ناخدا با خدا

خداوند نور آسمانها و زمین است




دلایل قرآني، علمي و فلسفي بر وجود مقدس امام زمان(عج)




حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی در پایگاه اطلاع رسانی خود در آستانه فرارسیدن میلاد حضرت بقیة‌الله الاعظم به چهار پرسش مهدوی زیر پاسخ گفتند.  1. چگونه می‏توان امام زمان‏(عج) را شناخت؟/ 2. دلیل قرآنی وجود حضرت حُجّت (عج) چیست؟ / 3. حیات حضرت ولی عصر(علیه‌السلام) از نظر علمی چگونه توجیه می‏شود؟ / 4. مسئله وجود مقدس امام زمان‏(عج) از نظر فلسفی چگونه توجیه می‏شود؟ آیا دلیل فلسفی بر اثبات وجود آن حضرت وجود دارد؟

متن سئوالات و پاسخ ایشان به شرح ذیل است:

1. چگونه می‏توان امام زمان‏(عج) را شناخت؟

شناخت بر دو قسم است: «شناخت تاریخی» و «شناخت واقعی» که از قسم نخست مهم‏تر است. مسئله مهم این است که ما آن حضرت را به حقیقت بشناسیم و ایشان نیز ما را ببیند؛ نه اینکه ما حضرت را ببینیم.

در زمان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم (که مقامش از همه امامان بالاتر است) عده زیادی آن وجود مبارک را می‏دیدند، اما خدای سبحان درباره آنها فرمود: ﴿و تراهم ینظُرُون اِلیک و هُم لایُبصرون﴾[5]؛ آنها را می‏بینی که به تو می‏نگرند؛ ولی تو را نمی‏بینند. اهل نظر هستند، اما اهل بصیرت نیستند. هنر این است که به گونه‏ای باشیم که وجود مبارک امام زمان(علیه‌السلام) ما را ببینند.

در قرآن کریم آمده است: خدا که بر همه چیز بصیر است، در روز قیامت به عده‏ای نگاه نمی‏کند: ﴿ولایُکلّمهم اللّه و لاینظرُ اِلیهم یومَ القیامةِ و لایزکّیهم﴾[6] و نگاه تشریفی خود را نسبت به عده‏ای اعمال نمی‏کند.

اگر ما در مسیر صحیح حرکت کنیم، آن حضرت ما را می‏بیند.

2. دلیل قرآنی وجود حضرت حُجّت (عج) چیست؟

مرحوم کلینی (رضوان اللّه علیه) در کتاب شریف کافی[4] طی بابی از ائمه(علیهم‌السلام) نقل کرده است که به سوره قدر احتجاج کنید، زیرا در سوره قدر آمده است، هر سال لیلة القدری دارد و فرشتگان در شب قدر، هر سال با همراهی روح (جبرئیل سلام اللّه علیه)، همه احکام و امور را به زمین نازل می‏کنند.

وقتی فرشتگان احکام و امور را به زمین می‏آورند، باید آن را به کسی بسپارند، چون افراد عادی نمی‏توانند میزبان فرشتگان باشند و احکام صادره را تحویل بگیرند، پس تنها کسی که در روی زمین مهمان‏دار فرشتگان و تحویل گیرنده این امور و مقدّرات است، وجود مبارک ولی عصر(علیه‌السلام) است، بنابراین با توجه به روایاتی که مرحوم کلینی نقل کرد، از نظر قرآن، در شب قدر که همه فرشتگان به همراهی جبرئیل(سلام اللّه علیه) یا روح، مقدّرات امور را نازل می‏کنند، باید آن را به کسی بسپارند و به او گزارش بدهند؛ گیرنده این امور وجود مبارک ولی عصر(ارواحنا فداه) است.

3. حیات حضرت ولی عصر(علیه‌السلام) از نظر علمی چگونه توجیه می‏شود؟

حیات طولانی امام زمان(علیه‌السلام) بر خلاف عادت است، نه بر خلاف علّیّت؛ یعنی به طور عادی کسی نمی‏تواند، هزار یا ده هزار سال زندگی کند؛ اما به صورت غیر عادی (خرق عادت) این کار ممکن است.

دوم. اگر بدانیم انسان چیست و چه کسی بدن او را اداره می‏کند، اصلاً این پرسش برای ما مطرح نمی‏شود؛ برای مثال برای عرفا و حکمای بزرگ، اصلاً چنین پرسشهایی مطرح نمی‏شود.

بنده زمانی به دندانپزشک محترمی مراجعه کردم. او می‏گفت دندانهای بعضی صد سال سالم می‏ماند و نمی‏پوسد؛ ولی اگر فولاد صد سال شب و روز کار کند، فرسوده می‏شود. چون اگر فولاد و آهن فرسوده شود، دیگر چیزی جایگزین آن نمی‏شود؛ امّا دندان انسان هر روز عوض می‏شود و هر روز سلولهای جدیدی جای سلولهای مرده و قدیمی را می‏گیرد.

با این توضیح، همه ذرات بدن در حرکت و تعویض است و روح آدمی همه حرکات این ذرات را تحت کنترل دارد. حال اگر روح انسان کاملی، بر خلاف عادت (نظم عادی)، بهترین سلولها را جایگزین کند و دقیق‏ ترین کنترلها را روی قسمتهای مختلف بدن داشته باشد، یک انسان کامل می‏تواند، میلیونها سال زنده بماند (این مطلبی است که در علم پزشکی امروز به اثبات رسیده است).

مُلای رومی طی مثالی می‏گوید: اگر شما روز یا شبی در کنار نهر روانی که آب آن به آرامی در حرکت است، بنشینید و تصویر خورشید یا ماه را در آن ببینید، متوجه می‏شوید که صدها عکس می‏آید و می‏رود و شما همچنان خیال می‏کنید که ساعتها با عکس نخست روبه‏رو بوده‏اید، در حالی که آینه‏ها و عکسهای متعدد، هر لحظه می‏آمدند و می‏رفتند.

آب مبدَل شد در این جو چند بار عکس ماه و عکس اختر برقرار[1]

این بزرگوار در جای دیگر می‏گوید:

ای برادر تو همان اندیشه‏ای ما بقی تو استخوان و ریشه‏ای[2]

بنابراین، اگر کسی روح و سلطه آن بر بدن خود را بشناسد، و سَیَلان، حرکات و تعویض ذرات بدن را تحت کنترل روح بداند و نیز کمی با حکمت و عرفان آشنا شود، این اشکال که چگونه یک انسان می‏تواند یک یا دو میلیون سال یا بیشتر بماند، برای او مطرح نمی‏شود. اگر پیوند روح با خالق جهان هستی به اندازه‏ای بود که قدرت خاصی ما فوق قدرت افراد عادی یافت، می‏تواند همان طور که بدن خود را می‏گرداند، خارج از بدن خود را هم اداره کند، زیرا خارج از روح او هم حکم بدن او را دارد.

وجود مبارک امیرمؤمنان(سلام اللّه علیه) در خطبه قاصعه نهج‏البلاغه می‏فرماید: من در حضور پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم بودم که مشرکان حجاز به پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم گفتند، اگر تو پیامبری معجزه‏ای (حسّی) بیاور تا تو را بپذیریم. آنگاه گفتند: دستور بده نیمی از درختی که روبروی تو است، از نیمه دیگر جدا شود و به حضور تو بیاید. حضرت فرمود: اگر این کار را انجام بدهم، ایمان می‏آورید؟ گفتند: بلی. حضرت علی(علیه‌السلام) در ادامه می‏فرماید: من دیدم که این درخت دو نیم شد و نیمی از آن در جای خود ایستاد و نیم دیگر حرکت کرد و جلو آمد، به طوری که شاخه‏های آن روی دوش ما قرار گرفت.

مشرکان گفتند: دستور بده نیمه دیگر آن هم از جای خود حرکت کند و نزدمشرق،حضرت آیت‌الله جوادی‌آملی در آستانه فرارسیدن میلاد حضرت بقیة‌الله الاعظم به چهار پرسش مهدوی پاسخ گفتند.  تو بیاید. پیامبر اکرم‏صلی الله علیه و آله و سلم این کار را هم انجام دادند. بعد گفتند: دستور بده دو نیمه درخت به هم متصل شود و در جای اول قرار گیرد؛ با این همه، مشرکین باز هم ایمان نیاوردند.[3]

همه کرامات محال عادی هستند؛ نه محال عقلی که محال عقلی (مانند 2*2=5) کرامت یا اعجازبردار نیست؛ به هر حال، حیات حضرت ولی‏عصر(عج) محال عادی است؛ نه محال عقلی.

4. مسئله وجود مقدس امام زمان‏(عج) از نظر فلسفی چگونه توجیه می‏شود؟ آیا دلیل فلسفی بر اثبات وجود آن حضرت وجود دارد؟

درباره وجود مبارک حضرت حجّت‏(عج) «برهان عقلی بر امکان» اقامه می‏شود؛ یعنی بر اساس حکم عقل، ممکن است انسان کاملی عمر طولانی داشته باشد.ما به دیدن عمرهای کوتاه عادت کردیم. اما اگر شخصی، از همه علل و عوامل طبیعی آگاه باشد و آنچه برای او سودمند است، فراهم کند و از آنچه برای او زیانبار است بپرهیزد، می‏تواند عمر طولانی داشته باشد. این مسئله خارق عادت است؛ نه خارق عقل. معجزه هم چیزی خارق عادت است، نه خارق عقل. علم نیز به چنین چیزی راه نیافته است، زیرا علم به امور عادی راه دارد؛ نه امور غیر عادی. کرامت نیز در امور خلاف عادت جاری است.

 

[1] ـ مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 3178.

[2] ـ همان، دفتر دوم، بیت 277.

[3] ـ ر.ک: نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه).

[4] ـ الکافی، ج 1، ص 242 (باب فی شأن «اِنّا اَنزلناه فی لیلة القدر» و تفسیرها).

[5] ـ سوره اعراف، آیه 198.

[6] ـ سوره آل‏عمران، آیه 77.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

امام زمان (عج) در بیانات آیت الله بهجت



سبب غيبت امام زمان(ع) خود ما هستيم، زيرا دستمان به او نمي‌رسد، وگرنه اگر در ميان ما بيايد و ظاهر و حاضر شود چه كسي او را مي‌كشد؟! آيا جنّيان آن حضرت را مي‌كشند، يا قاتل او انسان است؟! ما از پيش در طول تاريخ ائمه(ع) امتحان خود را پس داده‌ايم كه آيا از امام تحفّظ و اطاعت مي‌كنيم يا اينكه او را به قتل مي‌رسانيم؟!
انحطاط و پستي انسان به حدّي است كه قوم حضرت صالح(ع) ناقة صالح را با اينكه وسيلة ارتزاق و نعمت آنها بود، پي كردند، چنان‌كه قرآن كريم دربارة آن مي‌فرمايد: «لها شربٌ و لكم شرب يوم معلوم، يعني، يك روز آب سهم شما باشد و روز ديگر سهم آن، آن ناقه، يك روز آب چاه را مي‌خورد و در عوض به آنها شير مي‌داد! بنابراين، همان‌گونه كه ممكن است عقلاً خزينه و انبار نعمت خود را نابود كنند، همچنان كه ناقة صالح را كشتند، امكان دارد كه ما انسان‌هاي عاقل(!) نيز امام زمان(ع) را كه تمام خيرات از او است و از ناقة صالح بالاتر و پرفيض‌تر است براي اغراض شخصية خود به قتل برسانيم!


لزوم احتياط در فتنه‌هاي آخرالزّمان
سؤال: از حضرت رسول(ص) دربارة آخرالزّمان و فتنه‌هاي آن نقل شد كه فرموده‌اند: تشخيص تكليف در آن زمان مشكل است. پس چه بايد كرد؟
جواب: اگر به دست آوردن تكليف مشكل باشد، احتياط كردن كه مشكل نيست، بايد توقّف كرد و احتياط نمود. ريختن خون مردم، هتك اَعراض [آبروهاي] آنها و از بين بردن اموال و دين آنها شوخي نيست، براي ما اتمام حجّت شده است.

گويا به كلي از «عين الله الناظرة» غافل هستيم!
اهل بيت عصمت و طهارت(ع) بندگاني هستند كه علم و صوابشان مطرد (فراگير) است، يعني با داشتن مقام عصمت نه خطا مي‌كنند و نه خطيئه و امام زمان(ع) «عين الله النّاظرة و اُذنه السّامعة و لسانه النّاطق، و يده الباسطة؛ چشم بينا، گوش شنوا، زبان گويا و دست گشادة خداوند است و از اقوال، افعال، افكار و نيّات ما اطلاع دارد؛ مع ذلك گويا ما، ائمه(ع) و به خصوص امام زمان(ع) را حاضر و ناظر نمي‌دانيم، بلكه گويا مانند عامّه، اصلاً زنده نمي‌دانيم و به كلّي از آن حضرت غافل هستيم!

اشراف امام(ع) بر اعمال بندگان
گويا بنا بر اين است كه در عمل، خدا، ناديده گرفته شود، با اينكه در روايت «كافي» دارد كه: «در هر شهري عمودي از نور است كه امام(ع) اعمال بندگان را در آن مي‌بيند يا ملَكي براي او خبر مي‌آورد». همچنين «روح القدس» مؤيّد او با او است، غير از آن روحي كه هر سال يك بار در شب قدر بر او نازل مي‌شود. بنابراين، اگر مثلاً پرده‌اي هم دور عمل خود بكشيم، فايده ندارد و ديد امام(ع) نافذتر است و در برابر چشمان واقع بين او مانع و حائل ايجاد نمي‌كند. همچنين در رؤيت امام(ع) مقابله و محاذات (هم‌سويي) شرط نيست، بلكه هر جا كه نشسته، بر أرضين سفليٰ و سماوات سبع و ما فيهنّ و ما بينهنّ اشراف دارد. خداوند متعال مي‌فرمايد:
«و آتيناه الحكم صبيّاً؛ در حال كودكي، حكم را به او عطا كرديم» و نيز مي‌فرمايد: «قال إنّي عبدالله آتاني الكتاب و جعلني نبيّاً؛ گفت: من بندة خدايم، خداوند به من كتاب عطا كرده و مرا پيامبر قرار داده است. اگر مسئلة امام شناسي بالا رود، خداشناسي هم بالا مي‌رود؛ زيرا چه آيتي بالاتر از امام(ع)؟ امام آيينه‌اي است كه حقيقت تمام عالم را نشان مي‌دهد.

حديث ثقلين و اثبات غيبت امام زمان(ع)
«حديث ثقلين» از ادلّة اثبات غيبت امام زمان(ع) است، زيرا در آن حديث مي‌فرمايد: «إنّهما لن يفترقا، قرآن و عترت از هم جدا نمي‌شوند»، يعني، چه حاضر باشند يا غايب، اگر كسي اين حديث را تحقيق و معناي آن را تحصيل كند، مسئلة غيبت خيلي براي او واضح خواهد بود؛ زيرا در غير اين صورت، «لزم الإنفكاك بين القرآن و العترة؛ لازمة آن جدايي بين قرآن و عترت خواهد بود».

کوتاه گفته های آیت الله بهجت در باره امام زمان (عج)

چه قدر حضرت [امام زمان (علیه السلام)] مهربان است به کسانی که اسمش را می برند و صدایش می زنند و از او استغاثه می کنند؛ از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است!
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (علیهم السلام) بهتر از تشرّف باشد.

*
ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم؛ دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم. باید به ولیّ عصر (عج) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد.

*
دعای تعجیل فَرج، دوای دردهای ما است.

*
در زمان غیبت هم عنایات و الطاف امام زمان (عج) نسبت به محبّان و شیعیانش زیاد دیده شده؛ باب لقا و حضور بالکلیّه مسدود نیست؛ بلکه اصل رؤیت جسمانی را هم نمی شود انکار کرد!

*
با وجود اعتقاد داشتن به رئیسی که عینُ الله الناظره است، آیا می توانیم از نظر الهی فرار کنیم و یا خود را پنهان کنیم؛ و هر کاری را که خواستیم، انجام دهیم؟! چه پاسخی خواهیم داد؟!

*
هر چند حضرت حجت (عج) از ما غایب و ما از فیض حضور آن حضرت محرومیم؛ ولی اعمال مطابق یا مخالف دفتر و راه و رسم آن حضرت را می‌دانیم؛ و این که آیا آن بزرگوار با اعمال و رفتار خود خشنود، و سلامی – هر چند ضعیف – خدمتش می‌فرستیم؛ و یا آن حضرت را با اعمال ناپسند، ناراضی و ناراحت می کنیم!

*
علایمی حتمیّه و غیر حتمیّه برای ظهور آن حضرت ذکر کرده اند. ولی اگر خبر دهند فردا ظهور می کند، هیچ استبعاد ندارد! لازمۀ این مطلب آن است که در بعضی علایم، بَداء صورت می گیرد و بعضی دیگر از علایم حتمی هم، مقارن با ظهور آن حضرت اتفاق می افتد.

*
انتظار ظهور و فرج امام زمان (عج)، با اذیّت دوستان آن حضرت، سازگار نیست!

*
چه قدر حضرت [امام زمان (علیه السلام)] مهربان است به کسانی که اسمش را می برند و صدایش می زنند و از او استغاثه می کنند؛ از پدر و مادر هم به آنها مهربان تر است!

*
خداوند کام همۀ شیعیان را با فَرج حضرت غائب (عج) شیرین کند! شیرینیها، تفکّهاتِ زائد بر ضرورت است؛ ولی شیرینی ظهور آن حضرت، از اَشدّ ضرورات است.

*
مهمتر از دعا برای تعجیل فرج حضرت مهدی (عج)، دعا برای بقای ایمان و ثبات قدم در عقیده و عدم انکار حضرت تا ظهور او می باشد.

*
افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند، و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فَرَج او دعا کنند!

*
امام (عج) در هر کجا باشد، آن جا خضراء است. قلب مؤن جزیرۀ خضراء است؛ هر جا باشد، حضرت در آن جا پا می گذارد.

*
قلبها از ایمان و نور معرفت خشکیده است. قلب آباد به ایمان و یاد خدا پیدا کنید، تا برای شما امضا کنیم که امام زمان (عج) آن جا هست!

*
اشخاصی را می خواهند که تنها برای آن حضرت باشند. کسانی منتظر فرج هستند که برای خدا و در راه خدا منتظر آن حضرت باشند، نه برای برآوردن حاجات شخصی خود!

*
به طور یقین دعا در امر تعجیل فرج آن حضرت، مؤثّر است، اما نه لقلقه.

*
آری، تشنگان را جرعۀ وصال و شیفتگان جمال را آب حیات و معرفت می دهند. آیا ما تشنۀ معرفت و طالب دیدار هستیم و آن حضرت آب حیات نمی دهد، با آن که کارش دادرسی به همه است و به مضطرّین عالم رسیدگی می کند؟!

*
ائمه (علیهم السلام) فرموده اند: شما خود را اصلاح کنید، ما خودمان به سراغ شما می آییم و لازم نیست شما به دنبال ما باشید!

*
تا رابطۀ ما با ولیّ امر: امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد. و قوّت رابطۀ ما با ولیّ امر (عج) هم در اصلاح نفس است.

*
چه قدر بگوییم که حضرت صاحب (عج) در دل هر شیعه ای یک مسجد دارد!

*
هر کس که برای حاجتی به مکان مقدّسی مانند مسجد جمکران می رود، باید که اعظم حاجت نزد آن واسطۀ فیض، یعنی فرجِ خود آن حضرت را از خدا بخواهد.

*
خدا می داند در دفتر امام زمان (عج) جزو چه کسانی هستیم! کسی که اعمال بندگان در هر هفته دو روز (روز دوشنبه و پنجشنبه) به او عرضه می شود. همین قدر می دانیم که آن طوری که باید باشیم، نیستیم!

*
آیا می شود رئیس و مولای ما حضرت ولیّ عصر (عج) محزون باشد، و ما خوشحال باشیم؟! او در اثر ابتلای دوستان، گریان باشد و ما خندان و خوشحال باشیم و در عین حال، خود را تابع آن حضرت بدانیم؟!

*
اگر اهل ایمان، پناهگاه حقیقی خود را بشناسند و به آن پناه ببرند، آیا امکان دارد که از آن ناحیه، مورد عنایت واقع نشوند؟!

*
با این که به ما نه وحی می شود نه الهام، به آن واسطه ای که به او وحی و الهام می شود توجه نمی کنیم؛ در حالی که در تمام گرفتاری ها – اعمّ از معنوی و صوری، دنیوی و اُخروی – می توان به آن واسطۀ فیض؛ حضرت حجّت (علیه السلام)، رجوع کرد.

*
حضرت غائب (عج) دارای بالاترین علوم است؛ و اسم اعظم بیش از همه در نزد خود آن حضرت است. با این همه، به هر کس که در خواب یا بیداری به حضورش مشرّف شده، فرموده است: برای من دعا کنید!

*
راه خلاص از گرفتاری ها، منحصر است به دعا کردن در خلوات برای فرج ولیّ عصر (عج)؛ نه دعای همیشگی و لقلقۀ زبان… بلکه دعای با خلوص و صدق نیّت و همراه با توبه.

منبع:

[ کیوان عزتی ]

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
دنیای شگفت انگیزمان را بیشتر بشناسیم((جن.ابلیـس.شیطان))

  واژه جن
 

جن در لغت به معنی موجود پنهان و نامرئی است یعنی چیزی که از حواس انسانی پوشیده است . و واژه جان که هفت بار در قرآن کریم آمده است در کتاب های اقرب الموارد و قاموس قرآن به معنی اسم جمع جن است ولی در مجمع البحرین و کشاف به معنی پدر بزرگ جن است. مثل جنت که باغی سرسبز و پنهان است یا مثل جنان یعنی آن دلی که در سینه پنهان است.

سابقه خلقت جن
 

خداوند در این آیه(و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون والجان خلقناه من قبل من نار السموم)((معنی:همانا ما انسان را از گل و لای سالخورده تغییر یافته بیا فریدیم و طایفه جن را پیشتر از آتش گذرانده خلق نمودیم)) به تقدم خلقت جن و شیطان بر انسان تصریح دارد اما این که این مدت چه مقدار است ظاهرا دلیل معتبری در دست نیست جز اینکه محی الدین ابن عربی(ره)می گوید:بین خلقت جن و خلقت آدم (ع) شش هزار سال فاصله بوده است)مسعودی گفته است:موقعی که خداوند رحمان اراده نمود آدم (ع) خلق کند مدت هفت هزار سال بر جن گذشته بود. و همچنین خداوند در این آیه به جنس جن که از آتش است اشاره نموده است

هدف از آفرینش جن جنس و ...
 

((ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون )) ((جن و انس را نیافریدم مگر برای آنکه خداوند را پرستش نمایند)).. وقتی سخن از خلقت جن از آتش به میان می آید منظور آتش شناخته شده نیست بلکه سخن از نوع خاصی از آتش است برای اینکه لفظ نار نکره است در این مورد خداوند به دو مرحله از خلقت جن اشاره نموده است یکی مارج((اختلاط شعله های مختلف آتش است)) و دیگری نار – مارج مرحله دیگری از نار است که نار قابل روءیت می باشد ولی مارج محصول نادیدنی از آتش است که همان انرژی حاصل از آتش است ...((و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون والجان خلقناه من قبل من نار السموم))((معنی:همانا ما انسان را از گل و لای سالخورده تغییر یافته بیا فریدیم و طایفه جن را پیشتر از آتش گذرانده خلق نمودیم)) منظور از نار سموم ((آتش فر افروخته)) مانند آتش دستاورد بشر نیست بلکه از آتش فراگیر و سوزنده و پهناور و گسترده و دراز مدت و پایدار قبل از آفرینش انسان است.
. لازم است بدانیم این آتش از همان آتشهای مربوط دوران پیش از به وجود آمدن زمین و آتشی مربوط به کرات دیگر است و همچنان این آتش وجود دارد و از این آتش جنیان متولد میشوند.

اقسام و اصناف جن
 

با مراجعه به روايات معصومين (ع)، انواع و اقسامي براي «جن» مطرح شده است كه نياز به تدبر و توجيه دارد. چنانكه رسول خدا (ص) فرموده است:
« خداوند جن را سه قسم آفريد: يك قسم مارها و عقرب‌ها و حشراتند، و قسم ديگر مانند باد در هوا روانند ، و قسم ديگر حساب و عقاب دارند. و آدميان را سه قسم آفريد: يك قسم مانند چهارپايانند، قسم ديگر بدنهايشان مانند بدن آدميان اما جانهايشان مانند جانهاي شياطين است و قسم ديگر روزي كه سايه‌اي جز سايه خدا نيست در سايه او هستند».
اين روايت به فرض صحت سند، به اين معنا نيست كه هر مار و عقرب و حشره‌اي كه وجود دارد از جنيان است، زيرا چنانكه معلوم است آنها حيواناتي هستند كه در گروه خزندگان يا حشرات قرار دارند و با آنچه كه درباره حقيقت جن است منافات دارد. لذا ظاهراً مراد اين است كه گاهي شرير جنيان به صورت مار و عقرب و حشرات تمثل پيدا كرده و جلوه مي‌نمايند. شاهد بر مطلب حديث رسول خدا (ص) است كه به اميرالمومنين(ع) فرموده است:
« اي علي ، هرگاه ماري را بر سر راه ديدي او را بكش، زيرا من با جن شرط كرده و اتمام حجت نموده‌ام كه در صورت مارها ظاهر نشود».
و نيز حكايت شده است: شخصي يك اژدها يا ماري را كشت، پس جنيان او را به سرعت برداشتند و افراد زيادي از آنها دور او جمع شدند... سپس پيش يك شيخي كه سن بيشتري از آنها داشت رفته و قصه و ماجرا را براي او بيان كردند، او گفت: وي را به همان جا كه كشته شد و شما برداشتيد، برگردانيد؛ زيرا از رسول خدا (ص) شنيدم كه مي‌فرمود:
« هر كس كه خود را به شكل و لباس ديگران درآورد، پس خونش هدر است».
يعني اين جن نيز نبايد خود را به اين شكل درمي‌آورد تا كشته شود.
و به اعتباري، يك نوع از جن، شرير و بدكارند كه به نام شيطان ناميده مي‌شوند؛ و ممكن است دو نوع ديگر از آنان نيز باشند: نفوس ناقص و نارساي رها شده از كالبدهاي عنصري كه تعلق به بدنهاي مثالي دارند، و دوم نفوس قوي و نيرومندي كه داراي كالبد بوده و تعلق به اجسام دخاني ناري دارند.

خصوصیات و خصلت جن
 

جن در خصلت شبیه ترین موجودات به انسان است یعنی موجودی که مانند انسان بلکه مانند هر حیوان دیگری تولد دارند و مانند آنها مرگ دارند. جن دوجنسی آفریده شده است و زادو ولد میکند و نامرئی هستند و سرعت و حرکت در آنها وجود دارد که سرعتش بر بشر غیر قابل تصور است در حالی که ملائکه اینطور نیستند.
اجنه عبارت از اجسام هوایی یا ناری هستند که قادرند به اشکال مختلف از قبیل: مار عقرب سگ شتر
گوسفند اسب قاطر درازگوش پرنده و انسان در آیند و عجنه دارای عقل و هوش هسنتد. پس در جن و شیطان جنبه آتش و هوا قالب است و ساختمان بدنشان طوری است که در نهایت نرمی و لطافت بسیار قدرتمند هستند.

دنیای جن
 

دنیای مربوط به جن عالمی بسیار گسترده وپیچیده است که با این همه تجهیزات برای ما در پرده غیب فرو رفته و انسانها با این همه تحقیق نتوانسته اند دستگاهی مجهز بسازند تا بتوانند فعالیت و وجود جن را برای بشر آشکار کنند.
تفاوت انسان و جن
جن به دلیل عنصر و مبدا اولی اش با انسان متفاوت است. جن در آنجایی که فضیلت و کمال واقعی وجود دارد از انسان پایین تر است. و در بعضی چیزها از انسان بالاتر است که کمال واقعی شمرده نمیشود. جنیان مانند انسانها مومن و غیر مومن دارند ولی افراد اینها در ایمان آن مراتبی که انسان طی میکند را نمیتوانند طی کنند. مثلا نمیتوانند به مقام پیغمبری برسد در این جهت آنها باید از پیامبران انسانها برای سعادت پیروی کنند.

جن چرا در زمین؟
 

در این مورد اطلاعات کم پیدا می شد بنابراین با آقای سعیدی در سایت ایپورش متخصص عرفان و اعتقادات اسلامی گفتگویی آنلاین کردم که به شرح زیر است.
من : جن چرا در زمین است آیا آن هم مثل ما کاری کرده که باید در این جهان امتحان شود یا خودشان
من : از روی اختیار آمده اند؟
سعيدي:جن هم مثل اراده و اختیاردارد
سعيدي:مثل انسان اراده و اختیار دارد
سعيدي:و نیز به همان علت که خدا انسان را خلق نموده است
سعيدي:جن را هم خلق نموده است
من : چرا در زمین هستند؟یعنی جای دیگری نیستند که شما می گویید این ارتباط حرام است پس چرا در زمین هستند؟
سعيدي:هدف از خلقت انسان عبوديت و رسيدن به مرتبه كمال و بهره مندی از رحمت بي‌پايان الهي است. اعطاء رحمت مقتضاي ذات اوست و ذات او فياض است كه رحمت از او صادرمي‌شود و
هر موجود را به كمال شايسته خويش مي‌رساند.
سعيدي:هدف خلقت جن هم همین می باشد
سعيدي:زمین ملک خداست و بندگانش در این عالم می باشد
سعيدي:مثل انسان ها
من : در یک کتاب خواندم که آن ها چون آیات پیامبر اکرم(ص) را شنیده اند به زمین آمده ان آیا این درست است؟
سعيدي:خیر
ونیز چنین هم می گویند . چند تن از قوم جن در محیط زمین آیات قرآن را در بین طائف و مکه از پیامبر (ص) شنیده اند نه همه جن ها

غذای اجنه
 

در بعضی از روایات وارد شده که طعام اجنه بو کردن استخوانهایی است که دور می ریزند و از بو کردن استخوان سیر می شوند لذا وارد شده است که مکروه است استخوانها را زیاد پاک کنند یا با دست چربی و نشسته بخوابند و سر ظروف را شبها باز بگذارند

آیا جن نیز مانند انسان ثواب و عقاب دارد؟
 

گناهکاران و کافران جنیان همچون انسان اهل جهنم هستند و در عذاب الهی گرفتار میشوند. زیرا آنها مانند انسان به اعمال و عبادت مکلفند و کارهایشان از روی اختیار میباشد.

تفکرات خرافی درباره ی جن
 

خیلی از ما وقتی که اسم جن را میشنویم خرافات نیز با آن تداعی میشود و آنها را با اشکال عجیب و وحشتناک و موجوداتی دم دار و سم دار موذی و پر آواز کینه توز بد رفتار که ممکن است از ریختن یک ظرف آب داغ خانه هایی را به آتش بکشند در صورتی که جنین نیست و اینها همش تفکرات غلط بشر است

آیا جن حق تسلط بر انسان را دارد؟در چه شرایط؟؟
 

در این مورد اطلاعات کم پیدا می شد بنابراین با آقای سعیدی در سایت ایپورش متخصص عرفان و اعتقادات اسلامی گفتگویی آنلاین کردم که به شرح زیر است. سعيدي:سلام وقت شما بخیر
من : سلام خسته نباشید.آیا جن حق تسلط بر انسان را دارد؟در چه شرایط؟؟
سعيدي:جن به انسان کار ندارد
سعيدي:این انسان ها هستند که به جن ها کار دارند
من : آیا این ارتباط گناه محسوب می شود؟
سعيدي:بله حرام است

دعا برای رفع جن
 

خواندن آیت الکرسی و چهار قل و حمل کردن این دعاها مانع نزدیک شدن جن به انسان میباشد.

بسم الله و دفع جن و شیطان
 

امام صادق (ع) از رسول گرامي اسلام (ص) نقل مي‌كند كه فرمود: « هنگامي كه سفره غذا را مي‌گسترانند چهار هزار فرشته بر دور آن جمع مي‌شوند، اگر بنده «بسم الله» گفت: فرشتگان مي‌گويند: خدا بر شما و غذايتان بركت فرستد، و به شيطان خطاب مي‌كنند كه بيرون رو اي فاسق، تو را بر ايشان سلطنتي نيست؛ و اگر « بسم الله» نگفت، فرشتگان به شيطان مي‌گويند: بيا اين فاسق و با اينها غذا بخور . و چون بعد از غذا سفره جمع شد و يادي از خدا نشد، فرشتگان مي‌گويند: مردمي كه خدا به ايشان نعمت ارزاني داشته و پروردگارشان را فراموش كرده‌اند».
يكي از عواملي كه مي‌تواند هم در جهت پيشگيري و هم براي درمان جان آدمي بسيار مفيد و موثر باشد اين است كه انسان در ابتدا و آغاز هر كاري بگويد: « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ». زيرا اين جمله شريف يكي از بزرگترين مصاديق «ذكر الله» است و در صورتي كه بر آن مداومت شود و هيچ‌گاه فراموش نگردد، اين پند و درس عميق را به انسان آگاه مي‌دهد كه كاري كه با نام خدا ، آن ذات پاك و مقدس آغاز شود نبايد با آلودگيها و وساوس شيطاني و خواطر نفساني همراه باشد، و نيز به او القا مي‌شود كه استعانت فقط به درگاه خداوند تعالي شايسته است، و در هيچ امري به غير حق را دخيل نمي‌كند، و طبيعي است كه وقتي انسان اين چنين عمل كند ديگر جايي براي وساوس شيطان لعين باقي نمي‌ماند. مگر اين كه « بسم الله» لقلقه زباني بوده و اي بسا گفتن اين ذكر شريف نيز به دستور خود شيطان باشد.
« بسم الله» نه تنها در دفع و جلوگيري از شيطان مفيد است بلكه در رفع و دور كردن او نيز بسيار موثر است. علامه طباطبايي (ره) مي‌فرمايد: « تقسيم آيه مباركه « بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» در مربعات به حروف ابجد، براي رفع جنيان و افراد مبتلا به جن مفيد است».

اطلاعاتی جالب و خواندنی در مورد جن
 

1- جن جانوریست دارای شعور؛ و فیزیکی غیر ارگانیک ؛ که از لحاظ شان وجودی ؛ از دید ادیان پایینتر از انسان و بالاتر از حیوان جای می گیرد .در فرهنگ فارسی به آن دیو و در فرهنگ عرب به آن جن و در فرهنگ لاتین demon یا jinn نام گرفته است. جن به معنای چیزی است که؛ پوشیده شده ؛و منظور پوشیده ماندن او از حواس ماست.
۲- خصوصیات فیزیکی جن از دید انسان؛ اعجاب آور است. عنصر اصلی وجودی جن آتش است وبه علت نداشتن عنصر خاک ؛در وجودش مانند بارباپاپا ؛می تواند به هر شکل و اندازه ای تبدیل شود. و بسیاری از چیزها را در یک آن ؛جا به جا کند .همچنین سرعت نقل مکان بسیار بالایی دارد. می تواند مثلا ظرف ۵ دقیقه فاصله بین لاهور و تهران را طی کرده و برگردد.
۳- جن ابزار ساز نیست ؛ وبه علت خصوصیات فیزیکی منحصر بفرد ؛قادر است در هر مکان و شرایطی زندگی کند ؛وبرای همین به خانه و مسکن نیازی ندارد. زیرا سرما و گرما و باد و بوران بر او کارگر نیست .جن به وسایل حمل و نقل بی نیاز است ؛ و از اینجا می توان فهمید که جن ها دارای صنعت و تکنولوژی نیستند ؛ و شهر و کاشانه ای ندارند مکان معمول زندگی آنها کوه وجنگل و دشت است.
۴- جن مانند همه جانداران غذا مصرف می کند . اما به مقداری بسیار کمتر از انسان.
۵-جن ها مثل انسان جنسیت ونر یا ماده دارند . تولید مثل می کنند و تشکیل خانواده می دهند ؛ و به صورت جماعت زندگی می کنند و جامعه ندارند.
۶- جن نسبت به انسان زیاد عمر می کند . حدود ۱۰۰۰ سال به بالا .جن هایی که در سوره ی جن از آنها نام برده شده ؛ که وقتی اولین بار آیات قرآن را شنیدند ؛ از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب می شدند ؛ احتمالا هنوز زنده اند . جن ها مانند انسان داناونادان ؛ .فرمانده و فرمانبردار ؛ ارباب و بنده ؛ کافر و متدین ؛ شفیق و شرور دارند.وقتی که مردند از بین میروند و نیازی به قبر و گورستان ندارند.
۷- جن دارای عقل است . اما نه عقل ابزار ساز و عقل فلسفی و خلاقیت هنری .عقل جن به معنای قوه ی ارزیابی امور روزمره یا همان عقل معاش ؛ و قوه تشخیص است ؛ به اضافه هوشی سرشار ؛ اعم از قدرت خواندن فکر و جستجو و یافتن گذشته و آینده.
۸- جن ها مانند انسان نامگذاری می شوند ؛ و دارای اسم و رسم و شهرت هستند دارای زبان خاص ؛ و قوه تکلم هستند و قادر به فهم زبان آدمیان.
۹- معروف ترین جن ؛ ابلیس ؛ یا همان شیطان نام دارد ؛ که وصف حال او را شنیده اید ؛ که چون بسیار در قرب به حق کوشید به جایگاه فرشته های مقرب رسید ؛ اما چون حاضر به سجده بر انسان ؛ یعنی شریک قرار دادن بر خدا نشد از درگاه رانده شد.
۱۰- جن در شرایطی قادر به تسخیر انسان ؛ و انسان در شرایطی ؛ قادر به تسخیر جن است . انسان مسخر شده را مجنون؛ یا دیوانه ؛یا دیو زده ؛ و جن تسخیر شده را ؛موکل می نامند. گویند خود جنیان بر سه قسمند: دیو.؛جن وپری ؛که از لحاظ مکانی ؛ مادون فرشته هستند.
۱۱- جن می تواند در مواردی تربیت شده ؛ به انسان خدمت کند. چنین سنتی در میان جنگیران ایران و پاکستان وهند وجود دارد . اما به طور کل ؛ نه بودا ؛ نه دالای لاما ؛ نه اولیا الله ؛ و نه عرفا و نه پیامبران هیچکدام ؛به مدد خواستن از موجوداتی که مثل انسان ؛خطا و اشتباه و گناه می کنند ؛توصیه نکرده اند اما همگی؛ وجود آنها را تایید کرده اند .
۱۲- جنیان مانند امواج رادیویی و ماهواره ای ؛با ما هستند ظاهر نمی شوند ؛اما حاضرمی شوند و بعضی از انها ؛درخانه ها و بدن شخصیت های ضعیف ؛رفت و آمد می کنند. یکی از راه های دور کردن جنهای مزاحم ؛خواندن و آویختن ۴ آیه از قران است ؛ که با قل شروع می شوند . و بسیاری ادعیه ؛که درکتب مختلف وجود دارند.اماراه دورکردن انسان شرورچیست!؟
۱۳- جن ها ؛ بعضی از ما را؛ به شکل همزاد و غیر همزاد دوست دارند؛ کمکمان می کنند ؛همینطور جواهرات و اشیای قیمتی ما ؛ازجمله انگشترهایی با نگین سنگ (مخصوصا عقیق)را بسیار دوست دارند (ومخصوصا اگر بر آن آیات و اوراد حک شده باشند) .اگر دوستمان داشته باشندو سخنی باماداشته باشند ؛بیشتربه خوابمان می ایند و دلسوزی خود را اعلام می کنند .خیلی ازآنها خدمتگذار ارواح اولیا هستند و دست ماراگرفته اندو خیلی ها هم به کرداراکثرآدمیان اهل شیطنت.بیشتر آنها بی ضررند و مثل ما گرفتار این دنیا و درگیر و دار تقدیر خویشند.
۱۴- اما آنان که ماورای طبیعت ؛ و موجوداتش را باور ندارند؛ چند دسته اند :کسانی که انچه که نمی بینند را باور ندارند . اینها معمولا فقط آنتی تزقصه های جن وپری مادربزرگ ها هستند؛ که حتی زحمت دانستن کوچک ترین اطلاعاتی جز نقد داستان گرمابه های تاریک وکوتوله های پاسمی و عروسی جن ها رابه خودشان نداده اند. این تیپ آدمها از ۷ سالگی که مادر بزرگه داستان های جن وپری را برای ترساندن و خواب کردنشان تعریف می کرده ؛هنوز زیر لحاف هستند.و یا اینکه هارد دیسک کوچکشان از مسئله پر شده و دیگر تاب و یارای درک و پذیرش راز را ندارند.مثل من چهارتا کتاب خوانده اند و تمام ماجرا را در همان چهارتا دیده اند.و گروهی که پوچ یا ابسورد هستند: کسانی که خویش را منکرند چه رسد به ماورای خویش . و گروه آخر کسانی که جنها ؛ دستشان می اندازند و در مجالس احضار ارواح ؛در نقش یک روح برایشان شیرین کاری می کنند ؛تا فردا در مدح روح ؛کتاب چاپ کنند و جایزه بگیرند.
جن برای انسان ؛ از انسان خطرناک تر نیست . همانطور که انسان برای کوسه ؛ از کوسه خطرناک تر است!(در تاریخ بشر حتی یک مورد مرگ انسان به دست جن گزارش نشده در حالی که فقط در دوره حکومت استالین ۳۵ میلیون روس به قتل رسیدند آمار کشتار جنگ های مذهبی صلیبی و جنگ های جهانی و قومی و قبیله ای پیش کش) در حقیقت هیچ چیز ؛ هراس ناک تر و هوس ناک تر از انسان نیست ؛ که به قول توماس هابز :انسان گرگ انسان است.
۱۵- در کل؛ و بدون در نظر گرفتن موارد خاص ؛ آنها به ما کاری ندارند .ماهم به آنها کاری نداریم . ازدود و دم و سر و صداهای شهر و بوی فاضلاب و …… فراریند .مثل ما کار و مکافات دارند. و دست آخر اینکه ؛به عقیده من: با تمام این اوصاف ؛تفاوت اساسی با ما ندارند زیرا که : آنها هم رنج می کشند.

دنیای ابلیس و شیطان
 

فرق هوای نفس با وسوسه شیطان چیست؟ اگر شیطان نبود ، هوای نفس کار شیطان را نمی‌کرد؟
 

همان گونه که برای رشد و رستگاری انسان، دو دسته عوامل درونی و بیرونی وجود دارد، وجدان اخلاقی، عقل و فطرت و گرایش‌های عالی، انسانی از درون و انبیا و ائمه (ع) از بیرون، انسان‌ها را به سوی کمال و سعادت دعوت می‌کند.
موانع رشد و کمال انسان نیز دو دسته است: هوای نفس (از جمله عوامل و موانع درونی) و شیطان یا ابلیس (به عنوان عامل بیرونی) .
بعضی خیال می‌کنند شیطان همان هوای نفس است، در صورتی که شیطان در قرآن به معنای هوای نفس، یا نفس امّاره یا قوة واهمه یا یکی دیگر از قوای نفس نیست، بلکه موجودی مستقل از انسان و جنّ است و خداوند آن را از آتش آفرید.(1)
کار شیطان و هوای نفس
دشمنان خارجی بدون هماهنگی با مهره‌های داخلی و بدون داشتن زمینه و پایگاه درونی نمی‌توانند موفق شوند.
شیطان (که یک دشمن بیرونی است و قسم خورده که به عزت حق تعالی درصدد وسوسه گمراه کردن انسان‌ها برمی‌آید)(2) هرگز نمی‌تواند بدون همراهی نفس درونی و خواسته‌های نفسانی،‌کم‌ترین موفقیت به دست آورد.
ابلیس می‌گوید: خواستم انسان‌ها را از راه وسوسه کردن به گناه وادار کنم، دیدم آنان همة زحمت‌هایم را با استغفار برباد می‌دهند، وقتی توبه واستغفار گناهکاران را دیدم، راه دیگری در پیش گرفتم و از راه هواهای نفسانی، آنان را زمین زدم و به هلاکت رساندم، به گونه‌ای که می‌پندارند در مسیر هدایت قرار دارند، از این رو استغفار نمی‌کنند.(3)
به همین جهت پیامبر (ص) فرمود: "اعدی عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک؛(4) بدترین و سرسخت‌ترین دسمنان تو، نفس تو است که میان دو پهلویت قرار دارد".
بنابراین شیطان از راه هواهای نفسانی در انسان نفوذ می‌کند و کار و تلاش وی را تأیید می‌کند . کارهای زشت را در نظر انسان ، پسندیده جلو می‌دهد و وی را در انجام آن ثابت قدم می‌کند.
پس اگر هوای نفس نمی‌داشتیم و آمادگی از درون نباشد، شیطان توان ندارد آن را در ما ایجاد کند اما چون هوا و هوس داریم، هنگامی که در نفس خویش خواسته‌ای داشته باشیم و دنبالش برویم ،‌شیطان همان را زینت داده و تأیید می‌کند تا بیشتر به آن جذب شویم.(5)
گرچه شیطان موجودی مستقل از هوای نفس است،‌اما امستقل از هوای نفس نمی‌تواند کاری بر ضد انسان انجام دهد، بلکه هواها و خواسته‌های نفسانی ما را تأیید و تشویق و ترغیب می‌کند،‌یعنی در برابر هوای نفس استقلال وجودی دارد،‌ولی استقلال عملی ندارد.(6)
با توجه به توضیحات ذکر شده معلوم گشت هر یک از دو نیری درونی و بیرونی، تأثیرات ویژه‌ای دارند، بنابراین نمی‌توان گفت اگر شیطان نبود، هوای نفس کار شیطان را انجام می‌داد، بلکه هوای نفس کار خودش را انجام می‌داد، نه کار شیطان را . در واقع اگر شیطان نبود، هوای نفس توسط شیطان تأیید وتقویت نمی‌یافت.

تفاوت شیطان و ابلیس
 

فرق ابلیس و شیطان در چیست.
شیطان و ابلیس:شیطان در لغت، اسم جنس است به معنای موجود شرور و شامل هر موجود متمرّد و طغیانگر و خرابکاری می‏شود. خواه از جن باشد یا انسان یا سایر موجودات. به همین جهت در قرآن کریم گاه به صورت مفرد و گاه به جمع به کار رفته است مانند تعبیر شیاطین الجنّ و الانس (انعام / 112).
اما شیطانی که معمولاً مورد سخن است، موجودی است به نام ابلیس که در قرآن سخن از او آمده است ابلیس، موجودی است از نوع جنّ که به فرموده قرآن کریم به واسطه عبادت پروردگار در رتبه ملائکه قرار گرفته بود لکن با تکبّر و طغیان از فرمان و دستور الهی مطرود واقع گشت و قسم یاد کرد که بنی آدم را اغوا کند. «فسجدوا الا ابلیس کان من الجنّ ففسق عن امر ربّه» (کهف / 50).
بنابراین حقیقت ابلیس، از جنس جنّ است. جن در لغت به معنای پوشیدگی و پنهانی است یعنی موجودی که برای ما در شرایط عادی، قابل درک حسی نیست. همان گونه که انسان از خاک آفریده شده، جنّ از آتش آفریده شده «و الجانّ خلقناه من قبل من نار السموم» (حجر / 27).
ابلیس که از طایفه جن بود در طغیان و سرپیچی از اوامر خداوند، می‏گوید «خلقتنی من نار و خلقته من طین» اعراف / 12).
بنابراین ابلیس موجودی است جسمانی لکن از جنس آتش آفریده شده نه خاک و عنصری لطیف و غیر قابل حس است.
ابلیس و شیطان به مانند انسان و بشر مترادف و هم معنی هستند. ابلیس از نظر لغوی به معنی مأیوس و متحیر آمده از
ماده بلس و شیطان از ماده شاط به معنی کسی که از غضب برافروخته است و یا از ماده شطن به معنی دوری است که دوری از خوبی ها و دوری از خداوند مراد است و درکل مراد از این دو لفظ همان شیطان است. ولی در قرآن آیاتی که مربوط به سجده نکردن شیطان است واژه ابلیس آمده همچنین در جریانات راجع به حضرت آدم(ع) بیشتر واژه ابلیس آمده و در چند مورد شیطان آمده است و موارد دیگر استعمال شیطان برای شیطان معروف و سایر شیاطین آمده است به همین جهت برخی مدعی‏اند ابلیس عَلَم و اسم خاص، همان شیطان معروف است که سجده نکرد گر چه در قرآن ابلیس در غیر شیطان معروف به کار نرفته ولی دلیلی بر این ادعا وجود ندارد و واژه ابالسه که جمع ابلیس است در روایات فراوان آمده که نشانگر این است که علم و اسم خاص برای ابلیس که سجده نکرده نیست.

(واژه ابلیس)
 

برخی از واژه سنایان (ابلیس) را لغتی عجمی و معرب و یونانی (دیابلوس) میدانند برخی دیگر نیز این واژه را عربی و مشتق از (ابلاس) به معنی نا امید شدن سرگردانی و سکوت و خزن... میدانند.
واژه ابلیس ۱۱ مورد در قران کریم به صورت مفرد آمده است که ۹ مورد آن مربوط به ابا ابلیس است که از سجده ادم سر باز زد. مراد از ابلی در قران مجید موجودی زنده با شعور مکلف فریبکار متمرد فرمان خدا و اسم خاص برای شیطان در حقیقت رئیس همه شیاطین است که سجده بر آدمی را قبول نکرد و از درگاه خدا رانده شد. به گفته قران ابلیس از نژاد جن بوده است و در جمع فرشتگان عبادت میکرده است

(آیا ابلیس از جن بوده است یا فرشته؟ )
 

به گفته قران کریم ابلیس از نژاد جن بوده که در میان فرشتگان عبادت میکد. آیات و روایات دلالت دارند که در میان جنیان جنی از شخصیت ممتازی برخوردار بوده است و در شیطنت و فریبکاری در مقام عالی بوده است اما در ابتدا به خاطر بندگی و اطاعت از خدا در جمع فرشتگان بوده است ولی به خاطر غرور و کبر آنچنان سقوط کرد که سرمایه معنوی خود را از دست داد و دلیلش سجده نکردن بر انسان بود و منفورترین موجود در درگاه خداوند شد.

گفتگوی ابلیس با خدا
 

در حدیثی از امام صادق (ع) نقل شده است که ابلیس به خدا گفت:
پروردگارا آیا با اینکه تو خداوند عادلی و هرگز ستم روا نمیداری ثواب اعمال گذشته ام را نمیدهی ؟ خداوند فرمود: از مثوبات آخرت نمیدهم و لیکن از دنیا هر آنچه بخواهی میدهم . ابلیس اولین چیزی را که از خدا درخواست کرد این بود که خدایا مرا تا روز قیامت زنده بدار و خدا نیز قبول کرد.

ابلیس به پنج دلیل مستوجب لعنت گردید))
 

ابلیس از کرده خود پشیمان نشد و کبر او راهی برای اعتراف نگذاشت1.
۲: ابلیس از خداوند عذر خواهی نکرد.
۳: ابلیس از نافرمانی نفس خود را ملامت نکرد.
۴: ابلیس توبه را بر خود واجب ندید.
۵: ابلیس از رحمت خدا نا امید شد.
(تعدادی از فرزندان ابلیس و کار آنها)
اعوریا زوال: کارش شرکت در نکاح و آمیزش جنسی است.
وهار: در خواب انسان میاید و باعث آزار در خواب میشود.
تمریح: که کمک کننده به ابلیس است.
متکون: که به هر صورتی در میاید تا انسان را گول بزند
مذهب:که به هر صورتی در می آید مگر به صورت پیامبر اکرم (ص) یا وصی او.
رها: مانع بیدار شدن بندگان برای نماز شب است.
مبسوط یا مشوط : صاحب دروغ است
مطرش:اخبار نادرست و دروغ را بر سر انسان ها جاری می سازد
رکتبور یا زلنبور : که یاوه و سوگند دروغ و تعریف و تمجید کالاها را در نظر بازاریان کاری شایسته جلوه می دهد
ثبر یا ثبور:که بر مصائب و آسیب ها مامور است
خنزب:که توجه قلبی را در نماز بر طرف می کند.
ابیض: مردم را به خشم می اورد.
یاونهال: که طهارت وتمیزی را زیر نظر دارد.
داسم: مانع سلام کردن و یاد خدا میشود

(کار ابلیس و یارانش) .
 

۱: تحریف به بدی و دروغ بر خدا
۲: ایجاد ترس در اولیا خدا
۳:وعده های دروغ
۴: ایجاد دشمنی میان مسلمانان با قمار و باده
۵: حالت آماده باش برای دشمنی با انبیا
۶: جلوگیری از ذکر خدا و انبیا
۷: خلف وعده
۸: تزیین و تسویل کارهای زشت
۹: ایجاد نسیان از ذکر خدا
۱۰: پروردن آرزوهای دور و دراز در انسان
۱۱: وا داشتن مردم در ایجاد دگرگونی در فرمان خدا
۱۲: تعلیم سحر و جادو
۱۳:ذلت آفرینی برای بشر
۱۴: همدمی با فراموش کنندگان خدا
۱۵:اعمال سلطه و قدرت در دوستان خود
۱۶: عصیانگری در برابر خدای سبحان
۱۷: استکبا

(ازدواج ابلیس)
 

در روایات آمده که ابلیس با خودش ازدواج میکند و یک عضو تناسلی نر و ماده دارد که خودش با خودش آمیزش کرده و روزی ۱۰ تا بچه میزاید و بچه هایش همه نرند و در بین آنها ازدواج وجود ندارد

واژه شیطان))
 

واژه شیطان از لغت عبرانی (هاشتیطن) به معنی مخالفت و دشمنی گرفته شده است. شیطان مفرد شیاطین است که به معنای طول امتداد دوری و پلیدی نا خوشایندی غضب باریکی و ناپیدایی است. شیطان و یا شیاطین به مه هر موجود سرکس طغیانگر و موذی نسبت داده میشود.
(نزدیکترین حا لت شیطان به بنده)
۱: در حالت خشم
۲: در حالت حکم و قضاوت
۳: خلوت نمودن با زن بیگانه
(تعبیر دیدن شیطان در خواب)

از امام صادق (ع) نقل است که دیدن شیطان در خواب بر ۶ وجه است:
 

۱: دیدن دشمن
۲: فساد دین
۳:شهوت و هوای نفس
۴:دوری از عبادت
۵: دوری از اهل صلاح
۶:خوردن چیز حرام

(مکانهای حضور شیطان)
 

درست است که ما شیطان را نمیبینیم ولی به اصطلاع رد پای انان را میتوان مشاهده کرد. هر جا که مجلس گناه است هر موقع که پای رزق و برق دنیا و تجملات به میان بیاید در موقع بر افروخته شدن خشم که گویا در این موارد انسان صدای وسوسه های او را میشنود.

((خوراک شیطان
 

محققین معتقد اند که شیا طین خوردن و آشامیدن دارند و خوراک آنان مانند خوراک افراد برزخی است{{بنا به روایتی}}

(بهترین دام شیطان)
 

زنان بهترین تله ودام شیطان هستند وقتی انسان شیطان را زیاد لعنت میکند او دست به دامن زنان میشود و از راه غریزه جنسی کارشان را میسازد.

(شیطان و فساد در زندگی)
 

شیطان برای گمراهی بشر از صلاح آرزوها استفاده میکند و انسان را مشغول فکر در مورد آرزوهای دور و دراز میکند که باعث دوری از اطاعت خدا میگردد.

(نتیجه اطاعت از شیطان)
 

۱: فرو ریختن لباس تقوا
۲: آشکار شدن زشتی ها
۳:دوری از مقام قرب الهی
۴:سقوط از مقام والای انسانیت
۵: رانده شدن از بهشت
۶:افتادن در سنگ لاخهای زندگی

(شیطان پرستان چه کسانی هستند؟ )
 

هنوز هم شیطان پرستی در این جهان به اصطلاح پیشرفته جود دارد . محل زندگی آنها در ولایت موصل عراق و ناحیه شیخان در ۱۶۰ کیلومتری موصل است.بعضی هم در ارمنستان ایروان اطراف تفلیس و عده ای هم در جنوب ایران سکونت دارند. از جهت اینکه یکی از برنامه های آنها مخفی نگه داشتن مذهب خودشان است اطلاعات کافی از ریشه دین آنها در دسترس نیست.آنها از دل و جان ابلیس را میپرستند نجات دنیا و آخرت خود را در پرستش شیطان میدانند.آنها میگیند خداوند دوباره با شیطان صلح میکند و او را باز میگرداند.

(مراسم نیایش شیطان پرستان)
 

این گروه برنامه های خاصی برای نیایش دارند.نازلترین آنها این هست که به قبرستان رفته و اجساد را از قبرها بیرون می آورند و صلیب شکسته و ستاره شش پر را در بدن جسد فرو برده و سپس برای تقرب به شیطان دور آن میگردند و گاهی قربانیانی هم تقدیم میگردند (گربه ماده یا سگ) بعد از کشتن خون آن را به دست و صورتهای خود مالیده تا شیطان راضی باشد و بعد از آن قران را پاره کرده و در حالی که صدای موسیقی (راک)نواخته میشود به استعمال مواد مخدر و میپردازند

(شکل و شمایل شیطان)
 

روایت است که شیطان مانند انسان چشم و گوش دارد و دو دست و دو پا دارد دارای دمی بلد است و دوشاخ به اندازه ۳۰ سانتیمتر در سر دارد انگشتان و ناخانهب بلند اندامی لاغر و بدنی وسیاه و عریان دارد. طنین خنده ها یش گوش خراش است و به هنگام خنده از دهانش آتش بیرون می آید!

سئوالات رایج
 

خدای تعالی قبل از خلقت شیطان می دانست که چه کار هایی از او صادر می شود پس چرا شیطان راآفرید و حکمت آفرینش او چیست و آیا امکان دارد خدواند ابلیس را ببخشند ؟
 

در این مورد مکالمه آنلاین با منتظری متخصص کلام و فلسفه اسلامی در سایت ایپرسش شد که به شرح زیر می باشد
من : سلام خدای تعالی قبل از خلقت شیطانمی دانست که چه کار هایی از او صادر می شود پس چرا شیطان را آفریدو حکمت آفرینش او چیست؟
پاسخ: حکمتش را کسی نمیداند شاید برای اینکه خداوند در وجود ما هم خوبی را داده وهم بدی وخوبی را با پیامبران تقویت کرده است شاید خواست بدی را با وجود شیطان تقویت وتوازون را ایجاد کند
- بسيارى مى پرسند: با اين كه خداوند مى دانست او سرچشمه همه وسوسه ها و گمراهى ها و فريب كارى ها مى شود و همه بدبختى هاى انسان از او خواهد بود، آن هم موجودى هوشيار، زرنگ ، كينه توز، پرفريب و مصمم . چرا او را آفريد؟ اگر خدا انسان را براى تكامل و رسيدن به سعادت آفرید
-کار شیطان در حد وسوسه است واختیار را از انسان سلب نمیکند
من : آیا امکان دارد خداوند شیطان را ببخشد؟
منتظری:ممکنه نمیدانم

ادامه (آیا امکان دارد خداوند شیطان را ببخشد)؟
 

با توجه به قرآن و احادیث: دراينجاچند نكته قابل توجه است‌:
1. از آن جا كه به تصريح قرآن كريم‌، "شيطان‌" از گروه جن‌ّ است. (كهف‌،50) از طرفي‌، انس و جن‌ّ را مكلّف به انجام تكاليف الهي مي‌داند و مي‌فرمايد: "وَ مَا خَلَقْت‌ُ الْجِن‌َّ وَ الاْنس‌َ إِلآ لِيَعْبُدُون‌ِ ;(ذاريات‌،56) و من جن‌ّ و انس را نيافريدم‌، جز براي اين كه عبادتم كنند. (و از اين راه تكامل يافته و به من نزديك شوند"). پس او موجودي است مختار و انتخاب‌گر، اگر حق‌ّ را پذيرفت به پاداش نيك مي‌رسد و اگر باطل را انتخاب كرد به عذاب‌. قرآن كريم از قول خود جن‌ّ نقل مي‌فرمايد: "و اين كه در ميان ما، افرادي صالح و افرادي غير صالحند و ما گروه‌هاي متفاوتي هستيم‌."(جن‌،11) بنابراين‌، شيطان مكلّف است كه توبه كند و ايمان به خداوند و انبيأ الهي داشته باشد; هر چند از برخي آيات استفاده مي‌شود كه او ايمان زباني به خداوند و وحدانيت او و يا ايمان به روز قيامت نيز دارد; مثلاً: وعده‌هاي خداوند را حق‌ّ مي‌داند (ابراهيم‌،22)، از پروردگار عالميان بيم دارد و از كفر بي‌زار است. (حشر،16 و انفال‌،48)، قسم به عزّت خداوندي خورد و از او تا روز قيامت‌، براي گمراه كردن مردم مهلت مي‌طلبد.(ص‌،79ـ82);ليكن او در آن آزمون الهي‌، در مقابل حق‌ّ، تكبّر كرده و نافرماني خود را نيز توجيه كرده و در عمل بي‌ايماني خود را ثابت كرد. ]ملاحظه كنيد: (حجر،33); (اعراف‌،12)[ و چنان پست و مطرود شد كه او را از قرب حق بيرون راندند و رجيم شد و همه اين‌ها به سوء اختيار و بدانديشي او برمي‌گردد. br>.(رجوع كنيد به‌: معارف قرآن (خداشناسي ـ كيهان‌شناسي ـ انسان‌شناسي‌)، تاليف:محمد تقي مصباح يزدي‌، ج (1ـ3)، ص 295ـ301، انتشارات مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خميني‌;)
2. اين كه شيطان توبه كند و مجدداً به عبادت خداوند پرداخته و از وسوسه‌گري و اغوا و گمراهي دست بردارد و جزء مقرّبان درگاه حق‌ّ گردد، امري است كه "امكان عقلي‌" و ذاتي دارد، يعني "عقل‌"، چنين چيزي را محال نمي‌داند كه شيطان دوباره در صف ملائكه قرار گيرد، خصوصاً با توجه به نكته فوق‌، كه او موجودي مكلّف است وليكن توبه و قرب او به حق‌ّ، در عمل محقق نخواهد شد; زيرا با توجه به علم خداوند متعال به روحيه استكباري او، خبر از عدم توبه و هدايت او داده است؛ او را تا روز قيامت مورد لعنت خويش قرار داده "وَ إِن‌َّ عَلَيْكَ اللَّعْنَة‌َ إِلَي‌َ يَوْم‌ِ الدِّين‌ِ ;(حجر،35) و لعنت (و دوري از رحمت حق‌) تا روز قيامت بر تو خواهد بود." br> خداوند با تأكيد فراوان، او و پيروانش را اهل جهنّم خوانده و مي‌فرمايد: "به حق سوگند و حق مي‌گويم كه جهنّم را از تو و هر كدام از آنان كه از تو پيروي كند، پُر خواهم كرد."(ص‌،84ـ85) و هيچ معصيتي از هيچ كس سر نمي‌زند، مگر آن كه اغوا و وسوسه‌ شيطان در آن نقش دارد و در حقيقت‌، شيطان ريشه تمامي فسادها و معصيت‌ها است‌;در نتيجه همه لعنت‌ها وبال‌ها، حتي همان مقداري كه به خود گنه‌كاران متوجه است‌، به او نيز بر مي‌گردد.(تفسير الميزان‌، علامه طباطبايي‌;، ج 12، ص 159، اسماعيليان‌.) بنابراين‌، هر چند راه بازگشت دارد. ولي توان و قابليت برگشت را از خود سلب كرده‌ است
و السلام.

پي‌نوشت‌ها:
 

1 . مصباح یزدی، اخلاق در قرآن، ح1، ص 231.
2 . سوره ص (38) آیه 82.
3 . محمدی ری شهری، میزان الحکمة‌،‌ ج4، ص 247.
4 . بحارالانوار،‌ج67، ص 64.
5 . اخلاق در قرآن،‌ج1، ص 234.
6 . همان، ص 236.

منابع: تبیان استان ها (همدان) --قرآن--- نهج البلاغه---
کتاب دنیای شگفت (رقیه یعقوبی)
--- و تمام منابع آخر کتاب دنیای شگفت
--- تفسیر نمونه
--- و میزان
--- تفسیر سوره جن مزتضی مطهری ---
بحار الانور---
اصول کافی --
و سایر تفسیر ها در مورد جن-- چهل حدیث (هاشم رسولی) ----
جن در قرآن (ابولفتح دعوتی) ---
شیطان شناسی(کریم برزگر)---
لسان العرب (کاتب ابن منظور)
و..(مراجعه شود به کتاب دنیای شگفت (رقیه یعقوبی)----
www.eporsesh.com
پاسخ گوی آنلاین
دنیای شگفت انگیزمان را بیشتر بشناسیم(
(جن.ابلیـس.شیطان))

منبع:سایت راسخون www.rasekhoon.net
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

خواص آيه نور

نور






خواص آيه نور چيست؟ آيا درست است که مي گويند اگر اين آيه به عددي خاص خوانده شود برکات زيادي دارد؟ »

قرآن کتاب عمل است و تلاوت آن سرآغازي است براي تفکر و ايمان، و آن نيز وسيله اي است براي عمل به محتواي آن، و اين همه پاداش هاي عظيم نيز از همين جا با همين شرايط تحقق مي يابد. قرائت تمام سوره ها آثار دنيوي و اخروي دارد و فضائل هر يک از سوره ها از سوي امامان معصوم (ع) بيان شده است.

از جمله سور? مبارک? نور و آيه نور که در اين سوره ( آيه 35) است که در روايات خواص و آثار مختلفي براي آن ذکر شده است.

در مورد ختم آيات و اذکار، عدد نقش بسيار مهمي دارد و بايد آن آيه يا ذکر را به عدد معين گفت تا اثر خاص خود را بگذارد. اما اگر کسي اين آيه شريفه را بر طبق عدد معين ختم کند و نتيجه اي برايش حاصل نشود مانعي در شرايط و مقدمات آن پيش آمده است که بايد آن مانع را برطرف کند تا ختم آيه يا ذکر اثربخش باشد؛ يعني آنچه بيان شده است تنها علت معدّ محسوب مي گردند.»

قرآن کتاب هدايت، عمل و انسان سازي است، لذا تلاوت آن مقدمه اي براي تفکر و ايمان، و در مرحله بعد وسيله اي است براي عمل به محتواي آن، و رسيدن نتيجه نهايي که همان تکامل و سعادت ابدي است. بنابراين، هم? قرآن نور است و نبايد هيچ فردي از برکات آن محروم بماند.

دربار? فضيلت سوره نور احاديثي از ائمه اطهار (ع) رسيده است، از جمله:

پيامبر اسلام (ص) فرمود: "هر که سوره نور را بخواند، خداوند ده حسنه به او مي دهد، به اندازه اجر هم? مؤمنان گذشته و آينده".[1]

از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود: "مال و عورت خود را به خواندن سور? نور حفظ کنيد و زنان خود را به وسيل? آن در حصار عفت قرار دهيد؛ زيرا کسي که اين سوره را در شب و روز بخواند هيچ يک از خانواده اش هرگز زنا نمي کند تا بميرد. در وقت مردن هفتاد هزار ملک تا کنار قبر او را تشييع و براي او دعا و استغفار مي کنند تا وارد قبر شود".[2]

همچنين در باره آي? نور که يکي از آيات اين سوره است، فضائل بسياري نقل شده است. منظور از آيه شريفه نور اين آيه است

: "اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فيها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ في‏ زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ يَكادُ زَيْتُها يُضي‏ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلى‏ نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ"؛

خداوند نور آسمان ها و زمين است؛ مثل نور خداوند همانند چراغ دانى است كه در آن چراغى (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مى‏شود كه از درخت پربركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى (روغنش آن چنان صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعله‏ور شود، نورى است بر فراز نورى و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى‏كند، و خداوند به هر چيزى داناست.[3]

از جمله رواياتي که در فضيلت اين آيه وارد شده است:

1. از عبد الله عباس منقول است که: "هر کس آي? نور را بسيار بخواند روشنايي چشم او محفوظ ماند".[4]

2. "اگر کسي درد چشم دارد آيه نور را تا "نور علي نور" بر چشم بخواند و هر صبح سه بار بر اين دستور عمل نمايد درد چشم او زايل شود".[5]

3. شيخ ابوالعباس بوني گفته است: "که هر کس اين آيه را بر آينه نقش کند شب جمعه آخر ماه و مدّت چهل شب چهل نوبت اين آيه را بر آينه بخواند بعد از آن هر مريضي که در آن آينه نگاه کند، مرض او زايل شود و نيز نقل شده که اگر کسي آي? نور را بر لباس کبود با زعفران و گلاب بنويسد و اسم غايب و مادر او را بر آن بنويسد و آن را در خانه غايب بر باد آويزد به زودي شخص غايب بر مي گردد".[6]

4. "هر کس آيه نور را تکثير، بر فضه نقش، و آن را بر دايره آن نقش کند و در روز جمعه هنگام طلوع آفتاب و در وقت نقش کردن، غسل کند و لباس پاک بپوشد و با خود داشته باشد، و هر روز آيه را چهارصد بار بخواند و شروع کند به هر امر مهمي که بخواهد؛ از تقرب سلاطين و خلاصي محبوسان و اسيران و نجات يافتن از کساني که حکم قتل او را دارند بسيار مجرب است".[7]

5. "خواندن آيه نور قبل از خواب با حضور قلب به عدد الله (66 مرتبه) به خصوص در حال صفاي روحاني، موجب ديدن خواب هاي شيرين مي گردد".[8]

6. "ختم آي? مبارک? نور به عدد نور (256 مرتبه)، هرگاه روز اول ماه جمعه باشد، به مدت پانزده روز اين ختم را انجام دهد و در روز شانزدهم به عدد نور کلم? طيب? "لااله الاالله" را بگويد و همه روزه به عدد مزبور ادامه دهد تا پايان ماه جهت کفايت امور مهم کبريت احمر است".[9]

7. "ختم آي? نور تا "بکل شيء عليم" براي ديدن امام زمان (ع)، يک اربعين به عدد نور، بين اذان صبح تا طلوع آفتاب مؤثر است".[10]

8. "براي معنويت و رزق ختم آيه نور به عدد "256 مرتبه" بعد از نماز عشا مفيد و مؤثر است".[11]

9. "جهت امور مهم در خلوت بعد از هر نماز، هزار بار اسم جلاله "الله" و پنجاه بار آي? نور را بخواند و در حين روز نيز بايد روزي ده هزار بار بگويد".[12]

10. "ختم آيه مبارکه نور جهت کشف علوم الهيه و افاضات خاصه خداوند بدين گونه است که در اربعين اول چهارده مرتبه صلوات بفرستد به حضور قلب که گويا خدمت پيامبر و اهل بيتش (ع) نشسته است با کمال خضوع و خشوع، سر برهنه نموده در زير آسمان چهارده مرتبه آيه مبارکه نور را تلاوت کند و بعد از آن چهل و يک مرتبه صلوات بفرستد".[13]

اما جواب قسمت دوم سؤال؛ آيه نور به حساب ابجد کبير 256 است. در مورد ختم آيات و اذکار، عدد نقش بسيار مهمي دارد و بايد آن آيه يا ذکر را به عدد معين گفت تا اثر خاص خود را بگذارد.

اعداد به منزل? روح و حروف اشباح آن هستند و عدد مانند دندانه کليد است اگر کم شود يا زياد شود در را باز نمي کند و زيادي بر عدد مطلوب اسراف و کمتر از عدد مطلوب موجب اخلال در ذکر است.[14] و اين گونه ختم آيات به عدد معين حکايت از رمزي است که بين حروف و اعداد وجود دارد.

