در قالب تئوري هاي فيزيکي بيان شده که ممکن است مستقيماً قابل ارزيابي نباشند، اما به روش هايي مي توان درستي آنها را به طور غيرمستقيم بررسي کرد. به عنوان مثال اکنون دانشمندان اولين ردياب هاي امواج گرانشي (امواجي که توسط يک جسم پرجرم شتابدار به وجود مي آيد و باعث کش آمدن يا جمع شدگي فضا مي شوند) را به کار گرفته اند. با بررسي اين موج ها ممکن است بتوان وجود پوسته هاي ديگر غير از جهان ما را تاييد کرد. همچنين بررسي اطلاعات دقيق تر درباره پرتو زمينه کيهاني، ساخت کامپيوترهاي کوانتومي، تلاش ها براي يکپارچه سازي نظريه هاي نسبيت عام و ميدان کوانتومي و نيز بررسي مشاهداتي که در شتاب دهنده هاي ذرات (و ناپديد شدن برخي از آنها) به دست آمده است، از جمله مواردي هستند که اکنون توجه دانشمندان را جلب کرده اند و در آينده اي نه چندان دور مي توانند اطلاعات ما درباره جهان هاي ديگر را مستندتر کنند.

به هر حال اين که جهان هاي ديگر را تا چه اندازه باور داشته باشيم، در اختيار خودمان است. امروزه هم چنان انسان هايي وجود دارند که دنياي اتم ها را نيز افسانه ا ي بيش نمي دانند. اما از سوي ديگر، دانشمندان و محققان «نانوتکنولوژي» سرگرم ساختن موتورهايي هستند که در تصوير چرخ دنده هاي آنها مي توان تعداد اتم ها را شمارش کرد يا اينکه روش هاي ذخيره سازي سوخت هيدروژني يا حتي اطلاعات را در ساختارهاي اتمي طرح ريزي مي کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

اولين چيزي که در برخورد با دنيايي که تالکين براي ما پرداخته جلب توجه ميکند، اين است که: آن دنيا به شدت با جهان ما تفاوت دارد! اين تفاوت در چيزي خلاصه ميشود که براي توضيحش از کلمهي بسيار کلي «جادو» استفاده ميکنيم.

مشکلي که در اين مورد وجود دارد اين است که دنيايي که تالکين براي ما تصوير کرده، از پايه ساخته ميشود و ما حتا در جريان شکل گرفتن آن نيز قرار ميگيريم؛ هيچ پيش فرض خاصي که آن را به جهان ما ربط دهد اساس کار قرار نگرفته است؛ دنيايي است ساختگي با خدايان مخصوص و قواعد مجزا! به همين دليل چيزهاي بسياري را ميتوان جادو ناميد: از ساخته شدن آردا، خورشيد، ماه و ستارگان تا آتشبازيهاي گندالف! دستهبندي اتفاقات و اشيا و اطلاق نامي واحد به همهي آنها به عنوان «جادوي مطلق» کمي مشکل و تا حدي عجيب است. اين اشيا و يا اتفاقات منشا واحدي ندارند و بسيار ناهمسان هستند. از افراد مختلفي سر ميزنند و اغلب آنها را ميتوان به راحتي جزو دستههاي هنر و صنعت طبقهبندي کرد. جادو در رشته افسانههاي تالکين هميشه خرق عادت و دور از دسترس نيست و چيزي که ما از آن به عنوان ماوراءالطبيعه ياد ميکنيم هم به خوبي در اين دسته قرار ميگيرد. در اين دنيا مدرسههاي جادويي وجود ندارند و هيچ گروه يا شخص خاصي به گسترش فعاليت هاي جادويي اشتغال ندارد، انتقال جادو از فردي به فرد ديگر به صورت مريد و مرادي صورت نميگيرد، جادو براي کسي تدريس نميشود و جز مواردي خاص، اغلب به ارث نميرسد.

البته براي جلوگيري از پيچيده شدن بحث، ابتدا کتاب هابيت را از باقي کتابها و داستانها جدا ميکنم. هابيت يک «قصهي پريان» است و از اغلب قواعد رايج در بقيهي داستانها پيروي نميکند. اين حکم، جادوي جاري در هابيت را نيز شامل ميشود. ما در هابيت با نوع کاملا متفاوتي از جادو روبرو هستيم، جادويي آزاد و دم دستي! در هابيت کيفهاي سخنگو ميبينيم، يا دکمه هايي که خودبهخود باز و بسته ميشوند، يا الفهايي که به راحتي از جايي غيب شده و جايي ديگر ظاهر ميشوند.

در هابيت بئورن را ميبينيم که ميتواند به شکل حيوانات در بيايد و کالبد خود را عوض کند. هرچند تالکين بعدها در مورد بئورن گفته است: «او مطمئناً يک انسان بود، نه يک جانورنما و يا گرگينه. او انساني بود که به طور آگاهانه و خردمندانه توانايي هماهنگي و انطباق با طبيعت را دريافته بود.» به هر حال اين توانايي جادويي بئورن به خود او محدود شد و بعدها تغيير شکل در دنياي تالکين بسيار نادر و حتا غيرممکن بود. تا آنجا که والار يا مايار نيز نميتوانستند آزادانه اين کار را انجام دهند و کالبدي که اختيار ميکردند شکلي ثابت داشت که برگرفته از خلقيات آنان بود. حتا استثنايي چون سارون که به تغيير چهره شهره بود نيز کاملا شبيه بئورن نبود. بعد از هابيت، تالکين قوانين بسيار سختي در مورد جادو وضع کرد و از استفادهي آزادانه و بيقيد و بند آن خودداري کرد.

دنياهاي جادويي:
در سرزمين ميانه ما با دو جهان متفاوت برخورد ميکنيم؛ دنياي عادي و ديدني و سرزمين سايهها، که در اغلب اوقات ساکنان يکي از چشم ساکنان ديگري پنهان هستند. اين دو دنيا در کنار هم و درهم تنيده بوده و ميشود آنها را دو پنجره و يا ديدگاه متفاوت براي ديدن سرزمين ميانه تلقي کرد. سرزمين سايهها ارتباط مستقيم با استفادهي سياه از جادو داشته و در حقيقت سرزميني ساخته شده و مملو از توهمات و افکار پليد صاحبان قدرت سياه در هر زمان است. مشهورترين راه براي رد شدن از مرز يکي و رسيدن به ديگري، استفاده از حلقههاي قدرت بود. البته اگر کسي به اندازهي کافي قدرتمند بود ميتوانست در هر دو وجه باقي بماند. اينان کساني بودند که توانايي درک پليديها و سياهيها را بدون افتادن در ميان آنها داشتند. کساني مانند تام بامباديل و گلورفيندل الف.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:15 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

در مورد هفته و ساعات :
يک هفته هفت روز مي باشد و هر روز متعلق به کوکبي مي باشد و هر روز ساعاتي سعد و نحس دارد و هر روز از اول ساعت او که ساعت يک بعد ازظهر ميشود شروع مي شود .
روز شنبه ساعت اول يک بعدازظهر زحل نحس اکبر مي باشد .
روز يکشنبه ساعت اول يک بعدازظهر شمس سعد اکبر مي باشد .
روز دوشنبه ساعت اول يک بعدازظهر قمر سعد اصغر مي باشد .
روز سه شنبه ساعت اول يک بعدازظهر مريخ نحس اصغر مي باشد .
روز چهارشنبه ساعت اول يک بعدازظهر عطارد سعد اصغر مي باشد .
روز پنجشنبه ساعت اول يک بعدازظهر مشتري سعد اکبر مي باشد .
روز جمعه ساعت ساعت اول يک بعدازظهر زهره سعد اکبر مي باشد .