آنچه که تذکر آن مهم و قابل توجه است اين نکته است که ختم آيات قرآن به عدد معين يا هر ذکر ديگري شرايط خاصي را مي طلبد. پس اگر کسي اين آيه شريفه را بر طبق عدد معين ختم کند و نتيجه اي برايش حاصل نشود مانعي در شرايط و مقدمات آن پيش آمده است که بايد آن مانع را برطرف کند تا ختم آيه يا ذکر اثربخش باشد[15]؛ يعني آنچه بيان شده است تنها علت معدّ محسوب مي گردند.

______________

[1] طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، سيد ابراهيم ميرباقري، ج 7، ص 195، سوم، ناصر خسرو، تهران، 1372 ش.

[2] حويزي، عبد علي بن جمعه، تفسير نور الثقلين، سيد هاشم رسولي محلاتي، ج 3، ص 568، چهارم، اسماعيليان، قم، 1415 ق.

[3] نور، 35.

[4] نجفي اصفهاني، محمد تقي، خواص آيات و تمامي سوره هاي قرآن کريم، ص 95، اديبه، تهران، 1345 ش.

[5] نجفي اصفهاني، محمد تقي، خواص آيات و تمامي سوره هاي قرآن کريم، ص 95، اديبه، تهران، 1345 ش.

[6] نجفي اصفهاني، محمد تقي، خواص تمامي آيات و سوره هاي قرآن کريم، ص 95.

[7] ابوسعيد الهروي، محمد، بحر الغرائب و منتخب الختوم، ص 182، محمودي، تهران، 1281 ق.

[8] نراقي، ملااحمد، الخزائن، حسن حسن زاده آملي، ص 350، علميه اسلامية، تهران، 1378 ق.

[9] نصراللهي بروجردي، محمد ابراهيم، رهنماي گرفتاران، ص 62، چاپ دوم، زهير، تهران، 1382 هـ.ش.

[10] رهنماي گرفتاران، ص 117.

[11] همان.

[12] مقدم، سيد محمد تقي، خزانة الاسرار في الختوم والاذکار، علاءالدين الاعلمي، ج 1، ص 297، چاپ اول، مؤسسه الاعلمي، بيروت، 1423 ق.

[13] نائيني، محمد حسن، گوهر شب چراغ، محمد فربودي، ج 1، ص 229، چتپ ششم، ديوان، قم، 1381.

[14] حسن زاده آملي، حسن، هزار و يک نکته، ج 1، ص 121، چاپ دوم، نشر فرهنگي رجاء، قم، 1365 ق.

[15] مقدم، سيد محمد تقي، خزانة الاسرار في الختوم والاذکار، علاءالدين الاعلمي، ج 1، ص 13، چاپ اول، مؤسسه الاعلمي، بيروت، 1423 ق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 



بسم الله الرّحمن الرّحیم

سؤال: خدا چیست؟پاسخ: خدا هستي نامحدود و آفريدگار جهان و جامع همه كمالات است و نقص و عيبي در ذات وي راه ندارد و هستي او عين ذات مقدّسش مي‏باشد. موجودات آفريده شده‏ي خدا هستند و هستي خويش را از خدا مي‏گيرند و هيچ گونه استقلالي ندارند . خداست كه آنها را آفريده و بدانها افاضه وجود مي‏كند چون خدا مستقل و موجودات غير مستقل هستند يعني وجود آنها از خداست نمي‏توان گفت خدا از موجودات جداست و با آنها ربط وجودي ندارد امّا بايد دانست كه چون خدا جسم نيست نزديك بودن او با موجودات مثل نزديك بودن جسمي با جسم ديگر نيست. علي بن ابيطالب«عليه السلام» مي‏فرمايد: خدا داخل در اشياء است نه مثل دخول چيزي در چيز ديگر و خارج از وجود اشياء است امّا نه مثل خروج جسمي از جسم ديگر(توحيد صدوق، ص 306). اگر مقصود شما از چيستي، آگاهي از ماهيت خدا است، در پاسخ بايد توجه داشت كه اصولاً ماهيت خداوند به اين معنا كه مثلاً از چه چيز به وجود آمده يا ساخته شده است اصلاً صحيح نمي‏باشد ، زيراچنين فرض هايي، نشانه نقص و كمبود است و در ذات الهي راه ندارد. از چيز ساخته شدن به اين معنا است كه خداوند در وجود خود به آن چيز ها نياز دارد و اين با ذات بي نياز الهي سازگار نيست و نيز به اين معنا خواهد بود كه آن چيز ها قبل از وجود خداوند ، وجود داشته تا خداوند از آنها به وجود آمده باشد ، در حالي كه همه چيز آفريده او است و نيز او ازلي است و هيچ چيز قبل از وجود او نيست تا از آن ساخته شده باشد. خداوند چيز جز هستي و وجود نامتناهي نيست و هيچ چيز وجود او را محدود نمي كند . حقيقت ذات نامحدود الهي براي ما كه موجودات محدود هستيم قابل درك نيست و به همين جهت در روايات آمده كه در ذات الهي تفكر نكنيد ، بلكه در صفات خداوند تأمل كنيد. هم چنين خدايي كه ما در تصور و خيال خود بياوريم ، خدا نيست و اصولاً خداوند در تصور و خيال ما در نمي‏آيد و عقل نيز به ذات الهي راه نمي‏يابد چون لازمه آن، احاطه به خداوند است و خداي نامحدود در احاطه موجود محدود و عقل ناقص داخل نمي‏شود. سؤال: کلمۀ "خدا" یعنی چه؟پاسخ: لفظ خدا در زبان فارسي مخفف "خودآ" يعني خودبه وجود آمده و تقريباً مرادف با واجب الوجود است، يعني موجودي كه وجود براي او ضرورت دارد و عدم براي وي محال است و موجود ديگري به آن وجود نداده است، ولي با توجه به مشابهات آن مانند خداوند و كدخدا مي توان گفت معناي لغوي آن شبيه به معناي صاحب و مالك و معنايي كه در عرف از آن فهميده مي‌شود، نظير خالق و آفريدگار است.(محمد تقي مصباح يزدي، معارف قرآن، خدا شناسي، كيهان شناسي، انسان شناسي، ص 21) بر همين اساس در زبان فارسي به جاي مفاهيم واجب الوجود، خدا گفته مي شود. روشن است كه هيچ موجودي به خداوند وجود نبخشيده و خداوند معلول هيچ علتي نيست ، پس كلمه «خدا »كاملا متناسب با حقيقت وجود خداوند است . در زبان عربي اسم هاي فراواني براي خدا ذكر شده است در دعاي جوشن كبير هزار اسم و صفت براي خداوند متعال آورده شده است . در قرآن نام هاي زيادي براي خدا آمده است , مانند اللّه ، خالق ، باري ، مصوّر، رب ّ، رحمن، رحيم، عزيز، جبار، متكبر، قدوس، سلام، مهيمن و ملك و واژۀ خدايان در تاريخ ايران به چشم مي خورد و گاه خدا به كارمي رود. البته اسم هاي ديگري در زبان فارسي هست كه به خدا اطلاق مي شود، مانند: يزدان ، ايزد، پروردگار، آفريننده و آفريدگار و ...
سؤال: خداوند از چه زمانی وجود داشته است؟ خدا کجاست؟پاسخ: خداوند داراي جا و مكان خاصي نيست زيرا مكان و زمان داشتن از خواص جسم است , و مكان براى چيزى تصور مى شود كه داراى حجم و امتداد باشد و نيز هر چيز زماندارى از نظر امتداد و عمر زمان ,قابل تجزيه مى باشد و اين نيز نوعى امتداد و تركيب از اجزاء بشمار مى رود ؛ پس نمى توان براى خداى متعال مكان و زمان در نظر گرفت و هيچ موجود مكان دار وزماندارى واجب الوجود نخواهد بود . اگر براي خدا جا و مكان خاصي فرض شود ، علاوه بر اين كه او را نيازمند به زمان و مكان دانستيم ، او را محدود نيز كرده ايم ، در حالي كه وجود الهي ، نامحدود و نامتناهي است . هم چنين بودن او را در مكان خاص و زمان خاص ، بدان معنا است كه در زمان و مكان هاي ديگر حضور ندارد و اين هم نشانه نقص است و هم با حضور خداوند در همه جا و هر زمان منافات دارد. او هستي و وجود نامحدود است كه نمي توان او را در زمان و مكاني خاص محصور و محدود كرد و حقيقت وجود نامتناهي او در ذهن انسان محدود و متناهي داخل نمي شود ، اما آثار وجود او در همه جا نمايان است و انسان با عمق جان خويش او را در مي يابد.

خداوند آفريننده مكان است و همانند «نور محض» نيازي به مكان ندارد بلكه پيدايي همه چيز در پرتو روشنايي و تجلي اوست و همانند «روح» تدبير همه سلول هاي بدن و فعاليت هاي بدن به عهده اوست بدون اينكه جايي از بدن را اشغال كند اما نه جدا از جهان است و نه آميخته با جهان است و همچنان كه انسان در شناخت روح و اسرار آن عاجز است و عقل آدمي از درك ذات حق نيز عاجز است و تنها بايد به آثار و صفات خداوند فكر كند تا معرفت پيدا كند. و تنها بايد از طريق محبت و قلب او را بيابد كه وصف ناشدني است. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب ذیل جلب مي كنيم:

الف. وقتي ما بخواهيم صفتي را براي چيزي اثبات يا سلب كنيم يا بپرسيم كه اين چيز فلان صفت و ويژگي را دارد و يا خير بايد آن چيز قابليت و استعداد پذيرش آن صفت را داشته باشد، لذا انسان كه قابليت عالم شدن را دارد، مي توانيم بگوييم عالم است و يا عالم نيست و يا بپرسيم كه آيا عالم است؟ ولي در رابطه با چيزي مثل ديوار كه قابليت پذيرش اين صفت را ندارد، نمي توانيم بگوييم آيا عالم است ، يا جاهل ؛ و سؤال از اينكه آيا اين ديوار عالم است يا جاهل سؤال بي معنايي خواهد بود. پس اين قاعده منطقي به ما مي گويد در جايي مي توان از ثبوت يا سلب صفتي سؤال كرد كه قابليت اتصاف به آن صفت باشد ، ولي در جايي كه بخاطر ضعف يا قوت وجود اين قابليت نيست سؤال معنا نخواهد داشت.

ب. در اين مقدمه بايد معناي مكاني روشن شود. براي مكان فلاسفه تعاريف متعددي ذكر كرده اند معروفترين تعريف كه مورد قبول فارابي و ابن سينا است و از ارسطو ذكر شده اين است كه مكان عبارت است از سطح داخلي جسمي كه مماس با سطح خارجي جسم ديگر باشد.(آموزش فلسفه، ج2، آيت الله مصباح يزدي، ص144) معناي اين عبارت اين است كه مكان حقيقي هر چيز عبارت است از مقداري از حجم جهان مادي كه مساوي با حجم جسم منسوب به مكان باشد. چنانچه از اين تعريف و همين طور از تعاريف ديگر بدست مي آيد كه اولا مكان تابع جهان است و قبل از پيدايش يا بعد از فناء جهان مادي ، مكان وجود ندارد و ثانيا مكان از خواص اجسام است و شي مجرد و فرا زماني و غير مادي ، داراي مكان نيست.

ج. فلاسفه بين مكان و مفهوم كجائي فرق مي گذارند و مي گويند كجائي از مفاهيم نسبي است يعني كجائي از سنجش چيزي با مكان حاصل مي شود كه اين فرع داشتن نسبت يا مكان است ؛ بنابراين چيزي كه نسبت با مكان ندارد، سؤال كجائي درباره او معنا ندارد(آموزش فلسفه، ج2، آيت الله مصباح يزدي، ص142)

د. خداوند متعال موجودي مكانمند نيست تا جا و مكاني را اشغال نمايد كه دلايل بسياري براي آن وجود دارد. يكي از دلايل اين است كه قرار گرفتن در جهت يا مكان از اوصاف اجسام يا عوارض جسماني است و خداوند متعال نه جسم است و نه عوارض جسماني دارد و اينكه خداوند جسم و جسماني نيست ، چون جسمانيت مستلزم تركيب است و هر مركبي در تحقق خود محتاج به اجزاء است حال آنكه خداوند متعال واجب الوجود و غني مطلق است.(آموزش كلام اسلامي، محمد سعيدي مهر) بنابراين اگر بگوييم خدا ، مكان دارد ، خدا موجود نيازمند خواهد بود؛ در حالي كه خداوند بي نياز مطلق است؛ پس مكان ندارد. پس نه مركب است و نه جسم و نه اتساب مكان به او صحيح نيست. وقتي طبق مقدمات بالا ،معلوم شد خداوند از افق مكان بيرون است چنان چه از افق زمان بيرون است ، موجودي است فرازماني و مكاني چون زمان و مكان از خصائص جهان ماده و اجسام هستند كه مخلوق خداوند متعال هستند. بنابراين خداوند در همه جا است ، نه به معناي بودن يك جسم درجسم ديگر است، بلكه به معناي احاطه وجود خداوند بر همه مكانها است. اگر بودن در يك مكان ، به معناي بودن يك جسم در جايي يا مكاني باشد ، مطمئنا اشكالتان وارد بود كه يك جسم در چند جا چگونه است ؟ اما در مورد خداوند اين تصور اشتباه است كه او نيز مانند انسان ها داراي جسم است. اين اشتباه از آنجا ناشي مي شود كه هر چيز را مانند خود قياس و تشبيه مي كنيم و تصور صحيحي از موجود مجرد و غير مادي نداريم. هم چنين خداوند موجودي نامحدود است و نامحدود هيچ گونه محدوديتي براي حضور در مكان هاي گوناگون ندارد. پس اين ساخته فكر بشر شرقي يا غربي نيست و منحصر به اسلام نيز نمي باشد، بلكه يك معناي حقيقي است كه انسان با تأمل و به كار انداختن قوه تعقل مي تواند به مفهوم آن دست يابد و در هر چيز نبايد صرفا مادي و جسماني انديشيد و تنها با قوه حواس قضاوت نمود.

منبع: http://www.pasokhgoo.net/fa
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 


دلایل فراوانی بر اثبات وجود خدا اقامه شده است که در ذیل به برخی از آن ها اشاره می کنیم. 1-برهان امکان، یا برهان «امکان و وجوب».
این برهان از چهار مقدمه‌ یقینی تشکیل می یابد:
الف) هیچ ممکن الوجودی ذاتاً ضرورت وجود ندارد، یعنی هنگامی که عقل، ماهیتش را در نظر می گیرد، آن را نسبت به وجود و عدم، یکسان می بیند و صرف نظر از وجود علت، ضرورتی برای وجود آن نمی بیند.
این مقدمه، بدیهی و بی نیاز از اثبات است. زیرا محمول آن از تحلیل مفهوم موضوع به دست می آید و فرض ممکن الوجود بودن عیناً فرض نداشتن ضرورت وجود است.
ب) هیچ موجودی بدون وصف ضرورت، تحقق نمی یابد، یعنی تا هنگامی که همه راه های عدم به روی آن مسدود نشود، به وجود نمی آید، و به قول فلاسفه «الشیء ما لم یجب لم یوجد». به دیگر سخن: موجود یا ذاتاً واجب الوجود است و خود به خود ضرورت وجود دارد و یا ممکن الوجود است، و چنین موجودی تنها در صورتی تحقق می یابد که علتی آن را ایجاب کند و وجود آن را به سر حدّ ضرورت برساند، یعنی به گونه ای شود که امکان عدم نداشته باشد. این مقدمه هم یقینی و غیر قابل تشکیک است.
ج) هنگامی که وصف ضرورت، مقتضای ذات موجودی نبود، ناچار از ناحیه موجود دیگری به آن می رسد، یعنی علت تامه، وجود معلول را ضرورت بالغیر می سازد.
این مقدمه نیز بدیهی و غیر قابل تردید است، زیرا هر وصفی از دو حال، خارج نیست: یا بالذات است و یا بالغیر. هنگامی که بالذات نبود، ناچار بالغیر خواهد بود. پس وصف ضرورت هم که لازمه هر وجودی است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود دیگری حاصل می‌شود که آن را علت می نامند.
د) دور و تسلسل در علل محال است. این مقدمه هم یقینی است، زیرا دور و تسلسل برگشت به اجتماع نقیضین می نماید و محال بودن اجتماع نقیضین بدیهی است.
با توجه به این مقدّمات یقینی، برهان امکان به این صورت تقریر می‌شود: موجودات جهان، همگی با وصف ضرورت بالغیر،‌ موجود می شوند، زیرا از یک سو ممکن الوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمة اوّل) و از سوی دیگر، هیچ موجودی بدون وصف ضرورت تحقق نمی یابد (مقدمه دوم) پس ناچار، دارای وصف ضرورت بالغیر می‌باشند و وجود هر یک از آن‌ها به وسیلة علتی ایجاب می‌شود (مقدمه سوم).
اکنون اگر فرض کنیم که وجود آن‌ها به وسیله یک دیگر ضرورت می یابد، لازمه اش دَوْر در علل است و اگر فرض کنیم که سلسلة علل،‌تا بی نهایت پیش می رود، لازمه اش تسلسل است و هر دوی آن‌ها باطل و محال می‌باشد(مقدمه چهارم) پس ناچار باید بپذیریم که در رأس سلسله علت ها موجودی است که خود به خود ضرورت وجود دارد، یعنی واجب الوجود است.
این برهان را به صورت دیگری نیز می توان تقریر کرد که نیازی به مقدمه چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن این که: مجموعه ممکنات به هر صورت که فرض شود، بدون وجود واجب الوجود بالذات، ضرورتی در آن‌ها تحقق نمی یابد، در نتیجه، هیچ یک از آن‌ها موجود نمی شود، زیرا هیچ کدام از آن‌ها خود به خود دارای ضرورتی نیستند تا دیگری در پرتو آن ضرورت یابد.
به دیگر سخن: ضرورت وجود در هر ممکن الوجودی ضرورتی عاریتی است و تا ضرورتی بالذات نباشد، جایی برای ضرورت های عاریتی نخواهد بود.
2ـ برهان تقدّم:
علت، تقدّم وجودی دارد بر معلول (نه تقدّم زمانی). معلول با این که هم زمان با علت است و از این نظر تقدّم و تأخری در کار نیست، در مرحله و مرتبه بعد از علت قرار گرفته و مشروط به وجود علت است، بر خلاف علت که مشروط به وجود معلول نیست، یعنی درباره معلول صادق است: «تا علت وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی‌کند» اما درباره علت صادق نیست که: «تا معلول وجود پیدا نکند، او وجود پیدا نمی کند». کلمه «تا» مفید مفهوم شرطیّت و مشروطیّت و تقدّم ذاتی است.
مثال: فرض می‌کنیم گروهی می خواهند در امری، مثلاً حمله به دشمن، اقدام کنند اما هیچ یک از آن‌ها حاضر نیست پیش قدم شود و حتی حاضر نیست هم قدم باشد. به سراغ هر کدام که می رویم، می‌گوید «تا» فلان شخص حمله نکند، من حمله نخواهم کرد. شخص دوم همین را نسبت به شخص سوم می‌گوید و شخص سوم نسبت به شخص چهارم و همین طور... یک نفر پیدا نمی شود که بلا شرط حمله کند. آیا ممکن است در چنین وضعی حمله صورت گیرد؟ البته نه، زیرا حمله ها مشروط است به حمله دیگر، حمله غیر مشروط وجود ندارد و حمله های مشروط که سلسله را تشکیل می دهند، بدون شرط، وجود پیدا نمی کنند، نتیجه این است که هیچ اقدامی صورت نمی گیرد.
اگر سلسله ای غیر متناهی از علل و معلولات فرض کنیم، چون همه ممکن الوجود می باشند، وجود هر کدام مشروط بر وجود دیگری است که آن دیگری نیز به نوبه خود مشروط به دیگری است، تمام آن‌ها به زبان حال می‌گویند «تا» آن یکی دیگر وجود پیدا نکند،‌ ما وجود پیدا نخواهیم کرد، و چون این زبان حال، زبان همه است، بلا استثنا، پس همه یک جا مشروط هایی هستند که شرط شان وجود ندارد، پس هیچ یک وجود پیدا نخواهد کرد.
از طرف دیگر چون می بینیم موجوداتی در عالَم هستی وجود دارد، پس ناچار واجب بالذات و علت غیر معلول و شرط غیر مشروطی در نظام هستی هست که این‌ها وجود پیدا کرده اند.
3- برهان تجربی (دلیل علمی )
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیست‏شناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمه‏ای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنش‏های این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشن‏تر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوق‏العاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازنده‏ای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیده‏تر و عجیب‏تر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1)
سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب.
برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید.
پی نوشت:
1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 


«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون ».

ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا دارید; و هر کسی بایدبنگرد که برای فردا[ی خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] از خدابترسید. در حقیقت خدا به آن چه می کنید آگاه است. و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچار خودفراموشی کرد; آنان همان نافرمانان اند».

خداوند سبحان بعد از این که قصد منافقین و اهل کتاب را بیان فرمود، راه تربیتی را هم به ما آموخت که انسان همانند آنان گرفتار عذاب نشود; آن راهی که گرچه دقیق است ولی همراه همه است همان «معرفت نفس » است. درمعرفت نفس، دو راه ذکر شد: عمومی و خصوصی، راه عمومی هم میسور همه است،این راهی هم که خصوصی است برای همه میسر است هیچ اصطلاح فنی در آن به کاربرده نشده است که مخصوص علما باشد، کسی نمی تواند بگوید من چون درس نخوانده ام و از این اصطلاحات باخبر نشده ام نمی توانستم این راه را طی کنم.

گرچه این راه دقیق است ولی برای همه قابل رفتن است، زیرا راه معرفت نفس است و انسان اگر از همه چیز غافل باشد از خود غافل نیست لذا فرمود: «یاایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون ». گرچه خطاب مال همه انسان ها است از این جهت که مومنین برخوردارند مومنین را ندا می دهد و این «اتقوا الله » اول ناظربه مراقبت است آن «اتقو»ی دوم ناظر به محاسبت است.

جمله «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » به کمک چند طایفه از آیات تا حدودی روشن شد اما ذیل آیه همیشه ضامن مضمون آیه است این «ان الله خبیر بماتعملون » ضامن آن تقوای اول است هم محاسبه است هم تقوای دوم است چون انسان به جمیع کارهای خود در معرض و مشهد خدا است و خداوند به همه کارهای انسان آگاهی دارد، لذا هم می تواند دلیل باشد برای تقوای درمراقبت، هم می تواند دلیل باشد برای تقوای در محاسبه. می فرماید شما هرچه می کنید خدا خبیر است نه تنها علیم است بلکه خبیر است همه ذرات ریز راکارشناسانه می داند.

در آیه ششم سوره مجادله آمده است:

«یوم یبعثهم الله جمیعا فینبئهم بما عملوا احصیه الله و نسوه » همه کارها را خدا به این ها گزارش می دهد، خدا همه کارها را احصا کرده است،اما این ها فراموش کرده اند. بنابراین اگر یک حساب رس دقیقی بر ما احاطه دارد ما هم در مراقبت باید با تقوا باشیم و چیزی را کم و زیاد نکنیم.

این که محاسبه و مراقبه بسیار سخت است برای آن است که قاضی می خواهد خودش را محاکمه کند، این حب نفس مایه کوری قضاهای قاضی است: «حب الشی ء یعمی و یصم » چه این که «بغض الشی ء هم یعمی و یصم ». انسان می خواهد دشمن خودرا محکوم و خود را حاکم کند، لذا به دشمن بغض و به خودش محبت دارد، آن گاه همین قاضی که به خود علاقه و به دشمنش کینه دارد، بخواهد سالم قضاوت کند بسیار سخت است، از این رو فرمود:

«ان الله خبیر بما تعملون ».

خیلی از کارهاست که از یادت می رود یا تناسی (خود را به فراموشی زدن)داری ولی خداوند احصا می کند. در یکی از خطبه های نورانی نهج البلاغه هست که: «ذهب المتذکرون و بقی الناسون او المتناسون » آن ها که به یاد حق بودند رحلت کردند و آن ها که یا اهل نسیان اند و یا تناسی می کنندمانده اند. اگر کسی بداند که «ان الله خبیر بما تعملون » وو نسوه » هم در مراقبه دقیق است و هم در محاسبه. بداند که «احصاه الله

در سوره مبارکه انبیا آیه 47 فرمود: «و نضع الموازین القسط لیوم القیامه فلاتظلم شیئا و ان کان مثقال حبه من خردل اتینا بها».

اگر یک پر اسفنجه هم باشد ما او را احضار می کنیم:

«و کفی بنا حاسبین »

پس یک چنین موجودی درفوق ماده بر ما احاطه دارد و ما در محضر او می خواهیم اهل مراقبت باشیم ورقبه بکشیم. ببینیم چه کارهایی انجام داده ایم و اهل محاسبه باشیم، اگرچنان چه کار خیرمان زیادتر بود که حمد کنیم و اگر کار بدمان زیادتر بوداستغفار کنیم و با توبه جبران نماییم. این راهش است پس این «ان الله خبیر بما تعملون » هم مضمون «اتقوا الله » اول را تامین کند هم می تواند مضمون اتقوا الله ثانی را تامین کند، پس هیچ کدام تکرارنیستند.

راه مراقبت از نفس

ما از چه راه این «ولتنظر نفس » را طی کنیم می فرمایدراهش این است:

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون »

فاسق حقیقی کسی است که خود را فراموش بکند. این دیگر درس خواندن نمی خواهد تا کسی بگوید من درس نخواندم و نمی توانستم اهل حساب باشم. فرمود شما خدا را فراموش نکنید اگر کردید خودتان را فراموش می کنید، اگر خودتان را فراموش کردید دیگری به جای شما می نشیند و دیگری را به جای خدا می نشانید. این که مکتب های گوناگون در غرب و غیر غرب پیداشده است که اندیشه انسان را به جای وحی و انسان را به جای خدا می نشاندبرای این است که خدا را فراموش کرده اند وقتی خدا را فراموش کردند کسی بالاخره باید این جهان را اداره و قوانینی وضع کند، اگر خدا و وحی فراموش شد انسان و اندیشه انسان به جای خدا و وحی می نشیند. فرمود: مثل کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده اند. در این کریمه چند لطیفه است:

یکی این که نفرمود خدا را فراموش نکنید فرمود مثل آنان که خدا را فراموش کرده اند نباشید. در کتاب های ادبی آمده است که انسان اگر یک قاعده کلی رابا مثل ذکر کند بهتر در اذهان جای می گیرد.

می فرماید مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده اند و خدا آن ها را ازیاد خودشان برده است. اگر بفرماید: «ووا الله » این لطیفه و مزیت را ندارد و دلالت نمی کند به این که یک عده خدا را فراموش کرده اند و کیفرتلخ اش را هم چشیده اند، اما وقتی بفرماید: لاتنس

«و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم »

معلوم می شود که عده ای که خدا را فراموش کرده اند به این کیفر رسیده اند. این صرف تئوری و فرض نیست بلکه واقعیتی است.

دوم آن است که در قرآن کریم آمده که اگر کسی خداوند را فراموش کند خودرا فراموش می کند. در بخش دیگری از قرآن آمده است: کسانی که خدا رافراموش کرده اند فقط به فکر خودشان هستند. معلوم می شود نفس و خود، چندمرحله دارد: یک خود اصیل و واقعی است که اگر ما خدا را متذکر بودیم آن را متذکریم و اگر او را فهمیدیم خدا را می فهمیم. و یک خود حیوانی است که

«اولئک کاالانعام بل هم اضل »

که اگر خدا را فراموش کردیم به فکر اوئیم،چون در این مراتب نزولی وقتی که قرآن از افراد بی خبر سخن می گویدمی فرماید این ها که از حیات انسانی تنزل کرده اند در حد حیات حیوانی اند:

«ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل »

این ها در حد حیات حیوانی انداز این مرحله نازل تر می فرماید: «بل هم اضل » از این مرحله نازل تر حیات گیاهی است وو از این مرحله نازل تراین است که: از این نازل تر به مرحله جمادات می رسد

«و ان منها کالحجاره او اشد قسوه »

که از جماد هم پایین ترمی آید یعنی از سنگ پر برکت هم پایین تر می آید یعنی جماد بی اثر می شود. درسیر نزولی همه مراحل را گذرانده است در این بخش می فرماید: کسانی که به یاد خدا نیستند خودشان را فراموش می کنند.

در سوره مبارکه آل عمران هم می فرماید: این ها فقط به فکر خودشان اند. «اهمتهم انفسهم »

آیه 154 سوره آل عمران است که می فرماید: سخن از اعزام به جبهه و مساله جنگ و ایثار وفداکاری شد، این ها فقط به فکر خودشان هستند:

«ثم انزل علیکم من بعض الغم امنه نعاسا یغشی طائفه منکم و طائفه قد اهمتهم انفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه »

این ها فقط به این فکرند که فقط خودشان را حفظکنند. کسی که خود را فراموش کرده است چه خودی برای او باقی مانده که فقطبه فکر خودش هست، این کدام خود است؟ آن خودی است که فراموش کرد یا این خودی است که الان اوست؟ این نفس که گفته شد:

«من عرف نفسه فقد عرف ربه »

این کدام نفس است؟ این نفسی که «قد اهمتهم انفسهم » این نفس است یا آن نفسی که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » قرآن کریم که می فرماید: ممکن نیست کسی خود را ببیند وخدای را نبیند این شدنی نیست انسان یک آینه است یعنی آن خود حقیقی انسان بی غبار. ممکن نیست کسی آینه شفاف بی غبار را ببیند و صاحب صورت را نبیند.

اگر کسی آینه را دید صاحب صورت را می بیند، ولی اگر آینه را آن قدرغبارآلود کرد که او را ندید و چیز دیگری را دید البته صاحب صورت رانمی بیند. این که فرمود اگر شما خدا را فراموش کردید خودتان را هم فراموش می کنید و کیفر تلخ فراموشی خدا این است که خودتان را فراموش می کنیدمقابلش در سوره مبارکه اعراف آیه 173 آمده است:

«و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی »

حالا این موطن کجا است موطن عقد است موطن فطرت است بماند، ولی می فرماید در آن موطن، خداوند انسان را به خودش نشان داد:

«اشهدهم علی انفسهم »

یعنی انسان را شاهد خودش کرد خودش مشهود خود شد، خود را دید. خدا در این «اشهاد» سوال می کند چه چیزی را می بینی؟ گفت تو رامی بینم ربوبیت تو وعبودیت خودم را می بینم: «و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم »این آیه «ذر» نیست این «ذریه » است، این سخن از آن نیست که از صلب حضرت آدم سلام الله علیه ذرات ریزی استخراج شد برای این که با ظاهرآیه هم مطابق نیست نمی فرماید: «و اذ اخذ ربک من آدم من ظهره ذریتهم »می فرماید: «من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم » حالا این موطن کجاست بحث دیگری دارد ولی از «و اشهدهم علی انفسهم » یعنی جعلهم شاهدین علی انفسهم، انسان را به خودش نشان داد آن گاه سوال کرد که چه می بینی؟ گفت:تو را می بینم. مثل این که اگر کسی قدرت داشته باشد سر آینه را خم کندآینه را نشان خود آینه بدهد و از او سوال کند که چه می بینی؟می گوید: تو را. ممکن نیست کسی آین را ببیند و در آینه، صاحب صورت راننگرد سخن از این نیست که «انا عبد و انت رب » و یا از این که

«مولای یا مولای انت الخالق و انا المخلوق »

بلکه سخن بالاتر از این مرحله است:

«انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب ».

مناجات معصومین علیهم السلام هم درجاتی دارد.

سخن از این نیست که من مربوبم و تو ربی و تو باید مرا اداره کنی، سخن از «من » نیست ولو به عنوان من فقیر،بلکه سخن از «تو» است. از انسان سوال می کند چه چیزی را می بینی می گویی تو را می بینم، نه این که تو خالقی و من مخلوقم این جا سخن از من و تونیست سخن از توست، فقط. این حالت هست. از بزرگان سوال کردند که شما این آیه «ذریه » یادتان هست فرمود: آری، مثل این که دیروز بود. حالا این هاکی اند، نمی دانیم.

به هر حال ما اگر آن راه ها برایمان پیچیده باشد ظاهر این کلمه که مستورنیست، می فرماید: ما وقتی انسان را نشان خود انسان دادیم دیگر سوال نکردیم. نفرمود قال یا قلت الست بربکم، مرا نمی بینی قال بلی، چرا، دیگرنفرمود «و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم واشهدهم علی انفسهم و قال الست. قال هم متحلل » نشده همین که انسان را نشان خود انسان داد،فرمود مگر من رب نیستم؟ عرض کرد: چرا، قالوا بلی تو ربی، ما ربوبیت تورا می بینیم. در جهان طبیعت چنین چیزی نیست که کسی آینه ای بسازد و سر آن را خم بکند و به خودش نشان بدهد و از او حرف بگیرد ووید که: که رامی بینی؟ بگوید: تو را. اما جان آدمی یک چنین آینه ای است. حالا اگر کسی صاحب صورت را ندید خوب خودش را نمی بیند دیگر فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » شما او را فراموش نکنید وگرنه خودتان از یادتان می روید. آن خود اصلی مستور می شود همین خودی که «کالانعام بل هم اضل »ظهور می کند این می شود «اهمتهم انفسهم » هرچه بگویند جبهه نیرو لازم دارداین می گوید من به فکر خودم هستم، همین کسی که آن خودوش کرده، حیوان شده است و فقط به فکر خودش است، قبلا که این خود او نبود، ابزار بود; یعنی در مرحله نفس نباتی یا در مرحله گیاهی که انسان احتیاج به غذا دارد این ها ابزار آدم است، اگر کسی آن اصل را رها کرد خود این ابزار می شود صاحب انسان، یعنی همان «اهمتهم انفسهم ». حالا اگر از این سخن بخواهید «یظنون بالله بغیر الحق ظن الجاهلیه » تا آخر آیه حرف همین است که چرا جبهه رفتند اگر نمی رفتند کشته نمی شدند، حالا همین این داردحرف می زند «یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیه » و امثال ذلک. بگ اصلی را فرام

بنابراین آن آیه مبارکه سوره حشر در کنار این آیه سوره مبارکه اعراف که قرار می گیرد معلوم می شود این حرف در دوخود را ببیندخدای خود را می بیند، خود را نبیند، خدا را نمی بیند، اگر کسی سری به آینه بزند صاحب صورت را می بیند، اگر کسی کاری به آینه نداشته باشد، صاحب صورت را نمی بیند. این اصل کلی در شواهد فراوانی از قرآن کریم ظهور کرده است،در پایان سوره مبارکه یس استدلال قرآن کریم این است که کسی که معاد رامنکر است، منکر خدا است، چون معاد در حقیقت همان رجوع به مبدء است «وما قدروا الله حق قدره » چون مبدء را نشناخته اند منکر معادند. آنان که منکر معادند، قرآن درباره شان در آیه 78 سوره یس می فرماید: طرف است: اگر کسی

«و ضرب لنامثلا و نسی خلقه قال من یحی العظام و هی رمیم »

این چون نفس خود را ندیدو خود را فراموش کرد منکر معاد شد. اگر کسی خودش یادش باشد امکان نداردمنکر معاد باشد. فرمود: کسی که اشکال می کند و می گوید «من یحی العظام وهی رمیم » برای این است که خودش یادش رفته است. چطور ممکن است کسی خودش یادش باشد و بگوید من؟

«هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئامذکورا»

من هیچ بودم و خدای سبحان به این وضع آورد «کسونا العظام لحما» شد و«انشاناه خلقا آخر» خوب الان که همه اجزا هست روح هم که ازبین نمی رود دوباره می تواند به حالت اولی برگردد این چون خودش یادش رفته است معاد را از دست داده است.

استدلال قرآن کریم این است: «و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه ».

معلوم می شوداگر خودش را فراموش نمی کرد هرگز در مورد معاد اشکال نمی کرد هم چنین روشن می شود که معرفت نفس، آن نقش را دارد که اگر کسی خود را فراموش بکندمبدء را فراموش می کند اگر خود را فراموش بکند معاد را فراموش می کند،اگر خود را ببیند و فراموش نکند، مبدء را می بیند، اگر خود را فراموش نکند معاد را می بیند.

ادامه دارد

پدیدآورنده: آیه الله جوادی آملی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

قسمت دوم

«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقواالله ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون ».

ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا دارید; و هر کسی باید بنگرد که برای فردا[ی خود] از پیش چه فرستاده است و [باز] ازخدا بترسید. در حقیقت خدا به آن چه می کنید آگاه است. و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او [نیز] آنان را دچارخودفراموشی کرد; آنان همان نافرمانان اند».

ذکر حق; راه خودشناسی

کسی که یاد حق را از دست داده است کیفری که دامن گیرش می شود این است که خداوند او را به جای «اشهدهم علی انفسهم »، «انساهم انفسهم »اش می کند یک بار «اشهاد» بود الان «انساء» است. اگرکسی بخواهد خدا او را به او نشانش بدهد راهش ذکر و یاد حق است.

خداوند در پایان سوره مبارکه اعراف فرمود: یاد حق را صبح و شام داشته باشید: «واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتکن من الغافلین » هم نام خدا را به لب وهم یاد خدا را در دل داشته باشید اما با حالت تضرع و ترس. انسان باید همان سرمایه و سلاح اش را که همان «البکاء» هست همیشه داشته باشد، انسانی که خود را مقتدر می بیند در همان لحظه اقتدار، محجوب از خدا است. شکی نیست که آدمی قدرت دارد اما قدرت از آن خداست نه مال او، چیزی که مال خداست اگر به خود اسناد بدهد این می شود حجاب و چیزی که مال خود اوست همان ضعف و مسکنت است. فرمود: هم در جان وهم در لب و صبح و شام خدا را بخوانید. این صبح و شام یا کنایه ازدوام است یا نه، اول روز به یاد حق باشید که روز به یاد حق تامین شود و اول شب هم به یاد حق باشید تا شب تامین بشود. «و لاتکن من الغافلین » مبادا خود را جزء غافلین بشمارید. پس اگر کسی خدا رافراموش کرد یقینا خود را هم فراموش می کند آن وقت این سه آیه ای که خوانده شد یعنی آیه «واشهدهم علی انفسهم » یا آیه «و ضرب لنامثلا و نسی خلقه » و آیه محل بحث که «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » این سه آیه یک ارتباط منطقی با هم دارند، بعضی عکس هم اند، برخی عکس نقیض هم اند و امثال ذلک. حدیث معروف «من عرف نفسه فقد عرف ربه » عکس نقیض آیه سوره حشر است. عکس نقیضش این است که «من لم یعرف ربه لم یعرف نفسه ». لم یعرف ربه یعنی نسی ربه، لم یعرف نفسه یعنی نسی نفسه. پس اگر کسی خدا را فراموش کردخود را فراموش می کند، آن وقت این آیه به منزله عکس نقیض آن حدیث معروف است. یک راه معرفت نفس است که با ذکر حق تامین می شودفرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون » شیطان هم برای این که سرمایه را از انسان بگیرد اول یاد حق را از انسان می گیرد. در آیه 19 سوره مبارکه مجادله که قبل از همین سوره حشر است می فرماید: «استحوذ علیهم الشیطان فانسیهم ذکر الله » شیطان بر این ها محیط و مسلط می شود و یاد حق رااز دل شان برمی دارد، کجا می آید که یاد حق را از دل برمی دارد؟ درهمان بیان نورانی حضرت امیر هست که وقتی شیطان از راه گناه دردرون دل وسوسه کرد کم کم جا باز می کند، وقتی جا باز کرد آن جا تخم گذاری می کند: فباض و فرخ فی صدورهم و دب و درج فی حجورهم وقتی دبیب دارد کم کم می جنبد، در صفحه نفس می بیند صاحب خانه بیدار نشده با این دبیبش بعد آشیانه می سازد، می بیند این صاحب خانه بیدارنشده، تخم گذاری می کند، باز صاحب خانه بیدار نشده «دب و درج فی حجورهم » وقتی بیضه گذاشت و تخم گذاری کرد از آن به بعد دیگر مالک این سرزمین می شود.

«فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم » با زبان آن ها حرف می زند و باچشم شان می بیند. این شخص می بیند ولی در قیقت بیننده شیطان است،حرف می زند ولی در حقیقت گوینده شیطان است. این، در مقابل آن گروهی هستیم که خدا و لطف او آن ها را اداره می کند، در حدیث در قرب نوافل، حدیث معتبر این بود که انسان به جایی می رسد که فیض و لطف خدا همه امورش را اداره می کند; یعنی اگر حرف می زند با زبان خداحرف می زند، اگر می بیند با چشم خدا می بیند و اگر می شنود با سمع خدامی شنود. این تازه «قرب نوافل » است بالاتر از این، «قرب فرایض »است که در روایات ما آن چه که مرحوم صدوق در توحید نقل کرد درجوامع دیگر آمده است که حضرت امیر سلام الله علیه دارد: «اناجنب الله انا ید الله » و امثال ذلک. انسان در مقام فعل و ظهورحق می شود یدالله، یعنی اگر خدا سخن می گوید با زبان این انسان سخن می گوید، این قرب فرایض است که بالاتر از قرب نوافل است. در روایات ما فراوان درباره اهل بیت علیهم السلام آمده است و چون همه این ها در محور فعل حق و کار حق است نه در محور ذات حق یا محوراوصاف ذاتی حق، خودشان فرمودند در مقام ذات، احدی را راه نیست آن جا جایی است که «لایدرکه بعد الهمم و لایناله غوص الفتن ». یعنی در مقام فعل و ظهور فعل است، در مقام فعل، انسان یا تحت ولایت خداست یا تحت ولایت شیطان که باز هر دو معلوم است، یا انسان به جایی می رسد که شیطان به زبان او حرف می زند (واقعا شیطان است،شیاطین الانس این مجاز نیست نه مجاز در کلمه است نه مجاز دراسناد). «فباض و فرخ فی صدورهم » آن گاه «فنطق بالسنتهم و نظرباعینهم » و امثال ذلک. این دو راه است: شیطان برای این که برآنان مسلط بشود اول یاد خدا را از آن ها می برد، وقتی یاد خدا رابرد، خودش به جای خدا می نشیند، می گوید من هرچه دلم بخواهد می کنم،روزی که انسان دهان باز کرد و گفت من هرچه بخواهم می کنم همان روزی است که باید به او گفت: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله » حالایک بتکده ای در درون خود ساخته است.

بزرگان می گویند اصنام و اوثان یک سان نیستند: «لطایف الطفهاالهواء واکثفها الوثن » این حرف آن عارف بزرگ است بت ها چند جورند:

رقیق تر و لطیف ترش هواست و کثیف ترش همین سنگ و گل و چوب است.

خلاصه، الان هم سخن حضرت ابراهیم سلام الله علیه زنده است و به انسان هواپرست می گوید: «اف لکم و لما تعبدون من دون الله » همین که انسان به خودش اجازه داد که بگوید من هرچه بخواهم می کنم یعنی معبود من و رب من همان هوای من است، این حرف را او نمی زند، این حرف را شیطان می زند: «الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدواالشیطان ».

پس کاری که شیطان می کند «استحوذ علیهم الشیطان فانسیهم ذکرالله » وقتی یاد حق را از یادشان برده است فراموش کرد همه معاصی ظهور می کند، لذا درسوره مبارکه ص می فرماید: تمام گناهان برای این است که آنان قیامت از یادشان رفته است. در سوره ص آیه 26می فرماید: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید» چرا؟

«بما نسوا یوم الحساب » نه چون دروغ گفتند یا غیبت کردند، بلکه چون دروغ گفتن و غیبت کردن و معصیت کردن های دیگر همه در اثر نسیان روز حساب است. فرمود: «ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب ». یوم الحساب هم که رجوع به همان الله است. پس اگر کسی به یاد خود نبود هم مبدا را فراموش می کند هم معاد را. لذا فرمود: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم »

ملاک های سفاهت

در بحث های قبل خواندید که اگر کسی خود را فراموش کرد از نظرقرآن کریم «سفیه » است، چون قرآن میزان است و انسان همه فکرها رابر این میزان باید عرضه کند خودش را هم باید با این میزان بسنجد.

اگر کسی خواست بفهمد که عاقل است یا سفیه، راه ها و ملاک هایی دارد.

یکی از راه ها مساله «اختلاف » بود که فرمود: «فتحسبهم جمیعا وقلوبهم شتی ذلک بانهم قوم لایعقلون » معلوم می شود هر کسی که داعیه اختلاف دارد و می خواهد نظامی را پراکنده کند عاقل نیست. ضابطه دیگراین است که اگر کسی واعظ غیر متعظ بود، یعنی دیگران را امر به معروف و نهی از منکر کرد ولی خود عمل نکرد عاقل نیست; آیه 44 سوره بقره هم همین است که: «اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم وانتم تتلون الکتاب ». کتاب که اختصاص به تورات و انجیل ندارد شامل قرآن کریم هم می شود، پس اگر کسی واعظ غیر متعظ بود قرآن می فرمایدچون خودت راه را فراموش کردی افلا تعقلون. پس کسی که خود رافراموش کرد می شود واعظ غیر متعظ. اگر کسی خود را فراموش کرد حق رافراموش می کند و به دام همه معاصی می افتد و در نتیجه به قعر جهنم خواهد رفت; لذا در آیه بعد می فرماید: اصحاب آتش و اصحاب بهشت یک سان نیستند: «لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنه » وگرنه سخن ازبهشت و جهنم نبود الان که، سخن از نسیان نفس و نسیان رب بود چون نسیان رب زمینه همه معاصی را فراهم می کند و مایه جهنم رفتن است لذا می فرماید: «لایستوی اصحاب النار و اصحاب الجنه اصحاب الجنه هم الفائزون » در قرآن کریم نسیان را به حق تعالی هم نسبت داده است که فرمود: خدا را فراموش کرده اند خدا هم آنان را فراموش کرده است. اما هم قرینه عقلی است در معنا کردن نسیان در آن جا و هم قرینه نقلی. درباره منافقین آمده است که آن ها خدا را فراموش کرده اند خدا هم آنان را فراموش کرده است.

«المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر» در سوره توبه آیه 68 می فرماید: «یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف ویقبضون ایدیهم » دستشان را از خدمت به جامعه می کشند نسوا الله فنسیهم این ها خدا را فراموش کرده اند، خدا هم آنان را فراموش کرد;یعنی به حال خود واگذاشت.

دلیل عقلی بر استحاله نسیان حق این است که علم خدا ذاتی است، اگرعلم، ذاتی بود علم که نسیان نمی شود، این فرضش مستحیل است. او علم محض است وقتی علم محض شد اگر کسی علم محض را تصور کرد نسیان بر اوراه ندارد. اما برهان نقلی آن هم در قرآن کریم آمده است که: «وما کان ربک نسیا» این از مواردی است که نکره در سیاق نفی، مفیدعموم است که به هیچ وجه نسیان درباره خدا نیست. این «و ما کان ربک نسیا» اصلا نسیان بردار نیست خدا چه این که در سوره مبارکه طه وقتی فرعون از موسی و هارون سلام الله علیهما سوال می کند که نسل های گذشته که مرده اند در چه حالت اند «قال فمن ربکما یا موسی قال ربناالذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی » آیه 51 و 52 سوره طه این است «قال فما بال القرون الاولی قال علمها عند ربی فی کتاب لایضل ربی ولاینسی ».

پس نسیان هم مستحیل است عقلاو نقلا. این که فرمود: «نسوا الله فنسیهم » یعنی «ترکهم » یعنی منافقین را به حال خودشان ترک کرد.

اگر موجود ضعیفی که هیچ توان ایستادن ندارد به حال خود ترک شدیقینا سقوط می کند و تعبیر سقوط هم این است که: «من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتخطفه الطیر او تهوی به الریح فی مکان سحیق » مثل یک انسانی که بین آسمان و زمین بی پناهگاه باشد، یاهمان جا کرکس ها او را بربایند و یا تندبادی او را به قعر دره مسحوق می کند. سحیق یعنی «مسحوق » به چیزهایی که در داروخانه ها پودرمی شود «مسحوقات » می گفتند. این خاصیت نسیان الرب است که باعث می شود که خود انسان خودش را فراموش می کند لذا در این کریمه به ماهشدار داد: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » آن خودحقیقی یادشان رفته، و بیگانه آمد نشست به جای او و صاحب خانه شد واکنون فقط به فکر آن بیگانه هستند: «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » این لسان، لسان حصر است: «اولئک هم الفاسقون »فسق یعنی خرج عن الطریق. این ها فاسق حقیقی اند در مقابل آن مهاجر وانصار که فرمود: «اولئک هم الصادقون » یا «اولئک هم المفلحون ».

لزوم توجه به هشدارهای الهی

این هشدارها اگر کسی را بیدار نکند سخت است که توفیق خدا نصیب اوبشود.

در سوره مبارکه کهف آیه 57 آمده است که:

«من اظلم ممن ذکر بآیات ربه فاعرض عنها و نسی ما قدمت یداه اناجعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی آذانهم و قرا و ان تدعهم الی الهدی فلن یهتدوا اذا ابدا» فرمود: کسی که به آیات الهی متذکر شد ما تذکر دادیم ولی او گوش نداد، این تذکر دادیم یعنی اصل را در نهاد او گذاشتیم از بیرون هم یادآوری کردیم، ما چیز تازه ای یادش ندادیم این ها همه «تذکره » است، «فذکر» است، این «ان هذه تذکره » است، این غیر از «یعلمهم الکتاب والحکمه » است، این آیه مطلب جدیدی است، اما آن آیاتی که فرمود این ها «تذکره » است معلوم می شود که اصل سرمایه در نهان ما هست که این را یادآوری می کنند، دراین نوع یادآوری هم سرمایه را همه دارند و هم یادآوری به همه رسیده است.

ممکن است در «یعلمهم الکتاب والحکمه » خواص باید آن را بفهمند، اما این که فرمود ما یادآوری کردیم عقل را هم به عنوان سرمایه به او دادیم، پس اگر کسی با داشتن سرمایه اصلی با یادآوری بعدی اعراض کرد خیلی ستم کار است، از این به بعد «و نسی ما قدمت یداه » ما گفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » ببین چه کردی اگر ماگفتیم «ولتنظر نفس ما قدمت لغد » این «نسی ما قدمت یداه » دیگراو را به حال خودش رها می کنیم. این به حال خود رها کردن، یک معنای دیگری دارد، مگر ممکن است که خداوند یک موجود را به حال خود رهابکند، این «الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین » یا «لاتکلنا الی غیرک و لاتمنعنا من خیرک » این نه به آن معنا است که خدایا ما رابه حال خودمان رها نکن این اصلا قابل قبول و شدنی نیست که خدا یک موجود ممکن را به حال خود رها بکند چیزی که ذاتا نیازمند به خداست نمی تواند به حال خود رها باشد; یعنی آن فیض خاص را از ما نگیر،اگر آن فیض خاص را از ما گرفتی و اگر تو ولی ما نشدی دیگری ولی مامی شود. ما دو ولی که بیش تر نداریم: خدا و طاغوت; «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور» تو اگر ما را رها کردی آن دیگری که «والذین کفروا اولیائهم الطاغوت » ما تحت ولایت اوقرار می گیریم. او هم که «احتناک » می گیرد «حنک » می گیرد، سواری می خواهد. این چنین نیست که شیطان انسان را از پای دربیاورد و بکشدو او را راحت بکند، بلکه نه می کشد و نه می گذارد انسان حیات طیب داشته باشد، کار شیطان و خطر او این است که اسیر می گیرد، وقتی اسیر گرفت انسان تمام هوش و فکرش را باید در خدمت شیطان پیاده کند. اگر انسان بمیرد و نابود بشود و یا مرگ هم برای نابودی باشدکه راحت می شود یعنی عذابش موقت است. کار شیطان این است که با همین ابزار بخواهد کار خود را انجام بدهد. این است که اگر کسی یادآوری های حق در او اثر نکرد آن گاه می فرماید: «انا جعلنا علی قلوبهم اکنه ان یفقهوه و فی آذانهم و قرا و ان تدعهم الی الهدی فلن یهتدوا اذا ابدا» هر چه شما هدایتش کنی نمی آید، لذا چون مادیدیم لایق نیست توفیق را از او گرفتیم و به حال خودش رهایش کردیم او از این به بعد در تحت ولایت شیطان است. این آیه غرر آیات سوره مبارکه حشر به شمار می آید چون هم مراقبت را دارد و هم محاسبت را;مخصوصا آیه بعدی که ما را به مراقبت وادار می کند: «ولاتکونواکالذین » امر و نهی اش به یک جا برمی گردد گاهی به زبان امر می گویدبه یاد خدا باشید و گاهی به زبان نهی می فرماید که خدا را فراموش نکنید: «ولاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم » این که گفته اند هر کاری را به نام حق شروع کنید یعنی کاری را انسان بایدانجام بدهد که بتواند وقتی که وارد آن کار می شود بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم » این یا واجب است یا مستحب، وگرنه در حرام ومکروه که نمی تواند بگوید خدایا به نام تو این «ادخلنی مدخل صدق واخرجنی مخرج صدق » هم که مخصوص این دو سه مقطع دنیا و برزخ وقیامت نیست کاری که انسان بتواند به خودش اجازه بدهد که بگوید«بسم الله الرحمن الرحیم » یا واجب می شود و یا مستحب.

پس هر کاری که می کنید به نام خدا شروع کنید یعنی کار باید طوری باشد که بشودبه نام خدا شروع کرد. آن گاه خانه ای که در آن، چنین افرادی درآن به سر می برند رفیع است، وگرنه «فی بیوت اذن الله ان ترفع »کدام خانه است که اذن تشریعی به آن ها داده نشد نگفتند به این که شما بلند باشید اذن تشریعی که همگانی است که خدا به همه گفت بیایید ترقی و تعالی پیدا کنید، به همه اذن تشریعی داد، اما این «فی بیوت اذن الله ان ترفع » یک اذن تکوینی است.

خود ائمه علیهم السلام مخصوصا امام باقر سلام الله علیه یاائمه دیگر می فرمودند که: کعبه سنگی از سنگ ها است که «لاتضر ولاتنفع » مردم موظف شدند بیایند مکه زیارت کنند که «من تمام الحج لقاء الامام » بیایند با ما بیعت کنند، امامت ما را بپذیرند و گرنه سنگی است که «لایضر و لاینفع » حالا خانه ای که «اذن الله ان یرفع »برای ساکن بیت است یا خود بیت، مسجد را نمازگزار آبرو می دهد وگرنه «حجر لایضر و لاینفع » مسجد جزو بیوتی است که «اذن الله ان ترفع »شد، مشاهد ائمه علیهم السلام را خود ائمه آبرو دادند. اگرفرمود: «فی بیوت اذن الله ان ترفع » دلیلش را هم ذکر فرمود: «ویسبح له فیها بالغدو والاصال رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه » این ها هستند که به آن بیوت آبرو دادند. پس انسان می تواند بیت خود را جزء بیوتی کند که «اذن الله ان ترفع » همان طوری که مسجد را نماز نمازگزار رفیع کرده است.

پدیدآورنده: آیه الله جوادی آملی
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

عشق را عشق است در  عالم درد

چون خدا عشق است در دار فلک

هفت زمین و آسمان بر قدرتش

حاضرند و ناظرند بر حیبتش

چون زمین دار مکافات و فناست

ذات او لامنتها ، لا انتهاست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 


روزها شب میشود

و شبها روز

ولی باز هم قدر شب را نمیدانیم

در خوابی سست و بی بنیانیم

مرگها می بینیم

ولی انگار ما نمی میریم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

ان غریب اندر خم پیچ و خم روزگار

سر از پا نمی شناسد

آنکه تو را نشناسد

و همین بهت و حیرت را

نتوان توانگری نامید

بلکه خلایق نابلد بلد می خوانند

هر آنچه که غلط است 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

من
آری من
همین من
من از من بی خبر است
خدایا تو میدانی
در این دنیا
از خودم هم بی خبرم
تو از من باخبری
از قصه های ...
از غصه های
از دلتنگیهای من برای تو
زود باش
خورشید مریض است
از آن میترسم
دیگر او را سر حال نبینم
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

آنکه وصل مینماید اصل پوست

 

آنکه فانی مینماید اصل اوست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

دعای گنج العرش

 

 

در بعضی از کتب این دعا از حضرت رسول صلی الله علیه و آله نقل و

 

برای آن خواص و اثرات فراوانی نوشته اند و از آن جمله اینست: به

 

خواننده ایندعا حضرت حقتعالی سه چیز مرحمت فرماید: اول برکت در

 

روزی ،دوم از غیب روزی او میرسد ، سوم دشمن او نابود می شود و

 

هر کس آن را بخواند و یا بنویسد و پیش خود نگه دارد از شرّ شیطان

 

و بلیّات زمین و آسمان محفوظ ماند و اگر کسی این دعا را هر روز

 

ورد خود کند و به شخص بیماری که اطباء از معالجه ی او نا امید

 

شده اند بدمد خداوند عالم از فضل خود او را شفای عاجل عنایت

 

فرماید و اگر کسی دارای اولاد نمی شود این دعا را با مشک و

 

زعفران بنویسد و سی روز نزد خود نگاه دارد خداوند عالم او را اولاد

 

کرامت فرماید و امید است که دارنده ی ایندعا در روز قیامت درجه و

 

مقام عالی داشته باشد از خواص این دعا به همین مقدار اکتفا

 

میشود .

 

 

بِسم ِالله الرَّحمن الرَّحیم  لا اله الاّ اللهُ سُبحانَِ المَلِکِ القُدّوس  لا اله الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَزیزالجَبّار  لا اله َ الاّ الله ُ سُبحان اَلرَّوف الرَّحیم لا الهَ الاّ

 

الله ُ سُبحانَ الغَفوُرِالرَّحیم  لا الهَ الاّ الله ُ سُبحانَ الکَریمِ الحَکیم لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ القَوِیِّ الوَفِیِّ  لا اله الاّ اللهُ سُبحان َ الَّطیفِ الخَبیر  لا الهَ

 

الاّ الله ُ سُبحان الصَّمَد ِ المَعبود ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحان َ الغَفوُر ِ

 

الوَدوُد  لا اله َ الاّ اللهُ سُبحانَ الوَکیل الکََفیل  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الرَّقیب الحَفیظ ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الدّائِمِ القائِم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

المُحی ِ المُمیت  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَیّ ِ القَیّوُم  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الخالِق ِ البارِیءِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَلِیِّ العَظیم  لا اله الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الواحِدِ الاَحَد  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الموءمِنِ المُهیمِن  لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ الحَسیب ِالشَّهید  لا الهَ الااللهُ سُبحانَ الحَکیم ِ الکَریم  لا

 

اله الاّ اللهُ سُبحانَ الاوَّل ِ القَدیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الاوَّل ِ الاخِرِ  لا

 

الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الظّاهِرِ الباطِن  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الکَبیر المُتَعال 

 

 لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القاضیِ الحاجات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحمن ِ

 

الرَّحیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ العَرشِ العَظیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

رَبّیَ الاَعلی  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ البُرهان ِالسُلطان  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ السّمیِعِ البَصیر  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الواحِدِ القََهّار  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَلیمِ الحَکیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ السّتّار الغَفّار ِ لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الرَّحمن الدَّیّان  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الکَبیر الاَکبَر  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَلیم ِ العَّلاّم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الشّافی الکافی  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ العَظیم الباقی لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصَّمَد ِ الاَحَد  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحان رَبِّ الاَرضِ وَ السَّموات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ خالِقِ

 

المَخلوقات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ مَن خَلَقَ اللَّیلَ وَ النَّهار  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الخالِقِ الرّازق  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الفَتّاح ِ العَلیم  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَزیزِ الغَنیِّ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَفوُر الشَّکورِ  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَظیمِ العَلیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی المُلکِ وَ مَلَکوُت  لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی العِزَّةِ وَ العَظَمَةِ   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی الهَیبَةِ وَ

 

القُدرَةِ   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی الکِبریاءِ وَالجَبَروُت ِ   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ السَّتّار ِ العَظیم   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العالِمِ الغَیبِ  لا اله َ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الحَمیدِ المَجید  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَکیمِ القَدیم   لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ القادِرِ السَّتَّار  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الَسَّمیعِ العَلیم   لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ العَظیم  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ العَلاّمِ السَّلام     لا

 

الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِکِ النَّصیر ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ الرَّحمن 

 

  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَریبِ الحَسَنات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الوَلِیِّ

 

الحَسَنات  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الصَّبوُر ِ السَّتّار  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الخالِقِ النّوُر  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ المُعجِز  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الفاضِل الشَّکوُر  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغَنیِّ القَدیم  لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الجَلالِ المُبین  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الخالِصِ المُخلِص  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ الصّادِقِ اَلوَعد لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الحَقِّ المُبین  لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ ذِی القوَّةِ المَتین  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القَویِّ العَزیز  لا الهَ

 

الاّ اللهُ سُبحانَ الحَیِّ الَّذی لا یَموُت  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الَعلاّمِ الغُیوُبِ 

 

لا اله الاّ اللهُ سُبحانَ السَّتّار العُیُوب ِ  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الغُفرانِ

 

المُستَعان  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ العالَمین   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ

 

الرَّحمن السَّتّار  لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الرَّحیم ِ الغَفّار   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَزیزِ الوَهّاب لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القادِرِ المُقتَدِر   لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ ذِی الغُفرانِ الحَلیم   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِکِ

 

المُلکِ      لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ البارِیءِ المَصَوِّر   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ العَزیزِ الجَبّار   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ الجَبّارِ المُتَکَبِّر   لا الهَ الاّ

 

اللهُ سُبحانَ عَمّا یَصِفوُن   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ القُدّوُس السُّبُّوح ِ   لا

 

الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ رَبِّ المَلئَِکَةِ وَالرُّوح   لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ ذِی الالاءِ

 

وَ النَّعَماءِ    لا الهَ الاّ اللهُ سُبحانَ المَلِکِ المَقصُود   لا الهَ الاّ اللهُ

 

سُبحانَ الحَنّانِ المَنّان ِ   لا الهَ الاّ اللهُ ادَمُ صَفی الله   لا الهَ الاّ اللهُ نوُحُ

 

نَجیُّ اللهِ   لا اله الاّ اللهُ اِبراهیمُ خَلیلُ الله   لا الهَ الاّ الله ُ اِسمَعیل ذَبیحُ

 

الله   لا الهَ الاّ اللهُ موسی کََلیم الله   لا الهَ الاّ اللهُ داوُد ُ خَلیفَةُ الله   لا

 

الهَ الاّ اللهَُ عیسی روُح الله   لا اله َ الاّ اللهُ  مُحَمَّد رَسوُل الله وَ صَلَّی اللهُ

 

عَلی خَیرِ خَلقِهِ وَ نوُرِ عَرشِهِ اَفضَلِ الانبیاءِ وَ المُرسَلین َ حَبیبِنا وَ

 

سَیِّدِنا وَ سَنَدِنا وَ شَفیعِنا مَولانا مُحَمَّد وَ عَلی الِهِ وَ اَصحابِهِ اَجمَعین

 

بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الراحِمین .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

ترجمه نماز


 

 

نماز

 

1- ترجمه سوره حمد

«بسم الله الرحمن الرحيم‏» يعنى شروع مى‏كنم

بنام خداوندى كه در دنيا بر مؤمن و كافر رحم مى‏كند و در آخرت بر مؤمن رحم مى‏نمايد.
«الحمد لله رب العالمين‏» يعنى ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهنده همه موجودات است.
«الرحمن الرحيم‏» يعنى در دنيا بر مؤمن و كافر و در آخرت بر مؤمن رحم مى‏كند.
«مالك يوم الدين‏» يعنى پادشاه و صاحب اختيار روز قيامت است.
«اياك نعبد و اياك نستعين‏» يعنى فقط تو را عبادت مى‏كنيم و فقط از تو كمك مى‏خواهيم.
 «اهدنا الصراط المستقيم‏» يعنى هدايت كن ما را به راه راست كه آن دين اسلام است.
 «صراط الذين انعمت عليهم‏» يعنى به راه كسانى كه به آنان نعمت دادى كه آنان پيغمبران و جانشينان پيغمبران هستند.
 «غير المغضوب عليهم و لا الضالين‏» يعنى نه به راه كسانى كه غضب كرده‏اى بر ايشان و نه آن كسانى كه گمراهند.

 

2- ترجمه سوره قل هو الله احد

بسم الله الرحمن الرحيم:
«قل هو الله احد»، يعنى بگو اى محمد (ص) كه خداوند خدايى است‏يگانه.
«الله الصمد»، يعنى خدايى كه از تمام موجودات بى‏نياز است.
«لم يلد و لم يولد»، فرزند ندارد و فرزند كسى نيست.
 «و لم يكن له كفواً احد»، يعنى هيچ كس از مخلوقات، مثل او نيست.

 

3- ترجمه ذكر ركوع و سجود و ذكرهايى كه بعد از آنها مستحب است

«سبحان ربى العظيم و بحمده‏»، يعنى پروردگار بزرگ من از هر عيب و نقصى پاك و منزه است و من مشغول ستايش او هستم.
«سبحان ربى الاعلى و بحمده‏» يعنى پروردگار من كه از همه كس بالاتر مى‏باشد از هر عيب و نقصى پاك و منزه است و من مشغول ستايش او هستم.
 «سمع الله لمن حمده‏»، يعنى خدا بشنود و بپذيرد ثناى كسى كه او را ستايش مى‏كند.
 «استغفر الله ربّى و اتوب اليه‏»، يعنى طلب آمرزش و مغفرت مى‏كنم از خداوندى كه پرورش دهنده من است و من به طرف او بازگشت مى‏نمايم.
«بحول الله و قوته اقوم و اقعد»، يعنى به يارى خداى متعال و قوه او برمى‏خيزم و مى‏نشينم.

 

4- ترجمه قنوت

«لا اله الاّ الله الحليم الكريم‏»، يعنى نيست‏خدايى سزاوار پرستش مگر خداى يكتاى بى‏همتايى كه صاحب حلم و كرم است.
«لا اله الا الله العلى العظيم‏» يعنى نيست‏خدايى سزاوار پرستش مگر خداى يكتاى بى‏همتايى كه بلند مرتبه و بزرگ است.
«سبحان الله ربّ السموات السبع و ربّ الارضين السبع‏»، يعنى پاك و منزه است ‏خداوندى كه پروردگار هفت آسمان و پروردگار هفت زمين است.
«و ما فيهن و ما بينهن و رب العرش العظيم‏»، يعنى پروردگار هر چيزى است كه در آسمانها و زمينها و مابين آنهاست و پروردگار عرش بزرگ است.
«و الحمد لله ربّ العالمين‏»،يعنى حمد و ثنا مخصوص خداوندى است كه پرورش دهنده تمام موجودات است.

 

5- ترجمه تسبيحات اربعه

«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»، يعنى پاك و منزه است‏ خداوند تعالى و ثنا مخصوص اوست و نيست‏ خدايى سزاوار پرستش مگر خداى بى‏همتا، و بزرگتر است از اينكه او را وصف كنند.

 

6- ترجمه تشهد و سلام

«الحمد لله اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له‏»، يعنى ستايش مخصوص پروردگار است و شهادت مى‏دهم كه خدايى سزاوار پرستش نيست مگر خدايى كه يگانه است و شريك ندارد.
«و اشهد ان محمدا عبده و رسوله‏»، يعنى شهادت مى‏دهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده خدا و فرستاده اوست.
 «اللهم صل على محمد و آل‏محمد»، يعنى خدايا رحمت بفرست بر محمد و آل محمد.
 «و تقبّل شفاعته و ارفع درجته‏» يعنى قبول كن شفاعت پيغمبر را و درجه آن حضرت را نزد خود بلند كن.
 «السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته‏»، يعنى سلام بر تو اى پيغمبر و رحمت و بركات خدا بر تو باد.
 «السلام علينا و على عباد الله الصالحين‏»، يعنى سلام از خداوند عالم بر نمازگزاران و تمام بندگان خوب او.
 «السلام عليكم و رحمة الله و بركاته‏» يعنى سلام و رحمت و بركات خداوند بر شما مؤمنين باد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:7 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

انسان تازه به سخنانی که سالها پیش خداوند بزرگ درباره روح و عالم بعد از آن در قرآن گفته بود رسیده اند و دانشمندان و محققان و کسانی که تجارب نزدیک مرگ داشته اند به کلام خداوند کریم اعتراف میکنند.

 روح

 

 

 

 

 

در تابستان سال ۱۹۹۱ پم رينولدز متوجه وجود تورم و برجستگى در شريان مغزش شد. رابرت اسپتزلر مدير انستيتو مغز و اعصاب فونيكس به مادر سه بچه آتلانتايى گفت كه ممكن است در حين عمل جراحى قلب او از كار بيفتد و نيز در طول مدت عمل فعاليت مغز او نيز متوقف شود و با وجود استفاده از كليه امكانات كلينيكى ممكن است او به مدت يك ساعت بميرد. هنگام بيهوشى رينولدز زير دستگاهى قرار داشت كه صدايى شبيه به كليك را در گوش او وارد مى كرد، به جهت مطلع شدن از فعاليت ساقه مغز او (ساقه مغز در كنترل شنوايى و ساير اعمال غيرارادى نقش دارد.) علاوه بر اين دستگاهى ضربان قلب و تنفس و درجه حرارت و ساير علائم حياتى او را كنترل مى كرد. همان طور كه اسپتزلر مغز او را باز مى كرد، اتفاقى افتاد كه هرگز در پيچيده ترين مانيتورها نيز اتفاق نيفتاده، رينولدز احساس كرد كه از جسم خودش خارج شده. او در فرصتى مناسب از بالاى شانه هاى اسپتزلر به پايين و به عمل جراحى نگاه كرد. اسپتزلر را ديد كه چيزى شبيه به يك مسواك برقى در دست دارد. يك صداى زنانه گفت كه جريان خون بيمار بسيار ضعيف است و اين طور به نظرش رسيد كه آنها مى خواهند كشاله ران او را عمل كنند. رينولدز فكر كرد كه اين نمى تواند صحت داشته باشد. اين يك عمل جراحى مغز بود. با وجودى كه چشم ها و گوش هايش كاملاً بسته بودند، همه كارهايى را كه روى جمجمه اش انجام مى شد، مى ديد و آنچه كه او درك مى كرد واقعاً اتفاق مى افتاد، در واقع چاقوى جراحى واقعاً شبيه يك مسواك برقى بود. در حقيقت جراحان روى كشاله ران او هم كار مى كردند. او به دستگاهى كه فعاليت قلب و شش ها را كنترل مى كرد، وصل بود. در اينجا جراح دستور داد كه كار را متوقف كنند. جهت خارج كردن خون از بدنش همه خون او را از بدنش خارج كردند و حيات پيكر او را ترك كرد. او خودش را ديد كه از تونلى عبور مى كند و به طرف نورى مى رود. در انتهاى تونل او اقوام و آشنايان فوت شده از جمله مادربزرگش را كه ساليان زيادى بود درگذشته بود، ديد. به نظر مى رسيد زمان متوقف شده. سپس ملكى روح او را به بدنش بازگرداند و او را راهنمايى كرد كه برگردد و اين مثل رها شدن در يك استخر آب يخ بود. پس از بازگشت به حيات رينولدز همه چيز را به اسپتزلر گفت. همه چيزهايى را كه ديده و تجربه كرده بود و اسپتزلر به او گفت تجربه شما خارج از تخصص من است و بعد از ۱۲سال هنوز اسپتزلر نمى دانست آن حالت را چگونه توجيه كند

رفلا ماريون روح شناس معروف درباره روح خلاصه تحقيقات خود را به شرح زير بيان داشته است :

1- روح مانند موجود واقعي وجود دارد و مستقل از بدن است.

2- داراي قوائي است كه هنوز علم آنرا نشناخته است روح مي بيند مي شنود فكر مي كند و

با دنياي خاكي در تماس است اگر فكر كنيم هيچ احساسي ندارد اشتباه است.

3- روح انسان داراي قدرت و اثرات فيزيكي است .

4- روح از فاصله دور و بدون مداخله از طريق تله پاتيك مي تواند عمل كند.

5- در طبيعت يك عامل رواني فعال و عامل وجود دارد كه ماهيت آن بر ما پوشيده است.

6- روح بعد از اركانيزم فيزيكي باقي مي ماند و مي تواند بعد از مرگ دوباره ظاهر كرد و به

عقيده فلا ماريون روح انسان از مواد نا مرئي غير قابل لمس كه چشمان ما نمي بيند و

دستهاي ما لمس نمي كند تشكيل مي شود.

روح داراي نيروئي است كه مي تواند بوسيله امواج اثري روي اشياء با فاصله اثربگذارد. روح يا

ماده اصلي حيات موجب به وجود آمدن زندگي در كليه موجودات عالم هستي مي گردد. روح

از عنصري بسيار نرم و لطيف تشكيل يافته است كه اين عنصر از عناصرتشكيل دهنده جسم

اثيري بمراتب لطيف تر مي باشد و در اصل باعث بوجود آمدن جوهر ذات در انسان مي شود

ودر موجودات بشراين تنها عنصري است كه بدوا ازذات وجود الهي سر چشمه گرفته و موجب

حيات در كليه جانداران عالم هستي مي گردد. پس از مرگ جسم مادي تبديل به ماده نخواهد

شد مركز حيات و زندگاني دائم روح در تن پوش يا جسم اثيري بشر قرار دارد و تا آخر عمر

جسمي افراد در آن باقي خواهد ماند و طي شرايطي به زندگاني مشترك خود با ماده ادامه

ميدهد. اين زندگاني براي روح حالتي موقتي دارد و پس از خاتمه حيات مادي جسم به همراه

تن پوش به عوالم روحي سفر خواهد كرد علم روح مقدم برعالم طبيعت است.

 

(نگاهى به پديده «تجربه نزديك مرگ»)

«مردن، ارزشش را دارد، اگر بر اثر آن، معناى زندگى را بيابيم».

(تى. اس. اليوت)

مرگ، واقعيتى است غيرقابل انكار! رسيدن به مرگ براى هر موجود، ضرورى‏تر از حيات اوست. «همگان طعم مرگ را مى‏چشند»(سوره عنكبوت، آيه 57). آدمى از اوّلين روزهاى تاريخ حيات فكرى خويش به تأمل در ماهيت «مرگ» پرداخته و اين كاوش همچنان ادامه دارد.
در اين نوشتار، به «تجربيات نزديك به مرگ»
(1) كه برخى افراد مى‏توانند به آنها دست يابند، مى‏پردازيم. آنچه در اين تجربه‏ها روى مى‏دهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادى است. در پى ضعف اين رابطه، روح، آزادى‏اى مى‏يابد و به مشاهداتى نائل مى‏شود كه پيش از آن برايش ميسّر نبوده است. ماوراى مادّه را مى‏بيند و از ناديده‏هايى آگاه مى‏گردد كه تا آن زمان از ديدن آنها محروم و ناتوان بوده است.
مطرح كردن تجربيات نزديك به مرگ، از اين جنبه اهميت دارد كه باعث مى‏شود افراد بسيارى كه مشابه تجربيات مزبور را داشته‏اند، جرئت كافى پيدا كنند تا موارد تجربه خود را جدّى گرفته، از زير ضربات جبران‏ناپذير اتهاماتى از قبيل: اختلال حواس، هذيان گويى، توهّم‏زدگى و... نجات يابند و همچنين پيشرفتهايى در اين باره ايجاد كنند؛ زيرا اين گونه تجربه‏ها، دست كم، پيام‏آور از جهان ديگرند و به صورت هشدار دهنده عمل مى‏كنند.

تجربه نزديك مرگ، چيست؟

در مصاحبه با افراد مختلف در چند كشور، ويژگيهاى مشترك «تجربيات نزديك مرگِ» آنان طبقه‏بندى شده است. بروز يك يا چند تا از اين ويژگيها، معرّف «تجربه نزديك مرگ» است كه از اين پس، آن را «ت.ن.م» مى‏ناميم:

1 . احساس مُردن

بسيارى از مردم تشخيص نمى‏دهند كه تجربه ويژه‏اى دارند كه ربطى به مرگ دارد. آنها مى‏بينند از ارتفاعى در بالاى بدنشان به بدن خود نگاه مى‏كنند و يكباره احساس ترس و يا حيرت و سردرگمى مى‏كنند. يك بانوى 65 ساله ساكن شيكاگو پس از ايست قلبى مى‏گفت: «به سختى مى‏توان اين مطلب را توضيح داد. من لحظاتى را احساس كردم كه در آنها ديگر من همسرى براى شوهرم نبودم؛ مادر بچه‏هايم نبودم؛ فرزند پدرم هم نبودم. من فقط و فقط خودم بودم».

2 . آرامش و نبودن درد

زمانى كه روح بيمار در بدن خود است، درد شديدى را احساس مى‏كند؛ امّا هنگامى كه بندها پاره مى‏شوند، احساس كاملاً واقعى از آرامش و تسكين بروز مى‏كند. يك بانو كه پس از تصادف اتومبيل از نظر پزشكى مرده بود، مى‏گفت: «به نظر مى‏آمد رشته‏هايى كه مرا به جهان متصل كرده بودند، گسسته‏اند. از آن به بعد، احساس ترس نداشتم و بدنم را احساس نمى‏كردم و سر و صداهاى پزشكان و پرستاران را مى‏شنيدم كه در اطراف من مشغول كار بودند؛ ولى همه اينها بى‏معنا بودند».

3 . تجربه خروج از بدن

در اين مرحله، فرد احساس مى‏كند كه بالا مى‏رود و از آنجا به بدن خود نگاه مى‏كند. در اغلب افراد، وقتى كه اين امر اتفاق مى‏افتد، آنها احساس مى‏كنند كه نوعى بدن دارند، هرچند كه در بدن فيزيكى (مادّى) خود نيستند. بدن روحانى (قالب مثالى)، داراى شكل و تركيبى غير از بدن فعلى ماست؛ ولى آنان نمى‏توانند شكل آن را توصيف كنند. يك بيمار، پس از شوك دارويى مى‏گفت: «مى‏توانستم از بالا به كالبدم در پايين نگاه كنم كه روى تخت بيمارستان بودم و پزشكان و پرستاران با عجله به فعاليت مشغول بودند. پس از آن، ناگهان وارد جسمم شدم. خوب به ياد دارم كه پس از اينكه بيدار شدم به پايين تخت نگاه مى‏كردم تا خود را از آنجا پيدا كنم».

4 . تجربه گذر از دهليز

اين مرحله، پس از جدايى روح از بدن رخ مى‏دهد. در اين لحظه دهليز يا تونلى براى افراد تجربه كننده باز مى‏شود و آنها به درون تاريكى به پيش رانده مى‏شوند و به درون فضايى تاريك، شروع به حركت مى‏كنند و در پايان به يك نور بسيار روشن مى‏رسند. برخى از افراد به جاى دهليز از پلكان بالا مى‏روند و برخى نيز خود را در عبور از درهاى پرجلال و جبروتى ديده‏اند كه نماد مشخصى از گذرگاهى به عالمى ديگر به نظر مى‏رسيدند. بعضى در عبور از دهليز، يك صداى زوزه و يا صداى همهمه يا نوسان و لرزش برق يا زمزمه‏اى را مى‏شنوند. در منظره جلوى تصوير، افرادى در حال مرگ ديده مى‏شوند. اطراف آنها را ارواحى احاطه كرده‏اند كه سعى دارند توجه آنها را به بالا معطوف كنند. آنها از درون يك دهليز تاريك گذركرده، به نورى راه پيدا مى‏كنند و در حال ورود به اين نور، احساس احترام نسبت به آن دارند. اين دهليز از لحاظ درازا و پهنا، بى‏نهايت و مالامال از نور است.
اين مرحله را مردى امريكايى اين‏گونه تجربه كرده است: «مشغول بازى گلف بودم كه ناگهان توفان شد و گلوله‏اى از نور به كالبد من اصابت كرد. سپس خودم را بالاى كالبدم ديدم. پس از مدّتى احساس كردم بدنم به سوى تونلى كشيده مى‏شود. احساس مى‏كردم كه به سرعت به طرف جلو حركت مى‏كنم و بعد از آن، داخل تونلى قرار داشتم و شاهد نورى در دهانه خارجى آن بودم كه لحظه به لحظه بزرگ‏تر و بزرگ‏تر مى‏شد».

5 . رؤيت افراد نورانى

هنگامى كه فرد در درون دهليز جاى مى‏گيرد، موجوداتى نورانى را ملاقات مى‏كند. آنها با تلألؤ زيبايى مى‏درخشند؛ تلألؤى كه به نظر مى‏آيد در همه چيز نفوذ كرده، شخص را با عشق و محبّت فرا مى‏گيرد؛ امّا على‏رغم شدت درخشندگى‏اش چشم را ناراحت نمى‏كند.
در اين مرحله شخص با دوستان و اقوام خويش كه قبلاً مرده‏اند، ملاقات مى‏كند. گاهى اوقات افرادى صحبت از شهرهاى زيباى نورانى مى‏كنند كه شكوهى توصيف‏ناپذير دارند. در اين حالت، ارتباطات از طريق كلمات - به گونه‏اى كه ما با آن مأنوسيم - صورت نمى‏گيرد؛ بلكه از طريق تله‏پاتى (ارتباط ذهنى) و بدون رد و بدل شدن الفاظ انجام مى‏شود كه بلافاصله (بدون گذشت زمان) فهميده مى‏شود.
پسر ده‏ساله‏اى كه بر اثر ايست قلبى، ت.ن.م را چشيده بود مى‏گفت: «در قسمتهاى انتهايى تونل به انسانهايى برخورد كردم كه از كالبد آنها نور تابيده مى‏شد، مانند آباژورها. من هيچ كدام از آن انسانها را نمى‏شناختم ولى همه آنها به شدّت و عاشقانه مرا دوست داشتند».

6 . رؤيت موجود نورانى برتر

فردى كه ت.ن.م داشته، معمولاً يك موجود نورانى برتر را ملاقات مى‏كند كه در نظر او مقدّس است. اين امر، چنان است كه برخى مى‏خواهند براى هميشه با او باشند؛ امّا نمى‏توانند و كار موجود نورانى آن است كه آنها را به مرور كردنِ زندگى گذشته‏شان قادر سازد. سپس توسط موجود نورانى به آنها گفته مى‏شود كه بايد به بدن خاكى خود بازگردند.
يك بانوى ميان‏سال در مورد اين تجربه، در زمان كودكى خود چنين مى‏گويد: «در آن لحظات، خود را در يك باغ بزرگ مملو از گل يافتم. داشتم به اطراف نگاه مى‏كردم كه كالبد نورانى را مشاهده كردم. اين باغ، فوق‏العاده نورانى، با طراوت و زيبا بود؛ ولى در مقايسه با موجود نورانى، بسيار بى‏فروغ و رنگ پريده به نظر مى‏رسيد. من احساس مى‏كردم كه شديداً از سوى آن كالبد نورانى مورد عنايت و محبت هستم. اين، بهترين و جالب‏ترين احساسى بود كه در عمرم با آن مواجه شدم و هنوز اين خاطره را به ياد دارم».

7 . مرور كردن زندگى

در اين تجربه، معمولاً كل زندگى فرد در پيش چشم او حاضر است و در واقع، مرورى بر زندگى گذشته صورت مى‏گيرد. چشم‏اندازى فيلم گونه، رنگى و سه بعدى از تك تك همه كارهايى كه فرد در زندگى‏اش انجام داده، در پيش رويش وجود دارد. در اين حالت، فرد، نه فقط هر عمل خويش، بلكه حتّى اثرات هر يك از اعمال خود را بر روى افرادى كه در زندگى در اطرافش بوده‏اند نيز درك مى‏كند. مثلاً اگر كار محبت‏آميزى براى كسى انجام دهيم، بلافاصله به جاى آنها، احساس خوشحالى و خوشى آنها را درمى‏يابيم. همچنين موجود نورانى مى‏پرسد كه: با عمر خود چه كرده‏اى؟ تقريباً همه كسانى كه اين مرحله را مى‏گذرانند، با اين عقيده به زندگى بازمى‏گردند كه مهم‏ترين چيز در زندگى‏شان عشق و محبت است و پس از آن، دانش. اين‏گونه افراد در بازگشت خود، عطشى براى كسب دانش پيدا مى‏كنند.
يك بيمار ساكن اوهايوى امريكا، در سن 23 سالگى چنين مى‏گويد: «روزى در زمانهاى كودكى يك سبد را از دست خواهرم ربودم، به اين علّت كه عروسكى در آن بود كه من آن را دوست داشتم. در اين مرور بر اعمال گذشته (به كمك موجود نورانى)، من از احساس خواهرم در آن لحظه آگاه شدم و به اين دليل، بسيار ناراحت و پشيمان گرديدم. زمانى كه با انسانهايى برخورد مى‏كردم كه آنها را رنجانده بودم، ناراحت مى‏شدم و اگر به كسانى كمكى كرده بودم، از اين عملم شاد مى‏گشتم».

8 . عروج سريع به آسمان

همه افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند، به تجربه دهليز دست نيافته‏اند، بلكه برخى تجربه غوطه‏ور شدن را گزارش داده‏اند. در اين حالت، آنان به سرعت به آسمان عروج كرده و كيهان را از نظرگاهى كه فقط مخصوص اقمار مصنوعى و فضانوردان است، ديده‏اند. يكى از كودكان در اين‏باره مى‏گفت: «خود را بسيار بالاتر از زمين ديدم، از ميان ستاره‏ها گذشتم و با فرشتگان ملاقات كردم».

9 . اكراه از بازگشت

براى برخى از افراد، ت.ن.م چنان رويداد لذّتبخشى است كه ديگر نمى‏خواهند از آن بازگردند و از كسى كه باعث بازگشتشان مى‏شود (پزشك)، عصبانى هستند. البته اين، احساسى موقتى است كه بعد از يافتن امكان زندگى مجدد، خوشحال مى‏شوند. شخصى در مورد اين موضوع چنين مى‏گويد: «پس از مشاهده مجدد زندگى گذشته‏ام، ديگر براى بازگشت به بدنم رغبتى نداشتم. در آنجا من راحت بودم و احساس مى‏كردم كالبد نورانى‏اى كه نزديك من آمد و با نورهاى گسترده‏اش اطرافم را احاطه كرد، عشق و محبت فوق‏العاده‏اى نسبت به من دارد. او از من پرسيد كه آيا مى‏خواهم به زندگى برگردم. من به او جواب منفى دادم؛ ولى او به من تأكيد كرد كه بايد به زندگى برگردم؛ زيرا كارهاى زيادى هست كه بايد انجام دهم. در همين لحظات، احساس كردم كه به طرف بدنم كشيده مى‏شوم. سپس چشمانم را گشودم و پزشكى را مشاهده كردم. براى يك لحظه از بازگشت به زندگى عصبانى شدم و از بى‏ارادگى مطلبى ناجور به پزشك معالجم گفتم. پس از مدتى از بيان آن مطلب، پشيمان شدم؛ چون او براى نجات من زحمات زيادى را متحمّل شده بود».

10 . فضا و زمان متفاوت

افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند مى‏گويند: زمان به شدّت متراكم است و هيچ شباهتى به زمان عادى ندارد. آنها مى‏گويند: زمان در جريان ت.ن.م مثل حضور در ابديت است. از زنى سؤال كردند كه: تجربه شما چه مدت به طول انجاميد؟ وى گفت: «مى‏توانيد بگوييد يك ثانيه و يا ده هزار سال به طول انجاميد و هيچ فرقى نمى‏كند كه كدام يك را مطرح كنيد».

همگام با سفر

كسانى كه تا نزديك مرگ رفته و جرعه‏اى از تجربيات آن را چشيده‏اند، پرواز روح، گذر از دهليز، مشاهده برخى مردگان، ديدار افراد و انسانهاى نورانى و... را گزارش مى‏دهند.
پرواز روح، بر اثر كاهش ارتباطش با جسم يا وابستگى‏اش به آن است و دهليز، حجاب بين عالم ماده و برزخ است كه در گذر از آن، در انتها به مشاهده نور نائل مى‏آيند. مردگانى كه شخص در ت.ن.م مى‏بيند، برخى از كسانى هستند كه به دليل ارتباط يا علاقه يا نسبت با اين شخص، روحشان در اطراف او قرار دارد و تا آن هنگام، حجاب مادّه، مانع از رؤيت آنها بوده است.

حجاب چهره جان مى‏شود غبار تنم
خوشا دمى كه از آن چهره، پرده برفكنم!
(حافظ)

ما در پاسخگويى به سؤالهاى بنيادين زندگى اُخروى، از انسان هزاران سال پيش، جلوتر نيستيم و هنوز هم بسا سؤالهاى بدون جواب هست كه انسان به دنبال آنها به جستجو و تحقيق مى‏پردازد؛ امّا بسيارى از مردم عادى وجود دارند كه ت.ن.م را داشته و بعضى مراحل آن را طى كرده‏اند.

بازگشت از سفر

پژوهشگران، پس از بررسى مراحل گفته شده از ت.ن.م و خاطرات برخى افراد تجربه كننده، دريافته‏اند كه اين گونه افراد، پس از بازگشت، هيچ‏گاه مانند گذشته نيستند، بلكه پس از اين ماجراها دچار تحولات عميق روحى و عاطفى مى‏شوند و به استعدادهاى روحى فراوانى دست مى‏يابند. سقراط مى‏گويد: «ما از مرگ مى‏ترسيم؛ ولى در عين حال اصلاً نمى‏دانيم كه مرگ چيست». راستى چرا كسانى كه ت.ن.م پيدا كرده‏اند، كمتر از مرگ مى‏ترسند؟ در واقع، اين افراد، كسانى هستند كه مرگ را تجربه كرده و پس از آن، بار ديگر به زندگى برگشته‏اند. آنها به صورت عينى دريافته‏اند كه جريان مردن، ترسناك نيست. اين يكى از سؤالات اساسى در زمينه اثرات اين تجربه است؛ ولى اين تنها اثر آن نيست. در اينجا ما به اثرات پس از بازگشت افراد از ت.ن.م مى‏پردازيم.

رهاورد سفر

1 . عدم ترس از مرگ

كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، ديگر ترسى از مرگ ندارند. اين موضوع براى افراد مختلف، معانى متفاوتى دارد. از نظر برخى ترس اوليه ناشى از درد وحشتناكى است كه به نظر آنها در موقع مرگ بر انسان تحميل مى‏شود. برخى ديگر از اين امر نگران هستند كه در غياب آنها چه كسى مراقبت از عزيزانشان را به عهده خواهد گرفت. بعضى ديگر از اين مى‏ترسند كه آگاهى و شعورشان به يكباره از دست برود. ترس از جهنم و دوزخى شدن نيز خود، عاملى ديگر از آن جمله است. بعضى از افراد هم از ناشناخته‏ها مى‏ترسند.
كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، موقعى كه مى‏گويند ترس از مرگ را از دست داده‏اند، منظورشان اين نيست كه علاقه دارند زودتر بميرند؛ بلكه بيش از هر زمان ديگر به ادامه زندگى علاقه نشان مى‏دهند. در واقع، احساس مى‏كنند كه اكنون تازه زندگى آنها شروع شده است. اگرچه ترس آنها از مرگ كاهش يافته، ولى اراده زندگى و علاقه به زندگى در آنها كم نشده است. اين‏گونه افراد در مقايسه با قبل، از لحاظ روحى - روانى انسانهاى سالم‏ترى شده‏اند.

2 . حس كردن اهميت عشق و محبت

همه آنهايى كه ت.ن.م داشته‏اند، پس از بازگشت مى‏گويند كه: علّت حضور ما در اين جهان، عشق و مهرورزى است و غالباً بر اين باورند كه دوستى و محبّت، نشان بارز خوشبختى و اطمينان است، به گونه‏اى كه مابقى ارزشها در كنار آن، رنگ مى‏بازند. اين آگاهى باعث تغيير و تحوّل شديدى در ساختار فكرى عموم اين افراد مى‏شود. اگر قبلاً براى مردم ارزشى قائل نبوده‏اند، اكنون به هر كسى به عنوان فردى قابل دوست داشتن نگاه مى‏كنند، يا در صورتى كه قبلاً ثروت، تنها قله آرزوهاى آنها بوده است، اكنون محبت برادرانه بر روح و انديشه‏شان حكمفرما شده است.

3 . احساس ارتباط ميان همه چيزهاى جهان

آنان اين احساس را دارند كه همه چيزهاى جهان با يكديگر مرتبط هستند و غالباً حالت احترام جديدى نسبت به طبيعت و جهان اطراف خود مى‏يابند. ما با همه چيز، مرتبط و متّصليم و اگر محبت و عشق خود را در راستاى اين پيوندها و قواعد و ضوابط آنها خرج كنيم، باعث خوشحالى و خوشبختى خود ما مى‏شود.

4 . عشق به آموختن

كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند، احترام جديدى نسبت به دانش پيدا مى‏كنند. وجود نورانى به آنها گفته است كه: دانش اندوزى با مرگ خاتمه نمى‏يابد و دانش، چيزى است كه انسانها آن را با خود به عنوان ذخيره به جهان ديگر مى‏برند و متذكر مى‏شود كه قلمرو كاملى از عالم آخرت به پيگيرى شوق‏انگيز علم و دانش اختصاص دارد. اين امر، باعث شده است تا در بازگشت، تشنه علم و آموختن شوند.

5 . احساس جديد كنترل

همه اين نوع افراد، احساس مسئوليت بيشترى در مورد روند و جهت زندگى خود پيدا مى‏كنند. آنها در مورد نتايج آنى و دراز مدّت اعمال خود به شدّت حساس هستند. وقتى كه انسان در قيد حيات است، وقت را به بطالت مى‏گذارند، عذر و بهانه مى‏آورد و حتى حقايقى را مى‏پوشاند كه پوشاندن آنها، خود، باعث افسرده شدن مى‏شود. قرآن در سوره قيامت (آيات 14 و 15) مى‏فرمايد: «انسان بر نفس خود، آگاه است، هرچند كه عذر و بهانه بياورد».
فردى پس از ت.ن.م، در مصاحبه‏اى، آن احساس كنترل را اين‏گونه تعريف مى‏كند: «هنگامى كه آنجا بودم و زندگى خويش را مرور مى‏كردم، هيچ مطلبى پوشيده نبود. من با همان كسانى بودم كه آزارشان داده بودم و با كسانى بودم كه كمكشان كردم تا خوشحال شوند. اميدوارم راهى پيدا كنم تا به هر كسى بفهمانم كه دانستن اين مطلب كه انسان مسئول اعمال خويشتن است، امرى بسيار لذّت بخش است. علاوه بر اين، آرزو داشتم راهى پيدا كنم تا لذت چنين تجربه‏اى را - كه نمى‏توان در نهايت از رو به رو شدن با آن اجتناب كرد - به انسانها بفهمانم. اين تجربه آزادترين احساسى است كه در جهان وجود دارد. اين اتفاق (تجربه) محرّكى قوى براى هر روز از زندگى من است كه بدانم موقعى كه بميرم، با يكايك اعمال خود دوباره رو به رو خواهم شد؛ امّا تفاوتى كه در آن حالت وجود دارد، اين است كه تأثيرات اعمال و رفتارم بر ديگران را احساس خواهم كرد. البته چنين ادراكى مرا به صبر و تفكّر وا مى‏دارد كه از آن، لذّت مى‏برم».

6 . درك ارزش و ضرورت زندگى

تجربه‏كنندگان غالباً به شدّت نگران هستند كه اين جهان با نيروهاى مخرّب گسترده‏اى كه در آن است، صرفاً در دست انسانهاى جايزالخطاست و همين احساسها باعث مى‏شود تا اين‏گونه افراد، اهميت و ارزش زندگى خود را بسيار جدّى بگيرند و فرصت «زندگى» را غنيمت بشمارند. آنها مى‏گويند كه زندگى فرصت بسيار عزيزى است كه بايد از آن به بهترين شكلى بهره برد و معناى كامل آن را درك كرد.

7 . تعلّق خاطر به امور روحى

ت.ن.م، معمولاً منجر به كنجكاوى در امور روحى و معنوى مى‏شود. بسيارى از افراد، پس از تجربه مورد بحث، آموزشهاى روحانى پيشوايان بزرگ دينى را مورد مطالعه و پذيرش قرار مى‏دهند. تقريباً حرف همه آنها اين است كه تجربه جديد آنها، كشف يك دنياى واقعى است كه هيچ وقت تا اين اندازه به وجود آن، باور نداشته‏اند. حالا يقين دارند كه آن دنياى ديگر، وجود دارد و اتفاقاً قواعد و ارزشهاى خاصّى هم بر آن، حاكم است، از آن گونه كه در كتابهاى آسمانى و تعاليم انبياى بزرگ، ديده مى‏شود. جريان وقايع هم بسيار شبيه شرحى است كه كتابهاى آسمانى از چگونگى مرگ و خروج روح و جهان برزخ ارائه مى‏كنند.

8 . ميل بازگشت به جهان واقعى

افلاطون در كتاب «جمهوريت» خود درباره جهان پايين (ماده) و جهان ديگر (معنا) مثالى را مطرح مى‏كند. او مى‏گويد: «ما در اين جهان، همانند زندانيان زنجير شده در درون يك غاريم كه از هنگام تولّد، تنها و تنها رو به انتهاى غار زيسته‏ايم و آن را ديده‏ايم. در پشت سرِ ما و در بيرون غار، آتشى روشن است و اشيا و موجوداتى از جلوى آن در حركت‏اند؛ امّا ما از همه آنها فقط سايه‏هايى را بر روى ديوار انتهايى غار مى‏بينيم و تصوّر مى‏كنيم كه اين سايه‏ها، موجوداتى واقعى‏اند، در حالى كه زندگى در پشت سر ما جريان دارد و حقيقتى است غير از اين سايه‏ها. براى زندانى‏اى كه حتّى لحظه‏اى بيرون غار را ديده باشد، بازگشت به داخل غار، سخت و غير قابل تحمّل است». به همين ترتيب، كسانى كه ت.ن.م داشته‏اند به بازگشت به همان جهان عشق و نور و... ميل وافرى دارند.

آموخته‏هاى ما

دكتر ريموند مودى در پايان كتاب خويش (روزنه‏اى به جهان ديگر) مى‏گويد: «ساليان درازى است كه سعى كرده‏ام توضيح زيست‏شناسانه‏اى براى ت.ن.م بيايم و همواره دست خالى بازگشته‏ام. البته اين تجربيات (كه در ادبيات عرفانىِ ما به آن «خلع بدن» گفته مى‏شود)، ممكن است محكم‏ترين دليل علمى براى اعتقاد به زندگى اخروى باشد. با تحقيقات و بررسيهايى كه تاكنون توسط محقّقان مختلف صورت گرفته، متقاعد شده‏ايم افرادى كه ت.ن.م داشته‏اند، دريچه‏اى به جهان ماوراى طبيعت برايشان گشوده شده و در واقع، سفر كوتاهى به يك جهان واقعى ديگر داشته‏اند و در اين باور، مصمّم‏تر مى‏شويم كه (به قول پترو ژان مِداوار):
«تنها نوع آدمى است كه راهش را به وسيله فروغ تابانى كه بر آن تابيده است، مى‏يابد!».

منابع:

روزنه‏اى به جهان ديگر، ريموند مودى، ترجمه: احمد تابنده، تهران: صابرين، 1373.
ادراكات لحظات نزديك به مرگ و تحوّلات روحى آن، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1375.
چند منبع مفيد ديگر:
نزديك‏تر به نور، ملوين مورس، ترجمه: رضا جماليان، تهران: اطلاعات، 1374.
نور آن سوى (تجربيات در شُرف مرگ)، سليا گرين، ترجمه: بهنام جماليان، تهران: جيحون، 1375.
زندگى پس از مرگ، ريموند مودى، ترجمه: مينا بيگلرى، تهران: اسپرك، 1369.
در آغوش نور، بتى جين ايدى، ترجمه: فريده مهدوى دامغانى، تهران: تير، 1376.

به‏سوىِ صِفر...


 

زهرا طراوتى

آقاى گمركيان گفت: «گوش كنيد؟» (و البته هيچ كس گوش نمى‏كرد). و چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. چهار عمل اصلى را چند بار روى صورت مسئله انجام داد و سر آخر، جواب را برد زير راديكال و مشتق گرفت و مى‏خواست ادامه دهد كه تخته، ديگر جايى نداشت. دو جواب آخر را گوشه ديوار سفيد نوشت. تخته را پاك كرد. موهاىِ سياهش كم‏كم سفيد مى‏شد؛ از گرد گچهايى كه آرام مى‏رفت و مى‏نشست روىِ تكْ‏تكشان.
تخته سفيد، دوباره سياه شد: چيزى نوشت سفيد، روى سياهىِ تخته. جوابِ گوشه ديوار را بُرد زير انتگرال و گذاشت برابر ليميتِ جواب ديگر، مقابل هم و بى‏آنكه برگردد، گفت: «گوش مى‏كنيد؟!».
و بعد دست به كمرش زد و خيره شد به نوشته‏هاى روى تخته كه شايد مرحله آخر بود. و انگار جرقه‏اى توىِ ذهنش زده باشند، دوباره شروع كرد به نوشتن. دست از كمر كه برداشت، جاىِ انگشتانِ سفيدش روى كُت سياهش خط انداخته بود. جواب، بى‏نهايت درمى‏آمد (و البته غلط بود و بايد طبيعى در مى‏آمد).
چهار جواب سياه، گوشه ديوار سفيد جا داد و تخته را پاك كرد و حالا سبيلهاىِ سياهش هم سفيد شده بودند. عملياتى روى دو جواب قبلى و چهار جواب حاضر انجام داد و يك گوشه ايستاد و رفت توى فكر.
«سيما نوروزيان» پلكهاى برآمده‏اش را از گچ تكاند و مدادش را - كه تا نصفه جويده بود، - از دهانش درآورد.
«امير همايون زمرّديان» چشمهايش بسته بودند و سرش روىِ شانه‏هاىِ «على محمد دبّاغيان» افتاده بود كه در حالِ كشيدن مينياتورى از زنى اثيرى بود. چشمهاى دُرشت «رخشان رهبر زادگان» توى نقاشىِ «على محمد دبّاغيان» مى‏گشت (و البته دلهره داشت و مى‏خواست ببيند پُرتره، چقدر شبيه او مى‏شود).
و حالا كه صد سال (يا قرن؟) گذشته است، ديوارها از جوابهاى آخر، سياه شده‏اند و تخته از نوشته‏هاىِ سفيد، پر شده است و جواب، هنوز «بى‏نهايت» مانده است (كه البته غلط است و بايد طبيعى در بيايد). چهار آدم (دانش‏آموز) پشت نيمكت لميده‏اند (صد سال يا قرن؟!). پُرتره «على محمد دبّاغيان» سياه‏تر شده است و مداد «سيما نوروزيان» هم به آخر رسيده است. سر «امير همايون زمرّديان» از پشت، افتاده توىِ دفتر «رخشان رهبرزادگان» كه از شعرها و دوبيتيهاى عاشقانه سياه شده است.
يك نفر (استاد)، چند بار سُرفه مى‏كند و از دهانش گردهاىِ ريزِ سفيد مى‏ريزد بيرون. و نگاه مى‏كند به سياهى تخته و جلوىِ جواب كه شده است: «بى‏نهايت تقسيم بر عددى»، مى‏نويسد: «صِفر».
و باز چند بار سرفه مى‏كند و ميان سرفه‏ها لبخندى مى‏زند و خيلى ضعيف و خسته مى‏گويد: «گوش مى‏كنيد؟ به‏سوى صِفر ميل مى‏كند».
و مى‏افتد روى صندلى سياهش كه به سفيدى مى‏زند و باز سرفه مى‏كند.

شعر


 

شعرى بخوان

وقتى بهار، پنجره‏اى باز مى‏كند
لطف درخت را به تو ابراز مى‏كند
اهل نياز من تو كه هستى كه سالهاست
دنيا براى آمدنت ناز مى‏كند؟
رقصى تمام آينه‏ها را گرفته است
موسيقىِ نگاه تو اعجاز مى‏كند
قلبم كه خالى از همه عشقها شده‏ست
عشق تو را دوباره پس‏انداز مى‏كند
در اين سكوت يخزده بر جاده‏هاى شهر
آيينه‏اى‏ست چشم تو را باز مى‏كند
صبح پرنده‏هاى رها را به خير كن
دف از ميان دست تو پرواز مى‏كند
شعرى بخوان كه لحن غزلهاى تازه‏ات
ما را دچار خواجه شيراز مى‏كند.
اكرم سادات هاشمى

همدم

هرجا محرّم است بگوييد مى‏روم
اين دل، پُر از غم است بگوييد مى‏روم
در شهرتان شبيه به آن شهرهاى قبل
قحطىّ آدم است بگوييد مى‏روم
من راهىِ بهشت خدايم، غريبه‏ها!
اينجا جهنّم است بگوييد مى‏روم
مَحرَم نياز نيست در اين راه با دلم
تا شعر، هَمدَم است بگوييد مى‏روم
امشب كجاى شهر شما جشنواره است؟
شاعر اگر كم است بگوييد مى‏روم!
زهرا يعقوبى

آسمان

آرى! چقدر آبى و زيباست آسمان
وقتى كه بين چشم تو پيداست آسمان
صد آفرين به غيرت مردانه‏ات، عزيز
از همت تو بود كه برپاست آسمان
احساسهاى پاك خودت را به من بگو
وقتى كه پيش پاى تو برخاست آسمان
درياى حُسن پاك تو را مى‏زنم ورق
در موج موج چشم تو پيداست آسمان
پرواز از نگاه تو مثل حقيقت است
حالا كه بام قلّه دنياست آسمان
اين بيت آخر از غزل عاشقانه‏ام
تقديم هر كه مثل تو تنهاست آسمان!
فاطمه شعبان‏زاده

از لابه‏لاى متون


 

به كوشش: حسين پورشريف

از «اسرار التوحيد»:

هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است

حَسن مؤدِّب گفت كه: روزى شيخ ابوسعيد، در نيشابور از مجلس فارغ شده بود و مردمان رفته بودند و من چنان كه قرار بود، پيش وى ايستاده بودم. قرضهاى ما بسيار جمع‏آمده بود و دلم بدان مشغول بود كه تقاضا مى‏كردند و هيچ وجهى موجود نبود. شيخ مى‏بايست درباره اين قرضها با من سخنى مى‏گفت؛ ولى چيزى بر زبان نمى‏آوَرْد.
شيخ اشاره كرد كه: «واپس بنگر». بنگريستم. پيرزنى ديدم كه از درِ خانقاه وارد مى‏شود. به نزديك وى شدم، كيسه‏اى گرانسنگ به من داد و گفت: «صد دينار زر است، پيش شيخ برو و بگو تا دعايى در حق ما كند».
من شاد شدم كه هم اكنون وامها باز دهم. پيش شيخ بردم و بنهادم. شيخ گفت: «كيسه را آنجا مگذار، بردار و به گورستان حيره برو. آنجا چهار طاقى است نيمى افتاده. در آنجا پيرى است خفته. سلام ما بدو برسان و اين زر به وى ده. گو: چون اين كيسه به تو رسيد، نزد ما بيا تا وجهى ديگر دهيم. و ما اينجاييم تا تو باز آيى».
حسن گفت: من به آنجا كه شيخ نشان داده بودم، رفتم. پيرى را ديدم سخت ضعيف، طنبورى در زير سر نهاده و خفته بود. او را بيدار كردم، و سلام شيخ بدو رسانيدم، و آن زر به وى دادم. آن مرد، فرياد درگرفت و گفت: «مرا پيش شيخ ببر!». من پرسيدم كه: حال تو چيست؟ پير گفت: «من مردى هستم چنين كه مى‏بينى پيشه من طنبور زدن است. چون جوان بودم، به نزديك خَلق، بسيار محبوب بودم و شاگردان بسيار داشتم. اكنون چون پير شدم، حالِ من چنان شد كه هيچ كس مرا به جايى دعوت نمى‏كند... زن و فرزندانم گفتند كه ما تو را نمى‏توانيم نگاه بداريم. ما را به امان خدا بگذار و برو. آن‏گاه... بدين گورستان آمدم و بگريستم و با خداى مناجات كردم كه: «خداوندا! هيچ پيشه‏اى ندانم و جوانى و دستِ نواختن ندارم... اكنون من و تو، و تو و من! امشب براى تو مُطربى خواهم كردن تا نانم دهى» و تا به وقت صبحدم چيزى مى‏زدم و مى‏گريستم. چون بانگ نماز آمد، مانده شده بودم. بيفتادم و در خواب شدم تا اكنون كه تو آمدى».
(2) حسن گفت: همراه او به نزد شيخ آمدم. شيخ، همچنان بر آنجا نشسته بود. آن پير در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد. شيخ گفت: «اى جوانمرد! از سَرِ كمى و نيستى و بى‏كسى در خرابه‏اى نَفَس بزدى، ضايع نگذاشت. برو و همچنان نياز خود را به او بگو و اين وجه نقد را خرج كن». پس روى به من كرد و گفت: «اى حسن! هرگز هيچ كس در كار خداى، زيان نكرده است. آن كيسه از براى او پديد آمده بود، از آنِ تو نيز پديد آيد».
حسن گفت كه: ديگر روز، شيخ از مجلس فارغ شد، كسى بيامد و دويست دينار به من داد كه پيش شيخ بِبَر. شيخ فرمود كه: براى وام مصرف كن. و من در آن وجه صرف كردم و دلم از آن فارغ گشت.
(3)

نور بقا

شيخ ما (ابو سعيد ابى‏الخير) گفت: پيران گفته‏اند كه خداوند ما، دوست دارد كه مى‏زند و مى‏كُشد و همى اندازد از اين پهلو بدان پهلو تا آن‏گه كه پَستش بكند و نيست، چنان كه اثر نماند آنجا. آن‏گاه به نور بقاىِ خويش تجلّى كند بر آن خاكِ پاك.(4)

از «خرابات»:

مخور اندوهِ كم و بيش

واليس حكيم‏(5) را پرسيدند: خوشى چيست؟ فرمود: «دست يافتن بر آنچه روزى است». گفتند: اندوه چيست؟ فرمود: «دست، كفچه كردن‏(6) بر آنچه روزى نيست». و عرب گويد كه: «الرّضا بِالكفاف خَيرٌ مِنَ السَّعىِ عَلَى الإسراف».(7)

رو رو، به خوش‏زى،(8) مخور اندوهِ كم و بيش
تا چند تو را در طمعِ نفس روا؟ رو
گر راه قناعت سپُرى در پى روزى
خورشيد به دنبال تو چون سايه زند دو(9)
گر همچو گدايان به جهان خوشه‏نچينى
نُه خرمنِ افلاك،(10) شود پيش تو يك جو.(11)

شوق پايندگى

هِرمِس حكيم‏(12) در سخنان پندآموز خود فرمود كه: خردمند پاك شِمالِ‏(13) پاكيزه شمايل،(14) آن كس را دان كه كمر به اداى حقوق خود بست و به زندان عُقوق‏(15) ننشست؛ كه گفته‏اند: «إضاعة الحقوق داعية العقوق».(16) نخستْ ياد خداى خويش را از دل فراموش نكرد و زبان را از نام او خاموش.

كسى كه نفسِ زبون را اسير عقل كند
به‏ياد حق شود از نفسِ خودپرستى پاك
به ذكر، آينه دل همى دهد صيقل
كه تا جمالِ قِدَم را در او كند ادراك

پس از آن در رفتن راه يقين، پايدار شد و در پيروى دين، استوار و در اجراى اوامر و نواهى كما هى‏(17) طوق بندگى را بر گردن نهاد و سپر نافرمانى را از دست افكند.

ز فرمان يزدان مكن سركشى
كه از سركشى در خورِ آتشى
تو را گر به سر، شوق پايندگى است
يقين دان كه در طاعت و بندگى است

... و نيز نفس امّاره را نگهدارى كرد از هواجس‏(18) نفسانيه و وساوس شيطانيّه تا بر او گشايش ابواب روحانيّه شد و نمايش صُوَر نورانيّه.

مشو خواهش نفس را دلپذير
كه آخر در اُفتى ز بالا به زير
سگ نفس اگر سير شد ز استخوان
چو شيرى شود حمله‏آور به خوان

ديگر، در صيانت‏(19) دوستان و اعانت همگنان،(20) از جان خود به تيغ بى‏دريغ گذشت و آنان را در رنج و تعب نگذاشت. بزرگان گفته‏اند: آن كس را دوست دار كه دوستدار خود را بِهْ از خود دوست دارد.

دوست نبود كسى كه از دل و جان
ننهد جان و دل به خدمت دوست...
دوستى را كه دل نباشد صاف
نيك را زشت و زشت را نيكوست

آن كس كه سيره را بدين وُتَيره‏(21) قرار دهد، محمودة الخصايل‏(22) مرضية السّجايا(23)ست؛ روزگارش به كامرانى گذرد و روزگارش به خوشگذرانى به خوبى خُلق، از بدى خَلق در امان خواهد بود و به عيش نهان از طيش‏(24) جهان، شادمان.

خوش آن كس كه در اين روزگار بدفرجام
شناخت قدر خود و نام شد به نيكويى...
نشست يكدل و برخاست يك زبان با خلق
نه در نشستن و برخاستن، به صد گويى.(25)

از «بهارستان»:

از خود، كريم‏ترى ديده‏اى؟

حاتم را پرسيدند كه هرگز از خود، كريم‏ترى ديدى؟ گفت: بلى. روزى در خانه غلامى يتيم، فرود آمدم و وى ده سر گوسفند داشت. فى‏الحال يك گوسفند را كشت و پخت و پيش من آورد و مرا قطعه‏اى از وى خوش آمد. بخوردم و گفتم: واللَّه اين بسى خوش بود!
آن غلام بيرون رفت و يك يك گوسفند(ان) را مى‏كشت و آن موضع را مى‏پخت و پيشِ من مى‏آورد؛ من از آن آگاه نى. چون بيرون آمدم كه سوار شوم، ديدم كه بيرون خانه، خونِ بسيار ريخته است. پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند كه: «وى همه گوسفندان خود را كشت». وى را ملامت كردم كه: چرا چنين كردى! گفت: «سبحان اللَّه تو را خوش آيد چيزى كه من مالك آن باشم و در آن بخيلى كنم؛ اين، زشت سيرتى باشد در ميان عرب».
پس حاتم را پرسيدند كه تو در مقابله آن چه دادى؟ گفت: «سيصد شترِ سرخ موى و پانصد گوسفند». گفتند: «تو كريم‏تر باشى». گفت: «هيهات! وى هرچه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسيار، اندكى بيش ندادم».

چون گدايى كه نيم نان دارد
به تمامى دهد ز خانه خويش
بيشتر زان بود كه شاهِ جهان
بدهد نيمى از خزانه خويش.(26)

از «مِرصاد العباد»:

خيرات، ناكرده نمانَد

چه دولت باشد شگرف‏تر از آن، كه بنده در گور خُفته و اعمالْ فرومانده، هر نَفَس و هر لحظه طبقهاى رحمت و كرامت از حضرت عزّت، ملائكه مقرّب بدو مى‏رسانند، كه اين، ثوابِ لقمه‏اى است كه در مدرسه و خانقاهِ تو به فلان فقيه و درويش رسيد، يا ثواب استراحت و آسايشى كه از بقاع خيرات‏(27) تو به فلان بنده رسيد كه بر فلان پل بگذشت، يا در فلان رباط(28) در سايه ديوارى نشست يا در فلان مسجد دو ركعت نماز گزارد.
هر پادشاهى را در ايّام دولت خويش، چنين سعادتها از خود دريغ نبايد داشت، كه آن خيرات، ناكرده‏
(29) نمانَد. وليكن چون او از خواب خوشِ دولت درآيد، مال و ثروت از دست رفته بود و او از آن سعادت، محروم مانده.
بارى اگر از اين سعادت محروم مانَد، زنهار و زنهار خود را در مَعرضِ شقاوت ابطال خيرات ديگران نيندازد... .
(30)

از «كشف الأسرار»:

حُجره‏اى در همسايگى تو

آسيه، زن فرعون، همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست. گفت: «رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيتاً في الجَنَّةِ؛(31) خداوندا در همسايگى تو حُجره‏اى خواهم كه در كوى دوست، حجره نيكوست». آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گران است. گر هر چيزى به زر فروشند، اين را به جان و دل فروشند.
آسيه گفت: «باكى نيست و گر به جاى جانى هزار جان بودى، دريغ نيست». پس آسيه را چهار ميخ كردند و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند و او در آن تعذيب مى‏خنديد و شادمانى همى كرد. اين چنان است كه گويند:

هرجا كه مراد دل برآيد
يك خار، بِهْ از هزار خُرماست.(32)

پس از مردگى، زندگى؟

معروفِ كَرخى‏(33) يكى را مى‏شُست. آن كس بخنديد! معروف گفت: «آه! پس از مردگى، زندگى؟!». وى جواب داد كه: دوستان او نميرند؛ «بل يُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ إلى دارٍ».(34) چگونه ميرند، و عزّت قرآن‏(35) گويد: «بَل أحياءٌ عندَ رَبِّهِمِ يُرزَقُون»؟(36) شادند و خرم، آسوده از اندوه و غم، با فضل و با نِعَم،(37) در روضه اُنس بر بساط كرم، قدح شادى بر دست نهاده، دمادم. اين است كه رب‏العالمين گفت: «يستبشرونَ بنعمةٍ مِنَ اللَّهِ و فَضْلٍ و إنَّ اللَّه لا يضيع أجرَ المؤمنين‏(38)».(39)

از «مثنوى»:

پيش چشم من...

همچنان كان زاهد اندر سالِ قحط
بود او خندان و گريان جمله رَهْط(40)
پس بگفتندش چه جاىِ خنده است؟
قحط، بيخِ مؤمنان بركنده است
رحمت از ما چشمِ خود بردوخته‏ست
ز آفتابِ تيز، صحرا سوخته است
خلق مى‏ميرند زين قحط و عذاب
ده‏ده و صدصد چو ماهى دور از آب
بر مسلمانان نمى‏آرى تو رَحم
مؤمنان، خويش اند و يك تن شَحْم و لَحْم‏(41)
گفت: در چشم شما قحط است اين
پيشِ چشمم چون بهشت است اين زمين
من همى بينم به هر دشت و مكان
خوشه‏ها انبُه رسيده تا ميان
خوشه‏ها در موج از بادِ صبا
پُر بيابان سبزتر از گَنْدَنا(42)
ز آزمون، من دست بر وى مى‏زنم
دست و چشم خويش را چون بركَنَم.(43)

از «كليله و دمنه»:

از تعجيل بپرهيز

(زاهدى را) الحق پسرى زيبا صورتِ مقبولْ طلعت آمد. شاديها كردند و نذرها به وفا رسانيد.(44) چون مدّت ملامتِ زن بگذشت، خواست كه به حمّامى رود.(45) پسر را به پدر سپُرد و برفت. ساعتى بود. معتمدِ پادشاهِ روزگار، به استدعاى زاهد آمد. تأخير ممكن نگشت و در خانه، راسويى داشت كه با ايشان يك‏جا بودى و به هر نوع از وى فراغى حاصل شمردندى.(46) او را با پسر بگذاشت و برفت. چندان‏كه او غايب شد، مارى روى به مهدِ كودك نهاد تا او را هلاك كند. راسو، مار را بكُشت و پسر را خلاص كرد.
چون زاهد باز آمد، راسو در خون غلتيده پيش او باز دويد. زاهد پنداشت كه آن خونِ پسر است؛ بيهوش گشت و پيش از تعرّفِ كار و تتبّعِ حال، عصا در راسو گرفت‏
(47) و سرش بكوفت. چون در خانه آمد، پسر را به سلامت يافت و مار را ريزه ريزه ديد. لَختى‏(48) بر دل كوفت و مدهوش‏وار پشت به ديوار بازگذاشت و روى و سينه مى‏خراشيد:

نه به تلخى چو عيش‏(49) من عيشى
نه به ظلمت، چو روز من قارى!(50)

و كاشكى اين كودك، هرگز نزادى و مرا با او اين اُلفت نبودى تا به سبب او، اين خونِ ناحق، ريخته نشدى و اين اقدام بى‏وَجْه نيفتادى و كدام مصيبت از اين هايل‏تر كه همخانه خود را بى‏موجبى‏(51) هلاك كردم و بى‏تأويلى‏(52) لباس تلف پوشانيدم؟
... او در اين حيرت مى‏ناليد كه زن از حمّام در رسيد و آن حال، مشاهدت كرد؛ در تنگدلى و ضُجرت‏
(53) با او مشاركت نمود و ساعتى در اين مفاوضت، خوض پيوستند.(54)
آخر، زاهد را گفت: اين مَثَل ياد دار كه: هر كه در كارها عجلت نمايد و از منافع وقار و سكينت‏
(55) بى‏بهره مانَد: بدين حكايت، او را انتباهى‏(56) باشد و از اين تجربت اعتبارى حاصل آيد.
اين است داستان كسى كه پيش از قرارِ عزيمت،
(57) كارى به امضا رساند.(58) و خردمند بايد كه اين تجارب را امام سازد،(59) و آينه راى‏(60) خويش را به اشارتِ حُكما صيقلى كند، و در همه ابواب به تثبّت‏(61) و تأنّى‏(62) و تدبّر گرايد، و از تعجيل‏(63) و خفّت‏(64) بپرهيزد، تا وُفودِ اقبال و دولت، به ساحت او متواتر شود(65) و اَمداد خير و سعادت‏(66) به جانب او متّصل گردد.(67)

از «گلستان»:

زمستان، لاجرم، بى‏برگ مانَد

پارسازاده‏اى را نعتِ بى‏كران از تَرَكه عَمّان به دست افتاد. فسق و فجور آغاز كرد و مبذّرى پيشه گرفت. فى‏الجمله، نماند از سايرِ معاصى مُنكرى كه نكرد و مُسكرى كه نخورد. بارى، به نصيحتش گفتم: اى فرزند! دخل، آبِ روان است و خرج، آسياى گردان. مسلّم كسى راست كه دخل معيّن دارد.

چو دخلت نيست، خرجْ آهسته‏تر كن
كه مى‏گويند ملّاحان سرودى:
اگر باران به كوهستان نبارد
به سالى دجله گردد خشك رودى

عقل و ادب پيش گير و لَهو و لعب بگذار كه چون نعمتْ سپرى شود، سختى بَرى و پشيمانى خورى.
پسر، از لذّت ناى و نوش، اين سخن در گوش نياورد و بر قولِ من اعتراض كرد و گفت: راحتِ عاجل به تشويشِ محنتِ آجل منغّص كردن، خلافِ رأىِ خردمندان است.

خداوندانِ كام و نيكبختى
چرا سختى خورند از بيمِ سختى؟
برو شادى كن، اى يار دل‏افروز!
غمِ فردا نشايد خوردن امروز

ديدم كه نصيحت نمى‏پذيرد و دَمِ گرمِ من، در آهنِ سردِ وى اثر نمى‏كند؛ ترك مناصحت كردم و روى از مصاحبت بگردانيدم و قولِ حكما را كار بستم كه گفته‏اند:
بَلِّغْ ما عَلَيْكَ فَاِنْ لَمْ يَقْبَلُوا ما عَلَيْكَ.
(68)

گرچه دانى كه نشنوند، بگوى
هرچه دانى ز نيكخواهى و پند
زود باشد كه خيره‏سر بينى
به دو پاى اوفتاده اندر بند
دست بر دست مى‏زند كه: دريغ!
نشنيدم حديثِ دانشمند

تا پس از مدّتى آنچه انديشه من بود از نكبتِ حالش، به صورت بديدم كه پاره پاره به هم مى‏دوخت و لقمه لقمه مى‏اندوخت. دلم از ضعف حالش به هم برآمد و مروّت نديدم در چنان حالى، ريشِ درونش را به ملامت خراشيدن و نمك پاشيدن؛ پس با دلِ خود گفتم:

حريفِ سِفله در پايانِ مستى
نينديشد ز روزِ تنگدستى
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان، لاجَرَم، بى‏برگ مانَد!(69)

1 . Near-death experience
2. اين حكايت با تغييراتى در داستان «پير چنگى» در دفتر اوّل مثنوى معنوى مولانا آمده است.
3. طعم وقت (تلخيص و بازنويسى كتاب اسرار التّوحيد في مقامات الشيخ ابن سعيد، اثر محمد بن منوّر ميهنى)، به كوشش محمدرضا موحّدى، تهران: اهل قلم، 1382، ص 47.
4. همان، ص 106.
5. حكيمى است از افاضل حكما و به علوم رياضيات و احكام نجوم، بسيار دانا.
6. كفچه كردن: پيمان (كنايه از دست دراز كردن).
7. يعنى: راضى بودن به آنچه براى معاش كفايت مى‏كند، بهتر از كوشش در راه زياده‏خواهى است.
8. زى: زندگى كن.
9. يعنى اگر راه قناعت در پيش گيرى، همان طور كه سايه در پى گردش آفتاب، محكوم به جا به جايى است، آفتاب (با آن همه عظمت) در پى تو حركت كرده، مى‏دود.
10. منظور از نُه خرمن افلاك، هفت فلك آسمان و خورشيد و فلك الافلاك است كه قدما اعتقاد داشتند كه بر دور زمين در گردش‏اند.
11. خرابات، فقير شيرازى، تصحيح و توضيح: منوچهر دانش‏پژوه، تهران: دفتر نشر ميراث مكتوب، 1377، ص 86.
12. پيامبرى پيش از بنى‏اسرائيل.
13. شِمال: سرشت و طبع.
14. شمايل: خصلتها، صورتها.
15. عُقوق: نافرمانيها.
16. ضايع كردن حقوق ديگران، انگيزه نافرمانيهاست.
17. كما هى: آن‏چنان كه بايد.
18. هواجس: جمع هاجس، آرزوها.
19. صيانت: نگهدارى.
20. همگنان: همنشينان، همالان.
21. وُتَيره: راه و روش .
22. محمودة الخصايل: دارنده خويهاى ستوده.
23. مرضية السّجايا: دارنده خُلقهاى خوشايند.
24. طيش: سبك شدن، زايل شدن عقل.
25. خرابات، ص 95 - 97.
26. بهارستان، عبدالرحمان جامى، مقدمه و تصحيح: اعلاخان افصح‏زاد و محمدجان عمراُف و ابوبكر ظهور الدين، تهران: ميراث مكتوب، 1378، ص 75.
27. منظور، ساختمانها، معابر و ساير مكانهايى است كه براى رفاه عموم ساخته مى‏شوند.
28. رباط: كاروان‏سرا.
29. ناكرده: بر زمين مانده.
30. مرصاد العباد، نجم رازى، به اهتمام: محمد امين رياحى، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، پنجم، 1373، ص 457.
31. سوره تحريم، آيه 11.
32. گزيده تفسير كشف الاسرار، دكتر رضا انزابى‏نژاد، تهران: دانشگاه پيام نور، پنجم، ص 1373، ص 71.
33. از زُهّاد و متصوّفه بنام در زمان امام موسى كاظم(ع).
34. يعنى: بلكه از سرايى به سرايى ديگر جابه‏جا مى‏شوند.
35. عزّت قرآن: كلام عزيز و استوار قرآن.
36. سوره آل عمران، آيه 169.
37. نِعَم: نعمتها.
38. بشارت يابند با نعمتى از طرف خداوند و احسانى از وى، كه خداوند پاداش مؤمنان را ضايع نگرداند. (سوره آل عمران، آيه 71)
39. گزيده تفسير كشف الأسرار، ص 92.
40. رَهْط: قوم، گروه.
41. شَحْم و لَحْم: پيه و گوشت.
42. گندنا: سبزى خوراكى.
43. مثنوى، جلال‏الدين محمد مولوى، دفتر چهارم، بيت 3244 - 3260.
44. نذرها به وفا رسانيد: نذرهايش را ادا كرد.
45. منظور، حمام كردن پس از زايمان است.
46. يعنى راسو در امور منزل به آنها كمك مى‏كرد.
47. يعنى قبل از آگاهى از چگونگى كار و بدون تحقيق با عصا به جان راسو افتاد.
48. لَختى: كمى، اندكى.
49. عيش: در اينجا زندگى، حال و روز.
50. قار: قير.
51. بى‏موجبى: بدون دليل.
52. تأويل، در اينجا به معناى توجيه است.
53. ضجرت: سختى.
54. در اين مفاوضت، خوض پيوستند: همسخن شده و مشغول گفتگو شدند.
55. سكينت: آرامش و تأنّى.
56. انتباه: بيدار شدن، هشيارى.
57. عزيمت: عزم، اراده.
58. امضا رساندن: اجرا، راندن كار .
59. امام سازد: نمونه قرار دهد.
60. راى: رأى، نظر.
61. تثبّت: ثابت قدمى.
62. تأنّى: عجله نكردن.
63. تعجيل: عجله كردن.
64. خفّت: سبكى، شتابكارى.
65. وفود اقبال ... متواتر شود: بخت و دولت به سراغش آيد.
66. اَمداد خير و سعادت: خير و سعادت پياپى و مدام.
67. كليله و دمنه، نصراللَّه مُنشى، تصحيح و توضيح: مجتبى مينوى تهرانى، تهران: دانشگاه تهران، هفتم، 1362، ص 263 - 265.
68. آنچه را بر عهده دارى، ابلاغ كن؛ امّا اگر از تو نپذيرفتند، ديگر سرزنشى بر تو نخواهد بود.
69. گلستان، سعدى، تصحيح و توضيح: غلامحسين يوسفى، تهران: خوارزمى، ششم، 1381، ص 156.

 

روند مرگ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): وارد شهری شدم که سراسر از نور ساخته شده بود. همه چیز اونجا درخشان و خیال انگیز بود. با رنگ های قرمز ، آبی ، نارنجی ، نیلی و بنفش. جلوه ی خاصی داشتند. وارد عمارتی شدم.
قبل از این که وارد این شهر دل انگیز و سراسر نور بشم دوازده وجود از جنس نوردر اینجا حضور داشتند. اونا خیلی شگفت انگیز بودن. نورانیت و شکوه اونها از نور رنگ های مختلف نشات میگرفت و بسیار شگفت انگیز تر و درخشنده تر از اون موجودی بودند که منو همراهی میکرد. همون موقع نگاهی به اطرافم انداختم ولی همراهم رو ندیدم.
ایستاده بودم و به این دوازده موجود نگاه میکردم که موجود سیزدهم هم ظاهر شد. این موجود به مراتب درخشنده تر و با شکوه تر از سایرین بود. همه ی اونها درخشش و نورانیت خاص خودشون رو داشتند. بعد دیدم از جانب این موجود های مملو از نور جعبه هایی مانند جعبه های ویدئو به سوی من فرستاده میشد. و در حالی که این جعبه ها به سوی من میومدن باز میشدن و به نظرم میاومد دارم صفحه های تلویزیون کوچکی رو تماشا میکنم. شاید بهتره بگم شبیه صفحه های تلوزیون بود چون نمیتونم اونو دقیق توصیف کنم. توی اون صفحه ها من ناظر تصاویر متفاوتی بودم. میدونید شاید وارد ارتعاشات رادیویی شده بودم. تا این که این جعبه ها به من رسیدن و وارد وجود من شدن و ناگهان انگار وارد صحنه ی دیگه ای شدم که شبیه فضای قبلی نبود چون رایحه های دیگه ای رو استشمام میکردم و چیزهای دیگه ای رو میدیدم. حرارت انفجار و جنگ رو حس میکردم.
احساس کردم میتونم همراه با اون اتفاقات به سر ببرم. این موضوع دوازده بار تکرار شد و هر دوازده بار در جریان رویداد هایی قرار میگرفتم که میرفت تا جهان رو تکان بدن. مدت ها بعد وقتی به حیات زمینی برگشتم صد و هفده واقعه رو که در اون جعبه ها دیده بودم روی کاغذ ثبت کردم. به مدت سه سال هیچ چیزی اتفاق نیافتاد اما از سال  1978  تا  1993  نود و پنج حادثه از اون رویداد ها به تحقق پیوستن. جعبه های اول تا سوم فضای امریکا رو متعاقب جنگ آسیای جنوب شرقی نشون میدادند. در اون صحنه هایی میدیدم نشانگر از بین رفتن ارزش های معنوی در کشورمون به خاطر اون جنگ که مخل آمریکا و در نهایت دنیا بود. میدیدم که آمریکا تا گلو در قرض های سنگین فرو رفته. بسیاری از صحنه های گرسنگی معنوی نیز از دو جعبه ی نخست بر من ظاهر شد. افرادی رو میدیدم که از فرط تهی بودن همچون حفره ای شفاف می موندن. جنگ آسیای جنوب شرقی ، تورم و عدم اعتماد روز افزون به دولت دست به دست هم داده و خلای معنوی پدید آورده بودن. کاهش عشق ما به خدا نیز بر این خلاء می افزود. جعبه های چهارم و پنجم نمایش گر صحنه هایی از خاورمیانه بودند. عرصه ی تنازعات ابدی که میدیدم به نقطه ی اوج خطر ناکی رسیده است. میدیدم که اسرائیل میان جهانیان منزوی شده و با وخامت اوضاع اسرائیل آماده ی جنگ با کشور های دیگه از جمله روسیه و اتحادیه ای از چینی ها و اعراب میشد. احساس میکردم اسرائیل مملکتیه با دولتی نیرومند اما با اخلاقیاتی ضعیف. و عمیقا احساس میکردم که یهودی ها به عنوان یک ملت خدا رو از یاد بردند و اکنون فقط نفرتی نژادی دین اونهاست. جعبه ی شماره ی شش به راستی وحشتناک بود. به درون کشیده شدم و خود رو در کنار رودخانه ای سرد و یخ زده دیدم. بعد از رودخانه ساختمانی عظیم سیمانی مدور به چشم میخورد و خبر از حادثه ای شوم میداد. ناگهان زمین به لرزه در اومد و قسمت فوقانی اون ساختمون منفجر شد. میدونستم که انفجاری هسته ایه. و نعش صدها تن رو دیدم که بر زمین سرنگون شدن. از طریق تلپاتی متوجه شدم که سال  1986  و کلمه ی خارا هم به نظرم رسید. چرنوبیل در روسی به معنی خاراست. در سال پس از مردنم وقتی که نیروگاه هسته ای چرنوبیل در حوالی کیعف در روسیه منفجر شد تونستم بین این دو ماجرا ارتباط برقرار کنم. موجود اثیری برام گفت که بشریت نیروی مهیبی اختراع کرده که قادر به مهار اون نیست. روس ها که اجازه دادن کنترل این نیرو از دستشون خارج بشه نه فقط کشور خودشون بلکه همه ی دنیا رو به نابودی خواهند کشید. در حین تماشای این تصویر ها به نوعی در میافتم که گرایش به حفظ محیط زیست به صورت مذهبی جدید در جهان در خواهد اومد. از فاجعه ی چرنوبیل و حادثه ی بعدی میتونستم بفهمم که مردم شوروی ایمان خودشون رو نسبت به دولتشون از دست خواهند داد. کنترل دولت بر مردم از بین خواهد رفت و اتحاد شوروی از هم فرو خواهد پاشید. میدیدم که مردم با کیسه های پر از پول به فروشگاه ها میروند و با کیسه های کوچیک غذا بیرون میان. نظامیان در یونیفورم های خود در خیابان های شوروی سرگردانند و از مردم غذا گدایی میکنند. جعبه ها یکی پس از دیگری اومدند و من یک یک اونها رو با همه ی وجودم زندگی کردم. در فاصله ای که به جعبه ها نگاه کردم این پرسش ها یکسره ذهن من رو به خود مشغول کرده بود ، چرا این ماجرا برای من اتفاق افتاده؟ این تصاویر چی اند و چرا به من نشون داده میشند؟ صورت اثیری به من القا کرد که آنچه دیدم  مربوط به آیندست اما لزوما اتفاق نخواهد افتاد جریان حیات بشر میتونه تغییر کنه. اما انسان ها اول باید بدونن که کی هستند. و نیز به من گفت که باید به زمین برگردم. ولی من اصلا نمیخواستم که به دنیا برگردم. اونا از من خواستن که برنامه ای ترتیب بدم و مرکزی رو راه اندازی کنم مرکزی برای کمک به افراد محتضر. به نظرم خیلی مضحک و مسخره میرسید. آخه چرا من؟ میدونی به خودم نگاه میکنم و میبینم که من هنوز همون دنیونم. من هنوز کاملا در موجود نورانی غرق نشدم.
چه کسی جز خدا میتواند با فشار یک کلید برق مسیر زندگی دنیون را روشن کند؟

دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): تا اینجا به یک معجزه ی پزشکی قلمداد میشد.
و اعتراف میکنم که درد به حدی شدید و طاقت فرسا بود که آرزوی مرگ میکردم.
با این حال واقعیت رو میدونستم من محکوم به زندگی بودم. پس تصمیم گرفتم که دوباره بدنم رو به کار بندازم.
بلاخره بعد از مدت سیزده روز با تلاش و کوشش مداوم تونستم از تخت پایین بیام. این کار نیم ساعت طول کشید. اصرار داشتم که این کار رو خودم به تنهایی انجام بدم.
خوشحال و در عین حال خسته بودم. میدونستم در حال بهبودی هستم. با این همه هیچ کس فکر نمیکرد که من جون سالم به در ببرم.
کم کم فهمیدم که پس از تجربه ی نزدیک مرگم چه تغییراتی در من پدید اومده. این تجربه به من نیرویی درونی برای مداومت داده بود.
وقتی وضعم غیر قابل تحمل میشد فقط کافی بود به یاد عشقی که از اون نورهای بهشتی میتابید بیفتم تا نیروی مقاومت و مداومت پیدا کنم.
برای دنیای خارجم اما موجودی دیگر بودم. نه میتونستم درست ببینم و نه راه برم. وزنم به حدود  40  کیلو گرم کاهش یافته بود. یعنی نصف وزن طبیعیم. شش روز تمام بدنم کاملا فلج شد و هفت ماه اعضای بدنم دچار فلج ناقص بود. 2  سال طول کشید تا بتونم راه برم و بدون کمک دیگران غذا بخورم. هیکلم چنان خمیده شده بود که به علامت سوال شبیه شده بودم. مثل دیوانه ها بودم و اگر در روزنامه چشمم به اون مقاله نیفتاده بود. شاید به آسایشگاه روانی منتقل میشدم. اما اون مقاله مسیر زندگیم رو تغییر داد. در حالی که بیش از سه بند نبود. اما مانند اون برق زدگی مسیر زندگیم رو به کلی زیر و رو کرد. خلاصه ی مقاله این بود که دکتر ریموند مودی در کارولینای جنوبی درباره ی اونچه بر افرادی گذشته که تجربه ی نزدیک مرگ رو گذروندن سخنرانی داره. این اولین باری بود که اسم ریموند مودی رو میشنیدم.
دکتر ریموند مودی(دکترای روانشناسی و فلسفه): برای نخستین بار در مقاله ای در یکی از روزنامه های آگوستا شهری در جرجیا بود که اسم دنیون برینکلی به چشمم خورد. بنا بر آن گزارش مرد جوانی در حومه ی کارولینای جنوبی هین مکالمه ی تلفنی دچار برق زدگی شدید شده اما به نحوی معجزه آسا از مرگ جسته. آن سال سال  1975  بود و کتاب من زندگی پس از زندگی تازه داشت منتشر میشد. خوب به یاد دارم که فکر کردم آیا او تجربه ی نزدیک مرگ را از سر گذرانده است یا نه. مقاله را بایگانی کردم تا در آینده آن را مرور کنم و حتی شاید در جستجوی او اگر زنده است برایم. از قضای روزگار این او بود که در جست و جوی من بر آمد.
چندی بعد قرار بود در کالجی در کارولینای جنوبی درباره ی تجربه ی نزدیک مرگ سخنرانی کنم. پس از پایان سخنرانی در جریان پرسش و پاسخ دنیون دستش را بلند کرد و درباره ی تجربه اش سخن گفت. حضار از شنیدن ماجرای حیرت انگیز وی میخکوب شده بودند. او برای حضار اعلام کرد که به علت برق زدگی مرد و بدنش را ترک گفت و به قلمروی روحانی سفر کرد. قلمرویی که بر آن عشق جاری بود و دانش مثل هوا در دسترس همه بود. از سال  1976  که برای نخستین بار با دنیون صحبت کردم تبدیل به دوستانی بسیار نزدیک شدیم.


دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من داوطلبانه مددکار اجتماعی شدم. هفده ساله که کارم اینه و دوازده ساله که به صورت افتخاری و داوطلبانه این کار رو در خانه ی بیماران انجام میدم. من در هنگام احتضار  150  نفر در کنار اونها بودم. جسم میمیره ولی ما نمیمیریم. بیش از  40  نفر از این محتضرین در آغوش من جان دادند. یکی از اونا مادر خود من بود. من نمیتونم تحمل کنم که اونا بدون من میرن. اصلا نمیتونم.
من چهار بار تجربه ی نزدیک مرگ داشتم. در ده کشور دنیا بودم. با بیش از هزار نفر از کسانی که چنین تجربیاتی داشتند صحبت کردم و تقریبا تمام پژوهش گران کارکشته در سراسر دنیا رو که در این زمینه تحقیق کردن میشناسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

خداوندا

 

 

دلم از ترنم بی نامان عالم که ذات پاکت را در وجودشان محفوظ دارند و در نور

 

بسیار زیبای تو همچون

 

 

کسی که شنا بلد نیست غرقند و با تو زنده اند ولی در انتظار مرگند وسیله ای که از عذاب دنیا رهایی

 

 

یابند تا بدان جا رسند که جای اصلی است نه اینجا که مانند شهر بازی برای کودکان زیباست و این

 

شادی و بازی همیشگی نیست.

 

 

 

پروردگارا

 

 

 

کمک کن کسی را که روحش از کالبد بدنش نمیتواند خارج شود روحم اسیر این بدن است.جسمی که

 

مرا از تماشای تو دور داشته و به تماشای دنیا فراخوانده و چه تماشاخانه کوچکی.

 

 

سنگ و خوار و اکسیژن و مولکول و اتم نام تو را می برند و تو را سپاس میگویند ، آنها ناپاک نیستند این

 

مائیم که آنها را ناپاک میکنیم و به خشت چسبناک گناه آلوده.

 

 

 

معبودا

 

 

 

جز تو هیچکس لایق ستایش نیست چون انسان مغرور میشود و تو در فکر و ذهن ما نخواهی گنجید و

 

نمی گنجی زیرا تو آنقدر بزرگی که بشر جمله کوچکی بنام بزرگ را برای تو اختیار کرده که بزرگ جایی

 

برای تو نیست زیرا تو هستی بخشی تو بزرگ کننده ای ، بالا برنده ای، عاشق کننده ای

 

و .......................................