<< نکته مهم >>

روز شنبه : کوکب او زحل مي باشد و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي بغض و جدايي و آوارگي نوشت وملک سفلي او ميمون ابانوخ مي باشد و حاکم بر ملک علوي او کسفياييل مي باشد و متعلق به برج دلو مي باشد و معدن او سرب مي باشد و بخور او شمع سفيد و ميعه سايله و لادن مي باشد .

روز يکشنبه : کوکب او شمس است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي کارگشايي و رزق و روزي ، رونق بازار ، فتح و پيروزي ، بخت گشايي ، محبت ،غلبه بر دشمن ،طلسم دفع دشمن نوشت و ملک سفلي او ابوعبدالله سعيد المذهب مي باشد و حاکم بر ملک علوي او روفياييل مي باشد و متعلق به برج اسد مي باشد و معدن او طلا مي باشد و بخور او سندروس مي باشد .

روز دوشنبه : کوکب او قمر است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي باطل سحر و رزق و روزي نوشت و ملک سفلي او ابي الحارث مي باشد و حاکم بر ملک علوي او جبراييل مي باشد و به برج سرطان متعلق مي باشد و معدن او نقره است و بخور او لبان نر مي باشد .

روز سه شنبه : کوکب او مريخ است و در آن روز تعويذات و دعاهاي شفاي مر يض بايد نوشت و يا بغض وآوارگي دشمن نوشت و ملک سفلي او ابي محرز احمر مي باشد و حاکم بر ملوک علوي سمساييل مي باشد و متعلق به برج عقرب مي باشد و معدن او آهن است و بخور او صندل سرخ است .

روز چهارشنبه : کوکب او عطارد است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي زبان بندي ، بايد نوشت و ملک سفلي او برقان و يکني بابي العجائب مي باشد و حاکم بر ملوک علوي ميکاييل مي باشد و متعلق به برج جوزا مي باشد و معدن او جيوه است و بخور او مقبل ارزق و عنبر مي باشد .

روز پنجشنبه : کوکب او مشتري است و در آن روز تعويذات و دعاهاي محبت ، و کارگشاي و بخت گشايي و زبان بندي انجام داد و ملک سفلي او شهمورش و هو قاضي الجن مي باشد و حاکم بر ملوک علوي او صرفياييل مي باشد و متعلق به برج قوس مي باشد و معدن او قلع است و بخور او عود و کافور مي باشد .

روز جمعه : کوکب او زهره است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي کارگشايي ، رزق و روزي ،محبت ، و باطل سحر انجام داد و ملک سفلي او ابيض مي باشد و کنية ابوالحسن زوبعة مي باشد و حاکم بر ملک علوي او عنياييل مي باشد و متعلق به برج ثور مي شود و معدن او مس است و بخور او مستکي مي باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

جادوي عام يا جادو در معناي کلّي، به معناي هر عمل عجيبي ست. اصطلاح انگليسي فنون سحرآميز(به انگليسي witchcraft) شامل قسمتي از اين گونه پديده هاست. و آنهم شامل جادوي خاص است.


جادو يا جادوي خاص يا جادو در معناي جزئي(به عربي سحر و به انگليسي Magic): فنّي ست مرموز براي اثرگذاري بر عالم مادّه با دخالت اراده? جادوگر؛ چه ابتدايي باشد و چه براي خنثي کردن جادوي ديگري ؛چه هدف متعالي داشته باشد و چه پست. چه ورد بحواند، چه حرکاتي انجام دهد و چه از وسايلي استفاده کند


براي معرّفي جادو مطابق دانش شناسي کاربردي، واژه? جادو را بايد از چند جنبه بررسي کنيم:




  1. واژه شناسي. يعني معناي مورد استفاده? آن در بين مردم.


  2. کاربرد اصطلاحي اين واژه. يعني هرچه در جايي جادو خوانده شده در اين قسمت بررسي مي‌شود.


  3. معرّفي جادوي عام و انواع آن. يعني تمام اعمال عجيب.


  4. معرّفي «دانش نظري جادو» معروف به نظريه‌هاي جادو. يعني دانشي که به «چيست؟» و «چرا؟»ها در مورد جادو جواب مي‌دهد. و آن علميست به اين نام که مرموز و حتّي رازورزانه يا سرّي است. يعني توسّط علم شناخته نشده. زيرا هيچ گونه توضيح، توجيه، نظريه يا رابطه? علّت و معلول به روش علمي در مورد آن ارائه نشده. امّا چون تلاش به روش علمي و روش هاي کهن در اين زمينه وجود داشته، و فرضيه هايي نيز در اين مورد ارائه شده، نمي‌توان جنبه? دانش آن را کنار گذاشت.



  1. معرّفي «دانش کاربردي جادو». يعني دانشي که از چگونه انجام دادن اعمال عجيب سخن مي‌گويد. نه از «چيست؟» و «چرا؟»


  2. معرّفي «فنّ جادوگري» يا «سحر» يا «sorcery»: پر حجم ترين قسمت مبحث است. زيرا جادو قبل از هر چيز يک فنّ است و از چگونه عمل کردن براي هدفي خاص صحبت مي‌کند.

همراه اين ها تاريخ جادوگري و بازتاب جادوگري در فرهنگ ها هم بررسي مي‌شود.


واژه شناسي


واژه? «جادو» در زبان پهلوي jâdug بوده‌است.


واژه? «magic» معادل انگليسي آن است، که از واژه? «Magus» گرفته شده که در فارسي قديم نام يکي از موبدان ستاره شناس زردشتي نه نام «magu?» يا «مجوس» بوده که يعني «مربوط به منطقه Medes». که Medes نيز خود به معني «قلمرو ماد» است. پس از فتح ايران، اعراب، زردشتيان را مجوس مي خواندند. [?][?][?][?] و اين واژه همچنان به همين معني به کار مي رود.


واژه? «مجيک» با حروف فارسي در نوشته‌هاي کهن ايران به چشم مي خورد. مثلاً اوستا کتاب مقدس رزتشتيان پنج قسمت مي‌باشد که يک قسمت آن مربوط به جادوگري يا جادوي سفيد مي باشد و اين بخش مجيک ناميده مي‌شود که مغ ها (روحانيون زرتشتي) بعد از آموزش هاي مجيک به سطح ماگي يا مجيکن نايل مي‌شدند.


به طور روشن مشخص نشده که واژه مجيک ايراني مي‌باشد يا نه. از طرفي شواهد و مدارک زبانشناسان و تکرار اين کلمه در نوشته‌ها حکايت از ايراني بودن آن دارد؛ و از طرف ديگر تا کنون کسي جواب روشني به منشاء اين کلمه در زبان اوستايي نداده است.


معناي غير اصطلاحي


ابتدا توجّه کنيد که صورت باور به وجود جاد و حتّي ارائه? سندي براي آن، دليل بر وجود اين انواع از جادو نيست. بلکه وجود هر يک به سندي جداگانه نياز دارد. با اين حال اوّلاً اين لغات اصطلاحي نيستند. بلکه در زبان ها استفاده مي‌شوند و معاني خاصّي نيز دارند. دوماً تحت عنوان اين لغات تلاش ها و فعّاليت هاي زيادي در طول تاريخ ثبت شده. [?].


بحث وجود جادو و اعتقاد به آن در قسمت هاي بعدي مقاله آمده.


در زبان فارسي و عربي


فنوني که از تاثيرات عجيب بحث مي‌کنند را اين طور نام برده اند و معنا و دسته بندي کرده اند (ترتيب موارد در دسته بندي زير اصلاح شده است.):[?][?] [?]




  • علم و فنّ تنويم يا خواب مصنوعي يا خواب مغناطيسي يا هيبنوتيزم


  • جادو (در معناي خاص): ايجاد تغييري در عالم مادّه به روشي فراطبيعي به اراده? جادوگر.


  • کيميا: علمي که در مورد تبديل مس، فلزّات، يا حتّي سنگ به طلا بحث مي‌کند. تلاش در اين زمينه منشاء به وجود آمدن علم شيمي شد.