 

 

 

الهی

 

 

دریاب...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

"براى انبيا و اوصيا، عليهم السلام ، مقام شامخى است از روحانيت كـه آن

 

را روح القـدس گـويـنـد. و به آن مقام احاطه علمى قيومى دارند به جميع

 

 ذرات كـائنات . و در آن روح غفلت و نوم و سهو و نسيان و ساير حوادث

 

 امكانيه و تجددات و نـقـايـص مـلكـيـه نيست ، بلكه از عالم غيب مجرد و

 

 جبروت اعظم است . چنان مـعـلوم می شـود كـه آن روح مـجـرد كـامـل ، از

 

 جـبـرئيـل و ميكائيل ، كه اعظم قاطنين مقام قرب جبروت هستند، اعظم

 

 است .

 

آرى ، اوليـايـى كـه حـق تـعـالى بـا دو دسـت قـدرت جـمـال و جـلال خـود

 

 تـخـمـيـر طينت آنها را كرده و در تجلى ذاتى اولى ، به جميع اسماء و صفات

 

 و مقام احديت جمع در مرآت كامل آنها ظهور نموده ، و تعليم حقايق اسماء و

 

صفات در خـلوتـگـاه غـيـب هـويـت فـرمـوده ، دسـت آمـال اهـل مـعـرفـت از

 

 دامـن كـبـريـاى جـلال و جـمـال آنـهـا كـوتـاه و پـاى مـعـرفـت اصـحـاب قـلوب

 

 از نـيـل وصول به اوج كمال آنها در گل است . و در حديث نبوى صلى الله

 

 عليه و آله ، است : على ممسوس فى ذات الله تعالى . و نويسنده شمه

 

 اى از سريان مقام نبوت و ولايـت را چـون خـفـاش كـه از آفـتاب عالمتاب

 

 بخواهد وصف كند در سابق ايام در رساله اى على حده موسوم به مصباح

 

 الهداية به رشته تحرير در آورده ."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

چنین گوید اندر لحد زین روزگار

 که این است قدرت ذات پروردگار

 که این خانه جسم دنیایی است

 که ای مفلوک اینجا جای تنهایی است

 به دنیا تو یلی بودی هوس ران

 که اینجا واده نوشی سر به دامان

 خجل از کارهای زشت بی جان

 حقیقت بعد مرگت آشکار است

 که مرگ وسیله ای از غیب کار است

 لطافت اندر آن روحت نهان است

 که نور حق در آنجا آشکار است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

هزاران سال است که اخبار و اطلاعاتي درباره جهان هاي ديگري جز آنچه در اطرافمان مي بينيم، در اختيار بشر قرار گرفته است. اين اطلاعات که گاه در حد يک خبر کوتاه و گاه به پيشرفتگي توصيفي دقيق از آنها و ساکنانشان يا چگونگي دسترسي به آنها و کاربردها و امکانات اين دسترسي بوده اند، تا مدتي پيش تماماً در حيطه دانش باطني قرار مي گرفتند و علوم تجربي ظاهري را ياراي اظهار نظر کردن در اين باره نبود. اما با نگاهي به اطراف مي توان ديد که پيشرفت هاي علوم ظاهري اکنون چنان شتاب برق آسايي گرفته اند که گويي سفينه دانش بشري در آستانه پرواز قرار دارد. تا ديروز مفاهيمي چون کرويت زمين، ميدان هاي مغناطيسي (کهربا)، کند شدن زمان در سرعت هاي بالا، سياهچاله ها و... استناد علمي نداشتند، اما امروزه اين مفاهيم کاملاً علمي و اثبات شده به شمار مي روند. به نظر مي رسد در آينده اي نه چندان دور، مفهوم جهان هاي موازي و چگونگي برقرار کردن ارتباط با آنها نيز موضوعي کاملاً علمي باشد. در اين مقاله سعي داريم دستاوردهاي جديد علوم ظاهري درباره جهان هاي ديگر و به ويژه جهان هاي موازي جهان خودمان را مروري کنيم.

انسان هاي حقيقت جو در طول تاريخ، مجنون وار به دنبال کشف جلوه هاي حقيقت بوده اند و در اين ميان دغدغه اصلي محققان و دانشمندان علم فيزيک، يکپارچه سازي و وحدت بخشيدن به ايده ها و مفاهيم به ظاهر مختلفي از دانش بشري بود که از کوچک ترين اجزاي زيراتمي تا بزرگ ترين کهکشان هاي عالم را دربرمي گرفتند. دانشمندان به دنبال اين منظور در تلاش براي پر کردن شکاف هاي ديوار دانش بوده اند و اکنون نيز به آن ادامه مي دهند. اکنون به نظر مي رسد پر کردن اين شکاف ها بدون قبول وجود جهان هاي ديگر به صورت علمي ناممکن باشد. براي بررسي اين موضوع بد نيست از گذشته اي نه چندان دور آغاز کنيم.

تاريخچه
تنها چند قرن پيش يعني در عصر دانشمنداني چون کپلر، گاليله، کپرنيک و نيوتن انسان تصور مي کرد که جهان مانند چرخ دنده اي بزرگ است که سيارات را به چرخيدن به دور خورشيد مجبور مي کند. در آن دوران گرچه گذر زمان به وسيله ساعت قابل اندازه گيري بود اما خود زمان مفهومي ابدي و ازلي داشت که تجزيه و تحليل آن چيزي غيرممکن تلقي مي شد. مکان يا فضا نيز در همه جهت ها بي انتها بود و انديشيدن درباره آن به ديوانگان و شعرا اختصاص داشت. چنين ديدگاهي همچنان ادامه داشت تا اين که در قرن بيستم ميلادي، نظريه هاي نسبيت اينشتين انقلاب جديدي در تفکر علمي به پا کرد و برخي شکاف هاي علم را پوشاند. ديگر زمان و مکان به رازآلودگي قبل نبودند بلکه آنها به يکديگر متصل شدند و مفهوم جديدي به نام «فضا - زمان» را تشکيل دادند. ماده نيز چيزي بود که در داخل همين فضا - زمان به وجود آمده بود. سرعت نور هرچند بسيار زياد بود اما به صورت مقداري مشخص و کمتر از بي نهايت تعيين شد. بدين ترتيب فرض جاوداني بودن جهان تغيير کرد تا امکان طرح اين سوال به وجود آيد که به راستي در آغازين لحظات آفرينش جهان که به نام «انفجار بزرگ» يا «مهبانگ» معروف است چه اتفاقي رخ داد؟ يعني همان زماني که اندازه کل جهان از نقطه پايين اين علامت تعجب هم کوچک تر بود، در پاسخ به اين پرسش تئوري ها و مدل هايي براي جهان ارائه شدند که به تئوري هاي کيهان شناختي معروفند. از سويي ديگر با کشف نظريه فيزيک کوانتومي (علمي که به رفتارهاي اتمي و زيراتمي مي پردازد) شکاف هاي بيشتري در علم پوشيده شد. بر اساس اين نظريه رفتار ماده با توجه به نحوه مشاهده اش تغيير مي کند. به عبارتي ديگر عمل مشاهده کردن يک مشاهده گر نقش موثري در رفتارهاي جهان اتمي بازي مي کند. بدين ترتيب يکي از مسائل مهم فيزيکدانان امروز به هم رساندن فاصله بين فيزيک کوانتوم و نسبيت است و از نظريه هايي که براي کمک به اين مقصود مي توان اميد زيادي بر آنها داشت، نظريه هايي هستند که وجود يک چندجهاني متشکل از جهان ما و جهان هاي ديگر را مفروض مي دارند.


ساده ترين نوع جهان هاي ديگر
وجود جهان هاي ديگر، جهان هاي موازي و به طور کلي وجود يک چندجهاني (که جهان ما نيز عضوي از اعضاي آن است) توسط تعدادي از تئوري هاي فيزيکي درباره توصيف جهان، به طور غيرمستقيم و ضمني تاييد مي شود. به عنوان مثال يکي از ساده ترين اين تئوري ها از نتايج اندازه گيري هاي پرتوي زمينه کيهان(يعني همان پژواکي که از مهبانگ باقي مانده است) استنتاج شده است. از آنجايي که پس از تئوري نسبيت اينشتين، مدل هايي براي تشريح فرم فضا - زمان ما و نيز نحوه توزيع جرم در آن مطرح شد، اين اندازه گيري ها مي توانستند درستي آنها را تاييد يا رد کنند. مثلاً در کنار مدل فضا - مکان بيکران، مدل هاي فضا - مکان انحنادار مثل کروي يا هزلولوي و در کنار مدل توزيع يکنواخت ماده در جهان، مدل هاي توزيع فرکتالي يا تجمع ماده در اطراف ما و تهي بودن بقيه جهان مي توانستند امکان پذير باشند. اما نتايج اندازه گيري هاي پرتوي زمينه کيهاني بيشترين انطباق را با فرض جهان نامحدود و توزيع يکنواخت ماده در مقياس بزرگ داشت. يعني جهان ما (با بيشترين احتمال رياضياتي) فضايي بيکران است که سرتاسر آن را ستار گان و کهکشان ها پر کرده است. چنين جهاني بسيار بزرگتر از آن چيزي است که ما مي توانيم به وسيله تلسکوپ ها ببينيم چرا که ما تنها قسمتي از جهان را مي بينيم که نور آن از زمان وقوع مهبانگ يعني حدود چهارده ميليارد سال قبل تاکنون فرصت رسيدن به زمين را داشته است يعني کره اي به شعاع 1026+4 متر، هنگامي که اين مدل فضاي بيکران با توزيع يکنواخت ماده در آن با نظريه کوانتوم (که بر اساس آن جهان گسسته است و مي توان آن را به وسيله مقداري متناهي از اطلاعات مشخص کرد) ترکيب مي شود، مي توان چنين نتيجه گرفت که وجود دنيايي کاملاً شبيه به دنياي ما در نقطه اي ديگر از جهان بيکران امکان پذير است. به عنوان مثال اگر مي توانستيم تا فاصله 10 به توان 1091 متري ( يعني يک عدد يک و به تعداد 1091 نقطه (يا صفر) در سمت راست آن) اطرافمان را جست وجو کنيم، انتظار داشتيم دنيايي دقيقاً مشابه آنچه تا فاصله 100 سال نوري از زمين وجود دارد، پيدا کنيم. در هنگام کشف آن دنيا وقتي پيچ تلسکوپ را کمي بيشتر تنظيم مي کرديم کسي را با قيافه اي کاملاً آشنا مي ديديم که او هم با تلسکوپ خود در پي يافتن دنياي ماست، چنين فرضيه اي مشابه آن است که بگوييم اگر خروجي هاي کامپيوتري را (که براي توليد پيوسته حروف الفبا به صورت تصادفي برنامه ريزي کرده ايم) جست وجو کنيم، احتمالاً پس از چند قرن يا چند هزاره مي توانيم انتظار داشته باشيم که نسخه اي از ديوان حافظ را نيز توليد کرده باشيم. البته اين نوع استنتاج ساده انگارانه که بيشتر به يک شوخي شبيه است را مي توان تنها به عنوان مقدمه اي براي ورود به مباحث جدي تر فيزيکي در نظر گرفت.


جهان هايي در ديگر ابعاد مکان – زمان
دسته ديگري از مباحثي که درباره جهان هاي موازي مطرح است به مدل هايي مربوط مي شود که براي توصيف و تشريح مبداء آفرينش ابداع شده اند. مدل هايي که توان پاسخگويي به سوالاتي را که به وسيله تئوري هاي قبلي بي پاسخ مانده بود، داشته اند. سوالاتي مثل همين سوال که علت اين که جهان ما تا به اين اندازه بزرگ، يکنواخت و مسطح است، چيست. بر اساس برخي از اين مدل هاي جديد کيهان شناختي مهبانگ نه به عنوان يگانه لحظه آغازين خلقت بلکه به صورت واقعه اي عادي و روزمره (البته نه روز زميني) در جهان است. يکي از چنين مدل هايي از نظريه «ريسمان ها» نشأت گرفته است. نظريه ريسمان ها نظريه اي درباره توصيف ذرات بنيادين جهان (که اجزاي زيراتمي را تشکيل مي دهند) است. اين نظريه هنگامي مطرح شد که دانشمندان در تلاش براي يکپارچه سازي نيروي جاذبه با ديگر نيروهاي طبيعي بودند. گذشته از آنچه اين نظريه مستقيماً به آن مي پردازد، دانشمندان به اين نتيجه رسيدند که به غير از ابعاد جهان ما (سه بعد مکان و يک بعد زمان)، بايد ابعاد ديگري نيز وجود داشته باشند که از ديد ما پنهانند و ممکن است در فاصله اي بسيار کوچک تر از اندازه هسته اتم درهم پيچيده شده باشند. در ادامه نظريه ريسمان ها، دانشمندان در دهه 1990 ميلادي تئوري جديدي را به نام «تئوري m» ارائه کردند که بر اساس آن به جاي اين که ابعاد ديگر به صورت درهم پيچيده و مخفي شده توصيف شوند، فضا را در جهان ما به صورت پوسته اي سه بعدي در ساختاري بزرگتر و با ابعاد بيشتر معرفي کردند که فضاي ما را دربرمي گيرد. از آنجايي که تصور چنان ساختاري براي ما امکان پذير نيست، مي توانيم فضاي سه بعدي خود را به صورت صفحه اي دوبعدي در نظر بگيريم و آن ساختار را به صورت فضايي سه بعدي. نکته جالب توجه اينجاست که هيچ دليلي وجود ندارد که صفحه ما در اين فضا تنها صفحه موجود باشد و ممکن است صفحات بي شماري به موازات آن وجود داشته باشند (مثل يک دسته کاغذ) بدون اينکه صفحه ما را قطع کنند. حال اين سوال مطرح مي شود که چرا ما نمي توانيم از صفحات يا پوسته هاي ديگر اطلاعي داشته باشيم؟ دليل آن اين است که تقريباً همه نيروهاي فيزيکي تنها در پوسته خود عمل مي کنند و نمي توانند از مرزهاي آن خارج شوند و به بيرون نشت کنند. مثلاً نور که تحت کنترل نيروي الکترومغناطيسي است نمي تواند از جهاني ديگر به جهان ما بيايد و بنابراين ما چيزي از جهاني ديگر را نمي بينيم. البته به نظر مي رسد در ميان همه نيروهاي فيزيکي جهان، نيروي جاذبه يک استثنا باشد و به عنوان يک کليد بتوان از طريق آن اثري از جهان هاي ديگر را رديابي کرد.

يکي از مدل هاي جديد و جالبي که بر مبناي اين ديدگاه به وجود آمده است مدل «اکپيروتيک » (اين نام از کلمه اي يوناني به معناي آتش کيهان گرفته شده است) نام دارد. بر اساس اين مدل کيهان شناختي مهبانگ مي تواند حاصل تصادمي بين پوسته ما و پوسته ديگري باشد که همين تصادم علت به وجود آمدن ماده موجود در جهان است. به عبارت ديگر، مهبانگ نقطه آغاز زمان نبوده بلکه تنها انتقالي از يک مبداء کيهاني به مبدأيي ديگر است. گامي فراتر و جالب تر در ادامه اين مدل، اين است که چنين تصادمي ممکن است در فواصل زماني منظم و به صورت متناوب تکرار شود. گويي اين دو پوسته مانند دو صفحه لاستيکي هستند که با فنري به هم متصل شده اند و در زمان هايي معين به يکديگر برخورد مي کنند.


هر جهان، يک حباب در ميدان عظيم انرژي
يک تئوري بسيار جالب ديگر براي توصيف عالم هستي، تئوري «انبساط جاودان آشوبناک» نام دارد. بر مبناي اين تئوري عالم هستي يک ميدان انرژي کوانتومي بسيار عظيم است که در کليت خود با سرعتي بسيار بالا در حال انبساطي هميشگي است. در اين حال برخي نواحي خاص از اين ميدان از انبساط بازمي ايستند و در نتيجه حباب هايي را تشکيل مي دهند که هر يک از آنها جهاني است مانند جهان ما، يعني داراي اندازه بيکران و سرشار از ماده برجاي مانده از ميدان عظيم انرژي. اين پديده مشابه تشکيل قطرات باران داخل ابرها يا حباب هاي داخل خمير در حال ورآمدن است. جالب اين که حتي اگر بتوانيم با سرعت نور حرکت کنيم نيز هرگز نخواهيم توانست به حباب هاي ديگر برسيم يا آنها را ببينيم. زيرا سرعت دور شدن آنها از جهان ما از سرعت نور هم بيشتر است، و جالب تر اين که هر يک از اين جهان ها مي توانند داراي ثابت هاي فيزيکي منحصر به فرد و در نتيجه داراي مشخصاتي کاملاً متفاوت با جهان هاي ديگر باشند. به عنوان مثال ابعاد مکاني و زماني يکي از آنها مي تواند با جهان ما متفاوت باشد که در اين صورت ممکن است تمامي رويدادهاي آن جهان از نوع پيش بيني ناپذير کامل باشد (مثلاً در جهاني که دو بعد مکاني و دو بعد زماني دارد) يا اتم ها در آن جهان ناپايدار باشند (مثلاً در جهاني با يک بعد مکاني و چهار بعد زماني)، يا نسبت قدرت نيروهاي فيزيکي بنيادين در آن با نسبت هاي ثابت جهان ما تفاوت داشته باشد و...


جهان هاي کوانتومي
تئوري هايي که تاکنون به آنها پرداختيم هرچند بسيار جالب بودند و مي توانند ديد ما را نسبت به آنچه در اطراف مان مي گذرد تغيير دهند اما هنوز مفهوم چندان قابل توجهي درباره جهان هاي موازي ما و رابطه آنها با «من» و سرنوشت من ارائه نمي کنند. اکنون قصد داريم از طريق فيزيک کوانتوم به جهان هاي موازي سفر کنيم که نه در ميلياردها سال نوري آن طرف تر، بلکه در فاصله اي بسيار اندک از دنياي ما قرار دارند. به ويژه اين که در اين سفر هم «اکنون» داراي معنايي عميق تر است و هم «قصد» ما. بر مبناي مکانيک کوانتومي، حالت جهان را تابعي رياضي به نام «تابع موج» تعيين مي کند که شکل کاملاً معيني دارد و در فضايي به نام فضاي «هيلبرت» به دور خود مي چرخد و با گذشت زمان تکامل مي يابد. اما هنگامي که اين تابع معين در معرض مشاهده يا اندازه گيري قرار مي گيرد، از حالت معين خارج مي شود و وضعيتي تصادفي به خود مي گيرد، گويي تابع موج به صورت حالتي که مشاهده شده درمي آيد. به عبارتي عمل مشاهده کردن موجب تغيير در آن مي شود. بر اساس يکي از تعابير درباره اين موضوع، در جايي که چندين احتمال ماندني وجود داشته باشد، جهان به هنگام هر مشاهده به چندين نسخه (هر نسخه متناظر با يکي از احتمالات) منشعب مي شود. در حالي که موجودات هر جهان بدون هيچ اطلاعي از جهان هاي ديگر به زندگي خود ادامه مي دهند. به عنوان مثال هنگامي که تاسي انداخته مي شود، جهان به شش جهان موازي منشعب مي شود و هر روي تاس در يکي از جهان ها فرود مي آيد. در اينجا دو نگرش مطرح است؛ اول نگرش فيزيکداني است که در حال بررسي معادلات است و دوم نگرش مشاهده گري که در جهان زندگي مي کند. در نگرش اول که در واقع نگرشي از بالا به جهان است، جهان پديده اي معمولي است که به وسيله تابع موج تعريف مي شود و به آرامي تکامل مي يابد و هيچ انشعابي ندارد. اما در نگرش دوم، مشاهده گر تنها بخشي از جهان را مي بيند و فرآيندي موسوم به جداسازي اجازه ديدن نسخه موازي اش را به او نمي دهد. به عبارتي ديگر هر زمان که مشاهده گر مورد سوال قرار مي گيرد، تصميمي آني مي گيرد يا پاسخي مي دهد، اثرات کوانتومي در مغز او موجب مي شوند که اين فرآيند جداسازي اتفاق افتد. از ديدگاه اول شخص در اين هنگام به چندين نسخه تکثير مي شود. اما خود اين نسخه ها از وجود کپي ديگرشان بي اطلاع اند و از ديدگاه آنها تنها يک اتفاق کم اهميت تصادفي يا احتمالي معين رخ داده است.

بر اساس اين نظريه مي توان درستي جملات غيرواقعي را نيز بهتر تحليل کرد. مثلاً اين جمله را در نظر بگيريد؛ «اگر پدر و مادرم با هم ازدواج نمي کردند من الان اينجا نبودم.» گويي در جهاني موازي آنها با هم ازدواج نکردند و نسخه اي از من هم در آن جهان وجود ندارد، البته لازم به توضيح است که اين نتيجه گيري زماني درست است که کلمات را به صورت ساده و مرسوم به کار مي بريم. اما اگر دقيق تر به اين نتيجه گيري نگاه کنيم متوجه مي شويم که قطعاً اشتباه است چرا که مسلماً «من» قابل نسخه برداري و تکثيرشدن نيستم (يا نيست). بلکه منظور از من در اين نتيجه گيري همان شخصي است که در اين جهاني که «من» انتخابش کرده ام با مشخصاتي از جمله نام من شناخته مي شود. او متناظر با شخص خاصي در ال بوده اما متناظر با او در سال هاي آينده دسته اي از اشخاص هستند که به هر حال يکي از آنها را انتخاب خواهم کرد و اين انتخاب من هيچ اثري بر تابع موج يا کسي که از بالا به جهان ما مي نگرد، نخواهد داشت. چرا که تمام اين نسخه ها از قبل در داخل تابع موج وجود دارند و خلق شده اند...


شواهد وجود جهان هاي ديگر
اگرچه بيشتر مطالب فوق در قالب تئوري هاي فيزيکي بيان شده که ممکن است مستقيماً قابل ارزيابي نباشند، اما به روش هايي مي توان درستي آنها را به طور غيرمستقيم بررسي کرد. به عنوان مثال اکنون دانشمندان اولين ردياب هاي امواج گرانشي (امواجي که توسط يک جسم پرجرم شتابدار به وجود مي آيد و باعث کش آمدن يا جمع شدگي فضا مي شوند) را به کار گرفته اند. با بررسي اين موج ها ممکن است بتوان وجود پوسته هاي ديگر غير از جهان ما را تاييد کرد. همچنين بررسي اطلاعات دقيق تر درباره پرتو زمينه کيهاني، ساخت کامپيوترهاي کوانتومي، تلاش ها براي يکپارچه سازي نظريه هاي نسبيت عام و ميدان کوانتومي و نيز بررسي مشاهداتي که در شتاب دهنده هاي ذرات (و ناپديد شدن برخي از آنها) به دست آمده است، از جمله مواردي هستند که اکنون توجه دانشمندان را جلب کرده اند و در آينده اي نه چندان دور مي توانند اطلاعات ما درباره جهان هاي ديگر را مستندتر کنند.

به هر حال اين که جهان هاي ديگر را تا چه اندازه باور داشته باشيم، در اختيار خودمان است. امروزه هم چنان انسان هايي وجود دارند که دنياي اتم ها را نيز افسانه ا ي بيش نمي دانند. اما از سوي ديگر، دانشمندان و محققان «نانوتکنولوژي» سرگرم ساختن موتورهايي هستند که در تصوير چرخ دنده هاي آنها مي توان تعداد اتم ها را شمارش کرد يا اينکه روش هاي ذخيره سازي سوخت هيدروژني يا حتي اطلاعات را در ساختارهاي اتمي طرح ريزي مي کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:19 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

اولين چيزي که در برخورد با دنيايي که تالکين براي ما پرداخته جلب توجه ميکند، اين است که: آن دنيا به شدت با جهان ما تفاوت دارد! اين تفاوت در چيزي خلاصه ميشود که براي توضيحش از کلمهي بسيار کلي «جادو» استفاده ميکنيم.

مشکلي که در اين مورد وجود دارد اين است که دنيايي که تالکين براي ما تصوير کرده، از پايه ساخته ميشود و ما حتا در جريان شکل گرفتن آن نيز قرار ميگيريم؛ هيچ پيش فرض خاصي که آن را به جهان ما ربط دهد اساس کار قرار نگرفته است؛ دنيايي است ساختگي با خدايان مخصوص و قواعد مجزا! به همين دليل چيزهاي بسياري را ميتوان جادو ناميد: از ساخته شدن آردا، خورشيد، ماه و ستارگان تا آتشبازيهاي گندالف! دستهبندي اتفاقات و اشيا و اطلاق نامي واحد به همهي آنها به عنوان «جادوي مطلق» کمي مشکل و تا حدي عجيب است. اين اشيا و يا اتفاقات منشا واحدي ندارند و بسيار ناهمسان هستند. از افراد مختلفي سر ميزنند و اغلب آنها را ميتوان به راحتي جزو دستههاي هنر و صنعت طبقهبندي کرد. جادو در رشته افسانههاي تالکين هميشه خرق عادت و دور از دسترس نيست و چيزي که ما از آن به عنوان ماوراءالطبيعه ياد ميکنيم هم به خوبي در اين دسته قرار ميگيرد. در اين دنيا مدرسههاي جادويي وجود ندارند و هيچ گروه يا شخص خاصي به گسترش فعاليت هاي جادويي اشتغال ندارد، انتقال جادو از فردي به فرد ديگر به صورت مريد و مرادي صورت نميگيرد، جادو براي کسي تدريس نميشود و جز مواردي خاص، اغلب به ارث نميرسد.

البته براي جلوگيري از پيچيده شدن بحث، ابتدا کتاب هابيت را از باقي کتابها و داستانها جدا ميکنم. هابيت يک «قصهي پريان» است و از اغلب قواعد رايج در بقيهي داستانها پيروي نميکند. اين حکم، جادوي جاري در هابيت را نيز شامل ميشود. ما در هابيت با نوع کاملا متفاوتي از جادو روبرو هستيم، جادويي آزاد و دم دستي! در هابيت کيفهاي سخنگو ميبينيم، يا دکمه هايي که خودبهخود باز و بسته ميشوند، يا الفهايي که به راحتي از جايي غيب شده و جايي ديگر ظاهر ميشوند.

در هابيت بئورن را ميبينيم که ميتواند به شکل حيوانات در بيايد و کالبد خود را عوض کند. هرچند تالکين بعدها در مورد بئورن گفته است: «او مطمئناً يک انسان بود، نه يک جانورنما و يا گرگينه. او انساني بود که به طور آگاهانه و خردمندانه توانايي هماهنگي و انطباق با طبيعت را دريافته بود.» به هر حال اين توانايي جادويي بئورن به خود او محدود شد و بعدها تغيير شکل در دنياي تالکين بسيار نادر و حتا غيرممکن بود. تا آنجا که والار يا مايار نيز نميتوانستند آزادانه اين کار را انجام دهند و کالبدي که اختيار ميکردند شکلي ثابت داشت که برگرفته از خلقيات آنان بود. حتا استثنايي چون سارون که به تغيير چهره شهره بود نيز کاملا شبيه بئورن نبود. بعد از هابيت، تالکين قوانين بسيار سختي در مورد جادو وضع کرد و از استفادهي آزادانه و بيقيد و بند آن خودداري کرد.

دنياهاي جادويي:
در سرزمين ميانه ما با دو جهان متفاوت برخورد ميکنيم؛ دنياي عادي و ديدني و سرزمين سايهها، که در اغلب اوقات ساکنان يکي از چشم ساکنان ديگري پنهان هستند. اين دو دنيا در کنار هم و درهم تنيده بوده و ميشود آنها را دو پنجره و يا ديدگاه متفاوت براي ديدن سرزمين ميانه تلقي کرد. سرزمين سايهها ارتباط مستقيم با استفادهي سياه از جادو داشته و در حقيقت سرزميني ساخته شده و مملو از توهمات و افکار پليد صاحبان قدرت سياه در هر زمان است. مشهورترين راه براي رد شدن از مرز يکي و رسيدن به ديگري، استفاده از حلقههاي قدرت بود. البته اگر کسي به اندازهي کافي قدرتمند بود ميتوانست در هر دو وجه باقي بماند. اينان کساني بودند که توانايي درک پليديها و سياهيها را بدون افتادن در ميان آنها داشتند. کساني مانند تام بامباديل و گلورفيندل الف.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:15 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

در مورد هفته و ساعات :
يک هفته هفت روز مي باشد و هر روز متعلق به کوکبي مي باشد و هر روز ساعاتي سعد و نحس دارد و هر روز از اول ساعت او که ساعت يک بعد ازظهر ميشود شروع مي شود .
روز شنبه ساعت اول يک بعدازظهر زحل نحس اکبر مي باشد .
روز يکشنبه ساعت اول يک بعدازظهر شمس سعد اکبر مي باشد .
روز دوشنبه ساعت اول يک بعدازظهر قمر سعد اصغر مي باشد .
روز سه شنبه ساعت اول يک بعدازظهر مريخ نحس اصغر مي باشد .
روز چهارشنبه ساعت اول يک بعدازظهر عطارد سعد اصغر مي باشد .
روز پنجشنبه ساعت اول يک بعدازظهر مشتري سعد اکبر مي باشد .
روز جمعه ساعت ساعت اول يک بعدازظهر زهره سعد اکبر مي باشد .

<< نکته مهم >>

روز شنبه : کوکب او زحل مي باشد و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي بغض و جدايي و آوارگي نوشت وملک سفلي او ميمون ابانوخ مي باشد و حاکم بر ملک علوي او کسفياييل مي باشد و متعلق به برج دلو مي باشد و معدن او سرب مي باشد و بخور او شمع سفيد و ميعه سايله و لادن مي باشد .

روز يکشنبه : کوکب او شمس است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي کارگشايي و رزق و روزي ، رونق بازار ، فتح و پيروزي ، بخت گشايي ، محبت ،غلبه بر دشمن ،طلسم دفع دشمن نوشت و ملک سفلي او ابوعبدالله سعيد المذهب مي باشد و حاکم بر ملک علوي او روفياييل مي باشد و متعلق به برج اسد مي باشد و معدن او طلا مي باشد و بخور او سندروس مي باشد .

روز دوشنبه : کوکب او قمر است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي باطل سحر و رزق و روزي نوشت و ملک سفلي او ابي الحارث مي باشد و حاکم بر ملک علوي او جبراييل مي باشد و به برج سرطان متعلق مي باشد و معدن او نقره است و بخور او لبان نر مي باشد .

روز سه شنبه : کوکب او مريخ است و در آن روز تعويذات و دعاهاي شفاي مر يض بايد نوشت و يا بغض وآوارگي دشمن نوشت و ملک سفلي او ابي محرز احمر مي باشد و حاکم بر ملوک علوي سمساييل مي باشد و متعلق به برج عقرب مي باشد و معدن او آهن است و بخور او صندل سرخ است .

روز چهارشنبه : کوکب او عطارد است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي زبان بندي ، بايد نوشت و ملک سفلي او برقان و يکني بابي العجائب مي باشد و حاکم بر ملوک علوي ميکاييل مي باشد و متعلق به برج جوزا مي باشد و معدن او جيوه است و بخور او مقبل ارزق و عنبر مي باشد .

روز پنجشنبه : کوکب او مشتري است و در آن روز تعويذات و دعاهاي محبت ، و کارگشاي و بخت گشايي و زبان بندي انجام داد و ملک سفلي او شهمورش و هو قاضي الجن مي باشد و حاکم بر ملوک علوي او صرفياييل مي باشد و متعلق به برج قوس مي باشد و معدن او قلع است و بخور او عود و کافور مي باشد .

روز جمعه : کوکب او زهره است و در آن روز بايد تعويذات و دعاهاي کارگشايي ، رزق و روزي ،محبت ، و باطل سحر انجام داد و ملک سفلي او ابيض مي باشد و کنية ابوالحسن زوبعة مي باشد و حاکم بر ملک علوي او عنياييل مي باشد و متعلق به برج ثور مي شود و معدن او مس است و بخور او مستکي مي باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:11 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

جادوي عام يا جادو در معناي کلّي، به معناي هر عمل عجيبي ست. اصطلاح انگليسي فنون سحرآميز(به انگليسي witchcraft) شامل قسمتي از اين گونه پديده هاست. و آنهم شامل جادوي خاص است.


جادو يا جادوي خاص يا جادو در معناي جزئي(به عربي سحر و به انگليسي Magic): فنّي ست مرموز براي اثرگذاري بر عالم مادّه با دخالت اراده? جادوگر؛ چه ابتدايي باشد و چه براي خنثي کردن جادوي ديگري ؛چه هدف متعالي داشته باشد و چه پست. چه ورد بحواند، چه حرکاتي انجام دهد و چه از وسايلي استفاده کند


براي معرّفي جادو مطابق دانش شناسي کاربردي، واژه? جادو را بايد از چند جنبه بررسي کنيم:




  1. واژه شناسي. يعني معناي مورد استفاده? آن در بين مردم.


  2. کاربرد اصطلاحي اين واژه. يعني هرچه در جايي جادو خوانده شده در اين قسمت بررسي مي‌شود.


  3. معرّفي جادوي عام و انواع آن. يعني تمام اعمال عجيب.


  4. معرّفي «دانش نظري جادو» معروف به نظريه‌هاي جادو. يعني دانشي که به «چيست؟» و «چرا؟»ها در مورد جادو جواب مي‌دهد. و آن علميست به اين نام که مرموز و حتّي رازورزانه يا سرّي است. يعني توسّط علم شناخته نشده. زيرا هيچ گونه توضيح، توجيه، نظريه يا رابطه? علّت و معلول به روش علمي در مورد آن ارائه نشده. امّا چون تلاش به روش علمي و روش هاي کهن در اين زمينه وجود داشته، و فرضيه هايي نيز در اين مورد ارائه شده، نمي‌توان جنبه? دانش آن را کنار گذاشت.



  1. معرّفي «دانش کاربردي جادو». يعني دانشي که از چگونه انجام دادن اعمال عجيب سخن مي‌گويد. نه از «چيست؟» و «چرا؟»


  2. معرّفي «فنّ جادوگري» يا «سحر» يا «sorcery»: پر حجم ترين قسمت مبحث است. زيرا جادو قبل از هر چيز يک فنّ است و از چگونه عمل کردن براي هدفي خاص صحبت مي‌کند.

همراه اين ها تاريخ جادوگري و بازتاب جادوگري در فرهنگ ها هم بررسي مي‌شود.


واژه شناسي


واژه? «جادو» در زبان پهلوي jâdug بوده‌است.


واژه? «magic» معادل انگليسي آن است، که از واژه? «Magus» گرفته شده که در فارسي قديم نام يکي از موبدان ستاره شناس زردشتي نه نام «magu?» يا «مجوس» بوده که يعني «مربوط به منطقه Medes». که Medes نيز خود به معني «قلمرو ماد» است. پس از فتح ايران، اعراب، زردشتيان را مجوس مي خواندند. [?][?][?][?] و اين واژه همچنان به همين معني به کار مي رود.


واژه? «مجيک» با حروف فارسي در نوشته‌هاي کهن ايران به چشم مي خورد. مثلاً اوستا کتاب مقدس رزتشتيان پنج قسمت مي‌باشد که يک قسمت آن مربوط به جادوگري يا جادوي سفيد مي باشد و اين بخش مجيک ناميده مي‌شود که مغ ها (روحانيون زرتشتي) بعد از آموزش هاي مجيک به سطح ماگي يا مجيکن نايل مي‌شدند.


به طور روشن مشخص نشده که واژه مجيک ايراني مي‌باشد يا نه. از طرفي شواهد و مدارک زبانشناسان و تکرار اين کلمه در نوشته‌ها حکايت از ايراني بودن آن دارد؛ و از طرف ديگر تا کنون کسي جواب روشني به منشاء اين کلمه در زبان اوستايي نداده است.


معناي غير اصطلاحي


ابتدا توجّه کنيد که صورت باور به وجود جاد و حتّي ارائه? سندي براي آن، دليل بر وجود اين انواع از جادو نيست. بلکه وجود هر يک به سندي جداگانه نياز دارد. با اين حال اوّلاً اين لغات اصطلاحي نيستند. بلکه در زبان ها استفاده مي‌شوند و معاني خاصّي نيز دارند. دوماً تحت عنوان اين لغات تلاش ها و فعّاليت هاي زيادي در طول تاريخ ثبت شده. [?].


بحث وجود جادو و اعتقاد به آن در قسمت هاي بعدي مقاله آمده.


در زبان فارسي و عربي


فنوني که از تاثيرات عجيب بحث مي‌کنند را اين طور نام برده اند و معنا و دسته بندي کرده اند (ترتيب موارد در دسته بندي زير اصلاح شده است.):[?][?] [?]




  • علم و فنّ تنويم يا خواب مصنوعي يا خواب مغناطيسي يا هيبنوتيزم


  • جادو (در معناي خاص): ايجاد تغييري در عالم مادّه به روشي فراطبيعي به اراده? جادوگر.


  • کيميا: علمي که در مورد تبديل مس، فلزّات، يا حتّي سنگ به طلا بحث مي‌کند. تلاش در اين زمينه منشاء به وجود آمدن علم شيمي شد.


  • هيميا يا علم و فنّ طلسم‌ها: روش ترکيب قواي عالم بالا با موجودات عالم پايين


  • علم و فنّ اعداد و اوفاق: درباره? ارتباط اعداد و حروف مطالب با هم و تشکيل جداول خاصّي به صورت مثلّث يا مربّع و قرار دادن حروف و اعداد در خانه‌هاي آن براي رسيدن به مطالب مختلف به طرزي مخصوص


  • علم و فنّ خافيه: در مود چگونگي تغيير و تکثير حروف و اسامي چيزي که مورد نظر است و استخراج نام هاي ملائکه و شياطين موکّل بر آنها. سپس دعا کردن با وردي که از آنها تشکيل شده.


  • علم و فنّ احضار ارواح (شبيه ليميا)


  • ليميا يا علم و فنّ تسخيرات: چگونگي ارتباط با ارواح قدرتمند عالم بالا. (شبيه احضار ارواح)



    • مانند تسخير جن


  • سيميا: درباره? چگونگي ترکيب اراده و قواي فيزيکي خاص براي کارهاي عجيب



    • از انواع آن علم و فنّ ريميا يا تردستي يا چشم بندي در فارسي يا شعبده در عربي ست: روش استفاده از قواي فيزيکي و خصلتهاي حواس انسان، براي وانمود کردن آثار خاصّي به چشم و گوش و حواس يا حتّي ذهن (يعني به کمک قوه? خيال بيننده آثاري عجيب در نظرش مجسّم مي‌کند که وجود ندارند.). چه با روش هاي فيزيکي، مادّي و طبيعي؛ و چه چه فراطبيعي [?]


  • پيشگويي يا غيب‌گويي: علم خبر دادن از حوادث در گذشته، حال يا آينده؛ که بر غيب‌گو پنهان است، با دخالت اراده? غيب گو. اينن فن انواعي دارد:



    • عرّافي:عرّاف کسي ست که از کلمات و حالات و رفتار سوال کننده پي به آينده? او ببرد.


    • کهانت (در معناي خاص): کاهن کسي ست که براي او صاحب رايي از طايفه? جن باشد و او را به آينده خبر دهد. يا به امور مخفي خبر دهد. مثلاً فلان مال دزديده شده کجاست؟ چه کسي فلاني را کشت؟ ...

کيميا، سيميا، ليميا، هيميا و ريميا را علوم يا فنون پنج گانه? مخفي مي‌خوانند. کهانت در معناي عام يعني برقراري رابطه با يک جن. کاهن نه تنها مي‌تواند از جن در مورد گذشته، حال، يا آينده بپرسد؛ بلکه مي تواند از او بخواهد کاري عجيب انجام دهد.


در زبان انگليسي و در جوامع اروپايي


در ميان عوام در اروپا[??]



  • تحت تاثير قرار دادن وقايع، با استفاده از نيروي اسرار آميز يا فراطبيعي
  • حقّه‌هاي مرموزي که براي سرگرمي اجرا شود.

بر حسب دسته بندي ريچارد کيک هِفِر، مورخ دانشگاهي:



  • جادوي روان‌شناختي: اولي بر روي ذهن ديگري تأثير مي‌گذارد تا آنگونه که جادوگر مي‌خواهد عمل کند، مانند علاقه مند ساختن کسي به ديگري
  • جادوي خيالي يا توهمي: پديد آوردن عجايب گوناگون به چشم بيننده. مانند جادويي که ضيافت شامي را پديد آورد يا جادوگر را نامرئي کند،
  • جادويي که تغيير فيزيکي واقعي در شيئي بوجود آورد، در اين تقسيم بندي گنجانده نشده ‌است. مثلاً معجزه

در افسانه‌ها:



  • جادوي واضح: جادويي است که به سرعت نتيجه‌اش ظاهر ‌شود.
  • جادوي تدريجي و ظريف: جادويي است که اثرش به طور تدريجي و نامحسوس دنيا را تغيير مي‌دهد.

در نظريات جديد؛ برحسب آنچه در جادو استفاده مي‌شود (ممکن است همه يا بعضي موارد استفاده شود):



  • جادوي سرايتي: به کمک اجسام فيزيکي که زماني با شخص يا چيزي که جادوگر مي‌خواهد روي او تأثير بگذارد، در تماس بوده‌است.
  • جادوي همساني با استفاده از تصاوير يا اشياي فيزيکي است که به نوعي با شخص يا چيزي که مي‌خواهيم تحت تأثير قرار دهيم، شباهت دارد. مانند عروسک‌هاي وودو

در فرهنگ عام بر حسب تعالي:



  • جادوي متعالي يا جادوي سفيد: از يک نيروي الهي کمک مي‌گيرد و هدف متعالي دارد

    • جادوي پست يا جادوي سياه(Necromancy): جادويي که با نيروهاي پست از قبيل مرگ سر و کار دارد يا هدف شخصي دارد. مثلاً
    • براي آسيب زدن به فردي استفاده شود
    • با اجساد و موادّ مرده (گاهي نفرت انگيز و کثيف) سروکار دارد
    • احظار و گفتگو با روح مردگان مثلاً جهت گفتگو با روح عزيزي که مرده‌است يا براي گرفتن اطلاعات از روحهاي مردگان به عنوان نوعي پيش گويي يا براي کمک گرفتن در انجام جادويي ديگر.

در فرهنگ عام برحسب روش؛ مواردي که بين مردم معروف است:



  • ورد(spell): شناخته شده ترين عمل جادوگري، اوراد و حرکاتي است طبق روندي خاص (اغلب خواندني، نوشتني، حرکتي و گاه با وسايلي چون گوي و چوب دستي جادويي) که اجراي آن آن اثر خاصّي را به همراه دارد.
  • غيب گويي: يک عمل جادوگري مشهود ديگر است که هدف آن دادن اطلاعات درباره گذشته، حال و آينده(‌پيشگويياست. اين کار اغلب با ابزاري انجام مي‌شود. انواع غيب گويي عبارتند از:

    • طالع بيني، فال گيري و تفسير فال يا طالع

      • فال ورق: غيب گويي به کمک ورق فال گيري

    • غيب گويي به کمک رصد ستارگان
    • غيب گويي به کمک رمل و اسطرلاب
    • غيب گويي به کمک گوي‌بيني
    • مشورت با فردي غير قابل رويت.

      • کهانت اگر با فردي از نوع جن مشورت انجام شود، آن را کهانت و مشورت گر را کاهن گويند. اين لغت معاني ديگري هم دارد
      • نوع خاصّي از آن را ئي چينگ مي نامند

    • عرّافي: غيب گويي با نگاه کردن به ظاهر فرد
    • غيب گويي به کمک جادوي سياه

    • [ويرايش] در دين اسلام<\/h3>

      منظور از سحر تمام فنون عجيب است. چه با عوامل طبيعي (شعبده بازي) و چه با عوامل غير طبيعي. چه توسّط خود ساحر، چه توسّط نماينده‌اي از جن (کهانت).



    • موارد ظاهراً مشابه امّا متفاوت با جادو


      تعريف اعمال مشابه ديگر در اينجا، کمک مي‌کند تا متوجّه تفاوتشان با جادو شويم:



      • دعا و نيايش که يک عبادت است، اگرچه به ورد که نوعي جادو دانسته مي‌شود، شبيه است.
      • عمل قرباني‌کردن براي يک موجود يا خداي مافوق طبيعي و سپس درخواست از اين خدا يا موجود و ميانجي گري آن خدا در اجابت آن عمل نيز در صورت اجابت به جادو شبيه است.

      تفاوت دعا و جادو اين است که:



      1. دعا و عبادت نياز به خواست شخص و موافقت يک خدا دارد که مي‌تواند درخواست را رد کند. اما شرايط موفّقيّت شخصي و ناشي از عملکرد معيوب جادوگر است
      2. هنگامي که دعا منجر به نتيجه نمي‌شود، به اين معناست که خدا اينگونه خواسته. اما هنگامي که جادويي موثر نمي‌افتد، به علت نقص در عملکرد جادوگر است.
      3. جادو بيشتر داراي يک دستورالعمل خاص است. امّا دعا بدون تفکر و دقّت قبلي نيز صورت مي‌گيرد.

      بعضي بر اين باورند که چه در دعا و چه در جادو به کار بستن خود باور يا ايمان است که نتيجه مطلوب را به بار مي‌آورد. امّا نيايش‌گر به تاثير خدا يا واسطه باور دارد. در حالي که جادوگر به تاثير اراده? خود از راهي غير طبيعي ايمان دارد. کسي هم که اعتماد به نفس دارد به تاثير اراده? خود از راهي طبيعي ايمان دارد.



    • اعتقاد به جادو در ميان ملل و اديان


      هر گاه نتوان چيزي را به طور جهاني اثبات کرد، اعتبار آن را مي سنجند (يعني اعتقاد يا باور به آن). وجود جادو نيز به طور جهاني اثبات نشده. امّا اعتبار نسبتاً جهاني دارد.



    • در دين يهود


      حضرت سليمان مي‌توانست با پادشاهي حيوانات ارتباط برقرار کند



    • در دين اسلام


      مطالب مربوط به حوادث عجيب در اسلام و خصوصاً قرآن چند دسته اند:



      1. نابودي ناگهاني تمدّن هايي که به پيامبرانشان ايمان نياوردند با عذاب به اراده? خدا و نه پيامبر. مانند:

        1. تمدّن عاد
        2. تمدّن ثمود
        3. ...


      1. خدا به حضرت آدم اسامي الهي را گفت، و او بر مي‌شمرد. هنگامي که از فرشتگان خواسته مي‌شود آنها را دوباره تکرار کنند، نمي‌توانند، اما حضرت آدم مي‌تواند. اين توانايي خارق العاده و “اکتسابي” است. زيرا خداوند اين توانايي را به موسي آموزش داد
      2. معجزه: گذاشتن تاثيري عجيب بر عالم مادّه براي اثبات پيامبري فردي بدون دخالت اراده? آن پيامبر. معجزه جزو فنون سحرآميز نيست، زيرا اراده? فرد در اثربخشي آنها تاثيري ندارد؛ و توسّط عوام به نام جادو شناخته نمي‌شوند. مثال هايي از معجزه:

        1. تبديل شدن عصاي حضرت موسي به ماري در صحراي سينا
        2. تبديل شدن عصاي حضرت موسي به مار بزرگي در مقابل فرعون
        3. تبديل شدن عصاي حضرت موسي به اژدها در مسابقه ي جادوگري که فرعون مصر ترتيب داده بود.
        4. تسلّط حضرت سليمان به حيوانات، جن، نيروهاي طبيعي مانند باد، و گفتگو با آنها و فرمان دادن به آنها.

      3. کرامت: گذاشتن تاثيري عجيب بر عالم مادّهبه اراده? خدا و بدون دخالت اراده? آن فرد توسّط فردي که پيامبر نيست. در راستاي انجام آنچه آيين الهي اش به او دستور مي دهد.

        1. «آصف بن برخيا» با دانشي که در مورد کتاب (شايد يعني نام‌هاي الهي) داشته، از جنّي بدعمل که اصلاح شده بود و که نزد حضرت سليمان بود[??] نيز بهتر عمل مي‌کرده.

      4. جادو (در معناي اصطلاحي قرآن):

        1. جادوگران در مسابقه ي جادوگري که فرعون مصر ترتيب داده بود تکّه‌هاي کوچک مادّه را مانند مارهايي به حرکت در آوردند.
        2. در قرآن آمده که دو فرشته به نام‌هاي هاروت و ماروت، جادوگري را به انسان ياد دادند و به او دستور دادند تا از آن فقط براي ابطال جادو استفاده کند. تا فرمانبرداري، خودداري و پرهيزکاري او را آزمايش کنند. امّا آنها از جادو براي جدايي انداختن ميان زن و شوهر استفاده مي کردند.[??]

      5. چشم زخم: در سوره قلم، آيه آخر آمده: و بدرستي که نزديک بود آنان که کافر شدند، هر آينه تو را توسّط چشمانشان (آسيب) بزنند هنگامي که شنيدند قرآن را. و مي‌گويند که او ديوانه است. و (حال آنکه) آن (قرآن) جز پندي براي جهانيان نيست.[??]
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
يکي از بهترين روش هاي افزايش قدرت مهارت روحي جهت آمادگي براي واسطه شدن تمرين غيب گويي است. هر شيئي فکر و احساس صاحب آن رادر خود نگه ميدارد. غيب گويي يا روان سنجي هنر خواندن اين افکار و احساسات است.دوستان خود يا آشنايان خود را مجاب کنيد وسائلي به شما بدهند تا با آنها تمرين کنيد. آلات و ساعت براي اين کار خوب است زيرا فلزات بهتر از لباس و اشياي پلاستيکي طرز فکر را در خود نگه ميدارد. آن شي ء حتما نبايد متعلق به يکي از آشنايان باشد اما بد نيست دوست شما صاحب شي ء را بخوبي بشناسد تا بتوانيد صحت نتيجه را بررسي کنيد. شي ء را در دست بگيريد و کتوجه افکار و احساسات که به ذهنتان مي رسد باشيد. سعي کنيد تصوير صاحب شي ء را مجسم کنيد و پرسشهايي که براي خود مطرح ميکنيد پاسخ دهيد. براي نمونه صاحب شي ء زن است يا مرد؟ پير است يا جوان؟ شاد است يا غمگين؟ چاق است يا لاغر؟ مدتي طولاني روي هر سوال انگشت نگذاريد وگرنه تصورات ذهني تان مختل مي شود. آنچه به ذهن شما مي رسد شايد چيزي است از يک سري تصورات نابسامان نباشد. اما به هر حال از هر تصوير يادداشت برداريد چون اگر تمام آنها درست نباشد شايد بيشتر آنها در مورد صاحب شي ء صدق کند. با اين کار انگار به ذهن فرد تلنگر مي زنيد و افکار و احساسات
موارد مربوط به او را در مورد مردم . اماکن و وقايع يادداشت ميکنيد.جالب اينجاست که با اشيايي قديمي مانند سنگهاي اماکن تاريخي. مسکوکات يا هر نوع صنايع دستي قديمي در دسترس هم ميتوانيد اين آزمايش را انجام دهيد. اين اشياء چيزي در مورد افرادبه دست نمي دهند بلکه در مورد دوره ي مربوط به خود القاء مي کنند. اگر شي ء به بيش ازيک نفر تعلق داشته باشد احتمالا" آنچه دريافت ميکنيد مغشوش و فقط تفکراتي قوي تر است که به صاحب اخير آن يا کسي که شخصيت قوي تر داشته است. مربوط خواهد بود. غيب گويي رابا واسطه گري اشتباه نگيريد. اگر شيء متعلق به کسي باشد که مرده است شايد بتوانيد شخصيت او را توضيح دهيد اما خيال نکنيد که با او ارتباط برقرار کرده ايد چون صرفا" درحال ذهن خوانيد از شيء هستيد . عده اي از واسطه ها(مديوم ها) از سايکومتري استفاده ميکنندتا به آنان کمک شود با ارواح تماس بگيرند اما اين روش مناسب نيست زيرا باعث ميشود خيالکنيد با فرد در تماس هستيد . در حالي که تصويري که به شما ميرسد صرفا" از شيء است نه چيز ديگري.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
در کتاب دانستنيهايي درباره جن ، تا ليف حضرت حجته السلام والمسلمين حاج شيخ ابوعلي خداکرمي ماجرايي واقعي درباره ي ازدواج جن با انسان نقل شده که از اين قرار است:

ماجرايي در تاريخ 1359 شمسي مطابق با 1980 ميلادي ماه آوريل بوقوع پيوست، که اهالي کشور مصر به شهرهاي نزديک و روستا هاي مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نويسنده معروف ، استاد اسماعيل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنين مي نويسد:

مرد 33 ساله اي ، به نام عبدالعزيز مسلم شديد ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمايي ترک تحصيل کرده بود ، به نيروهاي مسلح پيوست و در جنگ خونين جبهه ي کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واين مجروحيت او منجر به فلج شدن دو پايش گرديد ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پاي فلج به زندگي خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج مي برد، ناگاه زني را ديد که لباس سفيد و بلندي پوشيده و سر را با پارچه سفيدي پيچيده، در اولين ديدار او همچون شبحي که برديوار نقش بسته مشاهده کرد.زماني نگذشت که همان شبح در نظرش مانند يک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزديک شد و گفت:اي جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستم به زودي بيماري تو را درمان نمايم . لکن به يک شرط که با دختر من ازدواج کني. ابوکف جوابي نداد ، زيرا که وحشت ، قدرت بيان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همين حال از ديواري که بيرون آمده بود ناپديد شد .

ابو کف اين قضيه را به کسي اظهار نکرد زيرا مي ترسيد او را به ديوانگي متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضاي شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعي بدهد . شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسي که ميتواند خوشبختي تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در اين خصوص فکر کند ، بعد تصميم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسي نتواند وارو شود اما يکدفعه ديد ( حاجت) ودخترش از درون ديوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشيني بودند . در همان شب وقتي که ابوکف به چهره ي دختر نگاه کرد ، ديد چهره ي جذاب ،بدن لطيف قد کشيده ، گردن بلند و مثل نقره مي درخشيد.رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذيرفتم )) ، (حاجت) وسيله ي عروسي را فراهم کرد . شب بعد با موسيقي و ساز و دهل عروسي را انجام دادند، در حالي که کسي از انسانها آن آواز را نمي شنيدند ، عروس را با اين وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به يکديگر سپرد و از خانه بيرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشيده بود که احساس کرد پاهايش جان گرفته است

.روز بعد هنگامي که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتي خود را بازيافته و با پاي خود راه مي رود خوشحال شدند ليکن او سر را به کسي نگفت.اين شادي بطول نينانجاميد،زيرا که به زوديروش و رفتار ابوکف تغيير کرد او در اتاقش مي نشست و بجز موارد محدود بيرون نمي آمد.تمام کارهاي لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام مي داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپري کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسي که قابل رويت نيست صحبت مي کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زيبايش در عيش و نوش و خوشبختي بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

دانشمندان شواهد بيشتري يافته اند از اين که اسکلت "کوتوله" اندونزيايي به گونه تازه اي از انسان تعلق دارد.
به گفته دانشمندان اين موجود يک متري (سه فوتي) و 30 کيلوگرمي احتمالا تا هشت هزار سال قبل در جزيره اندونزيايي فلورز مي زيست.
از زمان کشف بقاياي اين موجود، پژوهشگران درگير جدالي سخت درباره هويت اين موجودات ريز اندام بوده اند.
دو مقاله علمي که در نشريه "نيچر" چاپ شده اکنون از اين نظر پشتيباني مي کنند که اين يک گونه کاملا جديد انساني بوده است.
تيمي که بقايا را در غار ليانگ بوا در فلورز کشف کرد استدلال مي کند که اين موجود متعلق به گونه "هومو فلورسينسيس" (Homo floresiensis) - يعني مجزا از گروه هومو سيپينز (Homo sapiens) است که انسان به آن تعلق دارد.
آنها مي گويند که اين "کوتوله ها" (Hobbits) از اعقاب يک گونه ماقبل تاريخ انساني - شايد هومو ارکتوس - باشند که بيش از يک ميليون سال قبل به اين جزيره جنوب شرقي آسيا رسيدند.
اين محققان و بسياري ديگر از دانشمندان ادعا مي کنند که طي ساليان طولاني، اندام اين موجودات به احتمال زياد طي يک فرآيند انتخاب طبيعي موسوم به "انقباض جزيره اي" کوچکتر شد.
با اين حال برخي محققان استدلال کردند که اين نظريه نمي تواند اندازه مغز اين موجود که 400 سانتيمتر مکعب به اندازه شامپانزه است - يک سوم مغز انسان مدرن - را توضيح دهد.
نظريه بيماري
اين به گفته آنها يک معماست زيرا به نظر مي رسد که اين موجودات ابزارهاي پيچيده سنگي ساخته بودند.
آنها گفتند که کوتوله ها احتمالا بخشي از يک گروه مدرن از انسان ها با مغز غيرعادي کوچک بوده اند.
يک تيم تحت هدايت ويليام جانگرز از دانشگاه استوني بروک در آمريکا بقاياي پاي اين کوتوله را تحليل کرد.
اين تيم دريافت که اين پا از برخي جهات به طرز خارق العاده اي شبيه پاي انسان است. انگشت بزرگ موازي ساير انگشت هاست و حالت مفصل ها به آن امکان کش دادن انگشتان به هنگام افتادن وزن کامل بدن روي پا را مي دهد، خصوصيتي که در ساير پستانداران عالي يافت نمي شود.
اما از جهات ديگر، پا کاملا بدوي است. کف پاي اين موجود بسيار بلندتر از انسان امروزي است و انگشت بزرگ آن بسيار کوچک است. ساير انگشتان پا بلند و قوسدار هستند و ساختار آن در زمينه تحمل وزن شبيه شامپانزه است.
بنابراين براساس اين نظريه يا اين کوتوله ها در طول زمان بدوي تر شده اند - که سناريويي بعيد است - يا بايد حتي در دوره اي قديم تر از خانواده انسان منشعب شده باشند.
در يک مطالعه ديگر، النور وستون و آدريان ليستر از موزه تاريخ طبيعي لندن فسيل هاي چندين گونه اسب آبي کهن را بررسي کردند. آنها سپس اين فسيل هاي کشف شده در جزيره ماداگاسکار را با فسيل هاي آفريقايي که از آنها تکامل يافته بودند مقايسه کردند.
دکتر وستون فسيل شناس موزه تاريخ طبيعي لندن گفت: "اين احتمال هست که جمجمه هومو فلورسينسيس متعلق به هومو ارکتوس باشد که در اثر زندگي در جزيره کوچک شده است نه اين که، چنان که اشاره شده، يک فرد غيرعادي يا گونه اي باشد که جداگانه تکامل يافته است."
وي افزود: "بررسي اسب هاي آبي کوتوله ماداگاسکار که مغز آنها نسبت به جثه خيلي کوچک است، نشان مي دهد که همين موضوع ممکن است براي هومو فلورسينسيس صادق باشد و اينکه اين وضع نتيجه انزوا در جزيره است."
"آدم کوتوله" به شجره انسان پيوست
گونه تازه که به خاطر قد کوتاهش "آدم کوتوله" ناميده مي شود حداقل تا 12 هزار سال قبل در جزيره "فلورز" مي زيست.
جالب اينجاست که اهالي امروز فلورز در افسانه ها و روايات تاريخي خود به اين آدم کوتوله اشاره مي کنند.
جزئيات اين کشف که محافل علمي را به شوق آورده است در نشريه "نيچر" چاپ شد.
از اين اکتشاف به عنوان يکي از مهم ترين کشفيات چندين دهه گذشته تمجيد شده است.
بازوهاي بلند
باستان شناسان استراليايي استخوان هاي اين گونه را به هنگام حفر يک نقطه باستاني به نام "ليانگ بائو" که يکي از متعدد غارهاي فلورز است کشف کردند.
بقاياي اين اسکلت ناقص در عمق 9/5 متري سطح غار پيدا شد. محققان ابتدا تصور کردند که اينها بقاياي يک کودک است. اما تحقيقات بعدي واقعيات ديگري را فاش کرد.
فرسايش دندان ها و خطوط جمجمه نشان مي دهد که اينها بقاياي يک فرد بزرگسال است. به علاوه مشخصات لگن خاصره حاکي است که او يک زن بوده و يک استخوان در پاي اين موجود نيز دلالت دارد که مثل ما انسان ها عمودي راه مي رفته است.
اين موجود 18 هزار ساله، که "ليانگ بائو 1" يا "ال بي 1" لقب گرفته است، در گونه تازه اي که "هومو فلورسينسيس" (Homo floresiensis) خوانده مي شود طبقه بندي شده است. اين گونه تقريبا با يک متر قد و بازوهاي بلند، جمجمه اي به اندازه يک نارگيل داشته است.
قد اين موجود يک متر بوده و از ابزارهاي سنگي پيشرفته اي استفاده مي کرده است
محققان پس از آن، بقاياي شش نفر ديگر از اعضاي همين گونه را کشف کرده اند.
کارشناسان مي گويند که بازوهاي بلند از مشخصات جالب اين موجود است و مي تواند حاکي از آن باشد که بخش اعظم عمر خود را روي درختان سپري مي کرده است.
هومو فلورسينسيس احتمالا از گونه ديگري به نام "هومو ارکتوس" (Homo erectus) که بقاياي آن در جزيره اندونزيايي جاوا کشف شد، تکامل يافته است.
هومو ارکتوس ممکن است يک ميليون سال قبل وارد جزيره فلورز شده باشد و شگفت اينکه احتمالا با قايق وارد آنجا شده است.
اين درحالي است که تاکنون تصور مي شد که ساخت قايق براي سفر در آب هاي آزاد خارج از توانايي فکري هومو ارکتوس بوده است.
موجودات افسانه اي
جالب تر اينکه ساکنان فلورز افسانه هاي باورنکردني و آميخته به جزئيات زياد درباره مردمان کوچکي که در اين جزيره مي زيستند و "ايبو گوگو" ناميده مي شدند نقل مي کنند.
اهالي اين جزيره، "ايبو گوگو"ها را موجوداتي پشمالو به قد يک متر که عادت داشتند چيزهايي در گوش همديگر بلغور کنند توصيف مي کنند.
براساس اين افسانه ها، ايبو گوگوها همچنين مي توانستند آنچه را اهالي جزيره به آنها مي گفتند مثل طوطي تکرار کنند.
آخرين شواهد مربوط به زيست اين نوع انسان در ليانگ بائو به 12 هزار سال قبل، زماني که يک فوران يک آتشفشان حيات وحش منحصر به فرد فلورز را نابود کرد، بازمي گردد.
اين اکتشاف به تنوع گونه ها در ميان اجداد بشر اشاره دارد
با اين حال نشانه هايي داير بر ادامه حيات هومو فلورسينسيس تا مدت ها بعد وجود دارد.
افسانه هاي جزيره فلورز حاکي است که "ايبو گوگو" زماني که کاشفان هلندي چند صد سال قبل وارد آنجا شدند هنوز زنده بودند و آخرين افسانه اي که اين موجود در آن نقل شده، به صد سال قبل بازمي گردد.
اما هنري جي، سردبير مجله "نيچر" از اين نيز پيشتر مي رود و احتمال وجود گونه هايي مانند هومو فلورسينسيس را در بخش هاي کشف نشده جنگل هاي استوايي اندونزي رد نمي کند.
کريس استرينگر، سرپرست بخش تکامل انسان در موزه تاريخ طبيعي لندن، مي گويد اين يافته "دانش ما درباره تکامل انسان را بازنويسي مي کند" و مي افزايد: "وجود اين موجود تا همين 12 هزار سال قبل واقعا شگفت انگيز است."
پيشرفتگي ابزارهاي سنگي که در کنار "آدم کوتوله" ها کشف شده است برخي دانشمندان را با توجه به اندازه کوچک مغز اين موجود (تقريبا به اندازه مغز شامپانزه) غافلگير کرده است.
دکتر جي اظهار نظر مي کند: "اين نظريه که دست زدن به يک عمل هوشمندانه نيازمند حجم مشخصي از مغز است با اين يافته کاملا به باد رفته است."
از آنجا که اين بقايا نسبتا تازه هستند و هنوز فسيل نشده اند، دانشمندان اميدوارند بتوانند دي ان اي آنها را استخراج کنند که مي تواند چشم انداز کاملا تازه اي در زمينه تکامل شجره انسان به دست دهد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:58 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

در طول حيات هر انساني موقعيتهايي وجود دارد که نقطه عطفي در زندگي او به شمار مي آيند و چه زيباست که اين نقطه عطف به سمت آگاهي و کمال باشد. قدم گذاردن در وادي ناشناخته و رسيدن به دانش و آگاهي شايد يکي از بزرگترين نقاط عطف در زندگي من بوده باشد. من هم مثل بسياري از افراد، شناختم از جن تنها در گفته ها و شنيده هايي خلاصه مي شد که بيشتر به افسانه و قصه نزديک بودند تا واقعيت، ولي امروزه پس از ماهها تحقيق و مطالعه به اين باور رسيده ام که جن يک افسانه و خرافه نيست، ?جن يک واقعيت مسلم است?.

موجودات ماوراء‌الطبيعه

شايد به جرات بتوان بحث در وادي موجودات ماوراءالطبيعه را به قدمت تاريخ بشري دانست، چه در ميان عوام و چه در ميان روشنفکران، دانش پژوهان ومحققين هر عصر. از اين رو بعد از گذشت قرنها اين بحث هنوز هم به همان تازگي دنبال شده و چنانچه وقتي نوشته اي، گفتگويي، داستاني و يا حتي فيلمي درمورد آن تهيه مي شود از استقبال عموم برخوردار مي گردد، چرا که بشر هميشه تشنه برداشتن حجاب از مستورهاي پيرامون خويش است، تا بتواند حس غريزي کنجکاوي خود را نسبت به اين موجودات، به طريقي تسکين بخشد. شايد يک وجه اشتراک را بتوان در ميان عوام و روشنفکران و دانشمندان يافت و آن شک و ترديد نسبت به واقعيت وجودي آنان است؛ چرا که حتي سير تکاملي علم در قاره اروپا و امريکا هم نتوانسته آن را از محالات بداند و علي رغم همه پيشرفتهاي علوم بشري هيچ راه حل علمي براي پي بردن به چگونگي اين موجودات عنوان نشده و همه چيز مانند ازل در شک و ترديد است. اما در جهان بيني اسلامي همه چيز زيبا و بجا آفريده شده است،حتي موجود ماوراءالطبيعه‌اي با نام ?جن?، موجودي که حتي برخي از مسلمانان، روشنفکران و دانش پژوهان در زمينه ديني يا به ديده شک و ترديد در آن نگريسته، و يا سکوت کرده اند.

جن يک واقعيت است يا افسانه

در ميان انسانها بر سر خلقت نظام عالم دو ديدگاه کلي وجود دارد، عده اي که همه چيز را ناشي از خلقت ذات الهي مي دانند و گروهي ديگر که سرمنشا خلقت نظام عالم را در طبيعت جستجو مي کنند. اگرچه ميان آنان اختلاف نظرها بسيار عميق و اساسي است، ولي هيچ يک از اين دو گروه نتوانسته اند وجود موجودات ماوراؤالطبيعه را انکار کنند. آنهايي که خداباورند و به روح و معاد معتقدند (غير از مسلمانان) از آنها به عنوان ارواح خبيثه و يا ارواح شرير و يا شيطان ياد مي کنند، برخي هم آنها را موجودات فضايي قلمداد مي کنند، ماديون هم که اعتقادي به ذات الهي و قدرت پروردگار ندارند، اين موجودات را همان انسانهاي اوليه اي مي دانند که در سير تکامل بين انسان و ميمون حيران مانده و به شکل و شمايل غريب درآمده اند و يا حتي برخي از آنان معتقدند که اينان انسانهاي وحشي و بدوي در اعماق جنگل هستند و گاهي خود را نمايان ساخته و موجب اذيت و آزار انسانهاي متمدن مي شوند. و اما مسلمانان : بنا به نص صريح قرآن، موجودات عالم به سه گروه گروه تقسيم مي شوند: ? جمادات ? نباتات ? حيوانات؛ که يا داراي عقلند مانند انسان، فرشتگان و جنيان و يا فاقد عقل و شعورند مانند حيوانات و باز بنا به آيات نوراني قرآن کريم، بايد بدانيم که بدون هيچ شک و ترديدي موجودي با نام ?جن? در جهان آفرينش وجود دارد که از نظر تکليف و شايستگي مورد خطاب پروردگار قرارگرفته و مشابه انسان مي باشد، چرا که، ? سي و چهار بار نام جن در قرآن کريم آورده شده است. ? هفتاد و دومين سوره قرآن با نام اين موجود مزين گرديده است. ? احاديث و روايات فراواني از پيامبر اکرم (ص)، حضرت علي (ع)، امامان و بزرگان علوم ديني در اين خصوص، موجود بوده و در دسترس قرار دارد. ?
به وسيله بسياري از انسانها رويت شده اند. به آياتي از قرآن کريم که وجود جن را مبرهن مي داند اشاره مي کنيم:
O سپاهيان سليمان از جن و آدمي و پرنده گرد آمده و به صف مي رفتند. (سروه نمل، آيه ??
)
O براي خدا شريکاني از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفريده است. (سوره انعام، آيه ??
)
O بگو اگر جن و انس گرد آيند تا همانند اين قرآن را بياورند، نمي توانند، هر چند که يکديگر را ياري دهند. (سوره اسرا، آيه ??
)
O سخن پروردگارت بر تو مقرر شد که جهنم را ازجن و انس انباشته مي کنيم. (سوره هود، آيه ???
)
O اي گروه جنيان و آدميان، اگر مي توانيد که از قطر آسمان و زمين بگذريد، بيرون رويد ولي بيرون نتوانيدرفت مگر با قدرتي. (سوره الرحمن، آيه ??
)
O مرحوم شيخ مفيد در کتاب ?ارشاد? آورده است: ?در آثاري از ابن عباس نقل شده: زماني که پيامبر اسلام (ص) به قصد جنگ با قبيله بني مصطلق از مدينه خارج شد، هنگام شب به دره وحشتناک و صعب العبوري رسيد. اواخر شب جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد که طايفه اي از جن در وسط دره جمع شده و قصد مکر و شر و آزار و اذيت شما و اصحابتان را دارند?. (ارشاد ص ???
)
O از حضرت امام صادق (ع) روايت شده : روزي حضرت رسول (ص) نشسته بود، مردي به خدمتشان رسيد که بلندي قامتش مثل درخت خرما بود. سلام کرد، حضرت جواب داد و سپس فرمود: ?خودش و کلامش شبيه جن است?. سپس به او فرمود: کيستي؟ عرض کرد: من هام، پسر هيم، فرزند لاتيس، پسر ابليس هستم (بحارالانوار ص ??
)
O بانو حکيمه دختر امام کاظم (ع) گويد: ?برادرم امام رضا (ع) را ديدم که جلو در اتاقي با کسي صحبت مي کرد در حالي که تنها بود، عرض کردم: با چه کسي سخن مي گوييد؟ فرمودند: فردي از جن آمده تا مسائلي بپرسد و از چيزهايي شکايت کند? (اصول کافي ص ???
)
O علامه طباطبايي (ره) مي فرمودند: ?روزي آقاي بحريني که يکي از افراد معروف ومشهور در احضار جن و از متبحرين در علم ابجد و حساب مربعات بود در مجلس ما حضور يافت،چادري آوردند، دو طرفش را به دست من داد و دوطرف ديگر را به دستهاي خود گرفت. اين چادر به فاصله دو وجب از زمين فاصله داشت. در اين حال جنيان را حاضر کرد، صداي غلغله و همهمه شديدي از زير چادر برخاست. چادر به شدت تکان مي خورد چنان که نزديک بود از دست ما خارج شود. من محکم نگه داشته بودم، آدمکهايي به قامت دو وجب در زيرچادر بودند و بسيار ازدحام کرده و تکان مي خوردند و رفت و آمد داشتند، من با کمال فراست متوجه بودم اين صحنه، چشم بندي و صحنه سازي نبوده و صد درصد وقوع امر خارجي بوده است? (رجايي، تهراني جن و شيطان ص ??
)
اينها شمه اي بود از آيات قرآن کريم و احاديث و روايات که هر گونه شک و شبهه اي را در وجود واقعيت جن به يقين تبديل مي سازد.

جن چگونه موجودي است؟

به واقع جن چگونه موجودي است و آيا مي توان توسط علوم پيشرفته امروزي آن را اثبات کرد؟جن در لغت به معناي مستور و پوشيده است،همان طور که بچه در رحم و پنهان از چشم ما را ?جنين? گويند و جنت اشاره به باغي است که درختان آن مانع از به چشم آمدن زمينش مي گردد. و شايد علت شک و ترديد در وجود جن نيز همان مستور و پنهان بودنش از انظار و حس بشري است، که علت آن در ذات خلقتش نهفته است. قرآن کريم خلقت جن را چنين بيان مي دارد:
O و جان (که در بعضي از متون اسلامي آمده است، جان پدر جن است همان طور که آدم، پدر انسان) را پيشتر، از آتش زهرآگين آفريديم. (سوره حجر، آيه ??
)
O خدا انسان را از گل خشک شده اي چون خاک سفال آفريد و جنيان را از شعله اي بي دود. (سوره الرحمان، آيه ?? و ??
)
O مرا از آتش خلق کردي و او (انسان) را از گل آفريدي. (سوره اعراف، آيه ??
)
از اين آيات در مي يابيم که جن، آتش است و انسان از جنس خاک، و اين چنين دريافت مي شود که جنيان قبل از انسان خلق شده اند، و از آن جايي که هر دو از ماده آفريده شده اند پس مادي هستند، ولي دو تفاوت اساسي آنها را از ساير موجودات متمايز مي سازد:
?
مي توانند خود را به هر شکل و قيافه اي درآورند (آکام المرجان) (به استثناي پيامبران و ائمه معصوم و بنا به برخي روايات حتي احدي از شيعيان).
?
از چشم موجودات ديگر پنهانند. ملاصدرا پنهان و آشکار شدن جن را با هوا قياس مي کند و اين طور عنوان مي دارد: ?بدن هاي لطيف آنها در الطاف و نرمي متوسط بوده و از اين رو آماده جدايي و يا گردآمدن هستند، چون گرد هم آيند قوام آنها بهتر گشته و مشاهده مي گردند و چون جدا گردند قوامشان نازک و جسمشان لطيف مي شود و از ديده پنهان مي مانند، مانند هوا که وقتي ذراتش گرد هم مي آيند غليظ مي شود و به صورت ابر درمي آيد و وقتي ذرات از هم جدا مي شوند لطيف شده و ديده نمي شوند.? (ملاصدرا، مفاتيح الغيب)
همين ذات وجودي جنيان به آنها اين امکان را مي دهد که خود را به هر شکلي و با هر حجمي درآورند، چه به اندازه سرسوزن و چه در اندازه اتاقي بزرگ. آنها به واسطه همين ويژگي، بعد زمان برايشان معنا ندارد، و مسافتي را که بشر مدتها بايد آن را طي کند، در لحظه اي مي پيمايند و اعمالي را که از توان انسان خارج است آنها به راحتي قادر به انجامش هستند. عمده ترين علت شک و ترديد در وجود آنان هم همين پنهان بودن از چشم انسانهاست، که البته از نظر علمي هم توجيه پذير است. چرا که در جهان هستي چيزهاي زيادي وجود دارد که به چشم ما قابل رويت نيستند ولي قدرتشان از نظر جسمي از انسان به مراتب بيشتر است، مثل الکترونها، امواج الکتريسيته، نورهاي ماوراي بنفش، اشعه ايکس، باکتريها و ويروسها، آميب ها، جانداران تک سلولي و از همه مهمتر ذات اقداس الهي که ديده نمي شود ولي کدام عقل سليمي مي تواند آن را انکار کند؟ بنابراين صرف اين که با حواس خود قادر نيستم آنان را درک کنيم، دليل بر نبودن آنها نيست.

آيا جن ها برتر از انسانند؟

همه ما واژه ?از ما بهتران? را به کرات شنيده ايم. اين واژه در فرهنگ عاميانه ما اغلب براي جن به کار مي رود ولي آيا واقعا اين چنين است؟ آيا جن موجودي برتر از انسان است؟ خداوند در قرآن کريم مي فرمايد: ?و ما فرزندان آدم را بر بسياري از مخلوقات خود برتري و فضيلت کامل بخشيديم.? (سوره اسرا، آيه
??
)
و همچنين واجب شدن سجده شيطان و فرشتگان بر انسان نيز، خود دليلي براي برتر بودن نوع انسان است در پيشگاه خداوند. يک انسان کامل بر همه موجودات برتري دارد و حتي بعضي از انسانها که راه برقراري ارتباط با جنيان را مي دانند (مديوم‌ها) مي توانند بر آنها تسلط يابند. باز به قرآن کريم استناد مي کنيم که مي گويد: ?از پريان بودند که به فرمان پروردگارش برايش کار مي کردند و هر که از آنان از فرمان سرمي پيچيد به او عذاب آتش سوزان را مي چشانديم. براي وي هر چه مي خواست از بناهاي بلند و تنديسها و کاسه هايي چون حوض و ديگهاي محکم مي ساختند. ? (سوره سبا، آيه
??و ??
)
اگر چه قرآن کريم در مورد تسلط بر جن فقط از حضرت سليمان ياد کرده است ولي در بسياري از کشورها و حتي در کشور خودمان هم نمونه هاي زيادي ديده شده که اشخاصي با عنوان جن گير و يا احضارکنندگان ارواح توانسته اند از آن ها بهره گيرند، که البته در مبحثي جدا به آن خواهيم پرداخت. در هر حال بايد دانست که در پيشگاه خداوند انسان، اشرف مخلوقات است و يک انسان کامل و مومن بر همه خلايق برتري دارد.

حيات و زيستن جن بر روي زمين چگونه است ؟


بنا بر آيه کريمه قرآن:

O اين موجود عجيب پيش از آفرينش انسان، خلق شده است. (سوره حجر، آيه ??)
O جنيان از شعله هاي آتش آفريده شده اند. (سوره الرحمن، آيه ??
)
O جنيان چون انسانها دسته دسته به دنيا آمده اند، تا زمان مرگ زندگي کرده و بعد به جهان آخرت خواهند رفت. (سروره فصلت، آيه ??
)
O آنها نيز نر و ماده دارند. (سوره جن، آيه ?
)
O آن ها نيز تمايلات نفساني دارند. (سوره الرحمن، آيه ??
)
O تعداد جنيان بيش از آدميان است. (سوره انعام، آيه ???
)
همان طور که پيش از اين گفته شد، جن موجودي است مادي که از آتش خلق شده است. از آنجايي که ماده است، بنابراين حيات دارد و از آنجايي که داراي حيات است و طبق آيات الهي زاد و ولد مي کند پس نر و ماده دارد، خواب و خوراک دارد و پايان زندگي اش با مرگ توام است و باز بنا بر آيات کريمه، زندگي پس از مرگ نيز خواهد داشت که در مبحث ديگري به آن خواهيم پرداخت.

تغذيه جنيان

از آنجا که هر موجودي براي ادامه حيات خود احتياج به تغذيه و خوراک دارد جنيان نيز به طور قطع از چيزهايي تغذيه مي کنند. چنان که ?ابن بابويه? نقل کرده است: ?گروهي از طايفه جن خدمت پيامبر اکرم (ص) شرفياب شدند و عرض کردند: اي رسول خدا چيزي براي خوردن به ما عطا فرما، حضرت هم استخوان و بازمانده غذا را به آنها عطا کرد.? (وسايل الشيعه، جلد
?، ص ???
)
و نيز امام صادق (ع) مي فرمايد: ?استخوان و ضايعات غذاي جنيان است?. (وسايل الشيعه)

سخن گفتن جنيان

فطرت انسان به گونه اي است که او را محتاج به سخن گفتن و ارتباط برقرار کردن با همنوعان خود ساخته است. از طرفي اصوات در حيوانات هم به طريق علمي و هم تجربي ثابت شده و همچنين در قرآن و روايات ذکر شده که بعضي از پيامبران (مانند حضرت نوح و سليمان) زبان حيوانات را دانسته و مي توانستند با آنها سخن گويند، در جنيان نيز به همين گونه است، از آنجايي که جنيان نيز مادي هستند و زندگي اجتماعي آنها ايجاب مي کند که با يکديگر سخن بگويند، پس به طور قطع و يقين آنها اصواتي براي انتقال مفاهيم به يکديگر دارند ولي در فهم ما نيست. البته کساني مي توانند به طريقي حرفهاي آنها را دريابند و با آنها سخن گويند; چنانکه حضرت رسول و برخي از امامان با آنها صحبت مي کردند و افرادي بنا بر تواناييهاي خاصي مي توانند با آنها ارتباط برقرار کنند. (ارتباط دهندگان يا جن گيران) از امام صادق (ع) نقل شده است : ?روزي اميرالمومنين (ع) در کوفه بر فراز منبر مشغول خطبه بود که ناگهان اژدهايي در حالي که به شدت به طرف مردم مي دويد و آنها از او مي گريختند پديدار شد. حضرت فرمود: ?راه را براي او باز کنيد. ? اژدها جلو آمد و از منبر بالا رفت و پاهاي حضرت (ع) را بوسيد و خود را به پاهاي مبارک حضرت ماليد و سه بار دميد، سپس پايين آمد و رفت و حضرت خطبه را ادامه داد. وقتي مردم توضيح خواستند ايشان فرمود: او مردي از جن بود که مي گفت : فرزندش را يکي از انصار به نام جابر بن سميع، بدون اين که به او آزاري رسانده باشد با سنگ کشته است و اکنون خون فرزندش را مي طلبيد.? (بحارالانوار، ص
???
) قابل ذکر است، دري که اژدها از آن وارد و خارج شده بود به ?باب الثعبان? (درب اژدها) مشهور شد.
پس از شهادت اميرالمونين (ع)، معاويه که نمي خواست ذکري از فضايل آن حضرت گفته شود دستور داد فيلي آوردند و به آن در بستند. آن‌قدر فيل را در آنجا نگاه داشت تا به باب‌الفيل مشهور شد و هم اکنون نيز، ?باب الفيل? (درب فيل) ناميده مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:53 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

جن از لحاظ لغوي يعني نامرئي وکلمه جنين برگرفته از جن ميباشد.جن ها به چند دسته هستند


?.شبيه انسان هستند که فقط موي زيادي روي بدن آنها هستش وقد کوتاهي دارند?


?.مانند هوا هستند واز هوا تغذيه مي کنند.


?.بختکها که از بوي بدن انسان تغذيه مي کنند.


در مورد تسخير جن بايد گفت که خدا انسان را از اين کار منع مي کند.


جن ها معمولا در خرابه ها يا نيمه شب در حمام هاي بيرون از منزل مي باشند.


مردان جن ها از آهن براي تزئينات استفاده مي کنند ولي از سوزن و سنجاق قفلي مي ترسند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:51 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

به گفته بسياري از روح شناسان دنيا ارواح هحضار شده از وجود موجوداتي مانند انسان در کرات


ديگر که ميلياردها سال نوري با زمين فاصله دارند زندگي مي کنند که برخي از آنها از انسان


زميني بسيار پيشرفته تر هستند بطور مثال براي رفتن از مکاني به مکان ديگر با تجزيه شدن


در مبدا و ترکيب شدن در مقصد در کوتاه ترين زمان ممکن به مقصد ميرسند که فقط اين عمل


در سياره خودشان انجام پذير است تفاوت ظاهري آنها با انسان زميني وجود يک چشم اضافه


متغير در سر آنها است.


ولي در سياره ديگر افراد زنده ديگري هستند که بصورت گله اي زندگي مي کنند و زاد و ولد آنها


در گله صورت مي گيرد وپس از مدتي کودکان آنها نيز به گله مي پيوندند.


اين نشانه قدرت خداوند و پيشرفت اندک انسان در مورد علم و دنياي آفرينش مي باشد که با


اين همه ادعاچيزي از دنياي هستي نمي داند


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 
:. حربه شيطان به خودش برگشت .:
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام براى انجام کارى ، يکى از غلامان خود را صدا زد. شيطان او را وسوسه کرد که جواب آن حضرت را ندهد. چندين بار او را صدا کرد، جواب نيامد! حضرت به جست و جو پرداخت . ديد آن غلام پشت ديوارى دراز کشيده و مشغول خرما خوردن است .
آن حضرت فرمود: اى غلام ! مگر صداى مرا نمى شنيدى که جواب نمى دادى ؟ غلام عرض کرد: چرا. فرمود: چرا جواب نمى دادى ؟ عرض کرد: يا على ! مى خواستم تو را به غضب آورم ؟!
حضرت على فرمود: من هم کسى را که به تو دستور داد مرا به غضب آورى ، به خشم مى آورم . من شيطانى را که به نام ((ابيض )) است و تو را وسوسه کرد تا جوابم را ندهى و من هم از سر خشم تو را مجازات کنم به غضب مى آورم .
سپس فرمود: ((انت حر لوحه الله )) من تو را آزاد کردم ، تو را براى رضايت خداوند متعال در راه او آزاد نمودم .شيطان نه اين که نتوانست آن حضرت را به غضب آورد بلکه ايشان شيطان را به غضب آورد و بر آن ملعون مسلط شد.


:. شيطان دشمنان على عليه السلام را معرفى مى کند .:


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از انس بن مالک نقل شده که : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روزى با على عليه السلام بر در خانه نشسته بودند. پيرمردى پيش آمد به آن حضرت سلام کرد و رفت . بعد از رفتن او حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به على فرمود: يا على ! او را شناختى ؟ عرض کرد: يا رسول الله ! نشناختم . فرمود: آن شخص ابليس بود. على عرض کرد: يا رسول الله ! اگر شناخته بودم با يک شمشير او را از پاى در مى آورم و امت تو را از دست او نجات مى دادم .
ابليس برگشت پيش على عليه السلام و گفت : يا على ! در حق من ظلم کردى . آيا نشنيده اى که خداوند مى فرمايد: ((و شارکهم فى الاموال و الاولاد)) به خدا قسم ! من در نطفه کسى که تو را دوست داشته باشد، شرکت نکرده ام و نطفه او پاک است .
از جابر بن عبدالله نقل شده : مادر خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بوديم . ناگهان ديدم کسى در رکوع و سجده گريه و زارى مى کند. گفتيم : يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ! اين شخص چه نماز خوبى مى خواند! فرمود: او آن کسى است که پدر ما را از بهشت بيرون کرد. على عليه السلام بى مهابا حرکت کرد رفت او را گرفت و درهم فشار داد، به طورى که دنده هاى راست او در چپش فرو رفت و فرمود: ((ان شاء الله )) تو را مى کشم .
شيطان گفت : تو نمى توانى مرا بکشى ؛ زيرا عمر و اجل من در پيش خدا معلوم است . چرا مى خواهى مرا بکشى ؟ هيچ کس دشمن تو نيست ، مگر اين که من جلوتر از پدرش نطفه ام را در رحم مادرش ريخته ام و در اموال و اولاد دشمنان تو شرکت مى کنم

:. شيطان اولين کسى که بيعت مى کند .:


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ سلمان مى گويد: وقتى پيغمبر اسلام رحلت فرمود، على در خانه مشغول غسل دادن آن حضرت بود. من گاهى به او کمک مى کردم ، گاهى به مسجد مى آمدم و از مردم خبر مى گرفتم . وقتى از مسجد به خانه برگشتم ، على پرسيد: اى سلمان ! چه خبر دارى ؟ عرض کردم : خبر تازه اين که ابوبکر بر منبر پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم نشسته ، مردم نه با يک دست بلکه با دو دست با او بيعت مى کنند.
حضرت على عليه السلام فرمود: اى سلمان ! آيا متوجه شدى چه کسى اول با او بيعت کرد؟ آيا اولين کسى که بالاى منبر رفت و با او بيعت نمود چه کسى بود؟
سلمان گفت : او را نشناختم ، ولى پيرمرد سال خورده را ديدم که بر عصايى تکيه زده ، ميان دو چشمش جاى سجده ديده مى شد، پيشانى او در اثر سجده پينه بسته و اين طور مى نمود که بايد وى زاهدى باشد. از لابلاى مردم به سوى منبر رفت در حالى که مانند باران اشک مى ريخت .
گفت : خدا را شکر که قبل از مردنم تو را اين جا مى بينم . اى ابوبکر! دستت را براى بيعت به سويم دراز کن ! ابوبکر دستش را جلو برد او هم بيعت کرد و گفت : امروز، روزى است مانند روز آدم ! از منبر پايين آمد و از مسجد خارج شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيد: اى سلمان ! آيا او را شناختى ؟ عرض کرد: نه يا على ، ولى از گفتارش ناراحت شدم . مانند اين که مرگ پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم را مسخره گرفته بود.
حضرت على عليه السلام فرمود: او شيطان بود. پيامبر به من خبر داد، ابليس و يارانش روز غدير خم شاهد منصوب شدن من به امر خدا بودند. و نيز گواه بودند که خدا و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم من را صاحب اختيار آنان نمود. پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم هم به آنان دستور داد حاضران به غايبان اطلاع دهند.
روز غدير خم ، شياطين و بزرگان آنان به خود شياطين ، روى آوردند و گفتند: اين امت مورد لطف و رحمت خداوند قرار گرفته و از اين پس از گناه دور خواهند بود. ما ديگر بر اين امت راه پيدا نخواهيم کرد. آن گاه پناه گاه و امام بعد از پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم را شناختند و شيطان هم گرفته و محزون شده بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى سلمان ! پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم به من خبر داد که : مردم در سقيفه بنى ساعده با ابوبکر بيعت خواهند کرد. بعد از آن بر سر حق ما اختلاف پيدا مى کنند، با دليل ما استدلال مى نمايند، بعد به مسجد مى آيند. اول کسى که با او بيعت مى کند، شيطان است ! که به صورت پيرمرد نجدى خواهد بود و اين حرف را خواهد گفت .
بعد حضرت فرمود: اى سلمان ! بعد از بيرون رفتن ، از روى خوشحالى فرياد زد، و تمام شياطين را دور خود جمع کرد، آنها در مقابلش سجده کردند و گفتند: اى رئيس ! و بزرگ ما، تو همان کسى هستى که آدم را از بهشت بيرون کردى . شيطان هم مى گويد: کدام امت بعد از پيامبرش گمراه نشد؟ خيال کرده ايد من ديگر راهى برآنان ندارم ! نقشه و حيله مرا چگونه ديديد؟
از حيله من بود که ملت با دستور خدا و رسولش ، راجع به اطاعت از على مخالفت کردند، وزير بارش نرفتند!؟ اى سلمان ! اين همان گفته خداوند است که در قرآن مى فرمايد:
((همانا، شيطان حدسى که درباره آنها بوده بود، به مرحله عمل رسانيد))
((سپس آنها شيطان را پيروى کردند جر گروهى از مؤمنان که آنها اطاعت از شيطان نکرده و با او مخالفت کردند.))
امام باقر عليه السلام فرمود: اميرالمؤمنين عليه السلام شيطان را بر در خانه خود ديد و او را شناخت ، گريبانش گرفت و بر زمين زد و روى سينه اش نشست . شيطان گفت : يا على ! از روى سينه من بلند شو تا تو را بشارتى دهم .
على عليه السلام از روى سينه او برخاست و فرمود: اى ملعون ! چه بشارتى براى من دارى ؟ گفت : چون روز قيامت شود، فرزندت حسن عليه السلام از طرف راست عرش و حسين عليه السلام از طرف چپ به شيعيان خود جواز عبور از صراط و آزادى از آتش را مى دهند.
باز آن حضرت بلند شد و گفت : من تو را به زمين خواهم زد، او را بلند نمود و بر زمين زد و روى او نشست .
عرض کرد: يا على ! مرا رها کن تا بشارتى ديگر به تو دهم . وقتى او را رها کرد گفت : يا على ! آن روزى که خداوند آدم عليه السلام را خلق کرد، ذريه او را از پشتش خارج نمود که به شکل موجوداتى ريز بودند. از آنها عهد گرفت و به آنها خطاب کرد: آيا من پروردگار شما نيستم ؟ همگى جواب دادند: چرا. آنان را شاهد بر خودشان گرفت . بعد از آن ، ميثاق از حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و تو گرفت . تمام آنان تو را شناختند و تو همه را شناختى . اينک هر کس بگويد تو را دوست دارم . او را مى شناسى و هر کس تو را دشمن دارد او را مى شناسى . براى بار سوم او را زمين زد. شيطان گفت : يا على ! بر من غضب نکن و از روى من بلند شو، تا تو را بشارت ديگرى دهم . فرمود: من از تو بيزارم و لعنتم بر تو باد. عرض کرد: به خدا قسم اى پسر ابوطالب ! هر کس با تو دشمنى مى کند، من در وجود و نطفه او شرکت کردم ، آلت خود خود را در رحم مادرش داخل نمودم . بعد عرض کرد: يا على ! آيا آن آيه قرآن را قرائت کرده اى که مى فرمايد: شرکت کن در اموال و اولادشان ؟!


:. شيطان در عيد غدير فرياد کشيد .:


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ يکى از جاهايى که شيطان فرياد کشيد، فرزندان خود را جمع کرد و درد دل خود را براى آنان باز گفت و راه چاره اى خواست ، روز عيد غدير بود. آن گاه که حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم على بن ابى طالب را خليفه بعد از خود خواند.
جابر از امام محمد باقر عليه السلام نقل مى کند که آن حضرت فرمود: زمانى که رسول اکرم صلى الله عليه و آله وسلم در عيد غدير خم دست على را گرفت ، بلند کرد و به مردم معرفى نمود و جانشين بعد از خود قرارش داد. شيطان در ميان لشکريان خود نعره اى کشيد که تمام لشکريان و اولاد او در هر کجا بودند اطراف او فرود آمدند و گفتند: اى مولاى ما! چه مصيبتى به تو رسيده اين قدر ناراحتى ؟ ما تا به حال فريادى از اين وحشتناک تر از تو نشنيده بوديم !
شيطان به آنها گفت : اين پيغمبر امروز کارى را انجام داد که اگر به آخر رسد و عملى شود کسى تا روز قيامت ، خدا را معصيت و نافرمانى نمى کند - همه به سوى دين و تقوا و - خداشناسى ، ولايت و امامت پيش مى روند، از راه رستگارى قدم فراتر نمى گذارند - گفتند: اى بزرگ ما! ناراحتى به خود راه مده ، ماءيوس مباش ، تو کسى هستى که آدم را از بهشت بيرون کردى ، او را بدبخت نمودى ، براى اين امر مهم هم ، در آينده فکرى خواهى کرد - در همين موقع منافقين که در جمعيت بودند، گفتند: اين مرد از روى هوا و هوس حرف مى زند، نه اين که دستور خداوند باشد!
آن دو نفر (ابوبکر و عمر) به هم گفتند: او (حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم ) ديوانه شده که چنين کارى را انجام داد. آيا نمى بينيد چگونه چشمان او در کاسه سرش دور مى زند مى چرخد. سپس شيطان رو به طرف داران خود کرد و گفت : آيا مى دانيد من در گذشته با آدم در آويختم و او را از بهشت بيرون کردم ؟ آنها گفتند: چرا؟
شيطان گفت : آدم عهدى با خدا بسته بود فراموش کرد و نقض نمود، ولى به خدا کافر نشد و او را پرستش مى کرد. اين قوم و جمعيت (از جمله ابوبکر و عمر) عهدى که با خدا بسته بودند شکستند و به خدا و رسولش کافر شدند.
پس از آن که حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم رحلت نمود، مردم در سقيفه بنى ساعده اجتماع کردند و حق را از على گرفتند، ابوبکر را روى کار آوردند. شيطان تاجى بر سر گذاشت ، لباس کبر و بزرگى پوشيد، منبرى اختيار کرد و بالاى آن رفت و جميع لشکريان خود را از سواره نظام و پياده دور خود جمع کرد. به آنها گفت : شادى کنيد، مجلس ساز و آواز برپا سازيد، خوشحالى نماييد - چون با اين کلماتى که منافقين مى گويند و به آن حضرت توهين مى کنند - ديگر کسى خدا را اطاعت و عبادت نمى کند. تا وقتى امام آنها ((امام زمان )) بيايد و مردم را به راه مستقيم برگرداند.
جابر مى گويد: بعد، امام باقر عليه السلام اين آيه را تلاوت فرمودند:
و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المومنين
((شيطان ظن و گمان باطل خود را به عنوان صدق و حقيقت در نظر مردم جلوه داد مردم او را اطاعت نمودند، مگر عده اى از مؤمنان که او را اطاعت نکردند)).
تاويل آيه چنين است : وقتى منافقان در غدير خم گفته بودند: آن حضرت از روى هوى حرف مى زند، ابليس گمان کرده بود که بعد از رحلت پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم مردم امامت را رها خواهند کرد. ظن ابليس به حقيت تبديل شد و همه امامت را رها کردند مرگ چند نفرى .


:. شيطان در روز عاشورا .:


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ شيطان لعين تصميم گرفته که انتقام خود را از اولاد آدم بگيرد. لذا در تمام اختلافات حضور پيدا مى کند، در تمام جنگ ها حاضر مى شود و جبهه دشمن را تقويت مى کند، فراريان را با حيله بر مى گرداند، به سوى ميدان مى کشاند و آتش جنگ را شعله ور مى سازد.
يکى از آن جاها روز عاشورا بود که تمام لشکريان خود را جمع کرده و به پايکوبى و رقص پرداخت . هر کس از لشکر امام حسين عليه السلام شهيد مى شد، از خوشحالى فرياد مى زد و رقص مى کرد. هر کدام از لشکريا عمر سعد فرار مى کردند، شيطان به صورت يکى از سر کرده هاى لشکرها در مى آمد و سر راه شان را مى گرفت و آنان را به ميدان بر مى گرداند. مى گفت : واى بر شما، اين همه جمعيت و مردان شجاع ، از يک نفر تشنه و بى کس و مجروح گريزان شده ايد! مردانگى و غيرت شما کجا رفت ؟! برگرديد او را محاصره کنيد، با ضرب شمشير از پاى در آوريد و اگر نمى توانيد، او را تير باران نماييد.
با حيله و نيرنگ لشکر را بر مى گردانيد و شورى ديگر در جنگ ايجاد مى کرد. ولى آنها چون جراءت نمى کردند از نزديک با امام حسين عليه السلام بجنگند از دور، آن قدر تير به سوى آن مظلوم انداختند که مانند مرغ پر در آورده بود. وقتى که تير سه شعبه زهر آلود بر سينه امام نشست و از پشت سر بيرون آمد، امام عليه السلام از بالاى اسب بر زمين افتاد. شيطان ميان آسمان و زمين از خوشحالى فرياد زد و گفت : امروز کينه خود را بر سر اولاد آدم خالى کردم و انتقام خود را گرفتم . او مى کوشيد تا لشکر زودتر کار حسين عليه السلام را تمام کند.
زينب مى فرمايد: وقتى ابن ملجم ضربت بر سر پدر بزرگوارم زد، من آثار مرگ را در ايشان ديدم ، پيش رفتم و عرض کردم : اى پدر بزرگوار! ((ام ايمن )) حديثى از براى من گفته است دوست دارم آن را از دو لب مبارک شما بشنوم . آن حضرت فرمود: اى نور ديدگان من ! حديث همان است که ((ام ايمن )) به تو گفته و برخى از مصيبت هاى کربلا و گرفتارى هاى آن روز را براى دخترش زينب بيان کرد تا جايى که فرمود: زمانى که رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ما را به اين حديث خبر مى داد، فرمود:
يا على ! در آن روز، ابليس با شياطين خود، از شدت شادکامى در سرتاسر زمين پرواز مى کند و به شياطين و هوادارانش مى گويد:
اى جماعت شياطين ! شاد باشيد که انتقام خود را از فرزندان آدم گرفتم ، برترين بدبختى را براى آنها فراهم کردم ، جهنم را به آنها به ميراث دادم ، مگر جماعتى که دست به دامن اين خانواده شوند و از آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم يارى جويند.
اى شياطين ! بر شما باد کوشش در راه ايجاد بدبينى به اين خانواده ، کارى کنيد که به اين خانواده و دوستان آنها دشمنى ورزند تا کفر و گمراهى در مردم استوار شود و يک نفر از آنها رستگار نگردد.
بعد از آن ، حضرت على عليه السلام به زينب فرمود: اى نور ديدگانم ! بى گمان ابليس در اين سخن راست گفت : با اين که کار او هميشه دروغ گفتن است ؛ زيرا مى داند هيچ عمل صالحى با داشتن دشمنى با شما فايده اى ندارد، هيچ گناهى با داشتن دوستى شما ضرر و زيانى به انسان نمى رساند، (مگر گناهان کبيره ) يعنى ، شيعيان شما به واسطه علاقه اى که به شما دارند، اگر گناه و معصيتى نمايند و موفق به توبه شوند و گناهان خود را ترک نمايند ضررى متوجه آنها نمى شود.
و دشمنان شما، به واسطه دشمنى و عداوتى که با شما دارند، اگر مانند جن و انس خدا را بپرستند، عبادات آنان سودى به حالشان نخواهد داشت .


:. شيطان و عمار ياسر .:

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ ((عمار)) هم از جمله کسانى است که از اول ، زير بار فرمان شيطان نرفت . از همان آغاز با او مخالف بود با مسلمان شدن و عبادتش او را اذيت مى کرد. چند مرتبه با شيطان کشتى گرفت و او را بر زمين زد.
چنان چه وارد شده : در يکى از سفرها، که حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با اصحاب خود مى رفتند، آب آنان تمام شد. آن حضرت به ((عمار)) فرمود: برو از چاهى که در فلان موضع بيابان است آب بياور.
وقتى ((عمار)) کنار چاه رسيد، مى خواست آب بردارد، شيطان آمد و گفت : نمى گذارم از اين چاه آب بردارى ! زيرا چاه مسکن شياطين است .
((عمار)) در برابرش ايستاد و با او در افتاد. با يک حمله شيطان را بر زمين زد. سنگى برداشت و با آن بينى شيطان را شکست . وقتى روى سينه او نشست ، ديد بسيار لاغر و رنجور است .
پرسيد: آيا همه شياطين چنين لاغراند؟ در جواب گفت : بعضى از شياطين چاق و بعضى لاغرند، من هم که چنين لاغرم بر انسانى موکل هستم که موقع خوردن غذا ((بسم الله )) مى گويد و من نمى توانم از غذاهاى او بخورم ، از اين رو لاغر شده ام .
سپس گفت : اى ((عمار))! از روى سينه من بلند شو تا بار ديگر کشتى بگيريم ، اگر اين دفعه نيز مرا به زمين زدى چيزى به تو ياد مى دهم که از آن نفع ببرى .
((عمار)) از روى سينه او بلند شد و کشتى گرفتند. اين بار هم شيطان را بر زمين زد و گفت : چيزى را که به من قول دادى ، بگو. شيطان گفت : اى ((عمار))! بدان در هر خانه اى که قرآن خوانده شود به خصوص ((آيه الکرسى )) شياطين از آن فرار مى کنند.
((عمار)) ياسر او را رها کرد و مشک خود را پر آب نمود و برگشت خدمت پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم ، و داستان را براى آن حضرت تعريف نمود.






:. شيطان در جنگ بدر .:


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ وقتى که لشکر اسلام و مشرکان در برابر هم صف بستند، و صف ها سامان گرفت ، ابليس به صورت سراقه بن مالک نزد قريش آمد. قرآن در اين باره مى فرمايد:
-اى پيامبر! به ياد آر وقتى را که ، شيطان کردار زشت آنا را در نظرشان زيبا نمود - و براى فريب دادن آن جاهلان به شکل پيرمردى در آمد - و گفت : من با قبيله خود شما را يارى مى دهم و کارهاى پليدشان را به ديد آنان آراسته گردانيد.
و نيز افزود: هم چنين امروز - مسلمانان تاب مقاومت شما را ندارند - احدى بر شما غالب نمى شود، ((و قال لا غالب لکم اليوم من الناس و انى جارلکم )) و من امروز شما را امان دهنده ام و لشکرى بسيار از شياطين را حاضر کرده و به کفار نشان داد و گفت : با اين لشکر به کمک شما آمده ام و شما را پشتيبانم !.
پرچم را به من دهيد. سپس علم را به دست گرفت و از پيشاپيش لشکر حمله مى کرد. چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم چنين ديده دست نياز به درگاه خالق بى نياز بلند کرد و مشغول دعا و تضرع شد.
گفت : خدايا! اگر اين ها کشته شوند، ديگر در اين سرزمين کسى تو را نمى پرستد. جبرئيل نازل شد و گفت : يا رسول الله ! غمگين مباش ، خداوند مرا با هزار فرشته فرستاد. در همين هنگام ابر سياهى با برق بسيار بر بالاى سر لشکر ظاهر شد حضرت ايستاد، مسلمانان صداى اسلحه از آن مى شنيدند، و آوازى شنيدند که مى گفت : نزديک برو اى هيزوم (هيزوم نام اسبى است که آن روز جبرئيل بر آن سوار بود) چون ابليس لعين جبرئيل امين را ديد در حالى که دستش در دست حارث بن هشام بود علم را از دست انداخت و به عقب برگشت که فرار کند!
حارث گفت : اى سراقه ! کجا مى روى ؟ در چنين حالى ما را تنها مى گذارى ؟ ابليس گفت : من مى بينم چيزى را که شما نمى بينيد. من نيروى عظيمى از فرشتگان آسمان را مى بينم و شما نمى بينيد! و گفت : از شما بيزارم . از قدرت و غضب و عقاب خدا مى ترسم که عقاب خداوند بسيار است .حارث به گمان آن که سراقه است گفت : اى سراقه ! تو دروغ مى گويى . من چيزى نمى بينم ، مگر فرومايگان مدينه را. شيطان با دست خود بر سينه حارث زد و دست خود را از دست او بيرون آورد و گريخت . در پى او مردم هم گريختند.
مولانا اين تکه تاريخ و فرار شيطان از ترس ملائکه را در قالب اشعارى بيان کرده است :

همچون شيطان در سپه شد صد يکم

خواند افسون که اننى جار لکم

چون قريش از گفت او حاضر شدند

هر دو لشکر در ملاقات آمدند

ديد شيطان از ملائکه اسپهى

سوى صف مؤمنان اندر رهى

ان جنودا لم تروها صف زده

گشت جان او زبيم آتشکده

پاى خود واپس کشيده مى گرفت

که همى بينم سپاهى من شگفت

گفت : حارث از سراقه شکل هين

دى چرا تو مى نگفتى اين چنين

گفت : اين دم من همى بينم حرب

گفت : مى بينى جعاشيش عرب

مى نبينى غير اين ليک اى تو ننگ

آن زمان لاف بود اين وقت جنگ

دى همى گفتى که پايندان شدم

که بودتان فتح و نصرت دم به دم

دى زعيم الجيش بودى اى لعين

وين زمان ، نامرد و ناچيز و مهين

تا بخورديم آن دم تو و آمديم

تو به تون
رفتى و ما هيزم شديم


چون که حارث با سراقه گفت : اين

از عتابش خشم گين شد آن لعين

دست خود خشمين ز دست او کشيد

چون ز گفت اوش درد دل رسيد

سينه اش را کوفت شيطان و گريخت

خون آن بيچارگان زين مکر ريخت

چون که ويران کرد چندين عالم او

پس بگفت انى برى منکم

کوفت اندر سينه اش انداختش

پس گريزان شد چو هيبت تاختش




جبرئيل شيطان را دنبال کرد و به تعقيب او پرداخت تا به دريا رسيدند. در آب فرو رفت و گفت : پروردگارا! وعده ام دادى که تا آخر دنيا زنده بمانم ، به وعده خود وفا کن ، اى خدا! مگر از مهلتى که به من دادى پشيمانى ؟
عده اى از کفار کشته و عده اى اسير شدند و بقيه هم به طرف مکه برگشتند. هنگامى که به مکه رسيدند گفتند: سراقه ما را فرارى داد.
خبر به سراقه رسيد، نزد قريش آمد. سوگند ياد نمود و گفت : من از جنگ شما با خبر نشدم تا وقتى که خبر گريختن شما را شنيدم . من در آن جنگ اصلا حاضر نبودم .
وقتى مسلمان شدند، تازه فهميدند آن کسى که گريخت شيطان بوده که به شکل سراقه در آمده و باعث شکست آنها شده است .


:. شيطان در گردهم آيى تروريستى مکه .:


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روايت شده : وقتى کفار قريش ديدند پيامبرى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم هر روز رونق مى گيرد و حيله هاى آنها سودى نبخشيده سرکردهاى قريش در ((دار الندوه )) نشست ويژه اى ترتيب دادند.
کسى که سنش از چهل سال کم تر بود راه نمى دادند. اين گردهم آيى از چهل نفر از سران قريش شکل گرفت . شيطان ملعون هم به صورت پيرمردى در آمد! خواست داخل شود، دربان گفت : کيستى ؟ جواب داد: پيرمردى از اهل ((نجد)) هستم و شما به راءى من احتياج داريد؟! شنيدم براى خلاصى از دست اين مرد جمع شده ايد. آمده ام که راءى خود را در اين باب به شما بگويم ، دربان گفت : داخل شو، او هم داخل شد و در جاى خود نشست . وقتى مجلس رسميت پيدا کرد، ابوجهل گفت : اى گروه قريش ! در ميان عرب کسى از ما عزيزتر نبود، ما اهل خانه خداييم ، مردم از اطراف عالم هر سال دو مرتبه براى حج و عمره به مکه مى آيند و ما را گمراهى مى دارند.
چنين بوديم تا آن که محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله و سلم در ميان ما سر بر آورد. از نظر راست گوى او را امين خود قرار داديم . الان که بزرگ شده ادعا مى کند پيامبر خدا است ، خبرهاى آسمان به سوى آن مى آيد، بى خردى را به ما نسبت مى دهد.
به خدايان ما بد مى گويد. جوانان ما را فاسد و جماعت ما را پراکنده نموده است . مى گويد: گذشتگان ما، در آتش اند و هيچ چيز از اين ، براى ما سنگين تر نيست . من براى او فکرى کرده ام ، همه گفتند: چه فکرى ؟ گفت : کسى را بفرستيم او را پنهانى بکشد! اگر بنى هاشم خون او را طلب کردند ده ديه براى خون او بدهيم ! شيطان گفت : اين فکر، بسيار خبيث است . گفتند: چرا؟ جواب داد: زيرا بنى هاشم کشنده او را مى کشنده ، چه کسى حاضر است کشته شود؟
عاص بن وائل و اميه ابن خلف گفتند: ساختمانى محکم مى سازيم . سوراخ هايى در آن مى گذاريم ، او را در آن جا زندانى مى کنيم و در آن را مى بنديم تا کسى نتواند پيش او رود! همان جا بماند تا بميرد!
شيطان گفت : اين پيشنهاد از اولى بدتر است . بنى هاشم هنگام حج از مردم کمک مى خواهند و او را نجات مى دهند.
ابوسفيان گفت : او را به شتر چموشى سوار مى کنيم و محکم مى بنديم ، از شهر بيرون مى کنيم تا شتر او را در کوه هاى مکه پاره پاره کند.
شيطان گفت : اين راى از همه آنها ناپسندتر است . اگر او را زنده بيرون کنيم ، او از همه کس خوش روتر و خوش زبان تر است . با شيرين زبانى همه قبايل عرب را فريفته خود مى نمايد. لشکرى تجهيز کرده حمله مى کند و شما را از بين مى برد! همه کفار حيران شدند و به شيطان گفتند: اى پيرمرد! نظر تو درباره اين امر چيست و چه بايد کرد؟ جواب داد: نظر من اين است که از هر قبيله يک نفر، از بنى هاشم هم يک نفر با خود هم صدا کنيد و همه يک مرتبه با شمشير بر سر او ريزيد و او را بکشيد.
در اين صورت خون او در ميان قبايل پخش مى شود و بنى هاشم نمى تواند طلب خون او کنند، اگر ديه بخواهند به آنها بدهيد.
اهل شوراى مکه گفتند: ما ديه مى دهيم و همه به اتفاق گفتند: راى اين پيرمرد نجدى از همه بهتر است و همان را پسنديده و عمل کردند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:45 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

دکتر ليال واتسن محققي است که در زمينه پديده هاي فوق طبيعي به تمام جهان سفر کرده است و يکي از کتابهايي که در آن نتايج ده سال از تحقيقات خود را به رشته تحرير در آورده ، کتابي است با نام : فوق طبيعت « Super Nature» . دکتر واتسن متخصص در گياه شناسي ، جانور شناسي ، زمين شناسي ، جغرافيا ، روانشناسي ، انسان شناسي و باستان شناسي است. او در کتاب فوق در مورد پديده هايي مانند : امواج مغزي ، تله پاتي ، هاله ، شهود ، روشن بيني و تاثير ماه و سيارات بر انسان تحقيقات آزمايشگاهي و وسواس گونه اي را ا انجام داده و يا نقل کرده است .

امروز قسمتي کوتاه از اين کتاب را مي خوانيم ولي قبل از آن جملاتي که دکتر واتسن کتابش را با آن تمام کرده نقل مي کنم . فکر مي کنم براي شما هم جالب باشد :
« ... من متاثرم از بي کفايتي خودمان ، از استعدادهاي عميق و وسيع و در عين حال دست نخورده مان ، و از پيشرفتي که در اين زمان تنها با به کا ر گرفتن گوشه کوچکي از مغزهايمان نموده ايم . ما در واقع کرمهايي هستيم که در راه تبديل شدن به کرم بزرگ صد پاي بي مغز منابع زمين را مي بلعيم . اما من معتقدم که پروانه از درون پيله شروع به جنبيدن کرده است . آنگاه که آب و هوا مناسب شود ، حصار را خواهد شکست و پاي به جهان خواهد گذارد اما نه به صورت نوعي سوپر کامپيوتر ، بلکه به صورت موجودي زنده که به تمامي ، فوق طبيعت را تحقق خواهد بخشيد و از پشت سرش به تکنولوژي ، به عنوان يک اسباب بازي کودکانه نظر خواهد کرد . »

خلاصه اي از يکي از عناوين کتاب را با هم مي خوانيم : هاله تابان .

« ... از قديم الايام در تصاويري که از پيامبران و قديسين اديان اسلام و مسيحيت تهيه مي شده است همواره هاله تاباني به دور سر يا بدن آنان نقاشي کرده اند . اين عقيده که ابري از انرژي يا ، هاله تاباني، بدن را احاطه کرده است به قرنها پيش باز مي گردد . تصاويري باستاني از مردان مقدسي به دست آمده است که آنها را در محيطي نوراني نشان مي دهد . اين ابهام اساطيري اولين بار در بيمارستاني در لندن به وسيله Kilner کشف شد . در سال 1911 او متوجه شد که با نگاه کردن از پشت شيشه هاي رنگي قادر است به دور بيشتر افراد ، حاشيه اي تابان مشاهده کند . او مي گفت که شکل و رنگ اين اين هاله تابان بر حسب ميزان سلامتي شخص فرق مي کند ، و خود از آن به عنوان کمکي در تشخيص طبي استفاده مي کرد .
مي دانيد که چشمان ما به نوري حساس است که طول موجش بين 380 تا 760 ميکرون باشد . اين حقيقت که بدن انسان امواج الکترو مغناطيسي تابش مي کند و طول موج اين امواج بيشتر از آن است که اغلب چشمها قادر به ديدن آن باشند ، به وسيله فن جديد ، گرما نگاري ، که تابش گرمايي را به تصاوير رنگي شگفت آوري تبديل مي کند ، به روشني ثابت شده است . در واقع بدن ما تابشي دارد که طول موج آن از حد طبيعي بينايي ما بيرون است و البته بايد در نظر داشت که برد حساسيت انسان وسيع است ، بعضي افراد اصواتي را مي شنوند که براي ديگران مافوق صوت است و بعضي طول موجهايي را مي بينند که براي ديگران نامرئي است .
بدنبال کار کيلنر ، Bagnall زيست شناس دانشگاه کمبريج ، هاله تابان را به زبان فيزيکي توضيح داد و به کمک عينکهايي که با ماده شيميايي خاصي پر شده بود ، موفق به ديدن هاله تابان شد و شکل آن را به تفضيل بيان کرد .
و بالاخره در سال 1964 ، Kirlian فيزيکداني روسي ، بعد از بيست و پنج سال تحقيق ، موفق به اختراع دور بيني شد که مي توانست از اين هاله عکس بگيرد . کرليان و همسرش با اين دوربين صدها عکس از انسان ، حيوانات و گياهان تهيه کردند که درکتابها و نشريات مختلف چاپ شد .... »
نمي دانم شما تا بحال تصاوير دوربين کرليان را ديده ايد يا نه ؟ امروزه اين عکس ها به راحتي در دسترس است . اگر در گوگل واژه Kirlian photo را جستجو کنيد ، به دهها سايت در اين زمينه دسترسي خواهيد داشت . همچنين مي دانيد که بعضي ها بدون اين دوربين هم مي توانند هاله نوراني را بسيار واضحتر و دقيقتر از عکسهاي کرليان مشاهده کنند . از روي رنگهاي هاله انسان مي توان بسياري از بيماري هاي جسمي و روحي را مشاهده کرد و حتي درمان کرد ...
پشت جهان ديده اي روي جهان را ببين
پشت به خود کن که تا روي نمايد جهان
اي قمر زير ميغ ، خويش نديدي دريغ
چند چو سايه دوي در پي اين ديگران
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

بدون ترديد، افعال خارق‏العاده‏اى وجود دارد که يا ما آن را خود ديده‏ايم، يا به حد زيادى براى ما نقل شده که به آن يقين پيدا کرده‏ايم. برخى از اينها مستند، به اسباب عادى است که از چشم حسّى ما خارج است؛ مانند کسى که دارويى به بدن خود ماليده، داخل آتش مى‏شود و نمى‏سوزد. اما بعضى از آنها مستند به هيچ سببى از اسباب طبيعى و عادى نيست؛ مانند خبر دادن از غيب، ايجاد محبت و يا دشمنى، بيمار کردن، شفا بخشيدن و برخى کارهايى که مرتاض‏ها نيز انجام مى‏دهند.
اما اين گونه کارها - با اختلافى که در نوع آنها هست - مستند به قوّت اراده و شدت ايمان به تأثير «اراده» است؛ چرا که اراده، تابع علم و ايمان قلبى است و توجه ايمان آدمى به تأثير اراده هر چه بيشتر باشد، اراده هم مؤثرتر مى‏شود. شدت قوت اراده هم متوقف بر انجام دادن اعمالى است که هر دين و مذهبى، بر اساس نگرش خويش به پيروان خود دستور مى‏دهد.
گفتنى است انجام دادن يک سلسله اعمال خاص توسط مرتاض، نَفْس را از علل و اسباب خارجى، مأيوس ساخته به طورى که مستقل و بدون استمداد از اسباب طبيعى، مى‏تواند کارى انجام دهد.
به هر روى، اثر رياضت اين است که براى نفس، حالتى حاصل مى‏شود که مى‏فهمد، مى‏تواند مطلوب را انجام دهد؛ يعنى، هنگامى که رياضت به طور کامل انجام گرفت، نفس طورى مى‏شود که اگر مطلوب را اراده کند، حاصل مى‏شود. مثل اينکه روح را براى کودکى در آينه احضار نمايد، يا مدت زمان مديدى، گرسنه باشد، يا روى آب راه رود و ... ولي بايد توجه داشته باشيد که آنچه در کليپ ها مشاهده مي شود، قابل اعتماد نيست و بيشتر ساختگي است.}در اين باب: الميزان، ج‏1، صص 365 - 363 و ج‏6، صص 272 - 275..
راه رسيدن به عرفان حقيقي منحصر به انس با خداوند و به رنگ خدا در آمدن است، چون خداوند است که منبع تمام قدرت ها و توانايي ها است. در مقابل خدا هيچ کسي و چيزي از خود قدرتي ندارد تا به کسي بدهد. بنابراين تنها راه رسيدن به عرفان حقيقي ارتباط با خداوند و کسب قدرت از او است.
خيلي ها اشکال مي کنند و مي گويند پس اين قدرتي که مرتاض ها دارند از کجا است آنها که خداپرست و اهل انس با خدا نيستند و فقط با رياضت به اين قدرت مي رسند؟
اين اشکال خوبي است و خيلي ها هم خواستند به آن جواب بدهند ولي گاهي جواب ها قانع کننده نيست. در پاسخ به آن مي توان گفت: عرفان دو بخش دارد. يک بخش آن کندن از دنيا و ترک عادت ها و رياضت کشيدن و تحمل گرسنگي و ترک لذت هاي مادي و گذشتن از خواسته ها است. به اين بخش رفع موانع سلوک و عرفان گفته مي شود و يک بخش هم عبادت خداوند و انس با پروردگار هستي است.
بخش اول يعني رياضت چون باعث سبکي روح و تجرد نفس مي شود، خودش زمينه ساز رسيدن انسان به قدرت تاثير گذاري در اشيا و نوعي تصرف تکويني است، ولي گفتني است که منظور نظر عرفان اسلامي و ناب تنها رسيدن به اين نوع اقتدار نيست.
منظور عرفان رسيدن به نوع قدرتي است که علاوه بر رياضت از طريق انس با خداوند بدست مي آيد. عارف حقيقي در اثر انس با خداوند و عبادت به رنگ خدا مي شود و مي تواند خليفه خدا در زمين باشد و خلق خدا را به سوي خداوند رهبري کند و صفات و کمالات الهي را در خويش ظاهر سازد و در بندگان خدا و جامعه تاثير مثبت و خداگونه بگذارد.
اين نوع کمال و تاثير گذاري خاص عارف حقيقي و کسي است که با خداوند انس داشته باشد و هرگز از کساني که تنها به رياضت هاي بشري و غير ديني مي پردازند ساخته نيست. آنها تنها ممکن است به اين قدرت برسند که مثلا با يک بادام در روز زنده بمانند و يا با يک نگاه قطاري را از حرکت بياندازند و يا روي يک طناب بخوابند و روي ميخ بنشينند و روي ديوار راه بروند و مانند آن.
اين کارها ممکن است، ولي هدف انبيا و اولياي خداوند اين نبوده که از اين نوع کارها انجام بدهند. البته گاهي هم قدرت از خودشان نيست و مثلا از طريق ارتباط با اجنه و استفاده و تسخير آنها به نوعي قدرت رسيده اند که باز اين کار علامت کمال در انسان نيست.
نمونه يک انسان واقعي و عارف واصل و صاحب اقتدار ولايي امام خميني رض است که توانست چنين انقلاب بزرگي را در تاريخ بشريت ايجاد کند و در دل و جان انسان ها چنين اثر بگذارد و مسير تاريخ و فرهنگ انسان ها را به سوي خداوند عوض نمايد که تازه دارد اثر آن در جوامع گوناگون ظاهر مي شود و تمام صاحبان قدرت هاي مادي از رواج اسلام و قدرت اسلام به هراس افتاده اند.
انسان داراى روحى است که اگر تقويت شود، قدرت تصرف در امور و اشياى ديگر را به دست مى‏آورد. البته اين تصرف بر اساس نظام على و معلولى است. مرتاضان و کسانى که کارهاى خارق العاده انجام مى‏دهند، تا حدودى داراى کارهايى هستند که نوعى کرامت شمرده مى‏شود و از اين جهت با عرفا و صاحبان ولايت تکوينى تشابه دارند. دليل آن را نيز بايد در اين نکته جست و جو کرد که نظام جهان بر اساس علت و معلول است و هر پديده‏اى بر اساس علتى موجود مى‏شود. علت برخى امور روشن و واضح است. چنان که علت عادى توقف قطار ترمز لکوموتيوران است؛ اما علت برخى از کارها خلاف عادت است. مثل اين که کسى با قدرت روحى خود قطار را متوقف مى‏کند.
روح انسان فرمانده بدن است و کليه کارهاى بدن سالم تحت فرمان او انجام مى‏شود. برخى از نفوس به دليل تمرين‏ها و رياضت‏هاى خاص چنان قوى مى‏شوند که مى‏توانند افزون بر بدن خود، در انسان‏ها و اشياى ديگر نيز حالت تدبير داشته باشند. انسانى که اراده خود را قوى کرد، امکان مى‏يابد بر امور و پديده‏ها تأثير بگذارد. اين جزئى از نظام علت و معلول جهان مادى(1) و نشانه قدرت نفس انسان است؛ زيرا نفس انسان مظهر خداوند است و در صورتى که تقويت شود، توان تصرف و انجام کارهاى خلاف عادت را به دست مى‏آورد.
تقويت نفس با تمرين‏هايى که اصطلاحاً رياضت خوانده مى‏شود، حاصل مى‏گردد. رياضت دو گونه است: رياضت شرعى که مطابق با شرع و با راهنمايى معنوى ولى الله الاعظم - سلام الله عليه - انجام مى‏شود؛ و رياضت‏هاى غير شرعى. پويندگان راه شريعت به مدارج قرب الاهى و ولايت تکوينى نائل مى‏آيند؛ اما آنان که از روش‏هاى غير شرعى بهره مى‏برند، تنها توان تصرف در برخى امور را به دست مى‏آورند.
عرفا و مرتاضان از جهت بروز کرامت با هم تشابه دارند و هر دو کارهاى خارق العاده انجام مى‏دهند. البته آن که به مقام قرب وارد شد و از خود فانى گرديد، در صدد بروز کرامت و کارهاى خارق العاده نيست، و آنچه از وى عيان مى‏شود، امورى است که از وسعت وجودى‏اش ريزش مى‏کند.(2)
آرى، برخى انسان‏ها به واسطه قدرت روحى خود مى‏توانند کارهاى خارق العاده انجام دهند؛ زيرا نظام عالم براساس علت و معلول است، برخى از علت‏ها براى ما روشن است و آن‏ها را علت‏هاى عادى مى‏خوانيم و برخى براى ما آشکار نيست و آن‏ها را خلاف عادت مى‏پنداريم. کارهاى خلاف عادت اين افراد به نفس انسانى رياضت کشيده منتسب است. بين اين انسان‏ها و عارفان تفاوت‏هاى زير قابل توجه مى‏نمايد:
1. عارف به مقام قرب بار يافته، براساس دستورهاى شرعى به مقامى رسيده است که مى‏تواند کارهاى خدايى انجام دهد. امام صادق - سلام الله عليه - مى‏فرمايد: «العبودية جوهرة کنهُها الربوبية، فما فُقد فى العبودية وُد فى الربوبيّة و ما خفى عن الربوبيّة أُصيب فى العبودية؛ بندگى گوهرى است که حقيقت آن مقام ربوبيت است. پس آنچه در بندگى پنهان است، در مقام ربوبيت يافت مى‏شود و هر آنچه در مقام ربوبيت پنهان باشد، با بندگى حاصل مى‏شود.(3) «رب» به معناى مالک و صاحب است که در آنچه تحت تصرفش است، قدرت تصرف دارد. بدين اعتبار يکى از اسماى حسناى حضرت حق «رب» (صاحب اختيار تمام موجودات) است. «مقام ربوبيت» يعنى مقام تصرف در امور و اشيا. روايت شريف مى‏گويد: آن که به مقام بندگى راه يافت ،داراى گوهرى مى‏شود که مى‏تواند در امور و اشيا تصرف داشته باشد؛ به عبارت ديگر، حقيقت و کنه بندگى مقام ربوبيت است و آن که بنده شد، آقاى جهان و مظهرى از اسم «رب» خداى جهانيان مى‏گردد. ظاهر بندگى در دنيا اظهار و ابراز ذلت و عجز است و باطن آن آقايى. بنابراين، آن که به مقام قرب الاهى راه يافت، توان تصرف در امور و اشياى بيرون از خود را به دست مى‏آورد. عرفا براساس همين مقام کارهاى خارق العاده انجام مى‏دهند؛ اما مرتاضان باتمرين‏هاى خلاف شرع نفس خود را تقويت مى‏کنند.
2. هدف عرفا بروز کرامت نيست. هدف آن‏ها بندگى خدا و دعوت مردم به توحيد و بندگى خداوند متعال است و کراماتشان در جهت دعوت مردم به ماوراى طبيعت و حقايق معنوى يا کمک به رفع مشکلات مردم تحقق مى‏يابد. در حقيقت مَثَل آن‏ها مَثَل ظرف لبريز از آب است که گاه آب از آن سرازير مى‏شود؛ اما هدف مرتاضان رسيدن به شهرت يا تقويت نفس است.
3. عرفا بسته به درجه قربشان داراى قدرت تصرف و کارهاى خارق‏العاده متنوع و گسترده‏اند؛ زيرا آن‏ها خدايى شده‏اند وخداى عالم نامحدود است. پس هر چه بهره آن‏ها از فيض الهي بيش‏تر باشد، قدرت بيش‏ترى دارند. در حالى که مرتاضان از قدرت محدود و کارهايى با تنوع اندک بهره مى‏برند؛ مثلاً آن‏ها نمى‏توانند مرده زنده کنند، ولى عارف بالله با اجازه الاهى مرده زنده مى‏کند.
4. تمام کارهاى عارفان با توجه به اجازه و رضايت الاهى براساس شرع و فضائل اخلاقى است؛ بدون اجازه الاهى به هيچ کارى دست نمى‏يازند و در همه حال بنده اويند. مقام آن‏ها مقام فناى فى الله و بقاى بالله است؛ برخلاف مرتاضان که براساس خواهش نفس کار مى‏کنند و چه بسا کارهاى خلاف اخلاق نيز انجام مى‏دهند.
5. کارهاى مرتاضان بر آموزش وتمرين استوار است و انجام هر کارى با آموزش و تمرين و پشتکار فرد ميسر مى‏شود؛ اما عارف بر اساس بندگى و مقام قرب داراى قدرت تصرف مى‏شود و در اين جهت از کسى آموزش خاصى نمى‏بيند.
يکى از علماى قم که کتابى هم به نام هند و پاک (مخفف هندوستان و پاکستان)، نوشته سفرى کرده به هندوستان و پاکستان و خاطراتى هم دارد . کتاب زيبايى است اگر پيدا کرديد مطالعه بکنيد . ايشان خاطرات جالبى از هندوستان و مرتاضهاى هندى دارد، ديدارهايى هم با مرتاضها داشته است . مى‏دانيد مرتاضها اکثرشان شيعه نيستند; اما خوب بعضى از آنها هم ممکن ست‏شيعه باشند . اين مرتاضها در اثر تقويت نفس، سعى مى‏کنند يک تصرفاتى در جهان ظاهر انجام دهند، اما تصرفاتشان در همين اندازه است; در امور معنوى نمى‏توانند، چون خودشان کافر هستند . در اثر رياضتى که مى‏کشند، نفسشان قوى مى‏شود و يک کارهاى ظاهرى مى‏توانند انجام دهند . ايشان رفته بودند در همان قسمتى که مرتاضها هستند، چيزهايى ديده بودند و با رئيس مرتاضها هم ديدار کرده بودند . شاگردانى تحت نظر آن رئيس، کار مى‏کردند; شاگردها هم به انواع مشقتها، مشغول بودند . کارهاى شاقى را به آنها دستور داده بود که انجام بدهند . مثلا در دست‏يکى از شاگردانش خاک ريخته بود و دانه‏اى هم در آن گذاشته بود و به او گفته بود بايد شش ماه دستت را صاف نگه‏دارى تا دانه‏اى که در آن است‏سبز شود و بيايد بالا، و فقط شبانه روز چهار ساعت‏يک نفر مى‏آيد دستش را مى‏گيرد، که بخوابد، بعد از چهار ساعت صدايش مى‏زند و مى‏رود، بيست‏ساعت ديگر را همينطور دستش را بايد نگهدارد تا شش ماه . کارهاى عجيب ديگرى هم هست که بعضى از آنها هم کثافت‏کارى است . خوب ديگر معلوم است، يک چنين انسانهايى نه بندگى خدا مى‏کنند نه عبادت . حالا نمى‏خواهم وارد آن قضايا بشوم، منظورم اين است که آنجا ايشان ايستاده بودند، يک نفر مى‏آيد که مغازه‏اش را دزد زده بوده، اصرار مى‏کند به همين رئيس مرتاضها که دزد را به من معرفى بکنيد، او هم اول اعتنا نمى‏کند; اما بعد حواله مى‏دهد سر يکى از شاگردهايش، مى‏گويد برو از او بگير . مال‏باخته به شاگرد مراجعه مى‏کند او هم توسط جنى که تسخير کرده بود خبر داد که دزد الان دارد سوار ماشين مى‏شود، جن دست در جيب دزد کرد کليدى را بيرون آورد به آن مرد داد و گفت: برو فلان جا اين کليد فلان مغازه است، درش را باز کن و تمام اثاثيه تو در اين مغازه است، اثاثت را بردار . اين ماجرايى است که نويسنده کتاب مى‏گويد جلوى خود من اتفاق افتاد . بعد ادامه مى‏دهد نشستم با رئيس مرتاضها يک مقدار صحبت کردم، از جمله از او پرسيدم: من کى وارد هندوستان شدم؟ ديدم درست گفت . از او پرسيدم: کى از هندوستان مى‏روم؟ گفت: روز پنجشنبه فلان ساعت . دقيقا گفت . اما من ديدم که بليط قطار روز چهارشنبه دارم، به روى خودم نياوردم اين را، گفتم خوب حالا شايد اشتباه کرده است . اما روز چهارشنبه وقتى رفتيم در ايستگاه قطار، گفتند قطار نقص فنى دارد و حرکت نمى‏کند . اما روز پنجشنبه‏اى که او گفت در همان ساعت دقيقا حرکت کرد . از جمله از او در مورد شاه ايران پرسيدم، هنوز قبل از پيروزى انقلاب بود، وقتى پرسيدم، گفت اسم خودش، اسم پدرش را بگو . گفتم: محمدرضا، اسم پدرش هم رضا است . تا گفتم يک مقدار تامل کرد، مثل اينکه به خودش فشار مى‏آورد و خودش را مسلط مى‏کرد به شخص، با قدرت عجيبى که داشت، شروع کرد وگفت الآن شاه کجا است و دارد چه مى‏کند . آن موقع گفته بود شاه فرار مى‏کند از ايران، يعنى از آينده‏اش خبر داده بود و خبر از پيروزى انقلاب داده بود، از حضرت امام از او پرسيده بود جواب داده بود . آن موقع اين اخبار خيلى مهم بود . نويسنده کتاب مى‏گويد: ديدم درباره هر چه از او سؤال مى‏کنم، جواب مى‏دهد . درباره هر کسى سؤال مى‏کردم اسم خودش و پدرش را مى‏گفتم، يک تاملى مى‏کرد و سعى مى‏کرد خودش را از نظر روحى مسلط بر آن شخص بکند، بعد خبر مى‏داد، مى‏گفت الآن دارد چه مى‏کند؟ فردا چه مى‏کند؟ آينده چه مى‏شود، همه‏اش را مى‏گفت . گفتم بگذار راجع به امام زمان از او بپرسم، ببينم بلد است جواب بدهد؟ وقتى گفتم، گفت: اسمش را بگو، اسم پدرش را، من هم سريع اسمها را گفتم، گفتم مهدى پسر امام حسن، پسر على، پسر محمد، ... همينطور تا به امام حسين، به امام حسين که رسيد گفت، شناختم، امام حسين را مى‏شناسم، هر سال يک عزادارى هم براى آن حضرت برپا مى‏کنيم، با اينکه اعتقاد به هيچ چيز نداشتند اما، راجع به امام حسين يک ارادتى داشتند . گفتم خوب حالا بگو، اين امام زمان (ع) فرزند نهمى امام حسين است . کجاست و چه مى‏کند؟ يک مقدار فکر کرد، آمد خودش را مسلط کند روى حضرت ديد نمى‏تواند . ناراحت‏شد، چون تا به حال در جواب گير نيفتاده بود، يک قلم و کاغذ درآورد، يک سرى رمزهايى نوشت و سعى کرد باز خودش را تقويت‏بکند، خوب فشار آورد به خودش، آمد مسلط بشود، ديد نمى‏تواند، آخر يک جمله‏اى گفت‏به اين مضمون، گفت اين آقايى که مى‏گويى شخصى است روى اين کره زمين که هر چه مى‏خواهم رويش مسلط بشوم، او روى من مسلط است و اين آقا يک قدرتى دارد، من قدرتش را حس مى‏کنم، احساس مى‏کنم تمام جهان در اختيار اوست . اگر بخواهد اراده بکند، جهان را از حرکت‏باز مى‏دارد . اين شخص يک چنين قدرتى دارد . او نتوانسته بود بر آقا مسلط بشود; اما فهميده بود که اين شخص قدرت عجيبى دارد . گفته بود اين آقا قدرتى دارد که اگر بخواهد جهان را از حرکت‏باز بدارد مى‏تواند . جهان مسخر او است . خوب اين همان چيزى است که ما در روايتمان هم داريم . همينکه عرض کردم: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» اين حديث را سنى‏ها هم نقل کرده‏اند .


يک نمونه از کارهاي انسانهاي خدايي
ملکه سبا با عده‏اي از اشراف قومش تصميم گرفتند به سوي سليمان بيايند و شخصا اين مساله مهم را بررسي کنند تا معلوم شود سليمان چه آئيني دارد؟ اين خبر از هر طريقي که بود به سليمان رسيد، و سليمان تصميم گرفت در حالي که ملکه و يارانش در راهند قدرت‏نمائي شگرفي کند تا آنها را بيش از از پيش به واقعيت اعجاز خود آشنا، و در مقابل دعوتش تسليم سازد.
لذا سليمان رو به اطرافيان خود کرد و گفت: اي گروه بزرگان! کداميک از شما توانائي داريد تخت او را پيش از آنکه خودشان نزد من بيايند و تسليم شوند براي من بياوريد؟
در اينجا دو نفر اعلام آمادگي کردند که يکي از آنها عجيب و ديگري عجيبتر بود.
نخست عفريتي از جن رو به سوي سليمان کرد و گفت من تخت او را پيش از آنکه مجلس تو پايان گيرد و از جاي برخيزي نزد تو مي‏آورم « قال عفريت من الجن انا آتيک به قبل ان تقوم من مقامک ».
من اين کار را با زحمت انجام نمي‏دهم و در اين امانت گرانقيمت نيز خيانتي نمي‏کنم، چرا که من نسبت به آن توانا و امينم! « و اني عليه لقوي امين ».
عفريت به معني فرد گردنکش و خبيث است، و جمله اني عليه لقوي امين که از جهات مختلفي توام با تاکيد است « ان - جمله اسميه - لام » نيز نشان مي‏دهد که بيم خيانت در اين عفريت مي‏رفته، لذا در مقام دفاع از خود برآمده و قول امانت و وفاداري داده است.
دومين نفر مرد صالحي بود که آگاهي قابل ملاحظه‏اي از کتاب الهي داشت، چنانکه قرآن در حق او مي‏گويد: کسي که علم و دانشي از کتاب داشت گفت من تخت او را قبل از آنکه چشم بر هم زني نزد تو خواهم آورد!! « قال الذي عنده علم من الکتاب انا آتيک به قبل ان يرتد اليک طرفک ».
و هنگامي که سليمان با اين امر موافقت کرد او با استفاده از نيروي معنوي خود تخت ملکه سبا را در يک طرفة العين نزد او حاضر کرد: هنگامي که سليمان آن را نزد خود مستقر ديد زبان به شکر پروردگار گشود و گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد که آيا شکر نعمت او را بجا مي‏آورم يا کفران مي‏کنم؟! « فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربي ليبلوني ء أشکر ام اکفر ».
 اين شخص يکي از نزديکان با ايمان، و دوستان خاص سليمان بوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

عرفان و شبه عرفان

 

عرفان لُبّ معرفت و شناخت ناب حقایق است. معلّم عرفان خدای متعال است و شاگردان او در این رشته­ی تخصّصى، انبیا و اولیا می­باشند. یکی از شاگردان سخت­کوش این کلاس، حسین­بن علی(ع) نام دارد که امتیازات به دست آورده­اش عالمیان را به حیرت واداشته است و جن و انس و ملک همه از شور و حال او در شگفتند. او با معلم بزرگ عرفان راز و رمزهایی دارد که بلند پایگان علمی باید بسیار بکوشند تا به معنای آن پی ببرند: أیکونُ لغیرکَ من الظّهور ما لیس لک حتّی یکونَ هُوالمُظهرَ لک مَتی غِبتَ حتّی تحتاجَ إلی دلیلٍ یدلُّ علیک و متی بَعُدْتَ حتّی تکون الآثار هی الّتی توصِلُ إلیک عَمِیَتْ عینٌ لاتراکَ علیها رقیباً و خَسِرَتْ صَفْقَةُ عبدٍ لم تجعل له من حُبّک نصیباً ([1]).

شاگردان دست اول خدا در کلاس عرفان همواره کوشیده­اند تا آموخته­های خود را به آنان­که اهلند بیاموزند؛ گرچه ظرفیت­ها بسیار متفاوت است و فرض این­که کسانی از شاگردان رده­های بعد، به شاگردان دست اول برسند، دشوار است. از دانش آموختگان ممتاز انبیا و امامان: در کلاس عرفان، امام راحل خمینی کبیر1 است. او به حق تندیس عرفان صادق در زمان ماست و عرفان­های کاذب را که امروزه ـ شاید بیش از گذشته ـ دام راه خداجویان شده است می­توان با محک امام باز شناخت و سره را از ناسره و ناب را از بدل جدا نمود. دانشمند گرانمایه حسن رحیم پور ازغدی در این راستا گامی برداشته است و ملاک­هایی را از سیره­ی امام راحل1 برای شناسایی عرفان صادق استخراج نموده است.

ما در پی آنچه در شماره­ی 52 با عنوان دام­های فریب درج کردیم، گزیده­ و برداشتی از سخنان آقای رحیم پور تحت عنوان عرفان و شبه عرفان را که در آن عرفان امام خمینی(ره) ـ به حق ـ شاخص دانسته شده و عرفان و شبه عرفان براساس آن شاخص بازشناسی شده است؛ در این شماره می­آوریم و از اندیشمندان می­خواهیم که هرچه می­توانند به روشن­گری در این راه پرخطر بپردازند؛ چه آن­که مدعیان دروغ­پرداز با دام­هایی که تار و پود آن ریا و نیرنگ و خاستگاه آن بی­اعتقادی به خدا و دین و قیامت است، سر راه مردم به ویژه جوانان دختر و پسر نشسته­اند و بسیاری را می­فریبند و به روز سیاه می­نشانند.