  • هيميا يا علم و فنّ طلسم‌ها: روش ترکيب قواي عالم بالا با موجودات عالم پايين


  • علم و فنّ اعداد و اوفاق: درباره? ارتباط اعداد و حروف مطالب با هم و تشکيل جداول خاصّي به صورت مثلّث يا مربّع و قرار دادن حروف و اعداد در خانه‌هاي آن براي رسيدن به مطالب مختلف به طرزي مخصوص


  • علم و فنّ خافيه: در مود چگونگي تغيير و تکثير حروف و اسامي چيزي که مورد نظر است و استخراج نام هاي ملائکه و شياطين موکّل بر آنها. سپس دعا کردن با وردي که از آنها تشکيل شده.


  • علم و فنّ احضار ارواح (شبيه ليميا)


  • ليميا يا علم و فنّ تسخيرات: چگونگي ارتباط با ارواح قدرتمند عالم بالا. (شبيه احضار ارواح)



    • مانند تسخير جن


  • سيميا: درباره? چگونگي ترکيب اراده و قواي فيزيکي خاص براي کارهاي عجيب



    • از انواع آن علم و فنّ ريميا يا تردستي يا چشم بندي در فارسي يا شعبده در عربي ست: روش استفاده از قواي فيزيکي و خصلتهاي حواس انسان، براي وانمود کردن آثار خاصّي به چشم و گوش و حواس يا حتّي ذهن (يعني به کمک قوه? خيال بيننده آثاري عجيب در نظرش مجسّم مي‌کند که وجود ندارند.). چه با روش هاي فيزيکي، مادّي و طبيعي؛ و چه چه فراطبيعي [?]


  • پيشگويي يا غيب‌گويي: علم خبر دادن از حوادث در گذشته، حال يا آينده؛ که بر غيب‌گو پنهان است، با دخالت اراده? غيب گو. اينن فن انواعي دارد:



    • عرّافي:عرّاف کسي ست که از کلمات و حالات و رفتار سوال کننده پي به آينده? او ببرد.


    • کهانت (در معناي خاص): کاهن کسي ست که براي او صاحب رايي از طايفه? جن باشد و او را به آينده خبر دهد. يا به امور مخفي خبر دهد. مثلاً فلان مال دزديده شده کجاست؟ چه کسي فلاني را کشت؟ ...

کيميا، سيميا، ليميا، هيميا و ريميا را علوم يا فنون پنج گانه? مخفي مي‌خوانند. کهانت در معناي عام يعني برقراري رابطه با يک جن. کاهن نه تنها مي‌تواند از جن در مورد گذشته، حال، يا آينده بپرسد؛ بلکه مي تواند از او بخواهد کاري عجيب انجام دهد.


در زبان انگليسي و در جوامع اروپايي


در ميان عوام در اروپا[??]



  • تحت تاثير قرار دادن وقايع، با استفاده از نيروي اسرار آميز يا فراطبيعي
  • حقّه‌هاي مرموزي که براي سرگرمي اجرا شود.

بر حسب دسته بندي ريچارد کيک هِفِر، مورخ دانشگاهي:



  • جادوي روان‌شناختي: اولي بر روي ذهن ديگري تأثير مي‌گذارد تا آنگونه که جادوگر مي‌خواهد عمل کند، مانند علاقه مند ساختن کسي به ديگري
  • جادوي خيالي يا توهمي: پديد آوردن عجايب گوناگون به چشم بيننده. مانند جادويي که ضيافت شامي را پديد آورد يا جادوگر را نامرئي کند،
  • جادويي که تغيير فيزيکي واقعي در شيئي بوجود آورد، در اين تقسيم بندي گنجانده نشده ‌است. مثلاً معجزه

در افسانه‌ها:



  • جادوي واضح: جادويي است که به سرعت نتيجه‌اش ظاهر ‌شود.
  • جادوي تدريجي و ظريف: جادويي است که اثرش به طور تدريجي و نامحسوس دنيا را تغيير مي‌دهد.

در نظريات جديد؛ برحسب آنچه در جادو استفاده مي‌شود (ممکن است همه يا بعضي موارد استفاده شود):



  • جادوي سرايتي: به کمک اجسام فيزيکي که زماني با شخص يا چيزي که جادوگر مي‌خواهد روي او تأثير بگذارد، در تماس بوده‌است.
  • جادوي همساني با استفاده از تصاوير يا اشياي فيزيکي است که به نوعي با شخص يا چيزي که مي‌خواهيم تحت تأثير قرار دهيم، شباهت دارد. مانند عروسک‌هاي وودو

در فرهنگ عام بر حسب تعالي:



  • جادوي متعالي يا جادوي سفيد: از يک نيروي الهي کمک مي‌گيرد و هدف متعالي دارد

    • جادوي پست يا جادوي سياه(Necromancy): جادويي که با نيروهاي پست از قبيل مرگ سر و کار دارد يا هدف شخصي دارد. مثلاً
    • براي آسيب زدن به فردي استفاده شود
    • با اجساد و موادّ مرده (گاهي نفرت انگيز و کثيف) سروکار دارد
    • احظار و گفتگو با روح مردگان مثلاً جهت گفتگو با روح عزيزي که مرده‌است يا براي گرفتن اطلاعات از روحهاي مردگان به عنوان نوعي پيش گويي يا براي کمک گرفتن در انجام جادويي ديگر.

در فرهنگ عام برحسب روش؛ مواردي که بين مردم معروف است:



  • ورد(spell): شناخته شده ترين عمل جادوگري، اوراد و حرکاتي است طبق روندي خاص (اغلب خواندني، نوشتني، حرکتي و گاه با وسايلي چون گوي و چوب دستي جادويي) که اجراي آن آن اثر خاصّي را به همراه دارد.
  • غيب گويي: يک عمل جادوگري مشهود ديگر است که هدف آن دادن اطلاعات درباره گذشته، حال و آينده(‌پيشگويياست. اين کار اغلب با ابزاري انجام مي‌شود. انواع غيب گويي عبارتند از:

    • طالع بيني، فال گيري و تفسير فال يا طالع

      • فال ورق: غيب گويي به کمک ورق فال گيري

    • غيب گويي به کمک رصد ستارگان
    • غيب گويي به کمک رمل و اسطرلاب
    • غيب گويي به کمک گوي‌بيني
    • مشورت با فردي غير قابل رويت.

      • کهانت اگر با فردي از نوع جن مشورت انجام شود، آن را کهانت و مشورت گر را کاهن گويند. اين لغت معاني ديگري هم دارد
      • نوع خاصّي از آن را ئي چينگ مي نامند

    • عرّافي: غيب گويي با نگاه کردن به ظاهر فرد
    • غيب گويي به کمک جادوي سياه

    • [ويرايش] در دين اسلام<\/h3>

      منظور از سحر تمام فنون عجيب است. چه با عوامل طبيعي (شعبده بازي) و چه با عوامل غير طبيعي. چه توسّط خود ساحر، چه توسّط نماينده‌اي از جن (کهانت).



    • موارد ظاهراً مشابه امّا متفاوت با جادو


      تعريف اعمال مشابه ديگر در اينجا، کمک مي‌کند تا متوجّه تفاوتشان با جادو شويم:



      • دعا و نيايش که يک عبادت است، اگرچه به ورد که نوعي جادو دانسته مي‌شود، شبيه است.
      • عمل قرباني‌کردن براي يک موجود يا خداي مافوق طبيعي و سپس درخواست از اين خدا يا موجود و ميانجي گري آن خدا در اجابت آن عمل نيز در صورت اجابت به جادو شبيه است.