می­خواهم بعضی از شاخص­هایی را که در عرفان کسانی چون امام خمینی(ره) هست نسبت به شبه عرفان­ها و معنویت­های انحرافی و قلابی از نوع قدیم و جدیدش از نوع شرقی و غربی­اش که در افکار عمومی وجود دارد و داشته، عرض کنم. از این جهت ­که به نام عرفان و معنویت همیشه سوء استفاده شده و می­شود، بایستی هشدار داد. بعضی از شاخص­هایی که در عرفان امام خمینی(ره)، به نظرم رسیده، را عرض می­کنم. اگر مجموع این­ها را کنار هم بگذاریم می­توانیم به شناخت کسانی که حقیقتاً راه ما را به سوی خداوند باز می­کنند و مسیر را نشان می­دهند موفق شویم و بدانیم که آن­ها چه کسانی هستند؟

1. یکی از شاخص­هایی که در معنویت و عرفان امام می­بینیم و شاخص خوبی برای تشخیص عرفان الهی از شبه عرفان­های تقلبی است، این است که عرفان دینی مبتنی بر مفهومی به نام تقوا یا کفّ نفس است؛ یعنی هر کس به ما بشارت عرفان و معنویت و رشد معنوی بدهد، ولی خود مفهوم کفّ نفس و تقوا را از دستورالعمل­هایش حذف کرده باشد، این یکی از شاخص­های قطعی است برای این­که بفهمیم این یک نوع کلا­ه­برداری معنوی و شبه معنوی است. انواعی از عرفان­های قدمایی و نیز معنویت­های مدرن سکولار، اسپریچوالیتی این­ها براساس عرفان منهای تقواست؛ یعنی یک عرفانی ارایه می­دهند که در آن تقوا یا اساساً مطرح نیست؛ یا کاملاً رقیق شده و تشریفاتی است. مفهوم تقوا و کفّ نفس، مخ همه عرفان­های انبیایی و الهی است و عرفان امام یکی از شاخص­هایش همین مسأله است. عرفان حقیقی نوعی تقرب نظری و تقرب عملی به خداوند است. هر کس بگوید من یک معنویتی دارم و یک راه وصل به خدا را به شما نشان می­دهم و در آن نه معرفةالله وجود دارد و نه تقوا و کفّ نفس، این قطعاً یک معنویت انحرافی و قلابی است. عرفان­های قلابی از نوع شرقی و غربى، قدیم و جدید علاوه بر این­که اساساً معرفة­الله و تقوای الهی در عرفان­هایشان و در معنویتشان وجود ندارد بعضی­شان اساساً این را غیر ممکن می­دانند. معمولاً این نوع معنویت­ها، این نوع اسپریچوالیته­ها به آسایش نفس دعوت می­کنند. یک نوع لذت روانی یک نوع راحتی و وادادگی دنیوی ولو جسمانی نباشد و مربوط به روان و اعصاب باشد، اسمش را می­گذارند عرفان و این یکی از نکاتی است که ما باید حواسمان باشد اشتباه نکنیم. تخدیر و آرامش اعصاب را و تکنیک­های کنترل اعصاب را که امروزه به اسم عرفان به خورد مردم می­دهند نباید با عرفان و معرفة­الله یکی دانست.

بسیاری از معنویت­هایی را که آن­ها امروز دارند تحت عنوان معنویت مدرن و معنویت سکولار و مانند این­ها دارند به خورد بشر می­دهند این­ها معنویت­های دنیاگراست. حداکثر تکنیک­هایی برای کنترل اعصاب و راهی برای فرار از مشکلات است. تعطیل عقل برای توجیه مشکلات عملی و تخدیر غیر از آرامش است. خیلی­ها در این حلقه­های شبه عرفانی تخدیر را با آرامش اشتباه می­گیرند. تخدیر محصول فلج شدن عقل است، اما آرامش، مبنای عقلانی دارد ولو این که کم کم می­رسد به مفاهیم و حقایقی فوق عقل، اما نفی عقل نیست. هیچ نوع آرامش معنوی بدون معرفت و بدون تضمینی برای ابدیت ممکن نیست. یا امکان ندارد، یا دوام ندارد، چون ریشه ندارد. این یکی از علایم عرفان امام(ره) است.

هر نوع معنویتی به ما پیشنهاد شد که در آن نیازی به خدا و آخرت و به مبدأ و معاد نیست، قلابی است. این عرفان نیست شبه عرفان است و یک نوع کلاه­برداری عرفانی است.

2. تفاوت دیگر بین عرفان الهی و عرفان­های قلابی را که ما از سلوک عرفانی امام خمینی(ره) می­توانیم استخراج بکنیم نسبت عرفان است با جهاد و مبارزه. شاخص اول در واقع جهاد روحى، جهاد با نفس و جهاد درونی بود و این یکی جهاد بیرونی است. نه فقط جهاد با شیطان در درون، بلکه جهاد با شیطان و شیاطین در بیرون؛ یعنی در عرصه­های اقتصاد، سیاست، حقوق، فرهنگ و غیره. این هم یک شاخص است. عرفان حضرت امام(ره) عرفانی است که مستلزم جهاد اجتماعی توأم با مسؤولیت پذیری است. عرفان امام عرفانی است که مسؤولیت پذیری در برابر خدا، در برابر خود، در برابر جامعه، در برابر جهان و در برابر کل بشریت و موضع­گیری عدالت خواهانه با آن گره خورده است. پس این هم یک راه برای تشخیص عرفان انبیایی با عرفان­های قلابى.

نسبت عرفان و معنویت قلابی با عدالت­خواهی و جهاد اجتماعی چیست؟ عرفانی که می­گوید نه در درون لازم است با نفست مبارزه بکنی نه در بیرون لازم است با ظالمین و دشمنان خدا و خلق خدا مبارزه بکنى، یک عرفان قلابی است. عرفان حضرت امام(ره) هم در درون دعوت می­کند به جهاد با نفس و تقوا (که البته جهاد با نفس به معنی نفس کشی نیست چون ما در عرفان اسلامی نفس کشی نداریم، تهذیب نفس و تعدیل نفس داریم. تعدیل نفس به معنی اعدام نفس نیست، اسلام دعوت نمی­کند نفس را نابود کن، نفس را بکش، قوای شهوی و غضبی­ات را نابود کن، خودت را عقیم کن که اصلاً انگیزه شهوت در تو نباشد تا لازم نباشد تقوا داشته باشى؛ این­ها فرار از صحنه عرفان و جهاد با نفس است. عرفان اسلامی این است­که می­گوید شهوت خیر است، نعمت الهی است. غضب، یعنی امکان خشم ورزیدن خیر است، نعمت الهی است) و هم در بیرون دعوت می­کند به مسؤولیت پذیری اجتماعی.....

هر کس ما را دعوت کرد به محفلی و گفت آقا [یا خانم] ما یک حلقه عرفانی داریم بیایید آن­جا یکی از سؤالاتی که باید از آن شخص و از آن حلقه کرد این است که نسبتت را با مسؤولیت پذیری در برابر خانواده، در برابر جامعه، در برابر کل بشریت و نسبت این عرفانت را با مقوله عدالت بیان کن. معنویت­های کلاه­بردار همان­طور که جهاد با نفس در آن نیست جهاد با دشمنان خدا و خلق و جهاد علیه ظالمین و ستم­کاران و جهاد علیه فسق اجتماعی هم در آن­ها نیست. معنویت­های راحت طلبانه هستند. جهاد فی­سبیل­الله ندارند. دفاع از حق و حقیقت در این نوع معنویت­ها جایی ندارد. این ساحت عرفان­های تقلبی است.

پس این شاخص چه شد؟ تفکیک معنویت از مسؤولیت، تفکیک عرفان از عدالت، نوعی لذت طلبی روانى، راحت­طلبی معنوی که توأم با ترک جهاد است، آسایش طلبی است. در حالی که عرفان اسلام چنین نیست. پیامبر اکرم9. می­فرمود رهبانیت مکتب من در جهاد است. می­فرمود اگر می­خواهی راهب باشی و ریاضت بکشی لازم نیست بروی در چاهی لخت بشوی و معکوس بالانس بزنی یا ناخن­هایت را بکشی یا لخت و عور در بیابان­ها راه بیفتى، بیا در جامعه خدمت بکن برای خدا به خلق خدا. نه برای خلق به خدا! و نه برای خلق به خلق. خدمت کن برای خدا به خلق خدا. می­فرمود تهذیب نفس خودش بزرگ­ترین ریاضت است. همین دور کردن رذالت­های اخلاقی که در همه ما هست؛ حسادت، کینه، سوء ظن و غیره، اگر واقعاً راست می­گوییم اهل ریاضتیم این­ها را از خودمان بیرون کنیم. چه کسی مرد این میدان است؟ فرمود: بزرگ­ترین جهاد این است که رذیلت­های اخلاقی را از خودتان دور بکنید و فضیلت­های اخلاقی را در خودتان به وجود بیاورید. راه بیفت در جامعه به مردم خدمت بکن در حالی که به تو فحش می­دهند، ریاضت این است. تحمل کن. چه کسی اهل این ریاضت است؟ ریاضت در عرفان اسلامى، عرفان پیامبر(ص)، عرفانی که امام خمینی(ره) تعقیب می­کرد از این نوع بود نه از آن نوع قلابى.

3. تفاوت بعدی بین این دو نوع عرفان؛ یعنی عرفان الهی اسلامی و معنویت انبیایی که امام خمینی(ره) تعقیب می­کرد با عرفان­های قلابى، رابطه با شرع و شریعت است. این هم یکی از شاخص­هایی است که با آن می­توان عرفان را از شبه عرفان تشخیص داد. هر نوع عرفان و معنویتی که پیدا ­شود و بگوید من شما را از طریق حذف شریعت، به معنویت می­رسانم یعنی با دور زدن شرع و احکام شرعی یا مسکوت گذاشتن آن، این عرفان قلابی است. امام در حالی که یک عارف است، یک فقیه است. هم یک عارف نظری است هم عارف عملی است و در هر دو درجه یک است، و در عین حال یک فقیه درجه یک و یک مرجع تقلید است. این­که کسی بگوید این واجب­ها و حرام­های شرعی مال ما عرفا نیست، این­ها مال متوسطین و مال عوام است، چنین چیزی در عرفان الهی نیست. در این نوع عرفان در اوج حال و مقام عرفانی باز التزام به شریعت هست. این هم یک شاخص.

الآن خیلی­ها گرفتارند. چند وقت پیش­ها می­گفتند در تهران چند صد حلقه و جلسات خانگی به اصطلاح عرفانی و معنوی و این جور چیز­هاست از نوع درویشی­های انحرافی و از نوع شبه عرفان­های وارداتى. از اوشو گرفته تا دون خوان و عرفان­های لیبرال پروتستان و عرفان­های مکزیکی سرخ­پوستی و هندی و هندویی و بودایی و غیره. یک عده­ای دنبال این چیزها هستند به دلیل این­که این شاخص­ها را نمی­شناسند. نیاز به معنویت را در خودشان احساس می­کنند، اما شاخصی برای تشخیص عرفان الهی و حقیقی که انسان را به حقیقت می­رساند و واقعاً به فرد آرامش می­دهد با آن­ شبه عرفان­هایی که تخدیر می­کند و فریب می­دهد، ندارند.

شریعت و طریقت و حقیقت در منطق حضرت امام(ره) سه عنصر مستقل از هم ـ چه رسد متضاد با هم ـ نیستند، بلکه سه بُعد از یک حقیقت و یک سلوکند. عارف الهی در معنویتی که امام(ره) در زندگی­اش نشان داد و ‌آثارش ارایه می­کند طریقت و شریعت و حقیقت را در برابر هم نمی­نشاند در تقابل با هم تفسیر نمی­کند، بلکه این­ها ابعاد یک چیز هستند. نه از هم تفکیک می­شوند و نه تقابلی بینشان است. اما معنویت­های تقلبی راحت طلبانه معمولاً یا از همان اول صریح می­گویند یا کم کم و به تدریج کارشان می­کشد به حوزه شرع گریزی و شریعت ستیزی و اباحه­گرى. این هم یک ملاک برای تشخیص عرفان قلابی از عرفان­های حقیقى. آن­ها می­روند به سمت خودبنیادی و خود محوری و اباحه­گرى، اما این نه. می­گوید ما در اوج حالات عرفانی تابع شریعت الهی هستیم. برای این­که اساساً شریعت جاده­ای است که کشیده شده است برای همین سلوک. شریعت و احکام شرعی در عرفان انبیایی امام خمینی یک جاده­ای است که کشیده شده است از طرف شارع به طرف آن کسی که قرار است به او واصل بشوی و قرار است سلوک به سمت او داشته باشى. در معنویتت این مسیر را خودش کشیده و تعیین کرده و گفته از این مسیر بیا. خوب، با این حساب آیا درست است شما بگویید نه، شما حالا یک چیزی گفتی بنده خودم بیشتر می­فهمم و بهتر می­دانم که از کدام مسیر بیایم!

این شاهراه را کشیده­اند که شما از این مسیر بروید، شما از مسیر خارج بشوید و بروید در یک جاده خاکی بی­راهه و بگویید من خودم بهتر بلدم و تو بلد نیستى! این چه خدایی است که مسیری بهتر از شریعت به سوی کمال و خدا وجود داشته و او، آن را از ما مخفی کرده و به ما نشان نداده است! اصلاً چرا ما باید به سمت چنین خدایی حرکت بکنیم؟ اصلاً چرا سلوک به سمت او و تقرب به چنین خدایی داشته باشیم؟ چرا؟!

بنابراین عرفان­های منهای شریعت یا اصلاً از خدا حرف نمی­زنند یا اگر از خدا حرف می­زنند یک خدای کلاه­برداری است که بشریت را فریب داده! یعنی یک راهی بهتر و نزدیک­تر از شریعت به سوی آن خدا بوده، ولی خدا یک راه دیگری را از طریق انبیا نشان داده و یک چیزهای دیگری را واجب و حرام کرده و ارایه کرده است. این بزرگ­ترین تهمت و اتهام به خداوند است.

4. یک شاخص دیگر که علامتی است برای ردیابی این دو نوع معنویت­ها و تفکیک آن­ها از یکدیگر که در زندگی امام خمینی(ره) دیده می­شود این است که در معنویت اسلامی و دینی و انبیایى، اصالت با دعوت به خداست. اما در معنویت­های انحرافی پشت پرده عرفان و به نام عرفان دعوت به خود است. مریدبازی است. این هم یک علامت.

هرجا می­بینید یک کسی به اسم قطب و مراد و استاد عرفان و این جور چیز­ها مطرح می­شود و در اطرافیان او توجه به خدا بیشتر نشد، بلکه توجه به آن فرد بیشتر شده است، این علامت انحرافی بودن مسیر و قلابی بودن برنامه است. این هم یک علامت برای شناسایی عرفان­های انحرافی است. امام خمینی(ره) هیچ جا در صحبت­هایش و نوشته­هایش و روش و منش­اش دعوت به خود نکرده است. همه­اش دعوت به خدا می­کند. همیشه می­گفت ما هیچ کاره­ایم و همه­کاره خداست.

5 . یک شاخص دیگر رابطه عرفان با خرافه است. خزعبلات و خرافه بافی­های عرفانی و تناقض گویی علیه بدیهیات عقلى، این­ها علامت عرفان­های قلابی است. ما مفاهیم فراعقلی داریم، اما آن­ها بنیاد عقلی دارند. ضد عقل نیستند. هیچ مفهوم ضد عقل یا مادون عقل نمی­تواند عرفانی باشد. عرفان الهی و اسلامی تضاد با عقل، با بدیهیات و قطعیات عقل ندارد. دروغ، آرامش نمی­آورد. باطل، کار حق را نمی­کند. خرافه، کار حقیقت را نمی­کند. این هم یک نکته دیگری است که عرفان­هایی که تعطیل عقل را می­خواهند و سخنان ضد عقل می­گویند سخنان ضد اخلاق، ضد فطرت، اشمئزاز آور و ضد وجدان دارند یا عرفان­هایی که منجر به اعمال ظالمانه و غلط مثل قتل نفس مثل خودکشی مثل تحقیر دیگران و از این قبیل می­شوند این­ها عرفان راستین نیست. شما اگر کسی را می­بینید که مدعی عرفان است و مردم را تحقیر می­کند بدانید که این عرفان نیست و او عارف نیست. همین طور اگر دیدید کسی دارد صریحاً ضد عقل که حجت خداست حرف می­زند....

اگر مرز بین معنویت و متافیزیک الهی عقلی دینی با خرافه روشن نشود یک عده­ای به اسم معنویت گرفتار خرافات می­شوند و یک عده­ای هم در برخورد با این­ها به نام نفی خرافات می­آیند حقایق ماورای عقل و متافیزیک را انکار می­کنند، چون فکر می­کنند این­ها هم خرافه است. این هم یک نکته که معنویتی که بنیان­های فکری­اش خرافه است مثل تناسخ، مثل بت­پرستی و از این قبیل چیز­ها آرامش نمی­تواند درست کند و لذا در عرفان اسلامی نشستند عرفان نظری را به وجود آوردند.عرفان نظرى؛ یعنی گره زدن عرفان و معنویت با استدلال. یعنی یک جوری باید پای استدلال را در عرصه عرفان و معنویت باز کرد. این می­شود عرفان نظرى. به همین دلیل عرفان نظرى در جهان اسلام جدی گرفته شد. البته من نمی­خواهم بگویم همه روی تمام نظریه­هایی که در عرفان نظرى یا به اسم عرفان نظرى مطرح شده توافق دارند، نه اختلاف نظر است. برخی از نظریه­ها و نظریه پردازان مورد سؤال هستند و آن بحث دیگری است. ولی اصل این­که یک چیزی به نام عرفان نظرى باید باشد از این باب بود که عرفان برای دور ماندن از خرافه یک پیوندی با استدلال و عقلانیت باید داشته باشد. عرفان نظرى یک چیزی میان عرفان یا سلوک عملی و فلسفه است. نه فلسفه محض است و نه عرفان عملی است. این دو را به هم نزدیک کرده است.

6 . یک شاخص دیگر که این هم خیلی مهم است استفاده از مواد مخدر است چه طبیعی و چه مصنوعى. این هم یکی از شاخص­های عرفان­های انحرافی است. سکر و مستی و مصرف مواد توهم­زا چه از نوع قدیمی آن مثل بنگ و حشیش و این جور چیزها و چه از انواع جدیدش، این­ها را به اسم عرفان و خلسه معنوی و آرامش و این قبیل عناوین به مردم قالب کردن یکی از چیزهایی است که در حلقه­های عرفانی قلابی و معنوی باطل، چه از نوع قدمایی آن در قالب جریان­های افراطی صوفیانه و چه در جریان­های امروزی وجود دارد. شما این مسایل را هم در شبه عرفان سرخ­پوستی می­بینید و هم در بعضی از شبه عرفان­های مدرن غربى. در شبه عرفان­های هندی نوع دیگرش وجود دارد و آن استفاده از موسیقی و افراط در آن به اسم عرفان و معنویت است. این هم یک شاخص است. ببینید یک بحثی داریم حلال و حرام بودن موسیقی که الآن بحثم اصلاً آن نیست. بله بخش­هایی از موسیقی طبق فتوای امام و برخی دیگر از فقها حلال است، بخش­هایی هم قطعاً حرام است، بخش­هایی هم مشتبه است که آن­هایی که اهل احتیاط هستند اصالة الاحتیاط جاری می­کنند و آن­هایی که اهل برائت هستند این­جا حکم دیگری می­دهند. بحثم فعلاً سر حلال و حرام بودن موسیقی نیست. بحث در این است که یک عده­ای هستند که می­گویند از طریق موسیقی به عرفان می­رسیم. عرفان را گره زدن به موسیقى، غلط است. این درست نیست. یعنی ما هیچ دلیلی نه عقلی و نه وحیانی به نفع این نوع عرفان نداریم. ما حتی یک آیه و یک حدیث نداریم از پیامبر و از اهل بیت و اولیای دین ـ که این­ها در درجه اول معلم معنویت و اخلاق و عرفان هستند ـ که توصیه کرده باشد به استفاده از موسیقی برای عارف شدن. اگر دخالت داشت و تأثیر داشت و کمک می­کرد قطعاً سفارش می­کردند، چون آن­ها آمده­اند ما را به خدا برسانند و آن­ها معلم عرفان هستند. هیچ­جا چنین چیزی نداریم.

7. یک فرق دیگر و شاخص دیگر سوء استفاده از قدرت­های ماوراء الطبیعی و مهارت­های نفسانی و روحانی است در جهت منافع دنیوى، یا سوء استفاده از مقامات معنوی علیه دیگران، یا وسیله کردن دین و عرفان برای دنیای خود، و یا حتی برای آسیب زدن جسمانی و روحانی به دیگران.

8 . یک محور دیگر این است که عرفان در خدمت استعمار و توجیه ظلم و بی­طرفی و بی­تفاوتی باشد. اشغال­گرهای غربی مخصوصاً انگلیسی­ها تخصص داشتند در فرقه­سازی­های معنوی در دنیا از جمله در جهان اسلام وحتی در جهان غیر اسلام. این­ها تخصص داشتند و دارند در ساختن عرفان­های منهای تقوا و منهای جهاد و عرفان­های قلابی در آفریقا و آسیا و دامن زدن به فرهنگ درویشی از نوع ولش کن آقا به ما مربوط نیست! دنیا را به اهلش بگذار یک معنای درست دارد و آن این است که اهل دنیا طلبی نباش، وارسته باش، زاهد باش، این درست است. اما دنیا را به اهلش بگذار به این معنا که حکومت را بگذار دست قیصر و اقتصاد و سیاست و فرهنگ و تربیت و آموزش و پرورش و رسانه­ها همه در اختیار ظلمه و فسقه باشد، این یک عرفان انگلیسی بود که رایجش کردند و آن تئوریزه کردن تسلیم طلبی و سازش­کاری و دعوت به صلح با اشغال­گر است که می­گوید حالت را بکن، ولش کن، سخت­نگیر! این یعنی اصالت لذت و اصالت آسایش. این عرفان انگلیسی است. این هم یک تفاوت دو نوع عرفان است. دعوت به زهد و وارستگی تفسیر غلطش این است که سیاست را به آمریکایی­ها و انگلیسی­ها بده و بگذار این­ها حاکم باشند؛ چنان­که الآن نجفتان و کربلایتان دست آمریکاست مکه و مدینه­تان هم که دست آمریکایی­ها و انگلیسی­هاست، قدستان هم که دست صهیونیست­هاست!! دنیا را به اهلش بگذار، عارف باش!! این عرفان کاذب و انحرافی است. یکی هم عرفان امام است که بزرگ­ترین نبرد جهانی را در برابر امپریالیسم و صهیونیسم ایجاد کرده است.

9. این نکته را هم باید در نظر داشت که عرفان برای تئوریزه پردازی نیست عرفان برای عمل است. وقتی ما خیلی راجع به عرفان و معنویت حرف می­زنیم، وقتی برای ما نمی­ماند که به این­ها عمل بکنیم همه­اش مشغول تئوری پردازی و حرف زدنیم. عرفان اسلامى، عرفان انتزاعی خنثی و خارج از صحنه زندگی و بی­تأثیر در زندگی واقعی نیست، عرفان وسط صحنه است.

10. شاخص دهم این­که معنویت اسلامی معنویت متعادل است. اگر ادعای معنویتی بود که در آن تعادل نیست، افراط است یا تفریط است، این عرفان واقعی و درست نیست.

خلاصه این­­که اگر دیدیم عرفانی مطرح شد که کار به تقوا ندارد، یا کار به اخلاق ندارد، یا عرفانی است که از درونش خودکشى، آدمکشی تا انواع کثافت­کاری­ها بیرون می­آید یا ضد عقل و ضد بدیهیات عقل است، یا ضد مسلمات شرع و قرآن است، یا عرفانی است که تنیده با حماقت و خرافات است این­ها هیچ­کدام عرفان­ درست و اسلامی نیست این­ها عرفان­های قلابی و معنویت­های انحرافی است. عرفانی که از درونش هرج و مرج و آنارشیسم می­آید بیرون، عرفانی که ظاهرش عرفان است، اما مبانی نظری عرفان را خورد می­کند و در هم می­شکند که مثلاً آخرش که خیلی عارف می­شوی می­گوید ای آقا همه درست است همه حق است، باطلی نیست که من بخواهم در برابرش بایستم، کجاست ظلم؟ ظلمی نیست، که من وظیفه­ای داشته باشم در برابر او، همه چیز نسبی است؛ یعنی عرفانی که از توی آن شکاکیت و نسبی گرایی بیاید بیرون، نهیلیسم بیاید بیرون و نهایتاً ماتریالیسم را تقویت کند این­ها همه عرفان­های انحرافی است، چون مبانی عرفان را متزلزل می­کند. همچنان­که عرفان و معنویتی که از آن تکبر و تحقیر دیگران در می­آید، که آقا ما معنوی هستیم و بقیه معنوی نیستند، من عارفم، من یک چیز دیگرم و آخرش عارفی می­آید بیرون که خودش را بالاتر از بقیه می­بیند، این هم عرفان صحیح نیست. این معنویت اسلامی نیست. عرفانی که کفر و شرک را توجیه بکند ظلم را توجیه بکند الحاد را عملاً توجیه کند و یا عرفان­هایی که با مالیخولیا و جنون توأمند، و عرفان­هایی که دکان سازی و عوام فریبی کردند. این­ها هیچ کدام عرفان صحیح نیستند. باید همه به خصوص جوان­ها به هوش باشند و از افتادن در این دام­های خطرناک برحذر باشند.([2])

منابع:

[1]. مفاتیح الجنان، دعای عرفه­ی سید الشهدا7.

[2]. منبع: نشریه تبلیغ، جامعه­ی مدرسین حوزه علمیه قم، شماره­ی 11، ص 122.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 3:21 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حالت خاصی از آگاهی که بدن در این حالت در خواب عمیق ( ریلکسیشن ) بوده ولی ذهن کاملاً آگاه و بیدار باشد.


این روشی است که دارای روش های گوناگونی از جمله روش طناب روبرت مونرو-روش مرحله بین خواب و بیداری و ...است

این حالت توام با آرامش خاصی است با فعال شدن اعصاب پاراسمپاتیک با نرمال کردن کنش های بیولوژیکی که دارای یک آستانه می باشد و با تمرکز و تلقین ناخود آگاه هم می تواند همراه باشد. خلسه در حالتهای هیپنوتیزمی و مدیتیشن و ورزشهایی با تمرکز ذهن و تجارب روحی متعالی عرفانی همراه هست. حالت ترانس (خلسه منفی) می باشد که با تحریک شدید اعصاب سمپاتیک و با تحریک اعصاب و انقباض عضلانی و اظطراب همراه هست. مواردی چون حالتهای افیونی و رقصهای تند دراویش و دانس های مدرن ترانس وجود دارد. در هر دو حالت خلسه فاصله از -آگاهی- وجود دارد. در خلسه فراهوشیاری و در ترانس اختلال در خود آگاهی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

ولادت
ولادت حضرت مهدی صاحب الزمان ( ع ) در شب جمعه ، نيمه شعبان سال 255يا 256 هجری بوده است . پس از اينکه دو قرن و اندی از هجرت پيامبر ( ص ) گذشت ، و امامت به امام دهم حضرت هادی ( ع ) و امام يازدهم حضرت عسکری ( ع ) رسيد ، کم کم در بين فرمانروايان و دستگاه حکومت جبار ، نگراني هايی پديد آمد . علت آن اخبار و احاديثی بود که در آنها نقل شده بود : از امام حسن عسکری ( ع ) فرزندی  تولد خواهد يافت که تخت و کاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد کرد و عدل و داد را جانشين ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود . در احاديثی که بخصوص از پيغمبر ( ص ) رسيده بود ، اين مطلب زياد گفته شده و به گوش زمامداران رسيده بود . در اين زمان يعنی هنگام تولد حضرت مهدی ( ع ) ، معتصم عباسی  ، هشتمين خليفه عباسی ، که حکومتش از سال 218هجری آغاز شد ، سامرا ، شهر نوساخته را مرکز حکومت عباسی  قرار داد . اين انديشه - که ظهور مصلحی پايه های حکومت ستمکاران را متزلزل مي نمايد و بايد از تولد نوزادان جلوگيری کرد ، و حتی مادران بيگناه را کشت ، و يا قابله هايی را پنهانی به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند - در تاريخ نظايری دارد . در زمان حضرت ابراهيم ( ع ) نمرود چنين کرد . در زمان حضرت موسی ( ع ) فرعون نيز به همين روش عمل نمود . ولی خدا نخواست . همواره ستمگران مي خواهند مشعل حق را خاموش کنند ، غافل از آنکه ، خداوند نور خود را تمام و کامل مي کند ، اگر چه کافران و ستمگران نخواهند . در مورد نوزاد مبارک قدم حضرت امام حسن عسکری ( ع ) نيز داستان تاريخ به گونه ای  شگفت انگيز و معجزه آسا تکرار شد . امام دهم بيست سال - در شهر سامرا - تحت نظر و مراقبت بود ، و سپس امام يازدهم ( ع ) نيز در آنجا زير نظر و نگهبانی حکومت به سر مي برد . " به هنگامی که ولادت ، اين اختر تابناک ، حضرت مهدی ( ع ) ، نزديک گشت ، و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پديد آمدن اين نوزاد جلوگيری کنند ، و اگر پديد آمد و بدين جهان پای  نهاد ، او را از ميان بردارند . بدين علت بود که چگونگی احوال مهدی ، دوران حمل و سپس تولد او ، همه و همه ، از مردم نهان داشته مي شد ، جز چند تن معدود از نزديکان ، يا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسکری ( ع ) کسی او را نمي ديد . آنان نيز مهدی  را گاه بگاه مي ديدند ، نه هميشه و به صورت عادی " .

شيعيان خاص ، مهدی ( ع ) را مشاهده کردند
در مدت 5 يا 4 سال آغاز عمر حضرت مهدی  که پدر بزرگوارش حيات داشت ، شيعيان خاص به حضور حضرت مهدی ( ع ) مي رسيدند . از جمله چهل تن به محضر امام يازدهم رسيدند و از امام خواستند تا حجت و امام بعد از خود را به آنها بنماياند تا او را بشناسند ، و امام چنان کرد . آنان پسری را ديدند که بيرون آمد ، همچون پاره ماه ، شبيه به پدر خويش . امام عسکری فرمود : " پس از من ، اين پسر امام شماست ، و خليفه من است در ميان شما ، امر او را اطاعت کنيد ، از گرد رهبری او پراکنده نگرديد ، که هلاک مي شويد و دينتان تباه مي گردد . اين را هم بدانيد که شما او را پس از امروز نخواهيد ديد ، تا اينکه زمانی دراز بگذرد . بنابراين از نايب او ، عثمان بن سعيد ، اطاعت کنيد " . و بدين گونه ، امام يازدهم ، ضمن تصريح به واقع شدن غيبت کبری ، امام مهدی را به جماعت شيعيان معرفی فرمود ، و استمرار سلسله ولايت را اعلام داشت . يکی  از متفکران و فيلسوفان قرن سوم هجری که به حضور امام رسيده است ، ابو سهل نوبختی مي باشد . باری ، حضرت مهدی ( ع ) پنهان مي زيست تا پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسکری  در روز هشتم ماه ربيع الاول سال 260هجری ديده از جهان فرو بست . در اين روز بنا به سنت اسلامی ، مي بايست حضرت مهدی بر پيکر مقدس پدر بزرگوار خود نماز گزارد ، تا خلفای ستمگر عباسی جريان امامت را نتوانند تمام شده اعلام کنند ، و يا بد خواهان آن را از مسير اصلی منحرف کنند ، و وراثت معنوی  و رسالت اسلامی و ولايت دينی را به دست ديگران سپارند . بدين سان ، مردم ديدند کودکی همچون خورشيد تابان با شکوه هر چه تمامتر از سرای امام بيرون آمد ، و جعفر کذاب عموی خود را که آماده نماز گزاردن بر پيکر امام بود به کناری زد ، و بر بدن مطهر پدر نماز گزارد .

ضرورت غيبت آخرين امام
بيرون آمدن حضرت مهدی ( ع ) و نماز گزاران آن حضرت همه جا منتشر شد . کارگزاران و ماموران معتمد عباسی به خانه امام حسن عسکری (ع ) هجوم بردند، اما هر چه بيشتر جستند کمتر يافتند ، و در چنين شرايطی بود که برای بقای  حجت حق تعالی ، امر غيبت امام دوازدهم پيش آمد و جز اين راهی برای حفظ جان آن " خليفه خدا در زمين " نبود ، زيرا ظاهر بودن حجت حق و حضورش در بين مردم همان بود و قتلش همان . پس مشيت و حکمت الهی  بر اين تعلق گرفت که حضرتش را از نظرها پنهان نگهدارد ، تا دست دشمنان از وی  کوتاه گردد ، و واسطه فيوضات ربانی ، بر اهل زمين سالم ماند . بدين صورت حجت خدا ، هر چند آشکار نيست ، اما انوار هدايتش از پس پرده غيبت راهنمای مواليان و دوستانش مي باشد . ضمنا اين کيفر کردار امت اسلامی است که نه تنها از مسير ولايت و اطاعت امير المؤمنين علی  ( ع ) و فرزندان معصومش روی بر تافت ، بلکه به آزار و قتل آنان نيز اقدام کرد ، و لزوم نهان زيستی آخرين امام را برای حفظ جانش سبب شد . در اين باب سخن بسيار است و مجال تنگ ، اما برای  اينکه خوانندگان به اهميت وجود امام غايب در جهان بينی تشيع پی برند ، به نقل قول پروفسور هانری کربن - مستشرق فرانسوی - در ملاقاتی که با علامه طباطبائی داشته ، مي پردازيم : " به عقيده من مذهب تشيع تنها مذهبی است که رابطه هدايت الهيه را ميان خدا و خلق ، برای هميشه ، نگهداشته و بطور استمرار و پيوستگی  ولايت را زنده و پابر جا مي دارد ... تنها مذهب تشيع است که نبوت را با حضرت محمد - صلی الله عليه و آله و سلم - ختم شده مي داند ، ولی ولايت را که همان رابطه هدايت و تکميل مي باشد ، بعد از آن حضرت و برای هميشه زنده مي داند . رابطه ای  که از اتصال عالم انسانی به عالم الوهی کشف نمايد ، بواسطه دعوتهای دينی قبل از موسی و دعوت دينی موسی و عيسی و محمد - صلوات الله عليهم - و بعد از حضرت محمد ، بواسطه ولايت جانشينان وی ( به عقيده شيعه ) زنده بوده و هست و خواهد بود ، او حقيقتی است زنده که هرگز نظر علمی نمي تواند او را از خرافات شمرده از ليست حقايق حذف نمايد ... آری تنها مذهب تشيع است که به زندگی اين حقيقت ، لباس دوام و استمرار پوشانيده و معتقد است که اين حقيقت ميان عالم انسانی و الوهی  ، برای هميشه ، باقی و پا برجاست " يعنی  با اعتقاد به امام حی غايب .

صورت و سيرت مهدی ( ع )
چهره و شمايل حضرت مهدی ( ع ) را راويان حديث شيعی و سنی چنين نوشته اند : " چهره اش گندمگون ، ابروانی هلالی و کشيده ، چشمانش سياه و درشت و جذاب ، شانه اش پهن ، دندانهايش براق و گشاد ، بيني اش کشيده و زيبا، پيشاني اش بلند و تابنده . استخوان بندي اش استوار و صخره سان ، دستان و انگشتهايش درشت . گونه هايش کم گوشت و اندکی متمايل به زردی  - که از بيداری شب عارض شده - بر گونه راستش خالی مشکين . عضلاتش پيچيده و محکم ، موی سرش بر لاله گوش ريخته ، اندامش متناسب و زيبا ، هياتش خوش منظر و رباينده ، رخساره اش در هاله ای از شرم بزرگوارانه و شکوهمند غرق . قيافه اش از حشمت و شکوه رهبری سرشار . نگاهش دگرگون کننده ، خروشش درياسان ، و فريادش همه گير " . حضرت مهدی صاحب علم و حکمت بسيار است و دارنده ذخاير پيامبران است . وی  نهمين امام است از نسل امام حسين ( ع ) اکنون از نظرها غايب است . ولی مطلق و خاتم اولياء و وصی اوصياء و قائد جهانی و انقلابی  اکبر است . چون ظاهر شود ، به کعبه تکيه کند ، و پرچم پيامبر ( ص ) را در دست گيرد و دين خدا را زنده و احکام خدا را در سراسر گيتی جاری کند . و جهان را پر از عدل و داد و مهربانی کند . حضرت مهدی ( ع ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلی است و همه هستی او را فراگرفته است . مهدی ( ع ) عادل است و خجسته و پاکيزه . ذره ای از حق را فرو نگذارد . خداوند دين اسلام را به دست او عزيز گرداند . در حکومت او ، به احدی ناراحتی نرسد مگر آنجا که حد خدايی جاری گردد . مهدی ( ع ) حق هر حقداری را بگيرد و به او بدهد . حتی  اگر حق کسی زير دندان ديگری  باشد ، از زير دندان انسان بسيار متجاوز و غاصب بيرون کشد و به صاحب حق باز گرداند . به هنگام حکومت مهدی ( ع ) حکومت جباران و مستکبران ، و نفوذ سياسی  منافقان و خائنان ، نابود گردد . شهر مکه - قبله مسلمين - مرکز حکومت انقلابی مهدی  شود . نخستين افراد قيام او ، در آن شهر گرد آيند و در آنجا به او بپيوندند ... برخی به او بگروند ، با ديگران جنگ کند ، و هيچ صاحب قدرتی و صاحب مرامی ، باقی  نماند و ديگر هيچ سياستی و حکومتی ، جز حکومت حقه و سياست عادله قرآنی ، در جهان جريان نيابد . آری ، چون مهدی ( ع ) قيام کند زمينی  نماند ، مگر آنکه در آنجا گلبانگ محمدی : اشهد ان لا اله الا الله ، و اشهد ان محمدا رسول الله ، بلند گردد . در زمان حکومت مهدی ( ع ) به همه مردم ، حکمت و علم بياموزند ، تا آنجا که زنان در خانه ها با کتاب خدا و سنت پيامبر ( ص ) قضاوت کنند . در آن روزگار ، قدرت عقلی توده ها تمرکز يابد . مهدی ( ع ) با تاييد الهی  ، خردهای مردمان را به کمال رساند و فرزانگی  در همگان پديد آورد ... . مهدی ( ع ) فرياد رسی است که خداوند او را بفرستد تا به فرياد مردم عالم برسد . در روزگار او همگان به رفاه و آسايش و وفور نعمتی  بيمانند دست يابند . حتی  چهارپايان فراوان گردند و با ديگر جانوران ، خوش و آسوده باشند . زمين گياهان بسيار روياند آب نهرها فراوان شود ، گنجها و دفينه های  زمين و ديگر معادن استخراج گردد . در زمان مهدی ( ع ) آتش فتنه ها و آشوبها بيفسرد ، رسم ستم و شبيخون و غارتگری برافتد و جنگها از ميان برود . در جهان جای ويرانی نماند ، مگر آنکه مهدی ( ع ) آنجا را آباد سازد . در قضاوتها و احکام مهدی ( ع ) و در حکومت وی ، سر سوزنی  ظلم و بيداد بر کسی نرود و رنجی بر دلی ننشيند . مهدی ، عدالت را ، همچنان که سرما و گرما وارد خانه ها شود ، وارد خانه های مردمان کند و دادگری او همه جا را بگيرد .

شمشير حضرت مهدی ( ع )
شمشير مهدی ، سيف الله و سيف الله المنتقم است . شمشيری است خدائی ، شمشيری است انتقام گيرنده از ستمگران و مستکبران . شمشير مهدی شمشير انتقام از همه جانيان در طول تاريخ است . درندگان متمدن آدمکش را مي کشد ، اما بر سر ضعيفان و مستضعفان رحمت مي بارد و آنها را مي نوازد . روزگار موعظه و نصيحت در زمان او ديگر نيست . پيامبران و امامان و اولياء حق آمدند و آنچه لازمه پند دادن بود بجای آوردند . بسياری  از مردم نشنيدند و راه باطل خود را رفتند و حتی اولياء حق را زهر خوراندند و کشتند . اما در زمان حضرت مهدی  بايد از آنها انتقام گرفته شود . مهدی ( ع ) آن قدر از ستمگران را بکشد که بعضی گويند : اين مرد از آل محمد ( ص ) نيست . اما او از آل محمد ( ص ) است يعنی از آل حق ، آل عدالت ، آل عصمت و آل انسانيت است . از روايات شگفت انگيزی که در مورد حضرت مهدی  ( ع ) آمده است ، خبری است که از حضرت امام محمد باقر ( ع ) نقل شده و مربوط است به 1290سال قبل . در اين روايت حضرت باقر ( ع ) مي گويند : " مهدی ، بر مرکبهای پر صدايی ، که آتش و نور در آنها تعبيه شده است ، سوار مي شود و به آسمانها ، همه آسمانها سفر مي کند " . و نيز در روايت امام محمد باقر ( ع ) گفته شده است که بيشتر آسمانها ، آباد و محل سکونت است . البته اين آسمان شناسی اسلامی ، که از مکتب ائمه طاهرين ( ع ) استفاده مي شود ، ربطی به آسمان شناسی يونانی و هيئت بطلميوسی ندارد ... و هر چه در آسمان شناسی يونانی ، محدود بودن فلک ها و آسمانها و ستارگان مطرح است ، در آسمان شناسی اسلامی ، سخن از وسعت و ابعاد بزرگ است و ستارگان بيشمار و قمرها و منظومه های فراوان . و گفتن چنين مطالبی از طرف پيامبر اکرم ( ص ) و امام باقر ( ع ) جز از راه ارتباط با عالم غيب و علم خدائی امکان نداشته است .

غيبت کوتاه مدت يا غيبت صغري
مدت غيبت صغری بيش از هفتاد سال بطول نينجاميد ( از سال 260ه. تا سال 329ه. ) که در اين مدت نايبان خاص ، به محضر حضرت مهدی ( ع ) مي رسيدند ، و پاسخ نامه ها سؤوالات را به مردم مي رساندند . نايبان خاص که افتخار رسيدن به محضر امام ( ع ) را داشته اند ، چهار تن مي باشند که به " نواب خاص " يا " نايبان ويژه " معروفند . 1 - نخستين نايب خاص مهدی ( ع ) عثمان بن سعيد اسدی است . که ظاهرا بعد از سال 260هجری وفات کرد ، و در بغداد به خاک سپرده شد . عثمان بن سعيد از ياران و شاگردان مورد اعتماد امام دهم و امام يازدهم بود و خود در زير سايه امامت پرورش يافته بود . 2 - محمد بن عثمان : دومين سفير و نايب امام ( ع ) محمد بن عثمان بن سعيد فرزند عثمان بن سعيد است که در سال 305هجری وفات کرد و در بغداد بخاک سپرده شد . نيابت و سفارت محمد بن سعيد نزديک چهل سال بطول انجاميد . 3 - حسين بن روح نوبختی : سومين سفير ، حسين بن روح نوبختی بود که در سال 326 هجری فوت کرد . 4 - علی بن محمد سمری : چهارمين سفير و نايب امام حجه بن الحسن ( ع ) است که در سال 329هجری قمری در گذشت و در بغداد دفن شد . مدفن وی نزديک آرامگاه عالم و محدث بزرگ ثقه الاسلام محمد بن يعقوب کلينی است . همين بزرگان و عالمان و روحانيون برجسته و پرهيزگار و زاهد و آگاه در دوره غيبت صغری واسطه ارتباط مردم با امام غايب و حل مشکلات آنها بوسيله حضرت مهدی ( ع ) بودند .

غيبت دراز مدت يا غيبت کبری و نيابت عامه
اين دوره بعد از زمان غيبت صغری آغاز شد ، و تاکنون ادامه دارد .اين مدت دوران امتحان و سنجش ايمان و عمل مردم است . در زمان نيابت عامه ، امام ( ع ) ضابطه و قاعده ای  به دست داده است تا در هر عصر ، فرد شاخصی که آن ضابطه و قاعده ، در همه ابعاد بر او صدق کند ، نايب عام امام ( ع ) باشد و به نيابت از سوی امام ، ولی  جامعه باشد در امر دين و دنيا . بنابراين ، در هيچ دوره ای پيوند امام ( ع ) با مردم گسيخته نشده و نبوده است . اکنون نيز ، که دوران نيابت عامه است ، عالم بزرگی  که دارای همه شرايط فقيه و دانای دين بوده است و نيز شرايط رهبری را دارد ، در راس جامعه قرار مي گيرد و مردم به او مراجعه مي کنند و او صاحب " ولايت شرعيه " است به نيابت از حضرت مهدی ( ع ) . بنابراين ، اگر نايب امام ( ع ) در اين دوره ، حکومتی را درست و صالح نداند آن حکومت طاغوتی است ، زيرا رابطه ای با خدا و دين خدا و امامت و نظارت شرعی اسلامی ندارد . بنابر راهنمايی امام زمان ( عجل الله فرجه ) برای حفظ انتقال موجوديت تشيع و دين خدا ، بايد هميشه عالم و فقيهی در راس جامعه شيعه قرار گيرد که شايسته و اهل باشد ، و چون کسی  - با اعلميت و اولويت - در راس جامعه دينی و اسلامی قرار گرفت بايد مجتهدان و علمای  ديگر مقام او را پاس دارند ، و برای نگهداری وحدت اسلامی و تمرکز قدرت دينی  او را کمک رسانند ، تا قدرتهای  فاسد نتوانند آن را متلاشی و متزلزل کنند . گر چه دوری ما از پناهگاه مظلومان و محرومان و مشتاقان - حضرت مهدی ( ع ) - بسيار درد آور است ، ولی بهر حال - در اين دوره آزمايش - اعتقاد ما اينست که حضرت مهدی ( ع ) به قدرت خدا و حفظ او ، زنده است و نهان از مردم جهان زندگی مي کند ، روزی  که " اقتضای تام " حاصل شود ، ظاهر خواهد شد ، و ضمن انقلابی پر شور و حرکتی  خونين و پردامنه ، بشريت مظلوم را از چنگ ظالمان نجات خواهد داد ، و رسم توحيد و آيين اسلامی  را عزت دوباره خواهد بخشيد .

اعتقاد به مهدويت در دوره های گذشته
اعتقاد به دوره آخرالزمان و انتظار ظهور منجی در دينهای ديگر مانند : يهودی ، زردشتی ، مسيحی و مدعيان نبوت عموما ، و دين مقدس اسلام ، خصوصا ، به عنوان يک اصل مسلم مورد قبول همه بوده است .

اعتقاد به حضرت مهدی  ( ع ) منحصر به شيعه نيست
عقيده به ظهور حضرت مهدی ( ع ) فقط مربوطبه شيعيان و عالم تشيع نيست ، بلکه بسياری از مذاهب اهل سنت ( مالکی ، حنفی  ، شافعی و حنبلی و ... ) به اين اصل اعتقاد دارند و دانشمندان آنها ، اين موضوع را در کتابهای فراوان خود آورده اند و احاديث پيغمبر ( ص ) را درباره مهدی ( ع ) از حديثهای متواتر و صحيح مي دانند .

قرآن و حضرت مهدی ( ع )
در قرآن کريم درباره حضرت مهدی و ظهور منجی در آخر الزمان و حکومت صالحان و پيروزی نيکان بر ستمگران آياتی آمده است از جمله : " ما در زبور داوود ، پس از ذکر ( = تورات ) نوشته ايم که سرانجام ، زمين را بندگان شايسته ما ميراث برند و صاحب شوند " . حضرت امام محمد باقر ( ع ) درباره " بندگان شايسته " فرموده است : منظور اصحاب حضرت مهدی در آخر الزمان هستند . و نيز : " ما مي خواهيم تا به مستضعفان زمين نيکی کنيم ، يعنی : آنان را پيشوايان سازيم و ميراث بران زمين " . بسم الله الرحمن الرحيم . انا انزلناه فی ليله القدر ... ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم . تو شب قدر را چگونه شبی مي دانی ؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است . در آن شب ، فرشتگان و روح ( جبرئيل ) به اذن خدا ، همه فرمانها و سرنوشتها را فرود مي آورند . آن شب ، تا سپيده دمان ، همه سلام است و سلامت . چنانکه از آيه های " سوره قدر " بروشنی فهميده مي شود ، در هر سال شبی هست که از هزار ماه به ارزش و فضيلت برتر است . آنچه از احاديثی  که در تفسير اين سوره ، و تفسير آيات آغاز سوره دخان فهميده مي شود ، اين است که فرشتگان ، در شب قدر ، مقدرات يکساله را به نزد " ولی مطلق زمان " مي آورند و به او تسليم مي دارند . در روزگار پيامبر اکرم ( ص ) محل فرشتگان در شب قدر ، آستان مصطفی ( ع ) بوده است . هنگامی  که در شناخت قرآنی ، به اين نتيجه مي رسيم که " شب قدر " در هر سال هست ، بايد توجه کنيم پس " صاحب شب قدر " نيز بايد هميشه وجود داشته باشد و گرنه فرشتگان بر چه کسی فرود آيند ؟ پس چنانکه " قرآن کريم " تا قيامت هست و " حجت " است ، صاحب شب قدر هست و همو " حجت " است . " حجت " خدا در اين زمان جز حضرت ولی عصر ( ع ) کسی نيست . چندانکه حضرت رضا عليه السلام مي فرمايد : " امام ، امانتدار خداست در زمين ، و حجت خداست در ميان مردمان ، و خليفه خداست در آباديها و سرزمينها ... " . فيلسوف معروف و متکلم بزرگ و رياضي دان مشهور اسلامی  ، خواجه نصيرالدين طوسی  مي گويد : " در نزد خردمندان روشن است که لطف الهی منحصر است در تعيين امام ( ع ) و وجود امام به خودی خود لطف است از سوی خداوند ، و تصرف او در امور لطفی است ديگر . و غيبت او ، مربوطبه خود ماست . "

طول عمر امام زمان ( ع )
درازی عمر امام ( ع ) با در نظر گرفتن عمرهای درازی که قرآن بدانها گواهی مي دهد ، و در کتابهای تاريخی نيز افراد معمر ( دارای عمر دراز ) زياد بوده اند ، و در گذشته و حال نيز چنين کسانی بوده و هستند ، عمر زياد حضرت مهدی  ( ع ) به هيچ دليلی محال نيست ، بلکه از نظر عقلی و ديد وسيع علمی و امکان واقع شدن بهيچ صورت بعيد نيست . از اينها گذشته اگر از نظر قدرت الهي ، بدان نظر کنيم ، امری ناممکن نيست . در برابر قدرت خدا - که بر هر چيز تواناست - عمرهايی  مانند عمر حضرت نوح ( ع ) و عمر بيشتر از آن حضرت و يا کمتر از آن کاملا امکان دارد. برای خدای قدير و حکيم ، کوچک و بزرگ ، کم و بسيار ، همه و همه مساوی است . بنابراين حکمت کامل و بالغ او ، تا هر موقع اقتضا کند بنده خود را در نهايت سلامت زنده نگاه مي دارد . پس طبق حکمت الهی ، امام دوازدهم ، مهدی موعود ( ع ) بايد از انظار غايب باشد و سالها زنده بماند و راز دار جهان و واسطه فيض برای جهانيان باشد تا هر وقت خدا اراده کند ظاهر گردد ، و عالم را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده ، از قسط و عدل پر کند .

انتظار ظهور قائم ( ع )
بر خلاف آنان که پنداشته اند انتظار ظهور يعنی دست روی دست گذاشتن و از حرکتهاي اصلاحی جامعه کنار رفتن و فقط " گليم " خود را از آب بيرون بردن ، و به جريانات اسلام دينی و اجتماعی بي تفاوت ماندن ، هرگز چنين پنداری درست نيست ... بر عکس ، انتظار يعنی در طلب عدالت و آزادگی و آزادی فعاليت کردن و در نپذيرفتن ظلم و باطل و بردگی و ذلت و خواری ، مقاومت کردن و در برابر هر ناحقی و ستمی و ستمگری  ايستادن است . " مجاهدات خستگی ناپذير و " فوران های خونين شيعه " در طول تاريخ ، گواه اين است که در مکتب ، هيچ سازشی و سستی راه ندارد . شيعه در حوزه " انتظار " يعنی ، انتظار غلبه حق بر باطل ، و غلبه داد بر بيداد ، و غلبه علم بر جهل ، و غلبه تقوا بر گناه ، همواره آمادگی خود را برای مشارکت در نهضتهای پاک و مقدس تجديد مي نمايد ، و با ياد تاريخ سراسر خون و حماسه سربازان فداکار تشيع ، مشعل خونين مبارزات عظيم را بر سر دست حمل مي کند " . اينکه به شيعه دستور داده اند که به عنوان " منتظر " هميشه سلاح خود را آماده داشته باشد ، و با ياد کردن نام " قائم آل محمد ( ص ) " قيام کند ناشی از همين آمادگی  است . ناشی  از همين قيام و اقدام است . پايان اين بحث را از نوشته زنده ياد آيه الله طالقانی  ، عالم مبارز اسلامی بهره مي بريم که مي گويد : " ... توجه دادن مردم به آينده درخشان و دولت حق و نويد دادن به اجرای کامل عدالت اجتماعی ، و تاسيس حکومت اسلام و ظهور يک شخصيت خدا ساخته و بارز ، که مؤسس و سرپرست آن حکومت و دولت است ، از تعاليم مؤسسين اديان است ، و در مکتب تشيع ، که مکتب حق اسلام و حافظ اصلی معنويات آن است ، جزء عقيده قرار داده شده ... و پيروان خود را به انتظار چنين روزی  ترغيب نموده ، و حتی انتظار ظهور را از عبادات دانسته اند ، تا مسلمانان حق پرست ، در اثر ظلم و تعدی  زمامداران خودپرست و تسلط دولتهای باطل ، و تحولات اجتماعی و حکومت ملل ماده پرست ، اعم از شرقی و غربی ، خود را نبازند و دل قوی دارند و جمعيت را آماده کنند . و همين عقيده است که هنوز مسلمانان را اميدوار و فعال نگاه داشته است ، اين همه فشار و مصيبت از آغاز حکومت دودمان دنائت و رذالت اموی ، تا جنگهای صليبی  و حمله مغول ، و اختناق و تعديهای دولتهای استعماری  ، بر سر هر ملتی وارد مي آمد ، خاکسترش هم به باد فنا رفته بود . ليکن دينی که پيشوايان حق آن دستور مي دهند که چون اسم صريح " قائم " مؤسس دولت حقه اسلام برده مي شود ، بپا بايستيد و آمادگی  خود را برای انجام تمام دستورات اعلام کنيد ، و خود را هميشه نيرومند و مقتدر نشان دهيد ، هيچ وقت ، نخواهد مرد ... . "
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حضرت امام حسن عسکری  (ع )
امام حسن عسکری (ع ) در سال 232هجری در مدينه چشم به جهان گشود . مادر والا گهرش سوسن يا سليل زنی لايق و صاحب فضيلت و در پرورش فرزند نهايت مراقبت راداشت ، تا حجت حق را آن چنان که شايسته است پرورش دهد . اين زن پرهيزگار در سفری که امام عسکری (ع ) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنيا رحلت کرد . کنيه آن حضرت ابامحمد بود .

صورت و سيرت امام حسن عسکری  (ع )
امام يازدهم صورتی گندمگون و بدنی در حد اعتدال داشت . ابروهای سياه کمانی ، چشمانی  درشت و پيشانی گشاده داشت . دندانها درشت و بسيار سفيد بود . خالی بر گونه راست داشت . امام حسن عسکری (ع ) بيانی شيرين و جذاب و شخصيتی الهی باشکوه و وقار و مفسری بي نظير برای قرآن مجيد بود . راه مستقيم عترت و شيوه صحيح تفسير قرآن را به مردم و به ويژه برای اصحاب بزرگوارش - در ايام عمر کوتاه خود - روشن کرد .

دوران امامت
به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع ) به سه دوره تقسيم مي گردد : دوره اول 13سال است که زندگی آن حضرت در مدينه گذشت . دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت . دوره سوم نزديک 6 سال امامت آن حضرت مي باشد . دوره امامت حضرت عسکری (ع ) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود . خلفايی که به تقليد هارون در نشان دادن نيروی خود بلندپروازيهايی داشتند . امام حسن عسکری (ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانيد . زندانبان آن حضرت صالح بن وصيف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسيله آن دو غلام - آزار بيشتری دهد ، اما آن دو غلام که خود از نزديک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثير آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراييده بودند . وقتی از اين غلامان جويای حال امام شدند ، مي گفتند اين زندانی روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نياز با معبود خود سرگرم است و با کسی سخن نمي گويد . عبيدالله خاقان وزير معتمد عباسی با همه غروری که داشت وقتی با حضرت عسکری ملاقات مي کرد به احترام آن حضرت برمي خاست ، و آن حضرت را بر مسند خود مي نشانيد . پيوسته مي گفت : در سامره کسی را مانند آن حضرت نديده ام ، وی  زاهدترين و داناترين مردم روزگار است . پسر عبيدالله خاقان مي گفت : من پيوسته احوال آن حضرت را از مردم مي پرسيدم . مردم را نسبت به او متواضع مي يافتم . مي ديدم همه مردم به بزرگواريش معترفند و دوستدار او مي باشند . با آنکه امام (ع ) جز با خواص شيعيان خود آميزش نمي فرمود ، دستگاه خلافت عباسی  برای حفظ آرامش خلافت خود بيشتر اوقات ، آن حضرت را زندانی و ممنوع از معاشرت داشت . " از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکری (ع ) يکی نيز اين بود که از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شيعه ، به دست کسانی سپرده مي شد که دشمن آل محمد (ص ) و جريانهای شيعی  بودند ، تا بدين گونه بنيه مالی نهضت تقويت نشود . چنانکه نوشته اند که احمد بن عبيدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والی اوقاف و صدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بيت رسالت ، نهايت مرتبه عداوت را داشت " . " نيز اصحاب امام حسن عسکری ، متفرق بودند و امکان تمرکز برای آنان نبود ، کسانی چون ابوعلی  احمد بن اسحاق اشعری در قم و ابوسهل اسماعيل نوبختی  در بغداد مي زيستند ، فشار و مراقبتی که دستگاه خلافت عباسی ، پس از شهادت حضرت رضا (ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترين نوع درگيری  واداشته بود . اين جناح نيز طبق ايمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلی  ، اين همه سختی را تحمل مي کرد ، و لحظه ای از حراست ( و نگهبانی ) موضع غفلت نمي کرد " . اينکه گفتيم : حضرت هادی (ع ) و حضرت امام حسن عسکری (ع ) هم از سوی  دستگاه خلافت تحت مراقبت شديد و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با ياران خاص و کسانی که برای حل مشکلات زندگی مادی و دينی  خود به آنها مراجعه مي نمودند - کمتر معاشرت مي کردند به جهت آن بود که دوران غيبت حضرت مهدی (ع ) نزديک بود ، و مردم مي بايست کم کم بدان خو گيرند ، و جهت سياسی و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهای مذهبی بودند بخواهند ، و پيش آمدن دوران غيبت در نظر آنان عجيب نيايد . باری ، امام حسن عسکری (ع ) بيش از 29سال عمر نکرد ولی در مدت شش سال امامت و رياست روحانی اسلامی ، آثار مهمی  از تفسير قرآن و نشر احکام و بيان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی  شيعيانی که از راههای دور برای کسب فيض به محضر امام (ع ) مي رسيدند بر جای گذاشت . در زمان امام يازدهم تعليمات عاليه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات کلامی جنبش علمی خاصی  را تجديد کرد ، و فرهنگ شيعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته های ديگر نيز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون يعقوب بن اسحاق کندی  ، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعليمات آن امام ، گرديد . در قدرت علمی  امام (ع ) - که از سرچشمه زلال ولايت و اهل بيت عصمت مايه گرفته بود - نکته ها گفته اند . از جمله : همين يعقوب بن اسحاق کندی فيلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ايرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است ، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانيد و بعدها از دوستداران و در صف پيروان آن حضرت درآمد .

شهادت امام حسن عسکری  (ع )
شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول سال 260هجری نوشته اند . در کيفيت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبيدالله بن خاقان گويد روزی برای پدرم ( که وزير معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا - يعنی  حضرت امام حسن عسکری - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خليفه رفت و خبر را به خليفه داد . خليفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد . يکی از ايشان نحرير خادم بود که از محرمان خاص خليفه بود ، امر کرد ايشان را که پيوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند . و طبيبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسين نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود . بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولی گرديده . پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطبای  مسيحی و يهودی در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبيد و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پيوسته نزد آن حضرت باشند . و اين کارها را برای  آن مي کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنيا رفته ، پيوسته ايشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربيع الاول سال 260 ه . ق آن امام مظلوم در سن 29سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود . بعد از آن خليفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زيرا شنيده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی  خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد ... تا دو سال تفحص احوال او مي کردند ... . اين جستجوها و پژوهشها نتيجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او - از طريق روايات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص ) مي پيوست ، شنيده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر الزمان - همنام با رسول اکرم (ص ) ولادت خواهد يافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد . بدين جهت به بهانه های  مختلف در خانه حضرت عسکری (ع ) رفت و آمد بسيار مي کردند ، و جستجو مي نمودند تا از آن فرزند گرامی اثری بيابند و او را نابود سازند . به راستی داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهيم (ع ) و حضرت موسی  (ع ) تکرار مي شد . حتی قابله هايی  را گماشته بودند که در اين کار مهم پی جويی  کنند . اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهيد خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسيب زمان حفظ کرد ، و همچنان نگاهداری خواهد کرد تا مأموريت الهی خود را انجام دهد . باری ، علت شهادت آن حضرت را سمی مي دانند که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانيد و بعد ، از کردار زشت خود پشيمان شد . بناچار اطبای مسيحی و يهودی که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ويژه در مأموريتهايی که توطئه قتل امام بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع ) در ميان بود ، برای معالجه فرستاد . البته از اين دلسوزيهای ظاهری هدف ديگری  داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقيقت ماجرا بود . بعد از آگاه شدن شيعيان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکری  (ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از هر سوی صدای ناله و گريه برخاست . مردم آماده سوگواری و تشييع جنازه آن حضرت شدند .

ماجرای جانشين بر حق امام عسکري
ابوالاديان مي گويد : من خدمت حضرت امام حسن عسکری (ع ) مي کردم . نامه هاي آن حضرت را به شهرها مي بردم . در مرض موت ، روزی من را طلب فرمود و چند نامه ای نوشت به مدائن تا آنها را برسانم . سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهی  شد و صدای گريه و شيون از خانه من خواهی شنيد ، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود . ابوالاديان به امام عرض مي کند : ای سيد من ، هرگاه اين واقعه دردناک روی  دهد ، امامت با کيست ؟ فرمود : هر که جواب نامه من را از تو طلب کند . ابوالاديان مي گويد : دوباره پرسيدم علامت ديگری به من بفرما . امام فرمود : هرکه بر من نماز گزارد . ابوالاديان مي گويد : باز هم علامت ديگری بگو تا بدانم . امام مي گويد : هر که بگويد که در هميان چه چيز است او امام شماست . ابوالاديان مي گويد : مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چيز ديگری  بپرسم . رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم . وقتی به در خانه امام رسيدم صدای شيون و گريه از خانه امام بلند بود . داخل خانه امام ، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری  را ديدم که نشسته ، و شيعيان به او تسليت مي دهند و به امامت او تهنيت مي گويند . من از اين بابت بسيار تعجب کردم پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم . اما او جوابی نداد و هيچ سؤالی نکرد . چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند . چون جعفر به نماز ايستاد ، طفلی گندمگون و پيچيده موی ، گشاده دندانی مانند پاره ماه بيرون آمد و ردای جعفر را کشيد و گفت : ای عمو پس بايست که من به نماز سزاوارترم . رنگ جعفر دگرگون شد . عقب ايستاد . سپس آن طفل پيش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوی  امام علی النقی عليه السلام دفن کرد . سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامه ها را که با تو است تسليم کن . من جواب نامه را به آن کودک دادم . پس " حاجزوشا " از جعفر پرسيد : اين کودک که بود ، جعفر گفت : به خدا قسم من او را نمي شناسم و هرگز او را نديده ام . در اين موقع ، عده ای  از شيعيان از شهر قم رسيدند ، چون از وفات امام (ع ) با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره کردند . چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسيدند : بگو که نامه هايی که داريم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است ؟ جعفر گفت : ببينيد مردم از من علم غيب مي خواهند ! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت : ای مردم قم با شما نامه هايی  است از فلان و فلان و هميانی ( کيسه ای ) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا . شيعيانی که از قم آمده بودند گفتند : هر کس تو را فرستاده است امام زمان است اين نامه ها و هميان را به او تسليم کن . جعفر کذاب نزد معتمد خليفه آمد و جريان واقعه را نقل کرد . معتمد گفت : برويد و در خانه امام حسن عسکری (ع ) جستجو کنيد و کودک را پيدا کنيد . رفتند و از کودک اثری نيافتند . ناچار " صيقل " کنيز حضرت امام عسکری (ع ) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اينکه او حامله است . ولی هرچه بيشتر جستند کمتر يافتند . خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نيز در کنف حمايت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان مي باشد . درود خدای بزرگ بر او باد .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حضرت امام علی النقی الهادی  (ع )
تولد امام دهم شيعيان حضرت امام علی  النقی  (ع ) را نيمه ذيحجه سال 212 هجری قمری  نوشته اند . پدر آن حضرت ، امام محمد تقی جوادالائمه (ع ) و مادرش سمانه از زنان درست کردار پاکدامنی بود که دست قدرت الهی او را برای تربيت مقام ولايت و امامت مأمور کرده بود ، و چه نيکو وظيفه مادری را به انجام رسانيد و بدين مأموريت خدايی قيام کرد . نام آن حضرت - علی - کنيه آن امام همام " ابوالحسن " و لقبهای مشهور آن حضرت " هادي " و " نقي " بود . حضرت امام هادی (ع ) پس از پدر بزرگوارش در سن 8 سالگی به مقام امامت رسيد و دوران امامتش 33 سال بود . در اين مدت حضرت علی النقی (ع ) برای نشر احکام اسلام و آموزش و پرورش و شناساندن مکتب و مذهب جعفری و تربيت شاگردان و اصحاب گرانقدر گامهای بلند برداشت . نه تنها تعليم و تعلم و نگاهبانی فرهنگ اسلامی را امام دهم (ع ) در مدينه عهده دار بود ، و لحظه ای  از آگاهانيدن مردم و آشنا کردن آنها به حقايق مذهبی  نمي آسود ، بلکه در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه پنهان و آشکار با خليفه ستمگر وقت - يعنی  متوکل عباسی - آنی آسايش نداشت . به همين جهت بود که عبدالله بن عمر والی مدينه بنا بر دشمنی ديرينه و بدخواهی درونی ، به متوکل خليفه زمان خود نامه ای  خصومت آميز نوشت ، و به آن امام بزرگوار تهمتها زد ، و نسبتهای ناروا داد و آن حضرت را مرکز فتنه انگيزی و حتی ستمکاری وانمود کرد و در حقيقت آنچه در شأن خودش و خليفه زمانش بود به آن امام معصوم (ع ) منسوب نمود ، و اين همه به جهت آن بود که جاذبه امامت و ولايت و علم و فضيلتش مردم را از اطراف جهان اسلام به مدينه مي کشانيد و اين کوته نظران دون همت که طالب رياست ظاهری و حکومت مادی دنيای فريبنده بودند ، نمي توانستند فروغ معنويت امام را ببينند . و نيز " مورخان و محدثان نوشته اند که امام جماعت حرمين ( = مکه و مدينه ) از سوی دستگاه خلافت ، به متوکل عباسی نوشت : اگر تو را به مکه و مدينه حاجتی است ، علی بن محمد ( هادی ) را از اين ديار بيرون بر ، که بيشتر اين ناحيه را مظيع و منقاد خود گردانيده است " . اين نامه و نامه حاکم مدينه نشان دهنده نفوذ معنوی امام هادی (ع ) در سنگر مبارزه عليه دستگاه جبار عباسی است . از زمان حضرت امام محمد باقر (ع ) و امام جعفر صادق (ع ) و حوزه چهار هزار نفری آن دوران پربار ، شاگردانی در قلمرو اسلامی تربيت شدند که هر يک مشعلدار فقه جعفری و دانشهای  زمان بودند ، و بدين سان پايه های دانشگاه جعفری و موضع فرهنگ اسلامی ، نسل به نسل نگهبانی شد و امامان شيعه ، از دوره حضرت رضا (ع ) به بعد ، از جهت نشر معارف جعفری آسوده خاطر بودند ، و اگر اين فرصت مغتنم در زمان امام جعفر صادق (ع ) پيش نيامده بود ، معلوم نبود سرنوشت اين معارف مذهبی به کجا مي رسيد ؟ به خصوص که از دوره زندانی شدن حضرت موسی بن جعفر (ع ) به بعد ديگر چنين فرصتهای وسيعی برای تعليم و نشر برای امامان بزرگوار ما - که در برابر دستگاه عباسی دچار محدوديت بودند و تحت نظر حاکمان ستمکار - چنان که بايد و شايد پيش نيامد . با اين همه ، دوستداران اين مکتب و ياوران و هواخواهان ائمه طاهرين - در اين سالها به هر وسيله ممکن ، برای رفع اشکالات و حل مسائل دينی خود ، و گرفتن دستور عمل و اقدام - برای فشرده تر کردن صف مبارزه و پيشرفت مقصود و در هم شکستن قدرت ظاهری  خلافت به حضور امامان والاقدر مي رسيدند و از سرچشمه دانش و بينش آنها ، بهره مند مي شدند و اين دستگاه ستمگر حاکم و کارگزارانش بودند که از موضع فرهنگی و انقلابی امام پيوسته هراس داشتند و نامه حاکم مدينه و مانند آن ، نشان دهنده اين هراس هميشگی آنها بود . دستگاه حاکم ، کم کم متوجه شده بود که حرمين ( مکه و مدينه ) ممکن است به فرمانبری از امام (ع ) درآيند و سر از اطاعت خليفه وقت درآورند . بدين جهت پيک در پيک و نامه در پی  نامه نوشتند ، تا متوکل عباسی دستور داد امام هادی (ع ) را از مدينه به سامرا - که مرکز حکومت وقت بود - انتقال دهند . متوکل امر کرد حاجب مخصوص وی  حضرت هادی (ع ) را در نزد خود زندانی کند و سپس آن حضرت را در محله عسکر سالها نگاه دارد تا همواره زندگی امام ، تحت نظر دستگاه خلافت باشد . برخی  از بزرگان مدت اين زندانی و تحت نظر بودن را - بيست سال - نوشته اند . پس از آنکه حضرت هادی (ع ) به امر متوکل و به همراه يحيی بن هرثمه که مأمور بردن حضرت از مدينه بود ، به سامرا وارد شد ، والی بغداد اسحاق بن ابراهيم طاهری از آمدن امام (ع ) به بغداد با خبر شد ، و به يحيی بن هرثمه گفت : ای مرد ، اين امام هادی فرزند پيغمبر خدا (ص ) مي باشد و مي دانی  متوکل نسبت به او توجهی ندارد اگر او را کشت ، پيغمبر (ص ) در روز قيامت از تو بازخواست مي کند . يحيی گفت : به خدا سوگند متوکل نظر بدی نسبت به او ندارد . نيز در سامرا ، متوکل کارگزاری ترک داشت به نام وصيف ترکی . او نيز به يحيی سفارش کرد در حق امام مدارا و مرحمت کند . همين وصيف خبر ورود حضرت هادی را به متوکل داد . از شنيدن ورود امام (ع ) متوکل به خود لرزيد و هراسی  ناشناخته بر دلش چنگ زد . از اين مطالب که از قول يحيی بن هرثمه مأمور جلب امام هادی (ع ) نقل شده است درجه عظمت و نفوذ معنوی امام در متوکل و مردان درباری به خوبی آشکار مي گردد ، و نيز اين مطالب دليل است بر هراسی که دستگاه ستمگر بغداد و سامرا از موقعيت امام و موضع خاص او در بين هواخواهان و شيعيان آن حضرت داشته است . باری ، پس از ورود به خانه ای که قبلا در نظر گرفته شده بود ، متوکل از يحيی پرسيد : علی بن محمد چگونه در مدينه مي زيست ؟ يحيی گفت : جز حسن سيرت و سلامت نفس و طريقه ورع و پرهيزگاری و بي اعتنايی به دنيا و مراقبت بر مسجد و نماز و روزه از او چيزی نديدم ، و چون خانه اش را - چنانکه دستور داده بودی - بازرسی  کردم ، جز قرآن مجيد و کتابهای علمی چيزی نيافتم . متوکل از شنيدن اين خبر خوشحال شد ، و احساس آرامش کرد . با آنکه متوکل از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود و بنا به دستور او بر قبر منور حضرت سيدالشهداء (ع ) آب بستند و زيارت کنندگان آن مرقد مطهر را از زيارت مانع شدند ، و دشمنی يزيد و يزيديان را نسبت به خاندان رسول اکرم (ص ) تازه گردانيدند ، با اين همه در برابر شکوه و هيبت حضرت هادی (ع ) هميشه بيمناک و خاشع بود . مورخان نوشته اند : مادر متوکل نسبت به مقام امام علی النقی (ع ) اعتقادی  به سزا داشت . روزی متوکل مريض شد و جراحتی پيدا کرد که اطباء از علاجش درماندند . مادر متوکل نذر کرد اگر خليفه شفا يابد مال فراوانی خدمت حضرت هادی (ع ) هديه فرستد . در اين ميان به فتح بن خاقان که از نزديکان متوکل بود گفت : يک نفر را بفرست که از علی بن محمد درمان بخواهد شايد بهبودی يابد . وی کسی را خدمت آن حضرت فرستاد امام هادی فرمود : فلان دارو را بر جراحت او بگذاريد به اذن خدا بهبودی  حاصل مي شود . چنين کردند ، آن جراحت بهبودی يافت . مادر متوکل هزار دينار در يک کيسه چرمی سر به مهر خدمت امام هادی (ع ) فرستاد . اتفاقا چند روزی از اين ماجرا نگذشته بود که يکی از بدخواهان به متوکل خبر داد دينار فراوانی  در منزل علی بن محمد النقی ديده شده است . متوکل سعيد حاجب را به خانه آن حضرت فرستاد . آن مرد از بالای بام با نردبان به خانه امام رفت . وقتی امام متوجه شد ، فرمود همان جا باش چراغ بياورند تا آسيبی به تو نرسد . چراغی افروختند . آن مرد گويد : ديدم حضرت هادی به نماز شب مشغول است و بر روی سجاده نشسته . امام فرمود : خانه در اختيار توست . آن مرد خانه را تفتيش کرد . چيزی جز آن کيسه ای که مادر متوکل به خانه امام فرستاده بود و کيسه ديگری  سر به مهر در خانه وی نيافت ، که مهر مادر خليفه بر آن بود . امام فرمود : زير حصير شمشيری است آن را با اين دو کيسه بردار و به نزد متوکل بر . اين کار ، متوکل و بدخواهان را سخت شرمنده کرد . امام که به دنيا و مال دنيا اعتنايی نداشت پيوسته با لباس پشمينه و کلاه پشمی روی حصيری که زير آن شن بود مانند جد بزرگوارش علی (ع ) زندگی مي کرد و آنچه داشت در راه خدا انفاق مي فرمود . با اين همه ، متوکل هميشه از اينکه مبادا حضرت هادی (ع ) بر وی خروج کند و خلافت و رياست ظاهری  بر وی به سر آيد بيمناک بود . بدخواهان و سخن چينان نيز در اين امر نقشی  داشتند . روزی به متوکل خبر دادند که : " حضرت علی بن محمد در خانه خود اسلحه و اموال بسيار جمع کرده و کاغذهای زياد است که شيعيان او ، از اهل قم ، برای او فرستاده اند " . متوکل از اين خبر وحشت کرد و به سعيد حاجب که از نزديکان او بود دستور داد تا بي خبر وارد خانه امام شود و به تفتيش بپردازد . اين قبيل مراقبتها پيوسته - در مدت 20سال که حضرت هادی (ع ) در سامره بودند - وجود داشت . و نيز نوشته اند : " متوکل عباسی سپاه خود را که نود هزار تن بودند از اتراک و در سامرا اقامت داشتند امر کرد که هر کدام توبره اسب خود را از گل سرخ پر کنند ، و در ميان بيابان وسيعی ، در موضعی روی هم بريزند . ايشان چنين کردند . و آن همه به منزله کوهی بزرگ شد . اسم آن را تل " مخالي " نهادند آنگاه خليفه بر آن تل بالا رفت و حضرت امام علی النقی ( عليه السلام ) را نيز به آنجا طلبيد و گفت : شما را اينجا خواستم تا مشاهده کنيد سپاهيان من را . و از پيش امر کرده بود که لشکريان با آرايشهای نظامی و اسلحه تمام و کمال حاضر شوند ، و غرض او آن بود که شوکت و اقتدار خود را بنماياند ، تا مبادا آن حضرت يا يکی از اهل بيت او اراده خروج بر او نمايند " . در اين مدت 20سال زندگی امام هادی (ع ) در سامرا ، به صورتهای مختلف کارگزاران حکومت عباسی  ، مستقيم و غير مستقيم ، چشم مراقبت بر حوادث زندگی  امام و رفت و آمدهايی  که در اقامتگاه امام (ع ) مي شد ، داشتند از جمله : " حضور جماعتی از بنی  عباس ، به هنگام فوت فرزند امام دهم ، حضرت سيد محمد - که حرم مطهر وی  در نزديکی سامرا ( بلد ) معروف و مزار است - ياد شده است . اين نکته نيز مي رساند که افرادی از بستگان و مأموران خلافت ، همواره به منزل امام سر مي زده اند . "

اصحاب و ياران امام دهم (ع )
در ميان اصحاب امام دهم ، برمي خوريم به چهره هايی  چون " علی بن جعفر ميناوي " که متوکل او را به زندان انداخت و مي خواست بکشد . ديگر اديب معروف ، ابن سکيت که متوکل او را شهيد کرد . و علت آن را چنين نوشته اند که دو فرزند متوکل خليفه عباسی در نزد ابن سکيت درس مي خواندند . متوکل از طريق فرزندان خود کم کم ، متوجه شد که ابن سکيت از هواخواهان علی (ع ) و آل علی (ع ) است . متوکل که از دشمنان سرسخت آل علی (ع ) بود روزی ابن سکيت را به حضور خود خواست و از وی پرسيد : آيا فرزندان من شرف و فضيلت بيشتر دارند يا حسن و حسين فرزندان علی  (ع ) ؟ ابن سکيت که از شيعيان و دوستداران باوفای خاندان علوی بود ، بدون ترس و ملاحظه جواب داد : فرزندان تو نسبت به امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) که دو نوگل باغ بهشت و دو سيد جنت ابدی الهي اند قابل قياس و نسبت نيستند . فرزندان تو کجا و آن دو نور چشم ديده مصطفی کجا ؟ آنها را با قنبر غلام حضرت (ع ) هم نمي توان سنجيد . متوکل از اين پاسخ گستاخانه سخت برآشفت . در همان دم دستور داد زبان ابن سکيت را از پشت سر درآوردند و بدين صورت آن شيعی خالص و يار راستين امام دهم (ع ) را شهيد کرد . ديگر از ياران حضرت هادی (ع ) حضرت عبدالعظيم حسنی است . بنا بر آنچه محدث قمی در منتهی الآمال آورده است : " نسب شريفش به چهار واسطه به حضرت امام حسن مجتبی عليه السلام منتهی مي شود ... " از اکابر محدثين و اعاظم علماء و زاهدان و عابدان روزگار خود بوده است و از اصحاب و ياران حضرت جواد (ع ) و حضرت امام هادی  (ع ) بود . صاحب بن عباد رساله ای مختصر در شرح حال آن جناب نوشته . نوشته اند : " حضرت عبدالعظيم از خليفه زمان خويش هراسيد و در شهرها به عنوان قاصد و پيک گردش مي کرد تا به ری آمد و در خانه مردی از شيعيان مخفی  شد ... " . " حضرت عبدالعظيم ، اعتقاد راسخی به اصل امامت داشت . چنين استنباط مي شود که ترس اين عالم محدث زاهد از قدرت زمان ، به خاطر زاهد بودن و حديث گفتن وی نبوده است ، بلکه به علت فرهنگ سياسی او بوده است . او نيز مانند ديگر داعيان بزرگ و مجاهد حق و عدالت ، برای نشر فرهنگ سياسی صحيح و تصحيح اصول رهبری در اجتماع اسلامی  مي کوشيده است ، و چه بسا از ناحيه امام ، به نوعی  برای اين کار مأموريت داشته است . زيرا که نمي شود کسی با اين قدر و منزلت و ديانت و تقوا ، کسی که حتی عقايد خود را بر امام عرضه مي کند تا از درست بودن آن عقايد ، اطمينان حاصل کند - به طوری که حديث آن معروف است - اعمال او ، به ويژه اعمال اجتماعی  و موضعی او ، بر خلاف نظر و رضای امام باشد . حال چه به اين رضايت تصريح شده باشد ، يا خود حضرت عبدالعظيم با فرهنگ دينی و فقه سياسی بدان رسيده باشد " .

صورت و سيرت حضرت امام هادی  (ع )
حضرت امام دهم (ع ) دارای قامتی نه بلند و نه کوتاه بود . گونه هايش اندکی برآمده و سرخ و سفيد بود . چشمانش فراخ و ابروانش گشاده بود . امام هادی (ع ) بذل و بخشش بسيار مي کرد . امام آن چنان شکوه و هيبتی داشت که وقتی بر متوکل خليفه جبار عباسی وارد مي شد او و درباريانش بي درنگ به پاس خاطر وی و احترامش برمي خاستند . خلفايی که در زمان امام (ع ) بودند : معتصم ، واثق ، متوکل ، منتصر ، مستعين ، معتز ، همه به جهت شيفتگی نسبت به قدرت ظاهری و دنيای فريبنده با خاندان علوی و امام همام حضرت هادی دشمنی ديرينه داشتند و کم و بيش دشمنی  خود را ظاهر مي کردند ولی همه ، به خصال پسنديده و مراتب زهد و دانش امام اقرار داشتند ، و اين فضيلتها و قدرتهای علمی و تسلط وی را بر مسائل فقهی و اسلامی به تجربه ، آزموده و مانند نياکان بزرگوارش (ع ) در مجالس مناظره و احتجاج ، وسعت دانش وی را ديده بودند . شبها اوقات امام (ع ) پيوسته به نماز و طاعت و تلاوت قرآن و راز و نياز با معبود مي گذشت . لباس وی جبه ای  بود خشن که بر تن مي پوشيد و زير پای خود حصيری پهن مي کرد . هر غمگينی که بر وی نظر مي کرد شاد مي شد . همه او را دوست داشتند . هميشه بر لبانش تبسم بود ، با اين حال هيبتش در دلهای مردم بسيار بود .

شهادت امام هادی  (ع )
امام دهم ، حضرت هادی (ع ) در سال 254هجری  به وسيله زهر به شهادت رسيد . در سامرا در خانه ای  که تنها فقط فرزندش امام حسن عسکری بر بالين او بود . معتمد عباسی امام دهم را مسموم کرد . از اين سال امام حسن عسکری پيشوای  حق شد و بار تعهد امامت را بر دوش گرفت . و در همان خانه ای که در آن بيست سال زندانی و تحت نظر بود ، سرانجام به خاک سپرده شد .

زن و فرزندان امام هادی  (ع )
حضرت هادی (ع ) يک زن به نام سوسن يا سليل و پنج فرزند داشته است . 1 - ابومحمد حسن عليه السلام ( امام عسکری (ع ) يازدهمين اختر تابناک ولايت و امامت است ) . 2 - حسين . 3 - سيد محمد که يک سال قبل از پدر بزرگوارش فوت کرد ، جوانی بود آراسته و پرهيزگار که بسياری  گمان مي کردند مقام ولايت به وی منتقل خواهد شد . قبر مطهرش که مزار شيعيان است در نزديکی سامرا مي باشد . 4 - جعفر . 5 - عايشه ، يا به نقل شادروان شيخ عباس قمي " عليه " .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حضرت امام محمد تقی جوادالأئمه (ع )
امام نهم شيعيان حضرت جواد (ع ) در سال 195هجری در مدينه ولادت يافت . نام نامي اش محمد معروف به جواد و تقی است . القاب ديگری مانند : رضی و متقی نيز داشته ، ولی تقی از همه معروفتر مي باشد . مادر گرامي اش سبيکه يا خيزران است که اين دو نام در تاريخ زندگی آن حضرت ثبت است . امام محمد تقی (ع ) هنگام وفات پدر 8 ساله بود . پس از شهادت جانگداز حضرت رضا عليه السلام در اواخر ماه صفر سال 203ه مقام امامت به فرزند ارجمندش حضرت جوادالأئمه (ع ) انتقال يافت . مأمون خليفه عباسی که همچون ساير خلفای  بنی عباس از پيشرفت معنوی و نفوذ باطنی امامان معصوم و گسترش فضايل آنها در بين مردم هراس داشت ، سعی  کرد ابن الرضا را تحت مراقبت خاص خويش قرار دهد . " از اينجا بود که مأمون نخستين کاری که کرد ، دختر خويش ام الفضل را به ازدواج حضرت امام جواد (ع ) درآورد ، تا مراقبی  دايمی و از درون خانه ، بر امام گمارده باشد . رنجهای دايمی که امام جواد (ع ) از ناحيه اين مأمور خانگی  برده است ، در تاريخ معروف است " . از روشهايی که مأمون در مورد حضرت رضا (ع ) به کار مي بست ، تشکيل مجالس بحث و مناظره بود . مأمون و بعد معتصم عباسی مي خواستند از اين راه - به گمان باطل خود - امام (ع ) را در تنگنا قرار دهند . در مورد فرزندش حضرت جواد (ع ) نيز چنين روشی را به کار بستند . به خصوص که در آغاز امامت هنوز سنی از عمر امام جواد (ع ) نگذشته بود . مأمون نمي دانست که مقام ولايت و امامت که موهبتی است الهی ، بستگی به کمی  و زيادی سالهای عمر ندارد . باری ، حضرت جواد (ع ) با عمر کوتاه خود که همچون نوگل بهاران زودگذر بود ، و در دوره ای که فرقه های مختلف اسلامی و غير اسلامی  در ميدان رشد و نمو يافته بودند و دانشمندان بزرگی در اين دوران ، زندگی مي کردند و علوم و فنون ساير ملتها پيشرفت نموده و کتابهای زيادی به زبان عربی ترجمه و در دسترس قرار گرفته بود ، با کمی سن وارد بحثهای علمی گرديد و با سرمايه خدايی امامت که از سرچشمه ولايت مطلقه و الهام ربانی مايه گرفته بود ، احکام اسلامی را مانند پدران و اجداد بزرگوارش گسترش داد و به تعليم و ارشاد پرداخت و به مسائل بسياری  پاسخ گفت . برای نمونه ، يکی از مناظره های  ( = احتجاجات ) حضرت امام محمد تقی (ع ) را در زير نقل مي کنيم : " عياشی در تفسير خود از ذرقان که همنشين و دوست احمد بن ابی دؤاد بود ، نقل مي کند که ذرقان گفت : روزی دوستش ( ابن ابی دؤاد ) از دربار معتصم عباسی  برگشت و بسيار گرفته و پريشان حال به نظر رسيد . گفتم : چه شده است که امروز اين چنين ناراحتی ؟ گفت : در حضور خليفه و ابوجعفر فرزند علی بن موسی الرضا جريانی پيش آمد که مايه شرمساری و خواری ما گرديد . گفتم : چگونه ؟ گفت : سارقی را به حضور خليفه آورده بودند که سرقتش آشکار و دزد اقرار به دزدی کرده بود . خليفه طريقه اجرای حد و قصاص را پرسيد . عده ای از فقها حاضر بودند ، خليفه دستور داد بقيه فقيهان را نيز حاضر کردند ، و محمد بن علی الرضا را هم خواست . خليفه از ما پرسيد : حد اسلامی چگونه بايد جاری شود ؟ من گفتم : از مچ دست بايد قطع گردد . خليفه گفت : به چه دليل ؟ گفتم : به دليل آنکه دست شامل انگشتان و کف دست تا مچ دست است ، و در قرآن کريم در آيه تيمم آمده است : فامسحوا بوجوهکم و ايديکم . بسياری از فقيهان حاضر در جلسه گفته مرا تصديق کردند . يک دسته از علماء گفتند : بايد دست را از مرفق بريد . خليفه پرسيد : به چه دليل ؟ گفتند : به دليل آيه وضو که در قرآن کريم آمده است : ... و ايديکم الی  المرافق . و اين آيه نشان مي دهد که دست دزد را بايد از مرفق بريد . دسته ديگر گفتند : دست را از شانه بايد بريد چون دست شامل تمام اين اجزاء مي شود . و چون بحث و اختلاف پيش آمد ، خليفه روی  به حضرت ابوجعفر محمد بن علی  کرد و گفت : يا اباجعفر ، شما در اين مسأله چه مي گوييد ؟ آن حضرت فرمود : علمای شما در اين باره سخن گفتند . من را از بيان مطلب معذور بدار . خليفه گفت : به خدا سوگند که شما هم بايد نظر خود را بيان کنيد . حضرت جواد فرمود : اکنون که من را سوگند مي دهی  پاسخ آن را مي گويم . اين مطالبی که علمای اهل سنت درباره حد دزدی بيان کردند خطاست . حد صحيح اسلامی  آن است که بايد انگشتان دست را غير از انگشت ابهام قطع کرد . خليفه پرسيد : چرا ؟ امام (ع ) فرمود : زيرا رسول الله (ص ) فرموده است سجود بايد بر هفت عضو از بدن انجام شود : پيشانی ، دو کف دست ، دو سر زانو ، دو انگشت ابهام پا ، و اگر دست را از شانه يا مرفق يا مچ قطع کنند برای سجده حق تعالی محلی  باقی نمي ماند ، و در قرآن کريم آمده است " و ان المساجد لله ... " سجده گاه ها از آن خداست ، پس کسی نبايد آنها را ببرد . معتصم از اين حکم الهی و منطقی بسيار مسرور شد ، و آن را تصديق کرد و امر نمود انگشتان دزد را برابر حکم حضرت جواد (ع ) قطع کردند . ذرقان مي گويد : ابن ابی دؤاد سخت پريشان شده بود ، که چرا نظر او در محضر خليفه رد شده است . سه روز پس از اين جريان نزد معتصم رفت و گفت : يا اميرالمؤمنين ، آمده ام تو را نصيحتی کنم و اين نصحيت را به شکرانه محبتی که نسبت به ما داری  مي گويم . معتصم گفت : بگو . ابن ابی دؤاد گفت : وقتی مجلسی از فقها و علما تشکيل مي دهی تا يک مسأله يا مسائلی را در آنجا مطرح کنی ، همه بزرگان کشوری  و لشکری حاضر هستند ، حتی  خادمان و دربانان و پاسبانان شاهد آن مجلس و گفتگوهايی  که در حضور تو مي شود هستند ، و چون مي بينند که رأی علمای بزرگ تو در برابر رأی محمد بن علی الجواد ارزشی ندارد ، کم کم مردم به آن حضرت توجه مي کنند و خلافت از خاندان تو به خانواده آل علی منتقل مي گردد ، و پايه های قدرت و شوکت تو متزلزل مي گردد . اين بدگويی و اندرز غرض آلود در وجود معتصم کار کرد و از آن روز در صدد برآمد اين مشعل نورانی و اين سرچشمه دانش و فضيلت را خاموش سازد . اين روش را - قبل از معتصم - مأمون نيز در مورد حضرت جوادالأئمه (ع ) به کار مي برد ، چنانکه در آغاز امامت امام نهم ، مأمون دوباره دست به تشکيل مجالس مناظره زد و از جمله از يحيی بن اکثم که قاضی بزرگ دربار وی بود ، خواست تا از امام (ع ) پرسشهايی کند ، شايد بتواند از اين راه به موقعيت امام (ع ) ضربتی وارد کند . اما نشد ، و اما از همه اين مناظرات سربلند درآمد . روزی از آنجا که " يحيی بن اکثم " به اشاره مأمون مي خواست پرسشهای خود را مطرح سازد مأمون نيز موافقت کرد ، و امام جواد (ع ) و همه بزرگان و دانشمندان را در مجلس حاضر کرد . مأمون نسبت به حضرت امام محمد تقی (ع ) احترام بسيار کرد و آنگاه از يحيی خواست آنچه مي خواهد بپرسد . يحيی که پيرمردی  سالمند بود ، پس از اجازه مأمون و حضرت جواد (ع ) گفت : اجازه مي فرمايی  مسأله ای از فقه بپرسم ؟ حضرت جواد فرمود : آنچه دلت مي خواهد بپرس . يحيی بن اکثم پرسيد : اگر کسی در حال احرام قتل صيد کرد چه بايد بکند ؟ حضرت جواد (ع ) فرمود : آيا قاتل صيد محل بوده يا محرم ؟ عالم بوده يا جاهل ؟ به عمد صيد کرده يا خطا ؟ محرم آزاد بوده يا بنده ؟ صغير بوده يا کبير ؟ اول قتل او بوده يا صياد بوده و کارش صيد بوده ؟ آيا حيوانی را که کشته است صيد تمام بوده يا بچه صيد ؟ آيا در اين قتل پشيمان شده يا نه ؟ آيا اين عمل در شب بوده يا روز ؟ احرام محرم برای عمره بوده يا احرام حج ؟ يحيی دچار حيرت عجيبی شد . نمي دانست چگونه جواب گويد . سر به زير انداخت و عرق خجالت بر سر و رويش نشست . درباريان به يکديگر نگاه مي کردند . مأمون نيز که سخت آشفته حال شده بود در ميان سکوتی  که بر مجلس حکمفرما بود ، روی به بنی  عباس و اطرافيان کرد و گفت : - ديديد و ابوجعفر محمد بن علی الرضا را شناختيد ؟ سپس بحث را تغيير داد تا از حيرت حاضران بکاهد . باری ، موقعيت امام جواد (ع ) پس از اين مناظرات بيشتر استوار شد . امام جواد (ع ) در مدت 17سال دوران امامت به نشر و تعليم حقايق اسلام پرداخت ، و شاگردان و اصحاب برجسته ای داشت که : هر يک خود قله ای بودند از قله های فرهنگ و معارف اسلامی مانند : ابن ابی عمير بغدادی ، ابوجعفر محمد بن سنان زاهری ، احمد بن ابی نصر بزنطی کوفی ، ابوتمام حبيب اوس طائی - شاعر شيعی  مشهور - ابوالحسن علی بن مهزيار اهوازی و فضل بن شاذان نيشابوری که در قرن سوم هجری مي زيسته اند . اينان نيز ( همچنانکه امام بزرگوارشان هميشه تحت نظر بود ) هر کدام به گونه ای مورد تعقيب و گرفتاری بودند . فضل بن شاذان را از نيشابور بيرون کردند . عبدالله بن طاهر چنين کرد و سپس کتب او را تفتيش کرد و چون مطالب آن کتابها را - درباره توحيد و ... - به او گفتند قانع نشد و گفت مي خواهم عقيده سياسی او را نيز بدانم . ابوتمام شاعر نيز از اين امر بي بهره نبود ، اميرانی که خود اهل شعر و ادب بودند حاضر نبودند شعر او را - که بهترين شاعر آن روزگار بود ، چنانکه در تاريخ ادبيات عرب و اسلام معروف است - بشنوند و نسخه از آن داشته باشند . اگر کسی شعر او را برای آنان ، بدون اطلاع قبلی  ، مي نوشت و آنان از شعر لذت مي بردند و آن را مي پسنديدند ، همين که آگاه مي شدند که از ابوتمام است يعنی  شاعر شيعی معتقد به امام جواد (ع ) و مروج آن مرام ، دستور مي دادند که آن نوشته را پاره کنند . ابن ابی عمير - عالم ثقه مورد اعتماد بزرگ - نيز در زمان هارون و مأمون ، محنتهای بسيار ديد ، او را سالها زندانی کردند ، تازيانه ها زدند . کتابهای او را که مأخذ عمده علم دين بود ، گرفتند و باعث تلف شدن آن شدند و ... بدين سان دستگاه جبار عباسی  با هواخواهان علم و فضيلت رفتار مي کرد و چه ظالمانه !

شهادت حضرت جواد (ع )
اين نوگل باغ ولايت و عصمت گرچه کوتاه عمر بود ولی رنگ و بويش مشام جانها را بهره مند ساخت . آثار فکری و رواياتی  که از آن حضرت نقل شده و مسائلی را که آن امام پاسخ گفته و کلماتی  که از آن حضرت بر جای مانده ، تا ابد زينت بخش صفحات تاريخ اسلام است . دوران عمر آن امام بزرگوار 25سال و دوره امامتش 17سال بوده است . معتصم عباسی از حضرت جواد (ع ) دعوت کرد که از مدينه به بغداد بيايد . امام جواد در ماه محرم سال 220هجری به بغداد وارد شد . معتصم که عموی ام الفضل زوجه حضرت جواد بود ، با جعفر پسر مأمون و ام الفضل بر قتل آن حضرت همداستان شدند . علت اين امر - همچنان که اشاره کرديم - اين انديشه شوم بود که مبادا خلافت از بنی عباس به علويان منتقل شود . از اين جهت ، درصدد تحريک ام الفضل برآمدند و به وی گفتند تو دختر و برادرزاده خليفه هستی ، و احترامت از هر جهت لازم است و شوهر تو محمد بن علی الجواد ، مادر علی هادی فرزند خود را بر تو رجحان مي نهد . اين دو تن آن قدر وسوسه کردند تا ام الفضل - چنان که روش زنان نازاست - تحت تأثير حسادت قرار گرفت و در باطن از شوهر بزرگوار جوانش آزرده خاطر شد و به تحريک و تلقين معتصم و جعفر برادرش ، تسليم گرديد . آنگاه اين دو فرد جنايتکار سمی کشنده در انگور وارد کردند و به خانه امام فرستاده تا سياه روی  دو جهان ، ام الفضل ، آنها را به شوهرش بخوراند . ام الفضل طبق انگور را در برابر امام جواد (ع ) گذاشت ، و از انگورها تعريف و توصيف کرد و حضرت جواد (ع ) را به خوردن انگور وادار و در اين امر اصرار کرد . امام جواد (ع ) مقداری از آن انگور را تناول فرمود . چيزی  نگذشت آثار سم را در وجود خود احساس فرمود و درد و رنج شديدی بر آن حضرت عارض گشت . ام الفضل سيه کار با ديدن آن حالت دردناک در شوهر جوان ، پشيمان و گريان شد ، اما پشيمانی  سودی نداشت . حضرت جواد (ع ) فرمود : چرا گريه مي کنی ؟ اکنون که مرا کشتی گريه تو سودی ندارد . بدان که خداوند متعال در اين چند روزه دنيا تو را به دردی مبتلا کند و به روزگاری بيفتی  که نتوانی از آن نجات بيابی . در مورد مسموم کردن حضرت جواد (ع ) قولهای  ديگری هم نقل شده است .

زنان و فرزندان حضرت جواد (ع )
زن حضرت جواد (ع ) ام الفضل دختر مأمون بود . حضرت جواد (ع ) از ام الفضل فرزندی نداشت . حضرت امام محمد تقی زوجه ديگری مشهور به ام ولد و به نام سمانه مغربيه داشته است . فرزندان آن حضرت را 4 پسر و 4 دختر نوشته اند بدين شرح : 1 - حضرت ابوالحسن امام علی النقی ( هادی ) 2 - ابواحمد موسی مبرقع 3 - ابواحمد حسين 4 - ابوموسی عمران 5 - فاطمه 6 - خديجه 7 - ام کلثوم 8 - حکيمه حضرت جواد (ع ) مانند جده اش فاطمه زهرا زندگانی کوتاه و عمری سراسر رنج و مظلوميت داشت . بدخواهان نگذاشتند اين مشعل نورانی نورافشانی کند . امام نهم ما در آخر ماه ذيقعده سال 220ه . به سرای جاويدان شتافت . قبر مطهرش در کاظميه يا کاظمين است ، عقب قبر منور جدش حضرت موسی بن جعفر (ع ) زيارتگاه شيعيان و دوستداران است .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

 

 امام رضا (ع)

مقدمه:

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند.

ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم.

 

نام، لقب و کنیه امام:

نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند."

یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش "جنبه علمی امام" آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

 

پدر و مادر امام:

پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت.

 

تولد امام:

حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لااله‌الاالله" را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت."(2)

 نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(3)

 

زندگی امام در مدینه:

حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

 امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: "همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند."

 

امامت حضرت رضا (علیه السلام):

امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم.

 یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: "آیا می‌دانید من کیستم؟" گفتم: "تو آقا و بزرگ ما هستی." فرمود: "نام و لقب من را بگویید." گفتم: "شما موسی بن جعفر بن محمد هستید." فرمود: "این که با من است کیست؟" گفتم: "علی بن موسی بن جعفر." فرمود: "پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد."»(4) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که "عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد."

 

اوضاع سیاسی:

 مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:

 ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.

1-      پنج سال بعد از‌ آن که مقارن با خلافت امین بود.

2-      پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.

 مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.

اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید می‌کرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستند و این، بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از این رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کناره‌گیری کند، زیرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌کردند و او را به عنوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد.

 او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود می‌کند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام می‌گرفت دلیل و توجیه خود را از دست می‌داد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست می‌دهد.

 

سفر به سوی خراسان:

مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه، جبل، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعه‌نشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر می‌شد. لذا امام را از مسیر بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش می‌دادند.

 

حدیث سلسلة الذهب:

در طول سفر امام به مرو، هر کجا توقف می‌فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می‌شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی که در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند، همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی، به همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته و عرضه داشتند: "ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان، پیامبر خدا، برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد." امام دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری که بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند، بر مرکب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل را کلمه به کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: "کلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود." سپس امام فرمودند: "اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم."

 این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لااله‌الاالله که مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند.

 

ولایت عهدی:

باری، چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: "همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم." پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: "تصمیم گرفته‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم." حضرت فرمودند: "اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی." مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند:‌ "هرگز قبول نخواهم کرد." وقتی مأمون مأیوس شد گفت: "پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید." این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: "از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد." اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: "اینک که مجبورم، قبول می‌کنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم." مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: "خداوندا! تو می‌دانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی."

 

جنبه علمی امام:

مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بی‌همتای امام را در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا این قداست و اعتبار را خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند که  شرح یکی از این مجالس را می‌آوریم:

 "برای یکی از این مناظرات، مأمون فضل بن سهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت: "دوست دارم که با پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید." صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند: "آیا می‌خواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان می‌شود." او گفت: "بلی فدایت شوم." امام فرمودند: "وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومی‌شان بشنود و ببیند که سخنان تک ‌تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد که توانایی کاری را که می‌خواهد انجام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم." سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: "دوست دارم با ایشان مناظره کنید." حضرت رضا (علیه السلام) نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: "اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند." عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.

 رجاء ابن ضحاک که از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه به سوی مرو بود، می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هر سو به او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود را از امام می‌پرسیدند. ایشان نیز به آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی که از این سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: "آری، ای پسر ضحاک! ایشان بهترین، داناترین و عابدترین مردم روی زمین است."»

 

اخلاق و منش امام:

خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای آن حضرت به گونه‌ای بود که حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می‌کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی‌نمود.

 یکی از یاران امام می‌گوید: "هیچ گاه ندیدم که امام رضا (علیه السلام) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می‌توانست نیازش را برآورده سازد رد نمی‌کرد در حضور دیگری پایش را دراز نمی‌فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگویی کند. خنده او قهقهه نبود بلکه تبسم می‌فرمود. چون سفره غذا به میان می‌آمد، همه افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می‌نشاند و آنان همراه با امام غذا می‌خوردند. شبها کم می‌خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می‌گذراند. بسیار روزه می‌گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی‌کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک، مخفیانه به فقرا کمک می‌کرد."(5) یکی دیگر از یاران ایشان می‌گوید: "فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می‌کرد، خود را می‌آراست (لباسهای خوب و متعارف می‌پوشید).(6) شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ ایرادی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، اما امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: "ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی‌گیریم."(7)

 شخصی به امام عرض کرد: "به خدا سوگند هیچکس در روی زمین از جهت برتری و شرافت اجداد، به شما نمی‌رسد." امام فرمودند:" تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار، آنان را بزرگوار ساخت."(8)

 مردی از اهالی بلخ می‌گوید: "در سفر خراسان با امام رضا (علیه السلام) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگزاران حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ایشان غذا بخورند. من به امام عرض کردم: "فدایت شوم بهتر است اینان بر سفره‌ای جداگانه بنشینند." امام فرمود: "ساکت باش، پروردگار همه یکی است. پدر و مادر همه یکی است و پاداش هم به اعمال است."(9)

 یاسر، خادم حضرت می‌گوید: «امام رضا (علیه السلام) به ما فرموده بود: "اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما مشغول غذا خوردن بودید بر نخیزید تا غذایتان تمام شود. به همین جهت بسیار اتفاق می‌افتاد که امام ما را صدا می‌کرد و در پاسخ او می‌گفتند: "به غذا خوردن مشغولند." و آن گرامی می‌فرمود: "بگذارید غذایشان تمام شود."»(10)

 یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت: "من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته‌ام و خرجی راه را تمام کرده‌ام اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده‌ام." امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت و از پشت در دست خویش را بیرون آورد و فرمود: "این دویست دینار را بگیر و توشه راه کن و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه دهی."

 آن شخص نیز دینارها را گرفت و رفت. از امام پرسیدند: "چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟" فرمود: "تا شرمندگی نیاز و سوال را در او نبینم."(11)

 امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی‌کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می‌داشتند.

 یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) می‌گوید: «روزی همراه امام به خانه ایشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنایی بودند. امام در میان آنها غریبه‌ای دید و پرسید: "این کیست؟" عرض کردند: "به ما کمک می‌کند و به او دستمزدی خواهیم داد." امام فرمود: "مزدش را تعیین کرده‌اید؟" گفتند: "نه هر چه بدهیم می‌پذیرد." امام برآشفت و به من فرمود: "من بارها به اینها گفته‌ام که هیچکس را نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرارداد ببندید. کسی که بدون قرارداد و تعیین مزد، کاری انجام می‌دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می‌کند مزدش را کم داده‌ای ولی اگر قرارداد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده‌ای و در این صورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی، هر چند کم و ناچیز باشد؛ می‌فهمد که بیشتر پرداخته‌ای و سپاسگزار خواهد بود."»(12)

 خادم حضرت می‌گوید: «روزی خدمتکاران میوه‌ای می‌خوردند. آنها میوه را به تمامی نخورده و باقی آنرا دور ریختند. حضرت رضا (علیه السلام) به آنها فرمود: "سبحان الله اگر شما از آن بی‌نیاز هستید، آنرا به کسانی که بدان نیازمندند بدهید."»

 

مختصری از کلمات حکمت‌آمیز امام:

امام فرمودند: "دوست هر کس عقل اوست و دشمن هر کس جهل و نادانی و حماقت است."

امام فرمودند: "علم و دانش همانند گنجی می‌ماند که کلید آن سؤال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند زیرا در این امر چهار طایفه دارای اجر می‌باشند: 1- سؤال کننده 2- آموزنده 3- شنونده 4- پاسخ دهنده."

امام فرمودند: "مهرورزی و دوستی با مردم نصف عقل است."

امام فرمودند: "چیزی نیست که چشمانت آنرا بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است."

امام فرمودند: "نظافت و پاکیزگی از اخلاق پیامبران است."

 

شهادت امام:

 در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخن‌های دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور داد تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و در بین ناخن‌هایش زهر قرار دهد و اناری را با دستان زهر‌آلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام از آن انار تناول کنند. اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جایی که حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر، قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا (علیه السلام) به شهادت رسیدند.

 

تدفین امام:

به قدرت و اراده الهی امام جواد (علیه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان، بدن مطهر ایشان را غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حضرت امام موسی بن جعفر ( ع )
نام امام هفتم ما ، موسی و لقب آن حضرت کاظم ( ع ) کنيه آن امام " ابوالحسن " و " ابوابراهيم " است . شيعيان و دوستداران لقب " باب الحوائج " به آن حضرت داده اند . تولد امام موسی  کاظم ( ع ) روز يکشنبه هفتم ماه صفر سال 128هجری در " ابواء " اتفاق افتاد . دوران امامت امام هفتم حضرت موسی بن جعفر ( ع ) مقارن بود با سالهای  آخر خلافت منصور عباسی و در دوره خلافت هادی و سيزده سال از دوران خلافت هارون که سخت ترين دوران عمر آن حضرت به شمار است . امام موسی  کاظم ( ع ) از حدود 21سالگی بر اثر وصيت پدر بزرگوار و امر خداوند متعال به مقام بلند امامت رسيد ، و زمان امامت آن حضرت سی و پنج سال و اندکی بود و مدت امامت آن حضرت از همه ائمه بيشتر بوده است ، البته غير از حضرت ولی عصر (عج ).

صفات ظاهری و باطنی و اخلاق آن حضرت
حضرت کاظم ( ع ) دارای قامتی معتدل بود . صورتش نورانی و گندمگون و رنگ مويش سياه و انبوه بود . بدن شريفش از زيادی عبادت ضعيف شد ، ولی همچنان روحی قوی و قلبی  تابناک داشت . امام کاظم به تصديق همه مورخان ، به زهد و عبادت بسيار معروف بوده است . موسی بن جعفر از عبادت و سختکوشی به " عبد صالح " معروف و در سخاوت و بخشندگی مانند نياکان بزرگوار خود بود . بدره های ( کيسه های ) سيصد ديناری و چهارصد ديناری  و دو هزار ديناری مي آورد و بر ناتوانان و نيازمندان تقسيم مي کرد . از حضرت موسی کاظم روايت شده است که فرمود : " پدرم ( امام صادق (ع ) ) پيوسته مرا به سخاوت داشتن و کرم کردن سفارش مي کرد " . امام ( ع ) با آن کرم و بزرگواری و بخشندگی خود لباس خشن بر تن مي کرد ، چنانکه نقل کرده اند : " امام بسيار خشن پوش و روستايی لباس بود " و اين خود نشان ديگری است از بلندی  روح و صفای باطن و بي اعتنايی آن امام به زرق و برقهای  گول زننده دنيا . امام موسی کاظم ( ع ) نسبت به زن و فرزندان و زيردستان بسيار با عاطفه و مهربان بود . هميشه در انديشه فقرا و بيچارگان بود ، و پنهان و آشکار به آنها کمک مي کرد . برخی از فقرای مدينه او را شناخته بودند اما بعضی - پس از تبعيد حضرت از مدينه به بغداد - به کرم و بزرگواريش پی بردند و آن وجود عزيز را شناختند . امام کاظم ( ع ) به تلاوت قرآن مجيد انس زيادی داشت . قرآن را با صدايی حزين و خوش تلاوت مي کرد . آن چنان که مردم در اطراف خانه آن حضرت گرد مي آمدند و از روی  شوق و رقت گريه مي کردند . بدخواهانی بودند که آن حضرت و اجداد گراميش را - روی در روی - بد مي گفتند و سخنانی دور از ادب به زبان مي راندند ، ولی  آن حضرت با بردباری و شکيبايی با آنها روبرو مي شد ، و حتی  گاهی با احسان آنها را به صلاح مي آورد ، و تنبيه مي فرمود . تاريخ ، برخی از اين صحنه ها را در خود نگهداشته است . لقب " کاظم " از همين جا پيدا شد . کاظم يعنی : نگهدارنده و فروخورنده خشم . اين رفتار در برابر کسی يا کسانی بوده که از راه جهالت و نادانی  يا به تحريک دشمنان به اين کارهای زشت و دور از ادب دست مي زدند . رفتار حکيمانه و صبورانه آن حضرت ( ع ) کم کم ، بر آنان حقانيت خاندان عصمت و اهل بيت ( ع ) را روشن مي ساخت ، اما آنجا که پای گفتن کلمه حق - در برابر سلطان و خليفه ستمگری - پيش مي آمد ، امام کاظم ( ع ) مي فرمود : " قل الحق و لو کان فيه هلاکک " يعنی : حق را بگو اگرچه آن حقگويی موجب هلاک تو باشد . ارزش والای حق به اندازه ای است که بايد افراد در مقابل حفظ آن نابود شوند . در فروتنی  - مانند صفات شايسته ديگر خود - نمونه بود . با فقرا مي نشست و از بينوايان دلجويی مي کرد . بنده را با آزاد مساوی مي دانست و مي فرمود همه ، فرزندان آدم و آفريده های خدائيم . از ابوحنيفه نقل شده است که گفت : " او را در کودکی ديدم و از او پرسشهايی کردم چنان پاسخ داد که گويی از سرچشمه ولايت سيراب شده است . براستی  امام موسی بن جعفر ( ع ) فقيهی  دانا و توانا و متکلمی مقتدر و زبردست بود " . محمد بن نعمان نيز مي گويد : " موسی بن جعفر را دريايی بي پايان ديدم که مي جوشيد و مي خروشيد و بذرهای دانش به هر سو مي پراکند " .

امام ( ع ) در سنگر تعليم حقايق و مبارزه
نشر فقه جعفری و اخلاق و تفسير و کلام که از زمان حضرت صادق ( ع ) و پيش از آن در زمان امام محمد باقر ( ع ) آغاز و عملی شده بود ، در زمان حضرت امام موسی کاظم ( ع ) نيز به پيروی از سيره نياکان بزرگوارش همچنان ادامه داشت ، تا مردم بيش از پيش به خط مستقيم امامت و حقايق مکتب جعفری آشنا گردند ، و اين مشعل فروزان را از ورای اعصار و قرون به آيندگان برسانند . خلفای عباسی بنا به روش ستمگرانه و زياده روی در عيش و عشرت ، هميشه درصدد نابودی بنی  هاشم بودند تا اولاد علی ( ع ) را با داشتن علم و سيادت از صحنه سياست و تعليم و ارشاد کنار زنند ، و دست آنها را از کارهای کشور اسلامی  کوتاه نمايند . اينان برای اجراء اين مقصود پليد کارها کردند ، از جمله : چند تن از شاگردان مکتب جعفری را تشويق نمودند تا مکتبی در برابر مکتب جعفری  ايجاد کنند و به حمايتشان پرداختند . بدين طريق مذاهب حنفی ، مالکی ، حنبلی و شافعی هر کدام با راه و روش خاص فقهی پايه ريزی شد . حکومتهای وقت و بعد از آن - برای دست يابی  به قدرت - از اين مذهبها پشتيبانی کرده و اختلاف آنها را بر وفق مراد و مقصود خود دانسته اند . در سالهای آخر خلافت منصور دوانيقی که مصادف با نخستين سالهای امامت حضرت موسی بن جعفر ( ع ) بود " بسياری از سادات شورشی - که نوعا از عالمان و شجاعان و متقيان و حق طلبان اهل بيت پيامبر ( ص ) بودند و با امامان نسبت نزديک داشتند - شهيد شدند . اين بزرگان برای دفع ستم و نشر منشور عدالت و امر به معروف و نهی  از منکر ، به پا مي خاستند و سرانجام با اهداء جان خويش ، به جوهر اصلی تعاليم اسلام جان مي دادند ، و جانهای خفته را بيدار مي کردند . طلوعها و غروبها را در آباديهای اسلامی به رنگ ارغوانی درمي آوردند و بر در و ديوار شهرها نقش جاويد مي نگاشتند و بانگ اذان مؤذنان را بر مأذنه های مساجد اسلام شعله ور مي ساختند " . در مدينه از کارگزاران مهدی عباسی فرزند منصور دوانيقی در عمل ، همان رفتار زشت دودمان سياه بنی اميه را پيش گرفتند ، و نسبت به آل علی ( ع ) آنچه توانستند بدرفتاری  کردند . داستان دردناک " فخ " در زمان هادی عباسی  پيش آمد . علت بروز اين واقعه اين بود که " حسين بن علی بن عابد " از اولاد حضرت امام حسن ( ع ) که از افتخارات سادات حسنی و از بزرگان علمای مدينه و رئيس قوم بود ، به ياری عده ای از سادات و شيعيان در برابر بيدادگری  " عبدالعزيز عمری " که مسلط بر مدينه شده بود ، قيام کردند و با شجاعت و رشادت خاص در سرزمين فخ عده زيادی از مخالفان را کشتند ، سرانجام دشمنان دژخيم اين سادات شجاع را در تنگنای محاصره قرار دادند و به قتل رساندند و عده ای را نيز اسير کردند . مسعودی مي نويسد : بدنهايی که در بيابان ماند طعمه درندگان صحرا گرديد . سياهکاريهای بنی  عباس منحصر به اين واقعه نبود . اين خلفای ستمگر صدها سيد را زير ديوارهای  و ميان ستونها گچ گرفتند ، و صدها تن را نيز در تاريکی  زندانها حبس کردند و به قتل رساندند . عجب آنکه اين همه جنايتها را زير پوشش اسلامی و به منظور فروخواباندن فتنه انجام مي دادند . حضرت موسی بن جعفر ( ع ) را هرگز در چنين وضعی و با ديدن و شنيدن آن همه مناظر دردناک و ظلمهای  بسيار ، آرامشی نبود . امام به روشنی مي ديد که خلفای  ستمگر در پی تباه کردن و از بين بردن اصول اسلامی و انساني اند . امام کاظم ( ع ) سالها مورد اذيت و آزار و تعقيب و زجر بود ، و در مدتی که از 4 سال تا 14 سال نوشته اند تحت نظر و در تبعيد و زندانها و تک سلولها و سياهچالهای بغداد - در غل و زنجير - به سر مي برد . امام موسی  بن جعفر ( ع ) بي آنکه - در مراقبت از دستگاه جبار هارونی - بيمی بدل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسيدگی مي کرد و از گردآوری و حفظ آنان و جهت دادن به بقايای آنان غفلت نداشت . آن زمان که امام ( ع ) در مدينه بود ، هارون کسانی را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه و کنار خانه امام ( ع ) مي گذرد ، وی را آگاه کنند . هارون از محبوبيت بسيار و معنويت نافذ امام ( ع ) سخت بيمناک بود . چنانکه نوشته اند که هارون ، درباره امام موسی بن جعفر ( ع ) مي گفت : " مي ترسم فتنه ای بر پا کند که خونها ريخته شود " و پيداست که اين " قيامهای مقدس " را که سادات علوی و شيعيان خاص رهبری مي کردند و گاه خود در متن آن قيامها و اقدامهای شجاعانه بودند از نظر دستگاه حاکم غرق در عيش و تنعم بناحق " فتنه " ناميده مي شد . از سوی ديگر اين بيان هارون نشانگر آن است که امام ( ع ) لحظه ای از رفع ظلم و واژگون کردن دستگاه جباران غافل نبوده است . وقتی مهدی عباسی به امام ( ع ) مي گويد : " آيا مرا از خروج خويش در ايمنی قرار مي دهی " نشانگر هراسی است که دستگاه ستمگر عباسی از امام ( ع ) و ياران و شيعيانش داشته است . به راستی نفوذ معنوی امام موسی ( ع ) در دستگاه حاکم به حدی بود که کسانی مانند علی بن يقطين صدراعظم ( وزير ) دولت عباسی ، از دوستداران حضرت موسی بن جعفر ( ع ) بودند و به دستورات حضرت عمل مي کردند . سخن چينان دستگاه از علی بن يقطين در نزد هارون سخنها گفته و بدگوئيها کرده بودند ، ولی امام ( ع ) به وی دستور فرمود با روش ماهرانه و تاکتيک خاص اغفالگرانه ( تقيه ) که در مواردی ، برای رد گمی حيله های دشمن ضروری و شکلی از مبارزه پنهانی است ، در دستگاه هارون بماند و به کمک شيعيان و هواخواهان آل علی ( ع ) و ترويج مذهب و پيشرفت کار اصحاب حق ، همچنان پای فشارد - بي آنکه دشمن خونخوار را از اين امر آگاهی حاصل شود - . سرانجام بدگوئي هائی  که اطرافيان از امام کاظم ( ع ) کردند در وجود هارون کارگر افتاد و در سفری که در سال 179ه . به حج رفت ، بيش از پيش به عظمت معنوی امام ( ع ) و احترام خاصی که مردم برای امام موسی الکاظم ( ع ) قائل بودند پی برد . هارون سخت از اين جهت ، نگران شد . وقتی به مدينه آمد و قبر منور پيامبر اکرم ( ص ) را زيارت کرد ، تصميم بر جلب و دستگيری  امام ( ع ) يعنی فرزند پيامبر گرفت . هارون صاحب قصرهای افسانه ای در سواحل دجله ، و دارنده امپراطوری پهناور اسلامی که به ابر خطاب مي کرد : " ببار که هر کجا بباری  در کشور من باريده ای و به آفتاب مي گفت بتاب که هر کجا بتابی کشور اسلامی و قلمرو من است ! " آن چنان از امام ( ع ) هراس داشت که وقتی قرار شد آن حضرت را از مدينه به بصره آورند ، دستور داد چند کجاوه با کجاوه امام ( ع ) بستند و بعضی را نابهنگام و از راههای ديگر ببرند ، تا مردم ندانند که امام ( ع ) را به کجا و با کدام کسان بردند ، تا يأس بر مردمان چيره شود و به نبودن رهبر حقيقی خويش خو گيرند و سر به شورش و بلوا برندارند و از تبعيدگاه امام ( ع ) بي خبر بمانند . و اين همه بازگو کننده بيم و هراس دستگاه بود ، از امام ( ع ) و از يارانی که - گمان مي کرد - هميشه امام ( ع ) آماده خدمت دارد مي ترسيد ، اين ياران با وفا - در چنين هنگامی - شمشيرها برافرازند و امام خود را به مدينه بازگردانند . اين بود که با خارج کردن دو کجاوه از دو دروازه شهر ، اين امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعيد امام ( ع ) را فريبکارانه و با احتياطانجام داد . باری ، هارون ، امام موسی کاظم ( ع ) را - با چنين احتياطها و مراقبتهايی  از مدينه تبعيد کرد . هارون ، ابتدا دستور داد امام هفتم ( ع ) را با غل و زنجير به بصره ببرند و به عيسی بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود ، نوشت ، يک سال حضرت امام کاظم ( ع ) را زندانی  کند ، پس از يک سال والی بصره را به قتل امام ( ع ) مأمور کرد . عيسی  از انجام دادن اين قتل عذر خواست . هارون امام را به بغداد منتقل کرد و به فضل بن ربيع سپرد . مدتی حضرت کاظم ( ع ) در زندان فضل بود . در اين مدت و در اين زندان امام ( ع ) پيوسته به عبادت و راز و نياز با خداوند متعال مشغول بود . هارون ، فضل را مأمور قتل امام ( ع ) کرد ولی فضل هم از اين کار کناره جست . باری ، چندين سال امام ( ع ) از اين زندان به آن زندان انتقال مي يافت . در زندانهای تاريک و سياهچالهای دهشتناک ، امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقيقی خود ( الله ) راز و نياز مي کرد و خداوند متعال را بر اين توفيق عبادت که نصيب وی شده است سپاسگزاری مي نمود . عاقبت آن امام بزرگوار در سال 183هجری در سن 55سالگی به دست مردی  ستمکار به نام " سندی  بن شاهک " و به دستور هارون مسموم و شهيد شد . شگفت آنکه ، هارون با توجه به شخصيت والای موسی بن جعفر ( ع ) پس از درگذشت و شهادت امام نيز اصرار داشت تا مردم اين خلاف حقيقت را بپذيرند که حضرت موسی بن جعفر ( ع ) مسموم نشده بلکه به مرگ طبيعی از دنيا رفته است ، اما حقيقت هرگز پنهان نمي ماند . بدن مطهر آن امام بزرگوار را در مقابر قريش - در نزديکی بغداد - به خاک سپردند . از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پيدا کرد ، و مورد توجه خاص واقع گرديد ، و شهر " کاظمين " از آن روز بنا شد و روی به آبادی گذاشت .

زنان و فرزندان حضرت موسی بن جعفر ( ع )
تعداد زوجات حضرت موسی بن جعفر ( ع ) روشن نيست . بيشتر آنها از کنيزان بودند که اسير شده و حضرت موسی کاظم ( ع ) آنها را مي خريدند و آزاد کرده يا عقد مي بستند . نخستين زوجه آن حضرت " تکتم " يا " حميده " يا " نجمه " دارای  تقوا و فضيلت بوده و زنی بسيار عفيفه و بزرگوار و مادر امام هشتم شيعيان حضرت رضا ( ع ) است . فرزندان حضرت موسی  بن جعفر را 37تن نوشته اند : 19پسر و 18دختر که ارشد آنها حضرت علی بن موسی  الرضا ( ع ) وصی و امام بعد از آن امام بزرگوار بوده است . حضرت احمد بن موسی ( شاهچراغ ) که در شيراز مدفون است . حضرت محمد بن موسی نيز که در شيراز مدفون است . حضرت حمزه بن موسی که در ری مدفون مي باشد . از دختران آن حضرت ، حضرت فاطمه معصومه در قم مدفون است ، و قبه و بارگاهی با عظمت دارد . ساير اولاد و سادات موسوی هريک مشعلدار علم و تقوا در زمان خود بوده اند ، که در گوشه و کنار ايران و کشورهای اسلامی پراکنده شده ، و در همانجا مدفون گرديده اند ، روحشان شاد باد .

صفات و سجايای حضرت موسی بن جعفر ( ع )
موسی بن جعفر ( ع ) به جرم حقگويی و به جرم ايمان و تقوا و علاقه مردم زندانی شد . حضرت موسی  بن جعفر را به جرم فضيلت و اينکه از هارون الرشيد در همه صفات و سجايا و فضائل معنوی برتر بود به زندان انداختند . شيخ مفيد درباره آن حضرت مي گويد : " او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود ، زياد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . اين جمله را زياد تکرار مي کرد : " اللهم انی أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب " ( خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آيد راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار ) . امام موسی  بن جعفر ( ع ) بسيار به سراغ فقرا مي رفت . شبها در ظرفی پول و آرد و خرما مي ريخت و به وسايلی به فقرای مدينه مي رساند ، در حالی که آنها نمي دانستند از ناحيه چه کسی است . هيچکس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشی قرآن مي خواند ، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل مي داد ، شنوندگان از شنيدن قرآنش مي گريستند ، مردم مدينه به او لقب " زين المجتهدين " داده بودند . مردم مدينه روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند ، شور و ولوله و غوغايی عجيب کردند . آن روزها فقرای  مدينه دانستند چه کسی شبها و روزها برای دلجويی به خانه آنها مي آمده است .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

امام صادق ( ع )
حضرت امام جعفر صادق عليه السلام رئيس مذهب جعفری ( شيعه ) در روز 17 ربيع الاول سال 83هجری چشم به جهان گشود . پدرش امام محمد باقر ( ع ) و مادرش "ام فروه " دختر قاسم بن محمد بن ابی  بکر مي باشد. کنيه آن حضرت : "ابو عبدالله " و لقبش "صادق " است . حضرت صادق تا سن 12سالگی معاصر جد گراميش حضرت سجاد بود و مسلما تربيت اوليه او تحت نظر آن بزرگوار صورت گرفته و امام ( ع ) از خرمن دانش جدش خوشه چينی کرده است . پس از رحلت امام چهارم مدت 19سال نيز در خدمت پدر بزرگوارش امام محمد باقر ( ع ) زندگی  کرد و با اين ترتيب 31سال از دوران عمر خود را در خدمت جد و پدر بزرگوار خود که هر يک از آنان در زمان خويش حجت خدا بودند ، و از مبدأ فيض کسب نور مي نمودند گذرانيد . بنابراين صرف نظر از جنبه الهی و افاضات رحمانی که هر امامی آن را دار مي باشد ، بهره مندی  از محضر پدر و جد بزرگوارش موجب شد که آن حضرت با استعداد ذاتی و شم علمی  و ذکاوت بسيار ، به حد کمال علم و ادب رسيد و در عصر خود بزرگترين قهرمان علم و دانش گرديد . پس از درگذشت پدر بزرگوارش 34سال نيز دوره امامت او بود که در اين مدت "مکتب جعفري " را پايه ريزی فرمود و موجب بازسازی و زنده نگهداشتن شريعت محمدی ( ص ) گرديد . زندگی پر بار امام جعفر صادق ( ع ) مصادف بود با خلافت پنج نفر از بنی  اميه ( هشام بن عبدالملک - وليد بن يزيد - يزيد بن وليد - ابراهيم بن وليد - مروان حمار ) که هر يک به نحوی موجب تألم و تأثر و کدورت روح بلند امام معصوم ( ع ) را فراهم مي کرده اند ، و دو نفر از خلفای عباسی ( سفاح و منصور ) نيز در زمان امام ( ع ) مسند خلافت را تصاحب کردند و نشان دادند که در بيداد و ستم بر امويان پيشی گرفته اند ، چنانکه امام صادق ( ع ) در 10سال آخر عمر شريفش در ناامنی و ناراحتی بيشتری بسر مي برد .

عصر امام صادق ( ع )
عصر امام صادق ( ع ) يکی از طوفاني ترين ادوار تاريخ اسلام است که از يک سو اغتشاشها و انقلابهای پياپی  گروههای مختلف ، بويژه از طرف خونخواهان امام حسين ( ع ) رخ مي داد ، که انقلاب "ابو سلمه " در کوفه و "ابو مسلم " در خراسان و ايران از مهمترين آنها بوده است . و همين انقلاب سرانجام حکومت شوم بنی اميه را برانداخت و مردم را از يوغ ستم و بيدادشان رها ساخت . ليکن سرانجام بنی عباس با تردستی و توطئه ، بناحق از انقلاب بهره گرفته و حکومت و خلافت را تصاحب کردند . دوره انتقال حکومت هزار ماهه بنی اميه به بنی عباس طوفاني ترين و پر هرج و مرج ترين دورانی بود که زندگی امام صادق ( ع ) را فراگرفته بود . و از ديگر سو عصر آن حضرت ، عصر برخورد مکتبها و ايده ئولوژيها و عصر تضاد افکار فلسفی و کلامی مختلف بود ، که از برخورد ملتهای اسلام با مردم کشورهای فتح شده و نيز روابط مراکز اسلامی با دنيای خارج ، به وجود آمده و در مسلمانان نيز شور و هيجانی برای فهميدن و پژوهش پديد آورده بود . عصری که کوچکترين کم کاری يا عدم بيداری و تحرک پاسدار راستين اسلام ، يعنی  امام ( ع ) ، موجب نابودی  دين و پوسيدگی تعليمات حيات بخش اسلام ، هم از درون و هم از بيرون مي شد . اينجا بود که امام ( ع ) دشواری فراوان در پيش و مسؤوليت عظيم بر دوش داشت . پيشوای ششم در گير و دار چنين بحرانی مي بايست از يک سو به فکر نجات افکار توده مسلمان از الحاد و بي دينی و کفر و نيز مانع انحراف اصول و معارف اسلامی از مسير راستين باشد ، و از توجيهات غلط و وارونه دستورات دين به وسيله خلفای وقت جلوگيری کند . علاوه بر اين ، با نقشه ای  دقيق و ماهرانه ، شيعه را از اضمحلال و نابودی  برهاند ، شيعه ای که در خفقان و شکنجه حکومت پيشين ، آخرين رمقها را مي گذراند ، و آخرين نفرات خويش را قربانی مي داد ، و رجال و مردان با ارزش شيعه يا مخفی  بودند ، و يا در کر و فر و زرق و برق حکومت غاصب ستمگر ذوب شده بودند ، و جرأت ابراز شخصيت نداشتند ، حکومت جديد هم در کشتار و بي عدالتی دست کمی از آنها نداشت و وضع به حدی  خفقان آور و ناگوار و خطرناک بود که همگی ياران امام ( ع ) را در معرض خطر مرگ قرار مي داد ، چنانکه زبده هايشان جزو ليست سياه مرگ بودند . "جابر جعفي " يکی  از ياران ويژه امام است که از طرف آن حضرت برای انجام دادن امری به سوی کوفه مي رفت . در بين راه قاصد تيز پای امام به او رسيد و گفت : امام ( ع ) مي گويد : خودت را به ديوانگی بزن ، همين دستور او را از مرگ نجات داد و حاکم کوفه که فرمان محرمانه ترور را از طرف خليفه داشت از قتلش به خاطر ديوانگی منصرف شد . جابر جعفی که از اصحاب سر امام باقر ( ع ) نيز مي باشد مي گويد : امام باقر ( ع ) هفتاد هزار بيت حديث به من آموخت که به کسی نگفتم و نخواهم گفت ... او روزی به حضرت عرض کرد مطالبی از اسرار به من گفته ای که سينه ام تاب تحمل آن را ندارد و محرمی ندارم تا به او بگويم و نزديک است ديوانه شوم . امام فرمود : به کوه و صحرا برو و چاهی بکن و سر در دهانه چاه بگذار و در خلوت چاه بگو : حدثنی  محمد بن علی بکذا وکذا ... ، ( يعنی امام باقر ( ع ) به من فلان مطلب را گفت ، يا روايت کرد ) . آری ، شيعه مي رفت که نابود شود ، يعنی اسلام راستين به رنگ خلفا درآيد ، و به صورت اسلام بنی اميه ای يا بنی عباسی خودنمايی کند . در چنين شرايط دشواری ، امام دامن همت به کمر زد و به احيا و بازسازی  معارف اسلامی پرداخت و مکتب علمی عظيمی به وجود آورد که محصول و بازده آن ، چهار هزار شاگرد متخصص ( همانند هشام ، محمد بن مسلم و ... ) در رشته های  گوناگون علوم بودند ، و اينان در سراسر کشور پهناور اسلامی آن روز پخش شدند . هر يک از اينان از طرفی  خود ، بازگوکننده منطق امام که همان منطق اسلام است و پاسدار ميراث دينی  و علمی و نگهدارنده تشيع راستين بودند ، و از طرف ديگر مدافع و مانع نفوذ افکار ضد اسلامی و ويرانگر در ميان مسلمانان نيز بودند . تأسيس چنين مکتب فکری  و اين سان نوسازی و احياگری تعليمات اسلامی ، سبب شد که امام صادق ( ع ) به عنوان رئيس مذهب جعفری ( تشيع ) مشهور گردد . ليکن طولی نکشيد که بنی عباس پس از تحکيم پايه های حکومت و نفوذ خود ، همان شيوه ستم و فشار بنی اميه را پيش گرفتند و حتی از آنان هم گوی سبقت را ربودند . امام صادق ( ع ) که همواره مبارزی نستوه و خستگي ناپذير و انقلابيی بنيادی در ميدان فکر و عمل بوده ، کاری که امام حسين ( ع ) به صورت قيام خونين انجام داد ، وی قيام خود را در لباس تدريس و تأسيس مکتب و انسان سازی انجام داد و جهادی راستين کرد .

جنبش علمي
اختلافات سياسی بين امويان و عباسيان و تقسيم شدن اسلام به فرقه های مختلف و ظهور عقايد مادی و نفوذ فلسفه يونان در کشورهای اسلامی ، موجب پيدايش يک نهضت علمی گرديد . نهضتی که پايه های آن بر حقايق مسلم استوار بود . چنين نهضتی  لازم بود ، تا هم حقايق دينی را از ميان خرافات و موهومات و احاديث جعلی بيرون کشد و هم در برابر زنديقها و ماديها با نيروی منطق و قدرت استدلال مقاومت کند و آرای سست آنها را محکوم سازد . گفتگوهای علمی و مناظرات آن حضرت با افراد دهری و مادی مانند "ابن ابی العوجاء" و "ابو شاکر ديصاني " و حتی "ابن مقفع " معروف است . به وجود آمدن چنين نهضت علمی در محيط آشفته و تاريک آن عصر ، کار هر کسی  نبود ، فقط کسی شايسته اين مقام بزرگ بود که مأموريت الهی داشته باشد و از جانب خداوند پشتيبانی  شود ، تا بتواند به نيروی الهام و پاکی نفس و تقوا وجود خود را به مبدأ غيب ارتباطدهد ، حقايق علمی را از دريای بيکران علم الهی به دست آورد ، و در دسترس استفاده گوهرشناسان حقيقت قرار دهد . تنها وجود گرامی  حضرت صادق ( ع ) مي توانست چنين مقامی داشته باشد ، تنها امام صادق ( ع ) بود که با کناره گيری از سياست و جنجالهای سياسی از آغاز امامت در نشر معارف اسلام و گسترش قوانين و احاديث راستين دين مبين و تبليغ احکام و تعليم و تربيت مسلمانان کمر همت بر ميان بست . زمان امام صادق ( ع ) در حقيقت عصر طلايی دانش و ترويج احکام و تربيت شاگردانی بود که هر يک مشعل نورانی علم را به گوشه و کنار بردند و در "خودشناسي " و "خداشناسي " مانند استاد بزرگ و امام بزرگوار خود در هدايت مردم کوشيدند . در همين دوران درخشان - در برابر فلسفه يونان - کلام و حکمت اسلامی رشد کرد و فلاسفه و حکمای بزرگی در اسلام پرورش يافتند . همزمان با نهضت علمی و پيشرفت دانش بوسيله حضرت صادق ( ع ) در مدينه ، منصور خليفه عباسی که از راه کينه و حسد ، به فکر ايجاد مکتب ديگری افتاد که هم بتواند در برابر مکتب جعفری  استقلال علمی داشته باشد و هم مردم را سرگرم نمايد و از خوشه چينی از محضر امام ( ع ) بازدارد . بدين جهت منصور مدرسه ای در محله "کرخ " بغداد تأسيس نمود . منصور در اين مدرسه از وجود ابو حنيفه در مسائل فقهی استفاده نمود و کتب علمی و فلسفی را هم دستور داد از هند و يونان آوردند و ترجمه نمودند ، و نيز مالک را - که رئيس فرقه مالکی است - بر مسند فقه نشاند ، ولی اين مکتبها نتوانستند وظيفه ارشاد خود را چنانکه بايد انجام دهند . امام صادق ( ع ) مسائل فقهی و علمی و کلامی را که پراکنده بود ، به صورت منظم درآورد ، و در هر رشته از علوم و فنون شاگردان زيادی تربيت فرمود که باعث گسترش معارف اسلامی  در جهان گرديد . دانش گستری امام ( ع ) در رشته های مختلف فقه ، فلسفه و کلام ، علوم طبيعی و ... آغاز شد . فقه جعفری همان فقه محمدی يا دستورهای دينی است که از سوی خدا به پيغمبر بزرگوارش از طريق قرآن و وحی رسيده است . بر خلاف ساير فرقه ها که بر مبنای عقيده و رأی و نظر خود مطالبی را کم يا زياد مي کردند ، فقه جعفری  توضيح و بيان همان اصول و فروعی بود که در مکتب اسلام از آغاز مطرح بوده است . ابو حنيفه رئيس فرقه حنفی درباره امام صادق ( ع ) گفت : من فقيه تر از جعفرالصادق کسی را نديده ام و نمي شناسم . فتوای بزرگترين فقيه جهان تسنن شيخ محمد شلتوت رئيس دانشگاه الازهر مصر که با کمال صراحت عمل به فقه جعفری را مانند مذاهب ديگر اهل سنت جايز دانست - در روزگار ما - خود اعترافی  است بر استواری فقه جعفری و حتی برتری آن بر مذاهب ديگر . و اينها نتيجه کار و عمل آن روز امام صادق ( ع ) است . در رشته فلسفه و حکمت حضرت صادق ( ع ) هميشه با اصحاب و حتی کسانی که از دين و اعتقاد به خدا دور بودند مناظراتی داشته است . نمونه ای از بيانات امام ( ع ) که در اثبات وجود خداوند حکيم است ، به يکی از شاگردان واصحاب خود به نام "مفضل بن عمر" فرمود که در کتابی به نام "توحيد مفضل " هم اکنون در دست است . مناظرات امام صادق ( ع ) با طبيب هندی که موضوع کتاب "اهليلجه " است نيز نکات حکمت آموز بسياری  دارد که گوشه ای از دريای بيکران علم امام صادق ( ع ) است . برای شناسايی استاد معمولا دو راه داريم ، يکی شناختن آثار و کلمات او ، دوم شناختن شاگردان و تربيت شدگان مکتبش . کلمات و آثار و احاديث زيادی از حضرت صادق ( ع ) نقل شده است که ما حتی  قطره ای از دريا را نمي توانيم به دست دهيم مگر "نمی از يمي " . اما شاگردان آن حضرت هم بيش از چهار هزار بوده اند ، يکی از آنها "جابر بن حيان " است . جابر از مردم خراسان بود . پدرش در طوس به داروفروشی مشغول بود که به وسيله طرفداران بنی اميه به قتل رسيد . جابر بن حيان پس از قتل پدرش به مدينه آمد . ابتدا در نزد امام محمد باقر ( ع ) و سپس در نزد امام صادق ( ع ) شاگردی کرد . جابر يکی  از افراد عجيب روزگار و از نوابغ بزرگ جهان اسلام است . در تمام علوم و فنون مخصوصا در علم شيمی تأليفات زيادی دارد ، و در رساله های  خود همه جا نقل مي کند که ( جعفر بن محمد ) به من چنين گفت يا تعليم داد يا حديث کرد . از اکتشافات او اسيد ازتيک ( تيزآب ) و تيزاب سلطانی و الکل است . وی چند فلز و شبه فلز را در زمان خود کشف کرد . در دوران "رنسانس اروپا" در حدود 300رساله از جابر به زبان آلمانی چاپ و ترجمه شده که در کتابخانه های برلين و پاريس ضبط است . حضرت صادق ( ع ) بر اثر توطئه های منصور عباسی در سال 148هجری مسموم و در قبرستان بقيع در مدينه مدفون شد . عمر شريفش در اين هنگام 65سال بود . از جهت اينکه عمر بيشتری نصيب ايشان شده است به "شيخ الائمه " موسوم است . حضرت امام صادق ( ع ) هفت پسر و سه دختر داشت . پس از حضرت صادق ( ع ) مقام امامت بنا به امر خدا به امام موسی کاظم ( ع ) منتقل گرديد . ديگر از فرزندان آن حضرت اسمعيل است که بزرگترين فرزند امام بوده و پيش از وفات حضرت صادق ( ع ) از دنيا رفته است . طايفه اسماعيليه به امامت وی  قائلند .