      تفاوت دعا و جادو اين است که:



      1. دعا و عبادت نياز به خواست شخص و موافقت يک خدا دارد که مي‌تواند درخواست را رد کند. اما شرايط موفّقيّت شخصي و ناشي از عملکرد معيوب جادوگر است
      2. هنگامي که دعا منجر به نتيجه نمي‌شود، به اين معناست که خدا اينگونه خواسته. اما هنگامي که جادويي موثر نمي‌افتد، به علت نقص در عملکرد جادوگر است.
      3. جادو بيشتر داراي يک دستورالعمل خاص است. امّا دعا بدون تفکر و دقّت قبلي نيز صورت مي‌گيرد.

      بعضي بر اين باورند که چه در دعا و چه در جادو به کار بستن خود باور يا ايمان است که نتيجه مطلوب را به بار مي‌آورد. امّا نيايش‌گر به تاثير خدا يا واسطه باور دارد. در حالي که جادوگر به تاثير اراده? خود از راهي غير طبيعي ايمان دارد. کسي هم که اعتماد به نفس دارد به تاثير اراده? خود از راهي طبيعي ايمان دارد.



    • اعتقاد به جادو در ميان ملل و اديان


      هر گاه نتوان چيزي را به طور جهاني اثبات کرد، اعتبار آن را مي سنجند (يعني اعتقاد يا باور به آن). وجود جادو نيز به طور جهاني اثبات نشده. امّا اعتبار نسبتاً جهاني دارد.



    • در دين يهود


      حضرت سليمان مي‌توانست با پادشاهي حيوانات ارتباط برقرار کند



    • در دين اسلام


      مطالب مربوط به حوادث عجيب در اسلام و خصوصاً قرآن چند دسته اند:



      1. نابودي ناگهاني تمدّن هايي که به پيامبرانشان ايمان نياوردند با عذاب به اراده? خدا و نه پيامبر. مانند:

        1. تمدّن عاد
        2. تمدّن ثمود
        3. ...


      1. خدا به حضرت آدم اسامي الهي را گفت، و او بر مي‌شمرد. هنگامي که از فرشتگان خواسته مي‌شود آنها را دوباره تکرار کنند، نمي‌توانند، اما حضرت آدم مي‌تواند. اين توانايي خارق العاده و “اکتسابي” است. زيرا خداوند اين توانايي را به موسي آموزش داد
      2. معجزه: گذاشتن تاثيري عجيب بر عالم مادّه براي اثبات پيامبري فردي بدون دخالت اراده? آن پيامبر. معجزه جزو فنون سحرآميز نيست، زيرا اراده? فرد در اثربخشي آنها تاثيري ندارد؛ و توسّط عوام به نام جادو شناخته نمي‌شوند. مثال هايي از معجزه:

        1. تبديل شدن عصاي حضرت موسي به ماري در صحراي سينا
        2. تبديل شدن عصاي حضرت موسي به مار بزرگي در مقابل فرعون
        3. تبديل شدن عصاي حضرت موسي به اژدها در مسابقه ي جادوگري که فرعون مصر ترتيب داده بود.
        4. تسلّط حضرت سليمان به حيوانات، جن، نيروهاي طبيعي مانند باد، و گفتگو با آنها و فرمان دادن به آنها.

      3. کرامت: گذاشتن تاثيري عجيب بر عالم مادّهبه اراده? خدا و بدون دخالت اراده? آن فرد توسّط فردي که پيامبر نيست. در راستاي انجام آنچه آيين الهي اش به او دستور مي دهد.

        1. «آصف بن برخيا» با دانشي که در مورد کتاب (شايد يعني نام‌هاي الهي) داشته، از جنّي بدعمل که اصلاح شده بود و که نزد حضرت سليمان بود[??] نيز بهتر عمل مي‌کرده.

      4. جادو (در معناي اصطلاحي قرآن):

        1. جادوگران در مسابقه ي جادوگري که فرعون مصر ترتيب داده بود تکّه‌هاي کوچک مادّه را مانند مارهايي به حرکت در آوردند.
        2. در قرآن آمده که دو فرشته به نام‌هاي هاروت و ماروت، جادوگري را به انسان ياد دادند و به او دستور دادند تا از آن فقط براي ابطال جادو استفاده کند. تا فرمانبرداري، خودداري و پرهيزکاري او را آزمايش کنند. امّا آنها از جادو براي جدايي انداختن ميان زن و شوهر استفاده مي کردند.[??]

      5. چشم زخم: در سوره قلم، آيه آخر آمده: و بدرستي که نزديک بود آنان که کافر شدند، هر آينه تو را توسّط چشمانشان (آسيب) بزنند هنگامي که شنيدند قرآن را. و مي‌گويند که او ديوانه است. و (حال آنکه) آن (قرآن) جز پندي براي جهانيان نيست.[??]
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
يکي از بهترين روش هاي افزايش قدرت مهارت روحي جهت آمادگي براي واسطه شدن تمرين غيب گويي است. هر شيئي فکر و احساس صاحب آن رادر خود نگه ميدارد. غيب گويي يا روان سنجي هنر خواندن اين افکار و احساسات است.دوستان خود يا آشنايان خود را مجاب کنيد وسائلي به شما بدهند تا با آنها تمرين کنيد. آلات و ساعت براي اين کار خوب است زيرا فلزات بهتر از لباس و اشياي پلاستيکي طرز فکر را در خود نگه ميدارد. آن شي ء حتما نبايد متعلق به يکي از آشنايان باشد اما بد نيست دوست شما صاحب شي ء را بخوبي بشناسد تا بتوانيد صحت نتيجه را بررسي کنيد. شي ء را در دست بگيريد و کتوجه افکار و احساسات که به ذهنتان مي رسد باشيد. سعي کنيد تصوير صاحب شي ء را مجسم کنيد و پرسشهايي که براي خود مطرح ميکنيد پاسخ دهيد. براي نمونه صاحب شي ء زن است يا مرد؟ پير است يا جوان؟ شاد است يا غمگين؟ چاق است يا لاغر؟ مدتي طولاني روي هر سوال انگشت نگذاريد وگرنه تصورات ذهني تان مختل مي شود. آنچه به ذهن شما مي رسد شايد چيزي است از يک سري تصورات نابسامان نباشد. اما به هر حال از هر تصوير يادداشت برداريد چون اگر تمام آنها درست نباشد شايد بيشتر آنها در مورد صاحب شي ء صدق کند. با اين کار انگار به ذهن فرد تلنگر مي زنيد و افکار و احساسات
موارد مربوط به او را در مورد مردم . اماکن و وقايع يادداشت ميکنيد.جالب اينجاست که با اشيايي قديمي مانند سنگهاي اماکن تاريخي. مسکوکات يا هر نوع صنايع دستي قديمي در دسترس هم ميتوانيد اين آزمايش را انجام دهيد. اين اشياء چيزي در مورد افرادبه دست نمي دهند بلکه در مورد دوره ي مربوط به خود القاء مي کنند. اگر شي ء به بيش ازيک نفر تعلق داشته باشد احتمالا" آنچه دريافت ميکنيد مغشوش و فقط تفکراتي قوي تر است که به صاحب اخير آن يا کسي که شخصيت قوي تر داشته است. مربوط خواهد بود. غيب گويي رابا واسطه گري اشتباه نگيريد. اگر شيء متعلق به کسي باشد که مرده است شايد بتوانيد شخصيت او را توضيح دهيد اما خيال نکنيد که با او ارتباط برقرار کرده ايد چون صرفا" درحال ذهن خوانيد از شيء هستيد . عده اي از واسطه ها(مديوم ها) از سايکومتري استفاده ميکنندتا به آنان کمک شود با ارواح تماس بگيرند اما اين روش مناسب نيست زيرا باعث ميشود خيالکنيد با فرد در تماس هستيد . در حالي که تصويري که به شما ميرسد صرفا" از شيء است نه چيز ديگري.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
در کتاب دانستنيهايي درباره جن ، تا ليف حضرت حجته السلام والمسلمين حاج شيخ ابوعلي خداکرمي ماجرايي واقعي درباره ي ازدواج جن با انسان نقل شده که از اين قرار است:

ماجرايي در تاريخ 1359 شمسي مطابق با 1980 ميلادي ماه آوريل بوقوع پيوست، که اهالي کشور مصر به شهرهاي نزديک و روستا هاي مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نويسنده معروف ، استاد اسماعيل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنين مي نويسد:

مرد 33 ساله اي ، به نام عبدالعزيز مسلم شديد ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمايي ترک تحصيل کرده بود ، به نيروهاي مسلح پيوست و در جنگ خونين جبهه ي کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واين مجروحيت او منجر به فلج شدن دو پايش گرديد ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پاي فلج به زندگي خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج مي برد، ناگاه زني را ديد که لباس سفيد و بلندي پوشيده و سر را با پارچه سفيدي پيچيده، در اولين ديدار او همچون شبحي که برديوار نقش بسته مشاهده کرد.زماني نگذشت که همان شبح در نظرش مانند يک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزديک شد و گفت:اي جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودي بيماري تو را درمان نمايم . لکن به يک شرط که با دختر من ازدواج کني. ابوکف جوابي نداد ، زيرا که وحشت ، قدرت بيان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همين حال از ديواري که بيرون آمده بود ناپديد شد .

ابو کف اين قضيه را به کسي اظهار نکرد زيرا مي ترسيد او را به ديوانگي متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضاي شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعي بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسي که ميتواند خوشبختي تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در اين خصوص فکر کند ، بعد تصميم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسي نتواند وارو شود اما يکدفعه ديد ( حاجت) ودخترش از درون ديوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشيني بودند . در همان شب وقتي که ابوکف به چهره ي دختر نگاه کرد ، ديد چهره ي جذاب ،بدن لطيف قد کشيده ، گردن بلند و مثل نقره مي درخشيد.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذيرفتم )) ، (حاجت) وسيله ي عروسي را فراهم کرد . شب بعد با موسيقي و ساز و دهل عروسي را انجام دادند، در حالي که کسي از انسانها آن آواز را نمي شنيدند ، عروس را با اين وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به يکديگر سپرد و از خانه بيرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشيده بود که احساس کرد پاهايش جان گرفته است

.روز بعد هنگامي که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتي خود را بازيافته و با پاي خود راه مي رود خوشحال شدند ليکن او سر را به کسي نگفت.اين شادي بطول نينانجاميد،زيرا که به زوديروش و رفتار ابوکف تغيير کرد او در اتاقش مي نشست و بجز موارد محدود بيرون نمي آمد.تمام کارهاي لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام مي داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپري کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسي که قابل رويت نيست صحبت مي کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زيبايش در عيش و نوش و خوشبختي بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

دانشمندان شواهد بيشتري يافته اند از اين که اسکلت "کوتوله" اندونزيايي به گونه تازه اي از انسان تعلق دارد.
به گفته دانشمندان اين موجود يک متري (سه فوتي) و 30 کيلوگرمي احتمالا تا هشت هزار سال قبل در جزيره اندونزيايي فلورز مي زيست.
از زمان کشف بقاياي اين موجود، پژوهشگران درگير جدالي سخت درباره هويت اين موجودات ريز اندام بوده اند.
دو مقاله علمي که در نشريه "نيچر" چاپ شده اکنون از اين نظر پشتيباني مي کنند که اين يک گونه کاملا جديد انساني بوده است.
تيمي که بقايا را در غار ليانگ بوا در فلورز کشف کرد استدلال مي کند که اين موجود متعلق به گونه "هومو فلورسينسيس" (Homo floresiensis) - يعني مجزا از گروه هومو سيپينز (Homo sapiens) است که انسان به آن تعلق دارد.
آنها مي گويند که اين "کوتوله ها" (Hobbits) از اعقاب يک گونه ماقبل تاريخ انساني - شايد هومو ارکتوس - باشند که بيش از يک ميليون سال قبل به اين جزيره جنوب شرقي آسيا رسيدند.
اين محققان و بسياري ديگر از دانشمندان ادعا مي کنند که طي ساليان طولاني، اندام اين موجودات به احتمال زياد طي يک فرآيند انتخاب طبيعي موسوم به "انقباض جزيره اي" کوچکتر شد.
با اين حال برخي محققان استدلال کردند که اين نظريه نمي تواند اندازه مغز اين موجود که 400 سانتيمتر مکعب به اندازه شامپانزه است - يک سوم مغز انسان مدرن - را توضيح دهد.
نظريه بيماري
اين به گفته آنها يک معماست زيرا به نظر مي رسد که اين موجودات ابزارهاي پيچيده سنگي ساخته بودند.
آنها گفتند که کوتوله ها احتمالا بخشي از يک گروه مدرن از انسان ها با مغز غيرعادي کوچک بوده اند.
يک تيم تحت هدايت ويليام جانگرز از دانشگاه استوني بروک در آمريکا بقاياي پاي اين کوتوله را تحليل کرد.
اين تيم دريافت که اين پا از برخي جهات به طرز خارق العاده اي شبيه پاي انسان است. انگشت بزرگ موازي ساير انگشت هاست و حالت مفصل ها به آن امکان کش دادن انگشتان به هنگام افتادن وزن کامل بدن روي پا را مي دهد، خصوصيتي که در ساير پستانداران عالي يافت نمي شود.
اما از جهات ديگر، پا کاملا بدوي است. کف پاي اين موجود بسيار بلندتر از انسان امروزي است و انگشت بزرگ آن بسيار کوچک است. ساير انگشتان پا بلند و قوسدار هستند و ساختار آن در زمينه تحمل وزن شبيه شامپانزه است.
بنابراين براساس اين نظريه يا اين کوتوله ها در طول زمان بدوي تر شده اند - که سناريويي بعيد است - يا بايد حتي در دوره اي قديم تر از خانواده انسان منشعب شده باشند.
در يک مطالعه ديگر، النور وستون و آدريان ليستر از موزه تاريخ طبيعي لندن فسيل هاي چندين گونه اسب آبي کهن را بررسي کردند. آنها سپس اين فسيل هاي کشف شده در جزيره ماداگاسکار را با فسيل هاي آفريقايي که از آنها تکامل يافته بودند مقايسه کردند.
دکتر وستون فسيل شناس موزه تاريخ طبيعي لندن گفت: "اين احتمال هست که جمجمه هومو فلورسينسيس متعلق به هومو ارکتوس باشد که در اثر زندگي در جزيره کوچک شده است نه اين که، چنان که اشاره شده، يک فرد غيرعادي يا گونه اي باشد که جداگانه تکامل يافته است."
وي افزود: "بررسي اسب هاي آبي کوتوله ماداگاسکار که مغز آنها نسبت به جثه خيلي کوچک است، نشان مي دهد که همين موضوع ممکن است براي هومو فلورسينسيس صادق باشد و اينکه اين وضع نتيجه انزوا در جزيره است."
"آدم کوتوله" به شجره انسان پيوست
گونه تازه که به خاطر قد کوتاهش "آدم کوتوله" ناميده مي شود حداقل تا 12 هزار سال قبل در جزيره "فلورز" مي زيست.
جالب اينجاست که اهالي امروز فلورز در افسانه ها و روايات تاريخي خود به اين آدم کوتوله اشاره مي کنند.
جزئيات اين کشف که محافل علمي را به شوق آورده است در نشريه "نيچر" چاپ شد.
از اين اکتشاف به عنوان يکي از مهم ترين کشفيات چندين دهه گذشته تمجيد شده است.
بازوهاي بلند
باستان شناسان استراليايي استخوان هاي اين گونه را به هنگام حفر يک نقطه باستاني به نام "ليانگ بائو" که يکي از متعدد غارهاي فلورز است کشف کردند.
بقاياي اين اسکلت ناقص در عمق 9/5 متري سطح غار پيدا شد. محققان ابتدا تصور کردند که اينها بقاياي يک کودک است. اما تحقيقات بعدي واقعيات ديگري را فاش کرد.
فرسايش دندان ها و خطوط جمجمه نشان مي دهد که اينها بقاياي يک فرد بزرگسال است. به علاوه مشخصات لگن خاصره حاکي است که او يک زن بوده و يک استخوان در پاي اين موجود نيز دلالت دارد که مثل ما انسان ها عمودي راه مي رفته است.
اين موجود 18 هزار ساله، که "ليانگ بائو 1" يا "ال بي 1" لقب گرفته است، در گونه تازه اي که "هومو فلورسينسيس" (Homo floresiensis) خوانده مي شود طبقه بندي شده است. اين گونه تقريبا با يک متر قد و بازوهاي بلند، جمجمه اي به اندازه يک نارگيل داشته است.
قد اين موجود يک متر بوده و از ابزارهاي سنگي پيشرفته اي استفاده مي کرده است
محققان پس از آن، بقاياي شش نفر ديگر از اعضاي همين گونه را کشف کرده اند.
کارشناسان مي گويند که بازوهاي بلند از مشخصات جالب اين موجود است و مي تواند حاکي از آن باشد که بخش اعظم عمر خود را روي درختان سپري مي کرده است.
هومو فلورسينسيس احتمالا از گونه ديگري به نام "هومو ارکتوس" (Homo erectus) که بقاياي آن در جزيره اندونزيايي جاوا کشف شد، تکامل يافته است.
هومو ارکتوس ممکن است يک ميليون سال قبل وارد جزيره فلورز شده باشد و شگفت اينکه احتمالا با قايق وارد آنجا شده است.
اين درحالي است که تاکنون تصور مي شد که ساخت قايق براي سفر در آب هاي آزاد خارج از توانايي فکري هومو ارکتوس بوده است.
موجودات افسانه اي
جالب تر اينکه ساکنان فلورز افسانه هاي باورنکردني و آميخته به جزئيات زياد درباره مردمان کوچکي که در اين جزيره مي زيستند و "ايبو گوگو" ناميده مي شدند نقل مي کنند.
اهالي اين جزيره، "ايبو گوگو"ها را موجوداتي پشمالو به قد يک متر که عادت داشتند چيزهايي در گوش همديگر بلغور کنند توصيف مي کنند.
براساس اين افسانه ها، ايبو گوگوها همچنين مي توانستند آنچه را اهالي جزيره به آنها مي گفتند مثل طوطي تکرار کنند.
آخرين شواهد مربوط به زيست اين نوع انسان در ليانگ بائو به 12 هزار سال قبل، زماني که يک فوران يک آتشفشان حيات وحش منحصر به فرد فلورز را نابود کرد، بازمي گردد.
اين اکتشاف به تنوع گونه ها در ميان اجداد بشر اشاره دارد
با اين حال نشانه هايي داير بر ادامه حيات هومو فلورسينسيس تا مدت ها بعد وجود دارد.
افسانه هاي جزيره فلورز حاکي است که "ايبو گوگو" زماني که کاشفان هلندي چند صد سال قبل وارد آنجا شدند هنوز زنده بودند و آخرين افسانه اي که اين موجود در آن نقل شده، به صد سال قبل بازمي گردد.
اما هنري جي، سردبير مجله "نيچر" از اين نيز پيشتر مي رود و احتمال وجود گونه هايي مانند هومو فلورسينسيس را در بخش هاي کشف نشده جنگل هاي استوايي اندونزي رد نمي کند.
کريس استرينگر، سرپرست بخش تکامل انسان در موزه تاريخ طبيعي لندن، مي گويد اين يافته "دانش ما درباره تکامل انسان را بازنويسي مي کند" و مي افزايد: "وجود اين موجود تا همين 12 هزار سال قبل واقعا شگفت انگيز است."
پيشرفتگي ابزارهاي سنگي که در کنار "آدم کوتوله" ها کشف شده است برخي دانشمندان را با توجه به اندازه کوچک مغز اين موجود (تقريبا به اندازه مغز شامپانزه) غافلگير کرده است.
دکتر جي اظهار نظر مي کند: "اين نظريه که دست زدن به يک عمل هوشمندانه نيازمند حجم مشخصي از مغز است با اين يافته کاملا به باد رفته است."
از آنجا که اين بقايا نسبتا تازه هستند و هنوز فسيل نشده اند، دانشمندان اميدوارند بتوانند دي ان اي آنها را استخراج کنند که مي تواند چشم انداز کاملا تازه اي در زمينه تکامل شجره انسان به دست دهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

در طول حيات هر انساني موقعيتهايي وجود دارد که نقطه عطفي در زندگي او به شمار مي آيند و چه زيباست که اين نقطه عطف به سمت آگاهي و کمال باشد. قدم گذاردن در وادي ناشناخته و رسيدن به دانش و آگاهي شايد يکي از بزرگترين نقاط عطف در زندگي من بوده باشد. من هم مثل بسياري از افراد، شناختم از جن تنها در گفته ها و شنيده هايي خلاصه مي شد که بيشتر به افسانه و قصه نزديک بودند تا واقعيت، ولي امروزه پس از ماهها تحقيق و مطالعه به اين باور رسيده ام که جن يک افسانه و خرافه نيست، ?جن يک واقعيت مسلم است?.

موجودات ماوراء‌الطبيعه

شايد به جرات بتوان بحث در وادي موجودات ماوراءالطبيعه را به قدمت تاريخ بشري دانست، چه در ميان عوام و چه در ميان روشنفکران، دانش پژوهان ومحققين هر عصر. از اين رو بعد از گذشت قرنها اين بحث هنوز هم به همان تازگي دنبال شده و چنانچه وقتي نوشته اي، گفتگويي، داستاني و يا حتي فيلمي درمورد آن تهيه مي شود از استقبال عموم برخوردار مي گردد، چرا که بشر هميشه تشنه برداشتن حجاب از مستورهاي پيرامون خويش است، تا بتواند حس غريزي کنجکاوي خود را نسبت به اين موجودات، به طريقي تسکين بخشد. شايد يک وجه اشتراک را بتوان در ميان عوام و روشنفکران و دانشمندان يافت و آن شک و ترديد نسبت به واقعيت وجودي آنان است؛ چرا که حتي سير تکاملي علم در قاره اروپا و امريکا هم نتوانسته آن را از محالات بداند و علي رغم همه پيشرفتهاي علوم بشري هيچ راه حل علمي براي پي بردن به چگونگي اين موجودات عنوان نشده و همه چيز مانند ازل در شک و ترديد است. اما در جهان بيني اسلامي همه چيز زيبا و بجا آفريده شده است،حتي موجود ماوراءالطبيعه‌اي با نام ?جن?، موجودي که حتي برخي از مسلمانان، روشنفکران و دانش پژوهان در زمينه ديني يا به ديده شک و ترديد در آن نگريسته، و يا سکوت کرده اند.

جن يک واقعيت است يا افسانه

در ميان انسانها بر سر خلقت نظام عالم دو ديدگاه کلي وجود دارد، عده اي که همه چيز را ناشي از خلقت ذات الهي مي دانند و گروهي ديگر که سرمنشا خلقت نظام عالم را در طبيعت جستجو مي کنند. اگرچه ميان آنان اختلاف نظرها بسيار عميق و اساسي است، ولي هيچ يک از اين دو گروه نتوانسته اند وجود موجودات ماوراؤالطبيعه را انکار کنند. آنهايي که خداباورند و به روح و معاد معتقدند (غير از مسلمانان) از آنها به عنوان ارواح خبيثه و يا ارواح شرير و يا شيطان ياد مي کنند، برخي هم آنها را موجودات فضايي قلمداد مي کنند، ماديون هم که اعتقادي به ذات الهي و قدرت پروردگار ندارند، اين موجودات را همان انسانهاي اوليه اي مي دانند که در سير تکامل بين انسان و ميمون حيران مانده و به شکل و شمايل غريب درآمده اند و يا حتي برخي از آنان معتقدند که اينان انسانهاي وحشي و بدوي در اعماق جنگل هستند و گاهي خود را نمايان ساخته و موجب اذيت و آزار انسانهاي متمدن مي شوند. و اما مسلمانان : بنا به نص صريح قرآن، موجودات عالم به سه گروه گروه تقسيم مي شوند: ? جمادات ? نباتات ? حيوانات؛ که يا داراي عقلند مانند انسان، فرشتگان و جنيان و يا فاقد عقل و شعورند مانند حيوانات و باز بنا به آيات نوراني قرآن کريم، بايد بدانيم که بدون هيچ شک و ترديدي موجودي با نام ?جن? در جهان آفرينش وجود دارد که از نظر تکليف و شايستگي مورد خطاب پروردگار قرارگرفته و مشابه انسان مي باشد، چرا که، ? سي و چهار بار نام جن در قرآن کريم آورده شده است. ? هفتاد و دومين سوره قرآن با نام اين موجود مزين گرديده است. ? احاديث و روايات فراواني از پيامبر اکرم (ص)، حضرت علي (ع)، امامان و بزرگان علوم ديني در اين خصوص، موجود بوده و در دسترس قرار دارد. ?
به وسيله بسياري از انسانها رويت شده اند. به آياتي از قرآن کريم که وجود جن را مبرهن مي داند اشاره مي کنيم:
O سپاهيان سليمان از جن و آدمي و پرنده گرد آمده و به صف مي رفتند. (سروه نمل، آيه ??
)
O براي خدا شريکاني از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفريده است. (سوره انعام، آيه ??
)
O بگو اگر جن و انس گرد آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، نمي توانند، هر چند که يکديگر را ياري دهند. (سوره اسرا، آيه ??
)
O سخن پروردگارت بر تو مقرر شد که جهنم را ازجن و انس انباشته مي کنيم. (سوره هود، آيه ???
)
O اي گروه جنيان و آدميان، اگر مي توانيد که از قطر آسمان و زمين بگذريد، بيرون رويد ولي بيرون نتوانيدرفت مگر با قدرتي. (سوره الرحمن، آيه ??
)
O مرحوم شيخ مفيد در کتاب ?ارشاد? آورده است: ?در آثاري از ابن عباس نقل شده: زماني که پيامبر اسلام (ص) به قصد جنگ با قبيله بني مصطلق از مدينه خارج شد، هنگام شب به دره وحشتناک و صعب العبوري رسيد. اواخر شب جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد که طايفه اي از جن در وسط دره جمع شده و قصد مکر و شر و آزار و اذيت شما و اصحابتان را دارند?. (ارشاد ص ???
)
O از حضرت امام صادق (ع) روايت شده : روزي حضرت رسول (ص) نشسته بود، مردي به خدمتشان رسيد که بلندي قامتش مثل درخت خرما بود. سلام کرد، حضرت جواب داد و سپس فرمود: ?خودش و کلامش شبيه جن است?. سپس به او فرمود: کيستي؟ عرض کرد: من هام، پسر هيم، فرزند لاتيس، پسر ابليس هستم (بحارالانوار ص ??
)
O بانو حکيمه دختر امام کاظم (ع) گويد: ?برادرم امام رضا (ع) را ديدم که جلو در اتاقي با کسي صحبت مي کرد در حالي که تنها بود، عرض کردم: با چه کسي سخن مي گوييد؟ فرمودند: فردي از جن آمده تا مسائلي بپرسد و از چيزهايي شکايت کند? (اصول کافي ص ???
)
O علامه طباطبايي (ره) مي فرمودند: ?روزي آقاي بحريني که يکي از افراد معروف ومشهور در احضار جن و از متبحرين در علم ابجد و حساب مربعات بود در مجلس ما حضور يافت،چادري آوردند، دو طرفش را به دست من داد و دوطرف ديگر را به دستهاي خود گرفت. اين چادر به فاصله دو وجب از زمين فاصله داشت. در اين حال جنيان را حاضر کرد، صداي غلغله و همهمه شديدي از زير چادر برخاست. چادر به شدت تکان مي خورد چنان که نزديک بود از دست ما خارج شود. من محکم نگه داشته بودم، آدمکهايي به قامت دو وجب در زيرچادر بودند و بسيار ازدحام کرده و تکان مي خوردند و رفت و آمد داشتند، من با کمال فراست متوجه بودم اين صحنه، چشم بندي و صحنه سازي نبوده و صد درصد وقوع امر خارجي بوده است? (رجايي، تهراني جن و شيطان ص ??
)
اينها شمه اي بود از آيات قرآن کريم و احاديث و روايات که هر گونه شک و شبهه اي را در وجود واقعيت جن به يقين تبديل مي سازد.

جن چگونه موجودي است؟

به واقع جن چگونه موجودي است و آيا مي توان توسط علوم پيشرفته امروزي آن را اثبات کرد؟جن در لغت به معناي مستور و پوشيده است،همان طور که بچه در رحم و پنهان از چشم ما را ?جنين? گويند و جنت اشاره به باغي است که درختان آن مانع از به چشم آمدن زمينش مي گردد. و شايد علت شک و ترديد در وجود جن نيز همان مستور و پنهان بودنش از انظار و حس بشري است، که علت آن در ذات خلقتش نهفته است. قرآن کريم خلقت جن را چنين بيان مي دارد:
O و جان (که در بعضي از متون اسلامي آمده است، جان پدر جن است همان طور که آدم، پدر انسان) را پيشتر، از آتش زهرآگين آفريديم. (سوره حجر، آيه ??
)
O خدا انسان را از گل خشک شده اي چون خاک سفال آفريد و جنيان را از شعله اي بي دود. (سوره الرحمان، آيه ?? و ??
)
O مرا از آتش خلق کردي و او (انسان) را از گل آفريدي. (سوره اعراف، آيه ??
)
از اين آيات در مي يابيم که جن، آتش است و انسان از جنس خاک، و اين چنين دريافت مي شود که جنيان قبل از انسان خلق شده اند، و از آن جايي که هر دو از ماده آفريده شده اند پس مادي هستند، ولي دو تفاوت اساسي آنها را از ساير موجودات متمايز مي سازد:
?
مي توانند خود را به هر شکل و قيافه اي درآورند (آکام المرجان) (به استثناي پيامبران و ائمه معصوم و بنا به برخي روايات حتي احدي از شيعيان).
?
از چشم موجودات ديگر پنهانند. ملاصدرا پنهان و آشکار شدن جن را با هوا قياس مي کند و اين طور عنوان مي دارد: ?بدن هاي لطيف آنها در الطاف و نرمي متوسط بوده و از اين رو آماده جدايي و يا گردآمدن هستند، چون گرد هم آيند قوام آنها بهتر گشته و مشاهده مي گردند و چون جدا گردند قوامشان نازک و جسمشان لطيف مي شود و از ديده پنهان مي مانند، مانند هوا که وقتي ذراتش گرد هم مي آيند غليظ مي شود و به صورت ابر درمي آيد و وقتي ذرات از هم جدا مي شوند لطيف شده و ديده نمي شوند.? (ملاصدرا، مفاتيح الغيب)
همين ذات وجودي جنيان به آنها اين امکان را مي دهد که خود را به هر شکلي و با هر حجمي درآورند، چه به اندازه سرسوزن و چه در اندازه اتاقي بزرگ. آنها به واسطه همين ويژگي، بعد زمان برايشان معنا ندارد، و مسافتي را که بشر مدتها بايد آن را طي کند، در لحظه اي مي پيمايند و اعمالي را که از توان انسان خارج است آنها به راحتي قادر به انجامش هستند. عمده ترين علت شک و ترديد در وجود آنان هم همين پنهان بودن از چشم انسانهاست، که البته از نظر علمي هم توجيه پذير است. چرا که در جهان هستي چيزهاي زيادي وجود دارد که به چشم ما قابل رويت نيستند ولي قدرتشان از نظر جسمي از انسان به مراتب بيشتر است، مثل الکترونها، امواج الکتريسيته، نورهاي ماوراي بنفش، اشعه ايکس، باکتريها و ويروسها، آميب ها، جانداران تک سلولي و از همه مهمتر ذات اقداس الهي که ديده نمي شود ولي کدام عقل سليمي مي تواند آن را انکار کند؟ بنابراين صرف اين که با حواس خود قادر نيستم آنان را درک کنيم، دليل بر نبودن آنها نيست.

آيا جن ها برتر از انسانند؟

همه ما واژه ?از ما بهتران? را به کرات شنيده ايم. اين واژه در فرهنگ عاميانه ما اغلب براي جن به کار مي رود ولي آيا واقعا اين چنين است؟ آيا جن موجودي برتر از انسان است؟ خداوند در قرآن کريم مي فرمايد: ?و ما فرزندان آدم را بر بسياري از مخلوقات خود برتري و فضيلت کامل بخشيديم.? (سوره اسرا، آيه
??
)
و همچنين واجب شدن سجده شيطان و فرشتگان بر انسان نيز، خود دليلي براي برتر بودن نوع انسان است در پيشگاه خداوند. يک انسان کامل بر همه موجودات برتري دارد و حتي بعضي از انسانها که راه برقراري ارتباط با جنيان را مي دانند (مديوم‌ها) مي توانند بر آنها تسلط يابند. باز به قرآن کريم استناد مي کنيم که مي گويد: ?از پريان بودند که به فرمان پروردگارش برايش کار مي کردند و هر که از آنان از فرمان سرمي پيچيد به او عذاب آتش سوزان را مي چشانديم. براي وي هر چه مي خواست از بناهاي بلند و تنديسها و کاسه هايي چون حوض و ديگهاي محکم مي ساختند. ? (سوره سبا، آيه
??و ??
)
اگر چه قرآن کريم در مورد تسلط بر جن فقط از حضرت سليمان ياد کرده است ولي در بسياري از کشورها و حتي در کشور خودمان هم نمونه هاي زيادي ديده شده که اشخاصي با عنوان جن گير و يا احضارکنندگان ارواح توانسته اند از آن ها بهره گيرند، که البته در مبحثي جدا به آن خواهيم پرداخت. در هر حال بايد دانست که در پيشگاه خداوند انسان، اشرف مخلوقات است و يک انسان کامل و مومن بر همه خلايق برتري دارد.

حيات و زيستن جن بر روي زمين چگونه است ؟


بنا بر آيه کريمه قرآن:

O اين موجود عجيب پيش از آفرينش انسان، خلق شده است. (سوره حجر، آيه ??)
O جنيان از شعله هاي آتش آفريده شده اند. (سوره الرحمن، آيه ??
)
O جنيان چون انسانها دسته دسته به دنيا آمده اند، تا زمان مرگ زندگي کرده و بعد به جهان آخرت خواهند رفت. (سروره فصلت، آيه ??
)
O آنها نيز نر و ماده دارند. (سوره جن، آيه ?
)
O آن ها نيز تمايلات نفساني دارند. (سوره الرحمن، آيه ??
)
O تعداد جنيان بيش از آدميان است. (سوره انعام، آيه ???
)
همان طور که پيش از اين گفته شد، جن موجودي است مادي که از آتش خلق شده است. از آنجايي که ماده است، بنابراين حيات دارد و از آنجايي که داراي حيات است و طبق آيات الهي زاد و ولد مي کند پس نر و ماده دارد، خواب و خوراک دارد و پايان زندگي اش با مرگ توام است و باز بنا بر آيات کريمه، زندگي پس از مرگ نيز خواهد داشت که در مبحث ديگري به آن خواهيم پرداخت.

تغذيه جنيان

از آنجا که هر موجودي براي ادامه حيات خود احتياج به تغذيه و خوراک دارد جنيان نيز به طور قطع از چيزهايي تغذيه مي کنند. چنان که ?ابن بابويه? نقل کرده است: ?گروهي از طايفه جن خدمت پيامبر اکرم (ص) شرفياب شدند و عرض کردند: اي رسول خدا چيزي براي خوردن به ما عطا فرما، حضرت هم استخوان و بازمانده غذا را به آنها عطا کرد.? (وسايل الشيعه، جلد
?، ص ???
)
و نيز امام صادق (ع) مي فرمايد: ?استخوان و ضايعات غذاي جنيان است?. (وسايل الشيعه)

سخن گفتن جنيان

فطرت انسان به گونه اي است که او را محتاج به سخن گفتن و ارتباط برقرار کردن با همنوعان خود ساخته است. از طرفي اصوات در حيوانات هم به طريق علمي و هم تجربي ثابت شده و همچنين در قرآن و روايات ذکر شده که بعضي از پيامبران (مانند حضرت نوح و سليمان) زبان حيوانات را دانسته و مي توانستند با آنها سخن گويند، در جنيان نيز به همين گونه است، از آنجايي که جنيان نيز مادي هستند و زندگي اجتماعي آنها ايجاب مي کند که با يکديگر سخن بگويند، پس به طور قطع و يقين آنها اصواتي براي انتقال مفاهيم به يکديگر دارند ولي در فهم ما نيست. البته کساني مي توانند به طريقي حرفهاي آنها را دريابند و با آنها سخن گويند; چنانکه حضرت رسول و برخي از امامان با آنها صحبت مي کردند و افرادي بنا بر تواناييهاي خاصي مي توانند با آنها ارتباط برقرار کنند. (ارتباط دهندگان يا جن گيران) از امام صادق (ع) نقل شده است : ?روزي اميرالمومنين (ع) در کوفه بر فراز منبر مشغول خطبه بود که ناگهان اژدهايي در حالي که به شدت به طرف مردم مي دويد و آنها از او مي گريختند پديدار شد. حضرت فرمود: ?راه را براي او باز کنيد. ? اژدها جلو آمد و از منبر بالا رفت و پاهاي حضرت (ع) را بوسيد و خود را به پاهاي مبارک حضرت ماليد و سه بار دميد، سپس پايين آمد و رفت و حضرت خطبه را ادامه داد. وقتي مردم توضيح خواستند ايشان فرمود: او مردي از جن بود که مي گفت : فرزندش را يکي از انصار به نام جابر بن سميع، بدون اين که به او آزاري رسانده باشد با سنگ کشته است و اکنون خون فرزندش را مي طلبيد.? (بحارالانوار، ص
???
) قابل ذکر است، دري که اژدها از آن وارد و خارج شده بود به ?باب الثعبان? (درب اژدها) مشهور شد.
پس از شهادت اميرالمونين (ع)، معاويه که نمي خواست ذکري از فضايل آن حضرت گفته شود دستور داد فيلي آوردند و به آن در بستند. آن‌قدر فيل را در آنجا نگاه داشت تا به باب‌الفيل مشهور شد و هم اکنون نيز، ?باب الفيل? (درب فيل) ناميده مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

جن از لحاظ لغوي يعني نامرئي وکلمه جنين برگرفته از جن ميباشد.جن ها به چند دسته هستند


?.شبيه انسان هستند که فقط موي زيادي روي بدن آنها هستش وقد کوتاهي دارند?


?.مانند هوا هستند واز هوا تغذيه مي کنند.


?.بختکها که از بوي بدن انسان تغذيه مي کنند.


در مورد تسخير جن بايد گفت که خدا انسان را از اين کار منع مي کند.


جن ها معمولا در خرابه ها يا نيمه شب در حمام هاي بيرون از منزل مي باشند.


مردان جن ها از آهن براي تزئينات استفاده مي کنند ولي از سوزن و سنجاق قفلي مي ترسند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  |