خلق و خوی حضرت صادق ( ع )
حضرت صادق ( ع ) مانند پدران بزرگوار خود در کليه صفات نيکو و سجايای  اخلاقی سرآمد روزگار بود . حضرت صادق ( ع ) دارای قلبی روشن به نور الهی و در احسان و انفاق به نيازمندان مانند اجداد خود بود . دارای حکمت و علم وسيع و نفوذ کلام و قدرت بيان بود . با کمال تواضع و در عين حال با نهايت مناعت طبع کارهای خود را شخصا انجام مي داد ، و در برابر آفتاب سوزان حجاز بيل به دست گرفته ، در مزرعه خود کشاورزی  مي کرد و مي فرمود : اگر در اين حال پروردگار خود را ملاقات کنم خوشوقت خواهم بود ، زيرا به کد يمين و عرق جبين آذوقه و معيشت خود و خانواده ام را تأمين مي نمايم . ابن خلکان مي نويسد : امام صادق ( ع ) يکی از ائمه دوازده گانه مذهب اماميه و از سادات اهل بيت رسالت است . از اين جهت به وی صادق مي گفتند که هر چه مي گفت راست و درست بود و فضيلت او مشهورتر از آن است که گفته شود . مالک مي گويد : با حضرت صادق ( ع ) سفری به حج رفتم ، چون شترش به محل احرام رسيد ، امام صادق ( ع ) حالش تغيير کرد ، نزديک بود از مرکب بيفتد و هر چه مي خواست لبيک بگويد ، صدا در گلويش گير مي کرد . به او گفتم : ای پسر پيغمبر ، ناچار بايد بگويی لبيک ، در جوابم فرمود : چگونه جسارت کنم و بگويم لبيک ، مي ترسم خداوند در جوابم بگويد : لا لبيک ولا سعديک .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حضرت امام محمد باقر ( ع )
نام مبارک امام پنجم محمد بود . لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ، بدين جهت که : دريای دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت . القاب ديگری مانند شاکر و صابر و هادی نيز برای آن حضرت ذکر کرده اند که هريک باز گوينده صفتی از صفات آن امام بزرگوار بوده است . کنيه امام " ابوجعفر " بود . مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی ( ع ) است . بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع ) و از سوی پدر به امام حسين ( ع ) مي رسيد . پدرش حضرت سيدالساجدين ، امام زين العابدين ، علی بن الحسين ( ع ) است . تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57هجری در مدينه اتفاق افتاد . در واقعه جانگداز کربلا همراه پدر و در کنار جدش حضرت سيد الشهداء کودکی بود که به چهارمين بهار زندگيش نزديک مي شد . دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95هجری که سال درگذشت امام زين العابدين ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114ه . يعنی مدت 19سال و چند ماه ادامه داشته است . در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) مسائلی مانند انقراض امويان و بر سر کار آمدن عباسيان و پيدا شدن مشاجرات سياسی و ظهور سرداران و مدعيانی مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانی  و ديگران مطرح است ، ترجمه کتابهای فلسفی و مجادلات کلامی در اين دوره پيش مي آيد ، و عده ای از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پيدا مي شوند . قاضيها و متکلمانی به دلخواه مقامات رسمی و صاحب قدرتان پديد مي آيند و فقه و قضاء و عقايد و کلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراکز قدرت خلافت شرح و تفسير مي نمايد ، و تعليمات قرآنی - به ويژه مسأله امامت و ولايت را ، که پس از واقعه عاشورا و حماسه کربلا ، افکار بسياری از حق طلبان را به حقانيت آل علی ( ع ) متوجه کرده بود ، و پرده از چهره زشت ستمکاران اموی و دين به دنيا فروشان برگرفته بود ، به انحراف مي کشاندند و احاديث نبوی را در بوته فراموشی قرار مي دادند . برخی نيز احاديثی به نفع دستگاه حاکم جعل کرده و يا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمکاران غاصب خلافت دگرگون مي نمودند . اينها عواملی بود بسيار خطرناک که بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنها بايستند . بدين جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وی امام جعفر صادق ( ع ) از موقعيت مساعد روزگار سياسی ، برای نشر تعليمات اصيل اسلامی و معارف حقه بهره جستند ، و دانشگاه تشيع و علوم اسلامی  را پايه ريزی نمودند . زيرا اين امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقی تعليمات پيامبر ( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند ، و مي بايست به تربيت شاگردانی عالم و عامل و يارانی شايسته و فداکار دست يازند ، و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوين و تدريس کنند . به همين جهت محضر امام باقر ( ع ) مرکز علماء و دانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود . در مکتب تربيتی امام باقر ( ع ) علم و فضيلت به مردم آموخته مي شد . ابوجعفر امام محمد باقر ( ع ) متولی صدقات حضرت رسول ( ص ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و پدر و جد خود بود و اين صدقات را بر بنی هاشم و مساکين و نيازمندان تقسيم مي کرد ، و اداره آنها را از جهت مالی به عهده داشت . امام باقر ( ع ) دارای خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامی بود . سيرت و صورتش ستوده بود . پيوسته لباس تميز و نو مي پوشيد . در کمال وقار و شکوه حرکت مي فرمود . از آن حضرت مي پرسيدند : جدت لباس کهنه و کم ارزش مي پوشيد ، تو چرا لباس فاخر بر تن مي کنی ؟ پاسخ مي داد : مقتضای تقوای جدم و فرمانداری آن روز ، که محرومان و فقرا و تهيدستان زياد بودند ، چنان بود . من اگر آن لباس بپوشم در اين انقلاب افکار ، نمي توانم تعظيم شعائر دين کنم . امام پنجم ( ع ) بسيار گشاده رو و با مؤمنان و دوستان خوش برخورد بود . با همه اصحاب مصافحه مي کرد و ديگران را نيز بدين کار تشويق مي فرمود . در ضمن سخنانش مي فرمود : مصافحه کردن کدورتهای درونی  را از بين مي برد و گناهان دو طرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - مي ريزد . امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامی مانند دستگيری از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين و عيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينی ، کمال مواظبت را داشت . مي خواست سنتهای جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده کند و مکارم اخلاقی  را به مردم تعليم نمايد . در روزهای گرم برای رسيدگی به مزارع و نخلستانها بيرون مي رفت ، و با کارگران و کشاورزان بيل مي زد و زمين را برای  کشت آماده مي ساخت . آنچه از محصول کشاورزی - که با عرق جبين و کد يمين - به دست مي آورد در راه خدا انفاق مي فرمود . بامداد که برای ادای نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) مي رفت ، پس از گزاردن فريضه ، مردم گرداگردش جمع مي شدند و از انوار دانش و فضيلت او بهره مند مي گشتند . مدت بيست سال معاويه در شام و کارگزارانش در مرزهای ديگر اسلامی در واژگون جلوه دادن حقايق اسلامی - با زور و زر و تزوير و اجير کردن عالمان خود فروخته - کوشش بسيار کردند . ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز کربلا و ستمهای  بي سابقه آل ابوسفيان ، که مردم به حقانيت اهل بيت عصمت ( ع ) توجه کردند ، در اصلاح عقايد مردم به ويژه در مسأله امامت و رهبری ، که تنها شايسته امام معصوم است ، سعی بليغ کردند و معارف حقه اسلامی را - در جهات مختلف - به مردم تعليم دادند تا کار نشر فقه و احکام اسلام به جايی رسيد که فرزند گرامی  آن امام ، حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهی با چهار هزار شاگرد پايه گذاری  نمود ، و احاديث و تعليمات اسلامی را در اکناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد . امام سجاد ( ع ) با زبان دعا و مناجات و يادآوری از مظالم اموی و امر به معروف و نهی از منکر و امام باقر ( ع ) با تشکيل حلقه های درس ، زمينه اين امر مهم را فراهم نمود و مسائل لازم دينی  را برای مردم روشن فرمود . رسول اکرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينی وحی الهی  وظايفی را که فرزندان و اهل بيت گرامي اش در آينده انجام خواهند داد و نقشی  را که در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت ، ضمن احاديثی  که از آن حضرت روايت شده ، تعيين فرموده است . چنان که در اين حديث آمده است : روزی جابر بن عبدالله انصاری که در آخر عمر دو چشم جهان بينش تاريک شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفياب شد . صدای کودکی  را شنيد ، پرسيد کيستی ؟ گفت من محمد بن علی بن الحسينم ، جابر گفت : نزديک بيا ، سپس دست او را گرفت و بوسيد و عرض کرد : روزی خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم . فرمود : شايد زنده بمانی و محمد بن علی بن الحسين که يکی از اولاد من است ملاقات کنی . سلام من را به او برسان و بگو : خدا به تو نور حکمت دهد . علم و دين را نشر بده . امام پنجم هم به امر جدش قيام کرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دينی و تعليم حقايق قرآنی  و احاديث نبوی ( ص ) پرداخت . اين جابر بن عبدالله انصاری همان کسی است که در نخستين سال بعد از شهادت حضرت امام حسين ( ع ) به همراهی عطيه که مانند جابر از بزرگان و عالمان با تقوا و از مفسران بود ، در اربعين حسينی به کربلا آمد و غسل کرد ، و در حالی  که عطيه دستش را گرفته بود در کنار قبر مطهر حضرت سيدالشهداء آمد و زيارت آن سرور شهيدان را انجام داد . باری ، امام باقر عليه السلام منبع انوار حکمت و معدن احکام الهی بود . نام نامی آن حضرت با دهها و صدها حديث و روايت و کلمات قصار و اندرزهايی همراه است ، که به ويژه در 19سال امامت برای ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شايسته خود بيان فرموده است . بنا به رواياتی که نقل شده است ، در هيچ مکتب و محضری  دانشمندان خاضعتر و خاشعتر از محضر محمد بن علی ( ع ) نبوده اند . در زمان اميرالمؤمنين علی ( ع ) گوئيا ، مقام علم و ارزش دانش هنوز - چنان که بايد - بر مردم روشن نبود ، گويا مسلمانان هنوز قدم از تنگنای حيات مادی بيرون ننهاده و از زلال دانش علوی جامی  ننوشيده بودند ، و در کنار دريای  بيکران وجود علی ( ع ) تشنه لب بودند و جز عده ای  معدود قدر چونان گوهری را نمي دانستند . بي جهت نبود که مولای متقيان بارها مي فرمود : سلونی قبل از تفقدونی  پيش از آنکه من را از دست بدهيد از من بپرسيد . و بارها مي گفت : من به راههای آسمان از راههای زمين آشناترم . ولی کو آن گوهرشناسی که قدر گوهر وجود علی را بداند ؟ اما به تدريج ، به ويژه در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم کم کم لذت علوم اهل بيت و معارف اسلامی را درک مي کردند ، و مانند تشنه لبی  که سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و يا قدر آن را ندانسته باشد ، زلال گوارای دانش امام باقر ( ع ) را دريافتند و تسليم مقام علمی امام ( ع ) شدند ، و به قول يکی از مورخان : " مسلمانان در اين هنگام از ميدان جنگ و لشکر کشی  متوجه فتح دروازه های علم و فرهنگ شدند " . امام باقر ( ع ) نيز چون زمينه قيام بالسيف ( قيام مسلحانه ) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و کمبود حماسه آفرينان - فراهم نبود ، از اين رو ، نشر معارف اسلام و فعاليت علمی را و هم مبارزه عقيدتی و معنوی با سازمان حکومت اموی را ، از اين طريق مناسب تر مي ديد ، و چون حقوق اسلام هنوز يک دوره کامل و مفصل تدريس نشده بود ، به فعاليتهای ثمر بخش علمی در اين زمينه پرداخت . اما بدين خاطر که نفس شخصيت امام و سير تعليمات او - در ابعاد و مرزهای مختلف - بر ضرر حکومت بود ، مورد اذيت و ايذاء دستگاه قرار مي گرفت . در عين حال امام هيچگاه از اهميت تکليفی  شورش ( عليه دستگاه ) غافل نبود ، و از راه ديگری  نيز آن را دامن مي زد : و آن راه ، تجليل و تأييد برادر شورشي اش زيد بن علی بن الحسين بود . رواياتی در دست است که وضع امام محمد باقر ( ع ) که خود - در روزگارش - مرزبان بزرگ فکری و فرهنگی بوده و نقش مهمی در نشر اخلاق و فلسفه اصيل اسلامی  و جهان بينی خاص قرآن ، و تنظيم مبانی فقهی و تربيت شاگردانی " مانند امام شافعی " و تدوين مکتب داشته ، موضع انقلابی برادرش " زيد " را نيز تأييد مي کرده است چنانکه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) مي فرمود : خداوندا پشت من را به زيد محکم کن . و نيز نقل شده است که روزی زيد بر امام باقر ( ع ) وارد شد ، چون امام ( ع ) زيد بن علی  را ديد ، اين آيه را تلاوت کرد : " يا ايها الذين آمنوا کونوا قوامين بالقسط شهداء لله " . يعنی : " ای  مؤمنان ، بر پای دارندگان عدالت باشيد و گواهان ، خدای را " . آنگاه فرمود : انت و الله يا زيد من اهل ذلک ، ای زيد ، به خدا سوگند تو نمونه عمل به اين آيه ای . مي دانيم که زيد برادر امام محمد باقر ( ع ) که تحت تأثير تعليمات ائمه ( ع ) برای اقامه عدل و دين قيام کرد . سرانجام عليه هشام به عبدالملک اموی ، در سال ( 120يا 122) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج کرد و دستگاه جبار ، ناجوانمردانه او را به قتل رساند . بدن مقدس زيد را سالها بر دار کردند و سپس سوزانيدند . و چنانکه تاريخ مي نويسد : گرچه نهضت زيد نيز به نتيجه ای  نينجاميد و قيامهای ديگری نيز که در اين دوره به وجود آمد ، از جهت ظاهری به نتايجی نرسيد ، ولی اين قيامها و اقدامها در تاريخ تشيع موجب تحرک و بيداری  و بروز فرهنگ شهادت عليه دستگاه جور به شمار آمده و خون پاک شيعه را در جوشش و غليان نگهداشته و خط شهادت را تا زمان ما در تاريخ شيعه ادامه داده است . امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) گرچه به ظاهر به اين قيامها دست نيازيدند ، که زمينه را مساعد نمي ديدند ، ولی  در هر فرصت و موقعيت به تصحيح نظر جامعه درباره حکومت و تعليم و نشر اصول اسلام و روشن کردن افکار ، که نوعی  ديگر از مبارزه است ، دست زدند . چه در اين دوره ، حکومت اموی رو به زوال بود و فتنه عباسيان دامنگير آنان شده بود ، از اين رو بهترين فرصت برای نشر افکار زنده و تربيت شاگردان و آزادگان و ترسيم خط درست حکومت ، پيش آمده بود و در حقيقت مبارزه سياسی به شکل پايه ريزی  و تدوين اصول مکتب - که امری  بسيار ضروری بود - پيش آمد . اما چنان که اشاره شد ، دستگاه خلافت آنجا که پای مصالح حکومتی پيش مي آمد و احساس مي کردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برمي گيرد و خط صحيح را در شناخت " امام معصوم ( ع ) " و امامت که دنباله خط " رسالت " و بالاخره " حکومت الله " است تعليم مي دهد ، تکان مي خوردند و دست به ايذاء و آزار و شکنجه امام ( ع ) مي زدند و گاه به زجر و حبس و تبعيد ... برای شناخت اين امر ، به بيان اين واقعه که در تاريخ ياد شده است مي پردازيم : " در يکی از سالها که هشام بن عبدالملک ، خليفه اموی ، به حج مي آيد ، جعفر بن محمد ، امام صادق ، در خدمت پدر خود ، امام محمد باقر ، نيز به حج مي رفتند . روزی در مکه ، حضرت صادق ، در مجمع عمومی  سخنرانی مي کند و در آن سخنرانی تأکيد بر سر مسأله پيشوايی و امامت و اينکه پيشوايان بر حق و خليفه های  خدا در زمين ايشانند نه ديگران ، و اينکه سعادت اجتماعی و رستگاری در پيروی  از ايشان است و بيعت با ايشان و ... نه ديگران . اين سخنان که در بحبوحه قدرت هشام گفته مي شود ، آن هم در مکه در موسم حج ، طنينی بزرگ مي يابد و به گوش هشام مي رسد. هشام در مکه جرأت نمي کند و به مصلحت خود نمي بيند  که متعرض آنان شود . اما چون به دمشق مي رسد ، مأمور به مدينه     مي فرستد و از فرماندار مدينه مي خواهد که امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق   روانه کرد ، و چنين مي شود . حضرت صادق ( ع ) مي فرمايد : چون وارد دمشق شديم ، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد . هنگامی که به مجلس او درآمديم ، هشام بر تخت پادشاهی خويش نشسته و لشکر و سپاهيان خود را در سلاح کامل غرق ساخته بود ، و در دو صف در برابر خود نگاه داشته بود . نيز دستور داده بود تا آماج خانه ای ( جاهايی که در آن نشانه برای تيراندازی مي گذارند ) در برابر او نصب کرده بودند ، و بزرگان اطرافيان او مشغول مسابقه تيراندازی بودند . هنگامی  که وارد حياط قصر او شديم ، پدرم در پيش مي رفت و من از عقب او مي رفتم ، چون نزديک رسيديم ، به پدرم گفته : " شما هم همراه اينان تير بيندازيد " پدرم گفت : " من پير شده ام . اکنون اين کار از من ساخته نيست اگر من را معاف داری بهتر است " . هشام قسم ياد کرد : " به حق خداوندی که ما را به دين خود و پيغمبر خود گرامی داشت ، تو را معاف نمي دارم " . آنگاه به يکی از بزرگان بنی  اميه امر کرد که تير و کمان خود را به او ( يعنی امام باقر - ع - ) بده تا او نيز در مسابقه شرکت کند . پدرم کمان را از آن مرد بگرفت و يک تير نير بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بکشيد و بر ميان نشانه زد . سپس تير ديگر بگرفت و بر فاق تير اول زد ... تا آنکه نه تير پياپی افکند . هشام از ديدن اين چگونگی خشمگين گشت و گفت : " نيک تير انداختی ای ابوجعفر ، تو ماهرترين عرب و عجمی در تيراندازی . چرا مي گفتی من بر اين کار قادر نيستم ؟ ... بگو : اين تيراندازی را چه کسی به تو ياد داده است " . پدرم فرمود : " مي دانی که در ميان اهل مدينه ، اين فن شايع است . من در جوانی چندی  تمرين اين کار کرده ام " . سپس امام صادق ( ع ) اشاره مي فرمايد که : هشام از مجموع ماجرا غضبناک گشت و عازم قتل پدرم شد . در همان محفل هشام بر سر مقام رهبری و خلافت اسلامی  با امام باقر ( ع ) سخن مي گويد . امام باقر درباره رهبری رهبران بر حق و چگونگی  اداره اجتماع اسلامی و اينکه رهبر يک اجتماع اسلامی بايد چگونه باشد ، سخن مي گويد . اينها همه هشام را - که فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام - بيش از پيش ناراحت مي کند . بعضی نوشته اند که : امام باقر را در دمشق به زندان افکند . و چون به او خبر مي دهند که زندانيان دمشق مريد و معتقد به امام ( ع ) شده اند ، امام را رها مي کند و به شتاب روانه مدينه مي نمايد . و پيکی  سريع ، پيش از حرکت امام از دمشق ، مي فرستد تا در آباديها و شهرهای سر راه همه جا عليه آنان ( امام باقر و امام صادق - ع - ) تبليغ کنند تا بدين گونه ، مردم با آنان تماس نگيرند و تحت تأثير گفتار و رفتارشان واقع نشوند . با اين وصف امام ( ع ) در اين سفر ، از تماس با مردم - حتی مسيحيان - و روشن کردن آنان غفلت نمي ورزد . جالب توجه و قابل دقت و يادگيری است که امام محمد باقر ( ع ) وصيت مي کند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) که مقداری  از مال او را وقف کند ، تا پس از مرگش ، تا ده سال در ايام حج و در منی  محل اجتماع حاجيها برای سنگ انداختن به شيطان ( رمی جمرات ) و قربانی کردن برای  او محفل عزا اقامه کنند . توجه به موضوع و تعيين مکان ، اهميت بسيار دارد . به گفته صاحب الغدير  زنده ياد علامه امينی - اين وصيت برای آن است که اجتماع بزرگ اسلامی ، در آن مکان مقدس با پيشوای حق و رهبر دين آشنا شود و راه ارشاد در پيش گيرد ، و از ديگران ببرد و به اين پيشوايان بپيوندد ، و اين نهايت حرص بر هدايت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهی .

شهادت امام باقر ( ع )
حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگی کرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت ، نشر و تبليغ فرهنگ اسلامی  ، تعليم شاگردان ، رهبری  اصحاب و مردم ، اجرا کردن سنتهای جد بزرگوارش در ميان خلق ، متوجه کردن دستگاه غاصب حکومت به خط صحيح رهبری و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعی و امام معصوم ، که تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است ، پرداخت و لحظه ای  از اين وظيفه غفلت نفرمود . سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114هجری در سن 57سالگی در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست . پيکر مقدسش را در قبرستان بقيع - کنار پدر بزرگوارش - به خاک سپردند .

زنان و فرزندان
فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشته اند : ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله که مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر بود . ابراهيم و عبيدالله که از ام حکيم بودند و هر دو در زمان حيات پدر بزرگوارشان وفات کردند . علی و زينب و ام سلمه که از ام ولد بودند .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

حضرت سجاد ( ع )
نام معصوم ششم علی ( ع ) است . وی فرزند حسين بن علی بن ابيطالب ( ع ) و ملقب به "سجاد" و "زين العابدين " مي باشد . امام سجاد در سال 38هجری در مدينه ولادت يافت . حضرت سجاد در واقعه جانگداز کربلا حضور داشت ولی به علت بيماری  و تب شديد از آن حادثه جان به سلامت برد ، زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش - با همه علاقه ای که فرزندش به شرکت در آن واقعه داشت - به او اجازه جنگ کردن نداد . مصلحت الهی اين بود که آن رشته گسيخته نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ ، يعنی امامت و ولايت گردد . اين بيماری موقت چند روزی  بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت زين العابدين 35سال عمر کرد که تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به خلق و عبادت و مناجات با حق سپری شد . سن شريف حضرت سجاد ( ع ) را در روز دهم محرم سال 61هجری که بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول خدا ( ص ) به امامت رسيد ، به اختلاف روايات در حدود 24 سال نوشته اند . مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور "شهربانو" دختر يزدگرد ساسانی بوده است . آنچه در حادثه کربلا بدان نياز بود ، بهره برداری از اين قيام و حماسه بی نظير و نشر پيام شهادت حسين ( ع ) بود ، که حضرت سجاد ( ع ) در ضمن اسارت با عمه اش زينب ( ع ) آن را با شجاعت و شهامت و قدرت بی نظير در جهان آن رو فرياد کردند . فريادی که طنين آن قرنهاست باقی مانده و - برای هميشه - جاودان خواهد ماند . واقعه کربلا با همه ابعاد عظيم و بی مانندش پر از شور حماسی و وفا و صفا و ايمان خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد ، اما مأموريت حضرت سجاد ( ع ) و زينب کبری ( س ) از آن زمان آغاز شد . اهل بيت اسير را از قتلگاه عشق و راهيان به سوی  "الله " و از کنار نعشهای پاره پاره به خون خفته جدا کردند . حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيماری بر شتری بی هودج سوار کردند و دو پای  حضرتش را از زير شکم آن حيوان به زنجير بستند . ساير اسيران را نيز بر شتران سوار کرده ، روانه کوفه نمودند . کوفه ای که در زير سنگينی و خفقان حاکم بر آن بهت زده بر جای  مانده بود و جرأت نفس کشيدن نداشت ، زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤسای قبايل مختلف را به زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند . در چنين حالتی دستور داد سرهای مقدس شهدا را بين سرکردگان قبايلی که در کربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت ابا عبد الله الحسين را در جلو کاروان حمل کنند . بدين صورت کاروان را وارد شهر کوفه نمودند . عبيد الله زياد مي خواست وحشتی در مردم ايجاد کند و اين فتح نمايان خود را به چشم مردم آورد . با اين تدبيرهای امنيتی چه شد که نتوانستند جلو بيانات آتشين و پيام کوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب ( س ) را بگيرند ؟ گويی مردم کوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند که اين اسيران ، اولاد علی ( ع ) و فرزندان پيغمبر اسلام ( ص ) مي باشند که مردانشان در کربلا نزديک کوفه به شمشير بيداد کشته شده اند . همهمه از مردم برخاست و کم کم تبديل به گريه شد . حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگی و بيماری به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما مي گريند ؟ پس عزيزان ما را چه کسی کشته است ؟ زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سکوت کرد و پس از حمد و ثنای خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمد ( ص ) فرمود : "... ای اهل کوفه ، ای حيلت گران و مکرانديشان و غداران ، هرگز اين گريه های شما را سکون مباد . مثل شما ، مثل زنی است که از بامداد تا شام رشته خويش مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد . هشدار که بنای ايمان بر مکر و نيرنگ نهاده ايد ..." . سپس حضرت زينب ( ع ) مردم کوفه را سخت ملامت فرمود و گفت : "همانا دامان شخصيت خود را با عاری و ننگی بزرگ آلود کرديد که هرگز تا قيامت اين آلودگی را از خود نتوانيد دور کرد . خواری و ذلت بر شما باد . مگر نمي دانيد کدام جگرگوشه از رسول الله ( ص ) را بشکافتيد ، و چه عهد و پيمان که بشکستيد ، و بزرگان عترت و آزادگان ذريه او را به اسيری  برديد ، و خون پاک او به ناحق ريختيد ..." . مردم کوفه آنچنان ساکت و آرام شدند که گويی مرغ بر سر آنها نشسته ! سخنان کوبنده زينب ( ع ) که گويا از حلقوم پاک علی ( ع ) خارج مي شد ، مردم بی وفای کوفه را دچار بهت و حيرت کرد . شگفتا اين صدای علی ( ع ) است که گويا در فضای  کوفه طنين انداز است ... . امام سجاد ( ع ) عمه اش را امر به سکوت فرمود . ابن زياد دستور داد امام سجاد ( ع ) و زينب کبری و ساير اسيران را به مجلس وی آوردند ، و در آن جا جسارت را نسبت به سر مقدس حسين ( ع ) و اسيران کربلا به حد اعلا رسانيد ، و آنچه در چنته دناءت و رذالت داشت نشان داد ، و آنچه لازمه پستی ذاتش بود آشکار نمود .

پيام خون و شهادت
ابن زياد يا پسر مرجانه اسيران کربلا را پس از مکالماتی که در مجلس او ب آنان روی داد ، دستور داد به زندانی پهلوی مسجد اعظم کوفه منتقل ساختند ، و دستور داد سر مقدس امام ( ع ) را در کوچه ها بگردانند تا مردم دچار وحشت شوند . يزيد در جواب نامه ابن زياد که خبر شهادت حسين ( ع ) و يارانش و اسير کردن اهل و عيالش را به او نوشته بود ، دستور داد سر حسين ( ع ) و همه يارانش را و همه اسيران را به شام بفرستند . بر دست و پا و گردن امام همام حضرت سجاد زنجير نهاده ، بر شتر سوارش کردند و اهل بيت را چون اسيران روم و زنگبار بر شتران بی جهاز سوار کردند و راهی شام نمودند . اهل بيت عصمت از راه بعلبک به شام وارد شدند . روز اول ماه صفر سال 61هجری - شهر دمشق غرق در شادی و سرور است ، زيرا يزيد اسيران کربلا را که اولاد پاک رسول الله هستند ، افراد خارجی و ياغيگر معرفی کرده که اکنون در چنگ آنهايند - يزيد دستور داد اسيران و سرهای  شهدا را از کنار "جيرون " که تفريحگاه خارج از شهر و محل عيش و عشرت يزيد بود عبور دهند . يزيد از منظر جيرون اسيران را تماشا مي کرد و شاد و مسرور به نظر مي رسيد ، همچون فاتحی بلا منازع ! در کنار کوچه ها مردم ايستاده بودند و تماشا مي کردند . پيرمردی از شاميان جلو آمد و در مقابل قافله اسيران بايستاد و گفت : "شکر خدای را که شما را کشت و شهرهای اسلام را از شر مردان شما آسوده ساخت و امير المؤمنين يزيد را بر شما پيروزی داد" . امام زين العابدين ( ع ) به آن پيرمردی  که در آن سن و سال از تبليغات زهرآگين اموی در امان نمانده بود ، فرمود : "ای  شيخ ، آيا قرآن خوانده ای ؟" . گفت : آری . فرمود : اين آيه را قراءت کرده ای  : قل لا أسئلکم عليه أجرا الا المودة فی القربی . گفت : آری . امام ( ع ) فرمود : آن خويشاوندان که خداوند تعالی به دوستی آنها امر فرموده و برای رسول الله اجر رسالت قرار داده ماييم . سپس آيه تطهير را که در حق اهل بيت پيغمبر ( ص ) است تلاوت فرمود : "انما يريد الله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت ويطهرکم تطهيرا" . پيرمرد گفت : اين آيه را خوانده ام . امام ( ع ) فرمود : مراد از اين آيه ماييم که خداوند ما را از هر آلايش ظاهر و باطن پاکيزه داشته است . پيرمرد بسيار تعجب کرد و گريست و گفت چقدر من بی خبر مانده ام . سپس به امام ( ع ) عرض کرد : اگر توبه کنم آيا توبه ام پذيرفته است ؟ امام ( ع ) به او اطمينان داد . اين پيرمرد را به خاطر همين آگاهی شهيد کردند . باری ، قافله اسيران راه خدا را در جلو مسجد جامع دمشق متوقف ساختند . سپس آنها را در حالی که به طنابها بسته بودند به زندانی  منتقل کردند . چند روزی  را در زندان گذراندند ، زندانی خراب . به هر حال يزيد در نظر داشت با دعوت از برجستگان هر مذهب و سفيران و بزرگان و چاپلوسان درباری مجلسی فراهم کند تا پيروزی ظاهری خود را به همه نشان دهد . در اين مجلس يزيد همان جسارتی را نسبت به سر مقدس حضرت سيد الشهداء انجام داد که ابن زياد ، دست نشانده پليدش در کوفه انجام داده بود . چوب دستی خود را بر لب و دندانی نواخت که بوسه گاه حضرت رسول الله ( ص ) و علی مرتضی و فاطمه زهرا عليهما السلام بوده است . وقتی  زينب ( ع ) اين جسارت را از يزيد مشاهده فرمود و اولين سخنی که يزيد به حضرت سيد سجاد ( ع ) گفت چنين بود : "شکر خدای را که شما را رسوا ساخت " ، بی درنگ حضرت زينب ( ع ) در چنان مجلسی بپاخاست . دلش به جوش آمد و زبان به ملامت يزيد و يزيديان گشود و با فصاحت و بلاغت علوی پيام خون و شهادت را بيان فرمود و در سنگر افشاگری پرده از روی سيه کاری يزيد و يزيديان برداشت ، و خليفه مسلمين را رسواتر از مردم کوفه نمود . اما يزيد سر به زير انداخت و آن ضربات کوبنده و بر باد دهنده شخصيت کاذب خود را تحمل کرد ، و تنها برای جواب بيتی خواند که ترجمه آن اين است : "ناله و ضجه از داغديدگان رواست و زنان اجير نوحه کننده را مرگ درگذشته آسان است " .

امام سجاد ( ع ) در دمشق
علاوه بر سخنانی که حضرت سجاد ( ع ) با استناد به قرآن کريم فرمود و حقيقت را آشکار کرد ، حضرت زين العابدين ( ع ) وقتی با يزيد روبرو شد - در حالی که از کوفه تا دمشق زير زنجير بود - فرمود : ای يزيد ، به خدا قسم ، چه گمان مي بری اگر پيغمبر خدا ( ص ) ما را به اين حال بنگرد ؟ اين جمله چنان در يزيد اثر کرد که دستور داد زنجير را از آن حضرت برداشتند ، و همه اطرافيان از آن سخن گريستند . فرصت بهتری که در شام به دست امام چهارم آمد ، روزی بود که خطيب رسمی  بالای منبر رفت و در بدگويی علی ( ع ) و اولاد طاهرينش و خوبی معاويه و يزيد داد سخن داد . امام سجاد ( ع ) به يزيد گفت : به من هم اجازه مي دهی روی اين چوبها بروم و سخنانی بگويم که هم خدا را خشنود سازد و هم برای مردم موجب اجر و ثواب باشد ؟ يزيد نمي خواست اجازه دهد ، زيرا از علم و معرفت و فصاحت و بلاغت خانواده عصمت عليهم السلام آگاه بود و بر خود مي ترسيد . مردم اصرار کردند . ناچار يزيد قبول کرد . امام چهارم ( ع ) پای به منبر گذاشت و آنچنان سخن گفت که دلها از جا کنده شد و اشکها يکباره فرو ريخت و شيون از ميان زن و مرد برخاست . خلاصه بيانات امام ( ع ) چنين بود : "ای مردم شش چيز را خدا به ما داده است و برتری ما بر ديگران بر هفت پايه است . علم نزد ماست ، حلم نزد ماست ، جود و کرم نزد ماست ، فصاحت و شجاعت نزد ماست ، دوستی قلبی مؤمنين مال ماست . خدا چنين خواسته است که مردم با ايمان ما را دوست بدارند ، و اين کاری است که دشمنان ما نمي توانند از آن جلوگيری کنند" . سپس فرمود : "پيغمبر خدا محمد ( ص ) از ماست ، وصی او علی بن ابيطالب از ماست ، حمزه سيد الشهداء از ماست ، جعفر طيار از ماست ، دو سبط اين امت حسن و حسين ( ع ) از ماست ، مهدی اين امت و امام زمان از ماست " . سپس امام خود را معرفی کرد و کار به جايی رسيد که خواستند سخن امام را قطع کنند ، پس دستور دادند تا مؤذن اذان بگويد . امام ( ع ) سکوت کرد . تا مؤذن گفت : اشهد ان محمدا رسول الله . امام عمامه از سر برگرفت و گفت : ای مؤذن تو را به حق همين محمد خاموش باش . سپس رو به يزيد کرد و گفت : آيا اين پيامبر ارجمند جد تو است يا جد ما ؟ اگر بگويی جد تو است همه مي دانند دروغ مي گويی ، و اگر بگويی جد ماست ، پس چرا فرزندش حسين ( ع ) را کشتی ؟ چرا فرزندانش را کشتی ؟ چرا اموالش را غارت کردی ؟ چرا زنان و بچه هايش را اسير کردی ؟ سپس امام ( ع ) دست برد و گريبان چاک زد و همه اهل مجلس را منقلب نمود . براستی  آشوبی به پا شد . اين پيام حماسی عاشورا بود که به گوش همه مي رسيد . اين ندای  حق بود که به گوش تاريخ مي رسيد . يزيد در برابر اين اعتراضها زبان به طعن و لعن ابن زياد گشود و حتی بعضی از لشکريان را که همراه اسيران آمده بودند - بظاهر - مورد عتاب و سرزنش قرار داد . سرانجام بيمناک شد و از آنان روی پوشيد و سعی کرد کمتر با مردم تماس بگيرد . به هر حال ، يزيد بر اثر افشاگريهای امام ( ع ) و پريشان حالی اوضاع مجبور شد در صدد استمالت و دلجويی حال اسيران برآيد . از امام سجاد ( ع ) پرسيد : آيا ميل داريد پيش ما در شام بمانيد يا به مدينه برويد ؟ امام سجاد ( ع ) و زينب کبری ( ع ) فرمودند : ميل داريم پهلوی  قبر جدمان در مدينه باشيم .

حرکت به مدينه
در ماه صفر سال 61هجری اهل بيت عصمت با جلال و عزت به سوی مدينه حرکت کردند . نعمان بن بشير با پانصد نفر به دستور يزيد کاروان را همراهی کرد . امام سجاد و زينب کبری و ساير اهل بيت به مدينه نزديک مي شدند . امام سجاد ( ع ) محلی در خارج شهر مدينه را انتخاب فرمود و دستور داد قافله در آنجا بماند . نعمان بن بشير و همراهانش را اجازه مراجعت داد . امام ( ع ) دستور داد در همان محل خيمه هايی برافراشتند . آنگاه به بشير بن جذلم فرمود مرثيه ای بسرای و مردم مدينه را از ورود ما آگاه کن . بشير يکسر به مدينه رفت و در کنار قبر رسول الله ( ص ) با حضور مردم مدينه ايستاد و اشعاری  سرود که ترجمه آن چنين است : "هان ! ای مردم مدينه شما را ديگر در اين شهر امکان اقامت نماند ، زيرا که حسين ( ع ) کشته شد ، و اينک اين اشکهای من است که روان است . آوخ ! که پيکر مقدسش را که به خاک و خون آغشته بود در کربلا بگذاشتند ، و سرش را بر نيزه شهر به شهر گردانيدند" . شهر يکباره از جای کنده شد . زنان بنی هاشم صدا به ضجه و ناله و شيون برداشتند . مردم در خروج از منزلهای  خود و هجوم به سوی خارج شهر بر يکديگر سبقت گرفتند . بشير مي گويد : اسب را رها کردم و خود را به عجله به خيمه اهل بيت پيغمبر رساندم . در اين موقع حضرت سجاد ( ع ) از خيمه بيرون آمد و در حالی که اشکهای روان خود را با دستمالی پاک مي کرد به مردم اشاره کرد ساکت شوند ، و پس از حمد و ثنای الهی لب به سخن گشود و از واقعه جانگداز کربلا سخن گفت . از جمله فرمود : "اگر رسول الله ( ص ) جد ما به قتل و غارت و زجر و آزار ما دستور مي داد ، بيش از اين بر ما ستم نمي رفت ، و حال اينکه به حمايت و حرمت ما سفارش بسيار شده بود . به خدا سوگند به ما رحمت و عنايت فرمايد و از دشمنان ما انتقام بگيرد" . سپس امام سجاد ( ع ) و زينب کبری ( ع ) و ياران و دلسوختگان عزای حسينی  وارد مدينه شدند . ابتدا به حرم جد خود حضرت رسول الله ( ص ) و سپس به بقيع رفتند و شکايت مردم جفاپيشه را با چشمانی اشک ريزان بيان نمودند . مدتها در مدينه عزای حسينی برقرار بود . و امام ( ع ) و زينب کبری از مصيبت بی نظير کربلا سخن مي گفتند و شهادت هدفدار امام حسين ( ع ) را و پيام او را به مردم تعليم مي دادند و فساد دستگاه حکومت را بر ملا مي کردند تا مردم به عمق مصيبت پی  ببرند و از ستمگران روزگار انتقام خواستن را ياد بگيرند . آن روز در جهان اسلام چهار نقطه بسيار حساس و مهم بود : دمشق ، کوفه ، مکه و مدينه ، حرم مقدس رسول الله مرکز يادها و خاطره اسلام عزيز و پيامبر گرامی  ( ص ) . امام سجاد در هر چهار نقطه نقش حساس ايفا فرمود ، و به دنبال آن بيداری مردم و قيامها و انقلابات کوچک و بزرگ و نارضايتی عميق مردم آغاز شد . از آن پس تاريخ اسلام شاهد قيامهايی بود که از رستاخيز حسينی در کربلا مايه مي گرفت ، از جمله واقعه حره که سال بعد اتفاق افتاد ، و کارگزاران يزيد در برابر قيام مردم مدينه کشتارهای عظيم به راه انداختند . اولاد علی ( ع ) هر يک در گوشه و کنار در صدد قيام و انتقام بودند تا سرانجام به قيام ابو مسلم خراسانی  و انقراض سلسله ناپاک بنی اميه منتهی شد . مبارزه و انتقاد از رفتار خودخواهانه و غير عادلانه خلفای بنی اميه و بنی  عباس به صورتهای مختلف در مسلمانان بخصوص در شيعيان علی ( ع ) در طول تاريخ زنده شد و شيعه به عنوان عنصر مقاوم و مبارز که حامل پيام خون و شهادت بود در صحنه تاريخ معرفی گرديد . گرچه شيعيان هميشه زجرها ديده و شکنجه ها بر خود هموار کرده اند ، ولی هميشه اين روحيه انقلابی را حتی  تا امروز - پس از چهارده قرن - در خود حفظ کرده اند . امام سجاد ( ع ) گرچه بظاهر در خانه نشست ، ولی هميشه پيام شهادت و مبارزه را در برابر ستمگران به زبان دعا و وعظ بيان مي فرمود و با خواص شيعيان خود مانند "ابو حمزه ثمالي " و "ابو خالد کابلي " و ... در تماس بود ، و در عين حال به امر به معروف و نهی از منکر اشتغال داشت ، و شيعيان خاص وی معارف دينی و احکام اسلامی را از آن حضرت مي گرفتند و در ميان شيعيان منتشر مي کردند ، و از اين راه ابعاد تشيع توسعه فراوانی يافت . بر اثر اين مبارزات پنهان و آشکار بود که برای بار دوم امام سجاد را به امر عبد الملک خليفه اموی ، با بند و زنجير از مدينه به شام جلب کردند ، و بعد از زمانی به مدينه برگرداندند . امام سجاد ( ع ) در مدت 35سال امامت با روشن بينی خاص خود هر جا لازم بود ، برای بيداری مردم و تهييج آنها عليه ظلم و ستمگری  و گمراهی کوشيد ، و در موارد بسياری به خدمات اجتماعی وسيعی در زمينه حمايت بينوايان و خاندانهای بی  سرپرست پرداخت ، و نيز از طريق دعاهايی که مجموعه آنها در "صحيفه سجاديه " گرد آمده است ، به نشر معارف اسلام و تهذيب نفس و اخلاق و بيداری مردم اقدام نمود .

صحيفه سجاديه
صحيفه سجاديه که از ارزنده ترين آثار اسلامی  است ، شامل 57 دعا است که مشتمل بر دقيقترين مسائل توحيدی و عبادی و اجتماعی  و اخلاقی است ، و بدان "زبور آل محمد ( ص )" نيز مي گويند . يکی از حوادث تاريخ که دورنمايی از تلألؤ شخصيت امام سجاد ( ع ) را به ما مي نماياند - گرچه سراسر زندگی امام درخشندگی و شور ايمان است - قصيده ای است که فرزدق شاعر در مدح امام ( ع ) در برابر کعبه معظمه سروده است . مورخان نوشته اند : "در دوران حکومت وليد بن عبد الملک اموی ، وليعهد و برادرش هشام بن عبد الملک به قصد حج ، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت . چون به منظور استلام حجر الاسود به نزديک کعبه رسيد ، فشار جمعيت ميان او و حطيم حائل شد ، ناگزير قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی  نصب کردند ، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعيت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای  مطاف پرداختند . در اين هنگام کوکبه جلال حضرت علی بن الحسين عليهما السلام که سيمايش از همگان زيباتر وجامه هايش از همگان پاکيزه تر و شميم نسيمش از همه طواف کنندگان دلپذيرتر بود ، از افق مسجد بدرخشيد و به مظاف درآمد ، و چون به نزديک حجر الاسود رسيد ، موج جمعيت در برابر هيبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالی از ازدحام ساخت ، تا به آسانی دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت . تماشای اين منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملک برانگيخت و در همين حال که آتش کينه در درونش زبانه مي کشيد ، يکی از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنی آميخته به حيرت گفت : اين کيست که تمام جمعيت به تجليل و تکريم او پرداختند و صحنه مظاف برای  او خلوت گرديد ؟ هشام با آن که شخصيت امام را نيک مي شناخت ، اما از شدت کينه و حسد و از بيم آن که درباريانش به او مايل شوند و تحت تأثير مقام و کلامش قرار گيرند ، خود را به نادانی  زد و در جواب مرد شامی گفت : "او را نمي شناسم " . در اين هنگام روح حساس ابو فراس ( فرزدق ) از اين تجاهل و حق کشی  سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود ، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده خويی آن امير مغرور خودکامه بر جان خود بينديشد ، رو به مرد شامی کرد و گفت : "اگر خواهی تا شخصيت او را بشناسی از من بپرس ، من او را نيک مي شناسم " . آن گاه فرزدق در لحظه ای از لحظات تجلی ايمان و معراج روح ، قصيده جاويدان خود را که از الهام وجدان بيدارش مايه مي گرفت ، با حماسه های افروخته و آهنگی  پرشور سيل آسا بر زبان راند ، و اينک دو بيتی از آن قصيده و قسمتی از ترجمه آن : هذا الذی تعرف البطحاء وطأته والبيت يعرفه والحل والحرم هذا الذی احمد المختار والده صلی عليه الهی ما جری القلم "اين که تو او را نمي شناسی  ، همان کسی است که سرزمين "بطحاء" جای گامهايش را مي شناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائيش همدم و همقدمند . اين کسی است که احمد مختار پدر اوست ، که تا هر زمان قلم قضا در کار باشد ، درود و رحمت خدا بر روان پاک او روان باد ... اين فرزند فاطمه ، سرور بانوان جهان است و پسر پاکيزه گوهر وصی پيغمبر است ، که آتش قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تيغ بی دريغش همي درخشد ..." . و از اين دست اشعاری  سرود که همچون خورشيد بر تارک آسمان ولايت مي درخشد و نور مي پاشد . وقتی قصيده فرزدق به پايان رسيد ، هشام مانند کسی که از خوابی گران بيدار شده باشد ، خشمگين و آشفته به فرزدق گفت : چرا چنين شعری - تا کنون - در مدح ما نسروده ای ؟ فرزدق گفت : جدی بمانند جد او و پدری همشأن پدر او و مادری  پاکيزه گوهر مانند مادر او بياور تا تو را نيز مانند او بستايم . هشام برآشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوايز حذف کنند و او را در سرزمين "عسفان " ميان مکه و مدينه به بند و زندان کشند . چون اين خبر به حضرت سجاد ( ع ) رسيد دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و جايزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند که بيش از اين مقدور نيست . فرزدق صله را نپذيرفت و پيغام داد : "من اين قصيده را برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سروده ام و صله ای نمي خواهم " . امام ( ع ) صله را بازپس فرستاد و او را سوگند داد که بپذيرد و اطمينان داد که چيزی  از ارزش واقعی آن ، در نزد خدا کم نخواهد شد . باری ، اين فضايل و ارزشهای واقعی است که دشمن را بر سر کينه و انتقام مي آورد . چنانکه نوشته اند : سرانجام به تحريک هشام ، خليفه اموی ، وليد بن عبد الملک ، امام زين العابدين و سيد الساجدين ( ع ) را مسموم کرد و در سال 95 هجری  درگذشت و در بقيع مدفون شد .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

زندگانی امام حسين (ع )
دومين فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحی و ولايت چشم به جهان گشود.
چون خبر ولادتش به پيامبر گرامی اسلام (ص ) رسيد، به خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه را فرمود تا کودکش را بياورد. اسما او را در پارچه ای سپيد (2) (س ) آمد و اسما
پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ (3) او اقامه گفت . به روزهای اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحی الهي ، جبرئيل ، فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير) چون علی برای تو بسان هارون (5) که به عربی (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار. (4)برای  موسی بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پيغمبران هستي . و به اين ترتيب نام پرعظمت "حسين " از جانب پروردگار، برای دومين فرزند فاطمه
(س ) انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای  کشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موی سر او (6) فرزندش به عنوان عقيقه (7) نقره صدقه داد.


حسين (ع ) و پيامبر (ص )
از ولادت حسين بن علی (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پيامبر راستين
اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز مي داشت ، به بزرگواری  و مقام شامخ پيشوای سوم آگاه شدند. سلمان فارسی مي گويد: ديدم که رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوی  خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگواراني ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستي ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدايی که نه نفرند و خاتم ايشان ، (8) قائم ايشان (امام زمان "عج ") مي باشد. انس بن مالک روايت مي کند: وقتی از پيامبر پرسيدند کدام يک از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي داري ، فرمود:
بارها رسول گرامی حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد و (9) حسن و حسين را، (10) آنان را مي بوييد و مي بوسيد. ابوهريره که از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عين حال اعتراف مي کند که : "رسول اکرم را ديدم که حسن و حسين را بر شانه های  خويش نشانده بود و به سوی ما مي آمد، وقتی به ما رسيد فرمود هر کس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست (11) داشته ، و هر که با آنان دشمنی ورزد با من دشمنی نموده است ". عالي ترين ، صميمي ترين و گوياترين رابطه معنوی و ملکوتی بين پيامبر و حسين را مي توان در اين جمله رسول گرامی  اسلام (ص ) خواند که فرمود: "حسين از من و من از (12) حسينم ".


حسين (ع ) با پدر
شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپری شد، و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و به لقای پروردگار شتافت ، مدت سی سال با پدر زيست . پدری که جز
به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگی  نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدری که در زمان حکومتش لحظه ای او را آرام نگذاشتند،
همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد، و در چند سالی که حضرت علی (ع ) متصدی خلافت
ظاهری شد، حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ، مانند يک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد، و در جنگهای  "جمل "، "صفين " و "نهروان " شرکت
و به اين ترتيب ، از پدرش اميرالمؤمنين (ع ) و دين خدا حمايت کرد و (13) داشت . حتی گاهی در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد.
در زمان حکومت عمر، امام حسين (ع ) وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کرد که سخن مي گفت . بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: "از منبر
(14) پدرم فرود آي ...".


امام حسين (ع ) با برادر
پس از شهادت حضرت علی (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع )مامت و رهبری شيعيان به حسن بن علی (ع )، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )، منتقل
گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحی محمدی و ولايت علوی بود، همراه و
همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام
حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام حسين (ع ) شريک رنجهای برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و
مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويی  نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود، امام حسين (ع )
به دفاع برخاست تا سخن در گلوی  معاويه بشکند و سزای ناهنجاريش را به کنارش بگذارد، ولی امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشی فراخواند، امام حسين (ع )
پذيرا شد و به جايش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه (15) برآمد، و با بيانی رسا و کوبنده خاموشش ساخت .


امام حسين (ع ) در زمان معاويه
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علی (ع ) امامت و رهبری شيعيان
به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به
ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامی  و قوانين خداوند است ، و از اين حکومت پوشالی مخرب به سختی رنج مي برد، ولی نمي توانست دستی فراز آورد و
قدرتی فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامی پايين بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعی مشابه او داشت .
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، پيش از هر جنبش و حرکت مفيدی به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر
را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين کشته شدن هيچ نتيجه ای گرفته نمي شد.
بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهای بزرگ نيفراخت ، جز آن که گاهی محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را
به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام طول مدتی  که معاويه از مردم برای ولايت عهدی يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او
مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدی او را نپذيرفت و حتی گاهی  (16) سخنانی  تند به معاويه گفت و يا نامه ای کوبنده برای او نوشت .
معاويه هم در بيعت گرفتن برای يزيد، به او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...


قيام حسيني
يزيد پس از معاويه بر تخت حکومت اسلامی تکيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند،و برای اين که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت کند، مصمم شد برای نامداران
و شخصيتهای اسلامی پيامی بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور، نامه ای به حاکم مدينه نوشت و در آن يادآور شد که برای من از حسين (ع )
بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان . حاکم اين خبر را به امام حسين (ع ) رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود:
"انا لله و انا اليه راجعون و علی الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل (17) يزيد".
آن گاه که افرادی چون يزيد، (شراب خوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاک که حتی  ظاهر اسلام را هم مراعات نمي کند) بر مسند حکومت اسلامی بنشيند، بايد فاتحه اسلام
را خواند. (زيرا اين گونه زمامدارها با نيروی اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بين مي برند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينک که حکومت يزيد را به رسميت نشناخته است ، اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفی از مدينه به
سوی مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد، در بين مردم مکه و مدينه انتشار يافت ، و اين خبر تا به کوفه هم رسيد. کوفيان از
امام حسين (ع ) که در مکه بسر مي برد دعوت کردند تا به سوی آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل ، پسر عموی خويش را به کوفه فرستاد تا حرکت
و واکنش اجتماع کوفی را از نزديک ببيند و برايش بنويسد. مسلم به کوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه ای روبرو شد، هزاران نفر به عنوان
نايب امام (ع ) با او بيعت کردند، و مسلم هم نامه ای  به امام حسين (ع ) نگاشت و حرکت فوری امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) کوفيان را به خوبی مي شناخت ، و بي وفايی  و بي ديني شان را در زمان حکومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم
نمي توان اعتماد کرد، و ليکن برای اتمام حجت و اجرای اوامر پروردگار تصميم گرفت که به سوی کوفه حرکت کند.
با اين حال تا هشتم ذي حجه ، يعنی روزی  که همه مردم مکه عازم رفتن به "مني " بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مکه (18)
برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنين روزی با اهل بيت و ياران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با اين کار هم به وظيفه خويش عمل کرد و هم به مسلمانان
جهان فهماند که پسر پيغمبر امت ، يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نکرده ، بلکه عليه او قيام کرده است .
يزيد که حرکت مسلم را به سوی کوفه دريافته و از بيعت کوفيان با او آگاه شده بود، ابن زياد را (که از پليدترين ياران يزيد و از کثيفترين طرفداران حکومت
بنی اميه بود) به کوفه فرستاد. ابن زياد از ضعف ايمان و دورويی و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهديد
ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ، و مسلم به تنهايی با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگی دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهيد شد.
(سلام خدا بر او باد). و ابن زياد جامعه دورو و خيانتکار و بي ايمان کوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت ، و کار به جايی رسيد که عده ای از همان کسانی که برای
امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبی که از مدينه بيرون آمد، و در تمام مدتی که در مکه اقامت گزيد، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهی به اشاره ، گاهی به
اعلان مي داشت که : "مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامی يزيد و صراحت ، برپاداشتن امر به معروف و نهی از منکر و ايستادگی در برابر ظلم و ستمگری
است و جز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدی هدفی ندارم ". و اين مأموريتی بود که خداوند به او واگذار نموده بود، حتی اگر به کشته شدن خود
و اصحاب و فرزندان و اسيری خانواده اش اتمام پذيرد. رسول گرامی (ص ) و اميرمؤمنان (ع) و حسن بن علی (ع ) پيشوايان پيشين اسلام ، شهادت
امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتی در هنگام ولادت امام حسين (ع )، و خود امام حسين (ع ) به (19) رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذکر داده بود.
علم امامت مي دانست که آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد، ولی او کسی نبود که در برابر دستور آسمانی  و فرمان خدا برای جان خود ارزشی قائل باشد، يا از اسارت
خانواده اش واهمه ای  به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدی خدا بر او باد) .
خبر "شهادت حسين (ع ) در کربلا" به قدری در اجتماع اسلامی مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته ، از رسول الله (ص )
و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن علی (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدينسان حرکت امام حسين (ع ) با آن درگيريها و ناراحتيها احتمال کشته شدنش را در
اذهان عامه تشديد کرد. بويژه که خود در طول راه مي فرمود: "من کان باذلا فينا مهجته (20) و موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل معنا.
هر کس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد، همراه ما بيايد".
و لذا در بعضی از دوستان اين توهم پيش آمد که حضرتش را از اين سفر منصرف سازند.
غافل از اين که فرزند علی  بن ابی طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر، و از ديگران به وظيفه خويش آگاهتر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشيد.
باری امام حسين (ع ) با همه اين افکار و نظريه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد، و کوچکترين خللی در تصميمش راه نيافت .
سرانجام ، رفت ، و شهادت را دريافت . نه خود تنها، بلکه با اصحاب و فرزندان که هر يک ستاره ای درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و کشته شدند، و خونهايشان شنهای
گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقي مانده بسترهای  گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست ، و اساسا اسلام از بنی اميه و بنی
اميه از اسلام جداست . راستی هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع
نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند، و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوترانيهای او و عمالش را مي شنيدند، چقدر از اسلام متنفر مي شدند، زيرا
اسلامی که خليفه پيغمبرش يزيد باشد، به راستی نيز تنفرآور است ... و خاندان پاک حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت را
به گوش مردم برسانند. و شنيديم و خوانديم که در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نکبت بار يزيد، هماره و همه جا دهان گشودند و
فرياد زدند، و پرده زيبای  فريب را از چهره زشت و جنايتکار جيره خواران بنی اميه برداشتند و ثابت کردند که يزيد سگ باز وشرابخوار است ، هرگز لياقت خلافت ندارد
و اين اريکه ای که او بر آن تکيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينی را تکميل کرد، طوفانی  در جانها برانگيختند، چنان که نام يزيد تا هميشه
مترادف با هر پستی و رذالت و دناءت گرديد و همه آرزوهای طلايی و شيطانيش چون نقش بر آب گشت . نگرشی  ژرف مي خواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و
پرنتيجه دست يافت .
از همان اوان شهادتش تا کنون ، دوستان و شيعيانش ، و همه آنان که به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند، همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را، سالروز قيام و
شهادتش را با سياه پوشی  و عزاداری محترم مي شمارند، و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز مي دارند. پيشوايان مآل انديش و معصوم ما، هماره به واقعه
کربلا و به زنده داشتن آن عنايتی خاص داشتند. غير از اين که خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند، در فضيلت عزاداری و محزون بودن برای آن
بزرگوار، گفتارهای متعددی ايراد فرموده اند. ابوعماره گويد: "روزی به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم ، فرمود اشعاری در
سوگواری حسين برای ما بخوان . وقتی شروع به خواندن نمودم صدای گريه حضرت برخاست ، من مي خواندم و آن عزيز مي گريست ، چندان که صدای گريه از خانه برخاست . بعد از آن
که اشعار را تمام کردم ، امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام (21) حسين (ع ) مطالبی بيان فرمود".
و نيز از آن جناب است که فرمود: "گريستن و بي تابی کردن در هيچ مصيبتی شايسته (22) نيست مگر در مصيبت حسين بن علي ، که ثواب و جزايی گرانمايه دارد". باقرالعلوم ، امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم که يکی از اصحاب بزرگ او است فرمود: "به شيعيان ما بگوييد که به زيارت مرقد حسين بروند، زيرا بر هر شخص باايمانی که
(23) به امامت ما معترف است ، زيارت قبر اباعبدالله لازم مي باشد". امام صادق (ع ) مي فرمايد: "ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يکون من الاعمال . (24) همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده ای ارزش و فضيلتش بيشتر است ". زيرا که اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است که به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويی  روح را به سوی ملکوت خوبيها و پاکدامنيها و فداکاريها پرواز مي دهد. هر چند عزاداری و گريه بر مصايب حسين بن علی (ع )، و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشکوه و حماسه ساز کربلايش ارزش و معياری والا دارد، لکن بايد دانست که نبايد تنها به اين زيارتها و گريه ها و غم گساريدن اکتفا کرد، بلکه همه اين تظاهرات ، فلسفه دين داري ، فداکاری و حمايت از قوانين آسمانی را به ما گوشزد مي نمايد، و هدف هم جز اين نيست ، و نياز بزرگ ما از درگاه حسينی آموختن انسانيت و خالی بودن دل از هر چه غير از خداست مي باشد، و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم ، هدف مقدس حسينی به فراموشی مي گرايد.


اخلاق و رفتار امام حسين (ع )
با نگاهی  اجمالی به 56سال زندگی سراسر خداخواهی و خداجويی  حسين (ع )، درمي يابيم که هماره وقت او به پاکدامنی  و بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهيم عميقی والاتر
از درک و ديد ما گذشته است . اکنون مروری  کوتاه به زوايای زندگانی آن عزيز، که پيش روی ما است :
جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسياری  و حتی در آخرين شب (25) داشت . گاهی در شبانه روز صدها رکعت نماز مي گزاشت .
زندگی دست از نياز و دعا برنداشت ، و خوانده ايم که از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خدای خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: "خدا مي داند که من نماز و تلاوت
(26) قرآن و دعای زياد و استغفار را دوست دارم ". (27) حضرتش بارها پياده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد.
ابن اثير در کتاب "اسد الغابة " مي نويسد: "کان الحسين رضی الله عنه فاضلا کثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال
(28) الخير جميعها. حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز مي گزارد و به حج مي رفت و صدقه مي داد و همه
کارهای پسنديده را انجام مي داد". شخصيت حسين بن علی  (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود که وقتی با
برادرش امام مجتبی (ع ) پياده به کعبه مي رفتند، همه بزرگان و شخصيتهای اسلامی به (29) احترامشان از مرکب پياده شده ، همراه آنان راه مي پيمودند.
احترامی که جامعه برای  حسين (ع ) قائل بود، بدان جهت بود که او با مردم زندگی  مي کرد - از مردم و معاشرتشان کناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود، چونان
ديگران از مواهب و مصائب يک اجتماع برخوردار بود، و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند، او را غم خوار و ياور مردم ساخته بود.
و گرنه ، او نه کاخهای مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ، و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند، و حرم رسول الله (ص ) را برای او
خلوت نمي کردند... اين روايت يک نمونه از اخلاق اجتماعی اوست ، بخوانيم :
روزی از محلی عبور مي فرمود، عده ای از فقرا بر عباهای پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره های خشکی  مي خوردند، امام حسين (ع ) مي گذشت که تعارفش کردند و او هم
پذيرفت ، نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : "ان الله لا يحب المتکبرين "، خداوند متکبران را دوست نمي دارد. (30)
پس فرمود: "من دعوت شما را اجابت کردم ، شما هم دعوت مرا اجابت کنيد". آنها
هم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند. حضرت دستور داد و بدين ترتيب پذيرايی گرمی  (31) هر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند،
از آنان به عمل آمد، و نيز درس تواضع و انسان دوستی را با عمل خويش به جامعه آموخت .
شعيب بن عبدالرحمن خزاعی  مي گويد: "چون حسين بن علی (ع ) به شهادت رسيد، بر پشت مبارکش آثار پينه مشاهده کردند، علتش را از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند،
فرمود اين پينه ها اثر کيسه های  غذايی است که پدرم شبها به دوش مي کشيد و به خانه (32) زنهای  شوهرمرده و کودکان يتيم و فقرا مي رسانيد".
شدت علاقه امام حسين (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستم ديدگان مي توان در داستان "ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام " دريافت ، که اجمال و فشرده اش را در اين
جا متذکر مي شويم : يزيد به زمان ولايت عهدي ، با اين که همه نوع وسايل شهوترانی و کام جويی و کامروايی
از قبيل پول ، مقام ، کنيزان رقاصه و... در اختيار داشت ، چشم ناپاک و هرزه اش را به بانوی شوهردار عفيفی دوخته بود.
پدرش معاويه به جای اين که در برابر اين رفتار زشت و ننگين عکس العمل کوبنده ای  نشان دهد، با حيله گری  و دروغ پردازی و فريبکاري ، مقدماتی فراهم ساخت تا زن
پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بکشاند. حسين بن علی (ع ) از قضيه باخبر شد، در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم
معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يکی از قوانين اسلام ، زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدی و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاکيزه ای قطع نمود و با اين کار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقه مندی خود
را به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت ، و اين رفتار داستانی شد که در مفاخر آل علی (ع ) و دناءت و ستمگری بنی اميه ، برای هميشه در تاريخ به يادگار
(33) ماند. علائلی در کتاب "سمو المعني " مي نويسد:
"ما در تاريخ انسان به مردان بزرگی برخورد مي کنيم که هر کدام در جبهه و جهتی  عظمت و بزرگی خويش را جهان گير ساخته اند، يکی در شجاعت ، ديگری در زهد، آن ديگری
در سخاوت ، و... اما شکوه و بزرگی امام حسين (ع ) حجم عظيمی است که ابعاد بي نهايتش هر يک مشخص کننده يک عظمت فراز تاريخ است ، گويا او جامع همه
(34) والاييها و فرازمنديها است ". آري ، مردی که وارث بي کرانگی  نبوت محمدی است ، مردی که وارث عظمت عدل و مروت
پدری چون حضرت علی  (ع ) است و وارث جلال و درخشندگی فضيلت مادری چون حضرت فاطمه (س ) است ، چگونه نمونه برتر و والای عظمت انسان و نشانه آشکار فضيلتهای
خدايی نباشد. درود ما بر او باد که بايد او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهيم .
امام حسين (ع ) و حکايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه يک بزرگ مرد تاريخ را برای ما مجسم مي سازد، بلکه او با همه خويشتن ، آيينه
تمام نمای فضيلتها، بزرگ منشيها، فداکاريها، جان بازيها، خداخواهيها وخداجوييها مي باشد، او به تنهايی  مي تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت را
ضامن گردد. بودن و رفتنش ، معنويت و فضيلتهای انسان را ارجمند نمود.
-----------------


پي نوشتها:
در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع ) اقوال ديگری هم گفته شده است ، ولی  (1)
ما قول مشهور بين شيعه را نقل کرديم . ر. به . ک . اعلام الوری طبرسي ، ص .213
احتمال دارد منظور از اسما، دختر يزيد بن سکن انصاری باشد. ر. به . ک . اعيان (2)
الشيعه ، جزء ,11 ص .167
امالی شيخ طوسي ، ج 1، ص .377 (3)
شبر بر وزن حسن ، و شبير بر وزن حسين ، و مبشر بر وزن محسن ، نام پسران هارون (4)
بوده است و پيغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام
ناميده است - تاج العروس ، ج 3، ص ,389 اين سه کلمه در زبان عبری همان معنی را
دارد که حسن و حسين و محسن در زبان عربی دارد - لسان العرب ، ج ,66 ص .60
معانی الاخبار، ص .57 (5)
در منابع اسلامی درباره عقيقه سفارش فراوان شده و برای سلامتی فرزند بسيار (6)
مؤثر دانسته شده است . ر. به . ک . وسائل الشيعه ، ج ,15 ص 143به بعد.
کافي ، ج 6، ص .33 (7)
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 146- کمال الدين صدوق ، ص .152 (8)
سنن ترمذي ، ج 5، ص .323 (9)
ذخائر العقبي ، ص .122 (10)
الاصابه ، ج ,11 ص .30 (11)
سنن ترمذي ، ج 5، ص 324- در اين قسمت رواياتی که در کتابهای اهل تسنن آمده (12)
است نقل شد تا برای آنها هم سنديت داشته باشد.
الاصابه ، ج 1، ص .333 (13)
تذکرة الخواص ابن جوزي ، ص 34- الاصابه ، ج 1، ص ,333 آن طور که بعضی از (14)
مورخين گفته اند اين موضوع تقريبا در سن ده سالگی امام حسين (ع ) اتفاق افتاده
است .
ارشاد مفيد، ص .173 (15)
رجال کشي ، ص 94- کشف الغمة ، ج 2، ص .206 (16)
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 184- لهوف ، ص .20 (17)
روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است که حاجيها به "مني " بروند، و در آن زمان به (18)
اين حکم استحبابی عمل مي کردند، ولی در زمان ما مرسوم شده است که از روز هشتم
يکسره به عرفات مي روند.
کامل الزيارات ، ص 68به بعد - مشير الاحزان ، ص 9. (19)
لهوف ، ص .53 (20)
کامل الزيارات ، ص .105 (21)
کامل الزيارات ، ص .101 (22)
کامل الزيارات ، ص .121 (23)
کامل الزيارات ، ص .147 (24)
عقد الفريد، ج 3، ص .143 (25)
ارشاد مفيد، ص .214 (26)
مناقب ابن شهرآشوب ، ج 3، ص 224- اسد الغابة ، ج 2، ص .20 (27)
اسد الغابة ، ج 2، ص .20 (28)
ذکری  الحسين ، ج 1، ص ,152 به نقل از رياض الجنان ، چاپ بمبک ي ، ص 241- (29)
انساب الاشراف .
سوره نحل ، آيه .22 (30)
تفسير عياشي ، ج 2، ص .257 (31)
مناقب ، ج 2، ص .222 (32)
الامامة والسياسة ، ج 1، ص 253به بعد. (33)
از کتاب سمو المعني ، ص 104به بعد، نقل به معنی شده است . (34)
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

تولد و کودکي
امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علی بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است . امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت . وي نخستين پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنايت کرد. رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت . سپس برای او بار گوسفندی  قربانی کرد، سرش را تراشيد و هموزن موی سرش - که يک درم و چيزی افزون بود - نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موی سر نوزاد سنت شد. اين نوزاد را " حسن " نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت . کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست . لقب های او سبط، سيد، زکي ، مجتبی است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد. پيامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصی داشت و بارها مي فرمود که حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن علی به ساير فرزندان خود مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ". امام حسن هفت سال و خرده ای زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت ، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت . امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت ، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهری را نيز اشغال کرد، و نزديک به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت . در اين مدت ، معاويه که دشمن سرسخت علی (ع ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگيده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشيد و جنگ آغاز کرد. ما دراين باره کمی بعد تر سخن خواهيم گفت . امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيکر و بزرگواری به رسول اکرم (ص ) بسيار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنين توصيف کرده اند: " دارای رخساری سفيد آميخته به اندکی سرخي ، چشمانی سياه ، گونه ای هموار، محاسنی انبوه ، گيسوانی مجعد و پر، گردنی سيمگون ، اندامی متناسب ، شانه يی عريض ، استخوانی درشت ، ميانی  باريک ، قدی ميانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سيمايی نمکين و چهره ای در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها ". ابن سعد گفته است که " حسن و حسين به ريگ سياه ، خضاب مي کردند "

کمالات انساني
امام حسن (ع ) در کمالات انسانی يادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پيغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسين در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی  آنان را بر دوش خود سوار مي کرد و مي بوسيد و مي بوييد. از پيغمبر اکرم (ص ) روايت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسين (ع ) مي فرمود: اين دو فرزند من ، امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( کنايه از اين که در هر حال امام و پيشوايند ). امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج کرد، پياده ، درحالی که اسبها نجيب را با او يدک مي کشيدند. هرگاه از مرگ ياد مي کرد مي گريست و هر گاه از قبر ياد مي کرد مي گريست ، هر گاه به ياد ايستادن به پای حساب مي افتاد آن چنان نعره مي زد که بيهوش مي شد و چون به ياد بهشت و دوزخ مي افتاد، همچون مار گزيده به خود مي پيچيد. از خدا طلب بهشت مي کرد و به او از آتش جهنم پناه مي برد. چون وضو مي ساخت و به نماز مي ايستاد، بدنش به لرزه مي افتاد و رنگش زرد مي شد. سه نوبت دارائيش را با خدا تقسيم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت . گفته اندک : "اما حسن (ع ) در زمان خودش عابد ترين و بی اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بود". در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانه های انسانيت وجود داشت . هر که او را مي ديد به ديده اش بزرگ مي آمد و هر که با او آميزش داشت بدو محبت مي ورزيد و هر دوست يا دشمنی  که سخن يا خطبه او را مي شنيد، به آسانی درنگ مي کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پايان برد. محمد بن اسحاق گفت : پس از رسول خدا (ص ) هيچکس از حيث آبرو و بلندی قدر به حسن بن علی نرسيد. بر در خانه فرش مي گستردند و چون از خانه بيرون مي آمد و آنجا مي نشست راه بسته مي شد و به احترام او کسی از برابرش عبور نمي کرد و او چون مي فهميد، برمي خاست و به خانه مي رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مي کردند". در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پياده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پيروی کردند حتی سعد بن ابی  وقاص پياده شد و در کنار آن حضر ت راه افتاد. ابن عباس که از امام حسن و امام حسين (ع ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را مي گرفت و بدين کار افتخار مي کرد و مي گفت : اينها پسران رسول خدايند. با اين شأن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزی بر عده ای مستمند مي گذشت ، آنها پاره های نان را بر زمين نهاده و خود روی زمين نشسته بودند و مي خوردند، چون حسن بن علی را ديدند گفتند: "ای پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو". امام حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت :" خدا متکبرين را دوست نمی دارد". و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانی خود دعوت کرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاک . در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنی روايت کرده که : حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج مي رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خيمه ای رسيدند که پير زنی در آن زندگی مي کرد. از او آب طلبيدند. گفت اين گوسفند را بدوشيد وشير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد. چنين کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همين گوسفند را داريم بکشيد و بخوريد. يکی از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقداری بريان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم به حج مي رويم . چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيکی رفتار خواهيم کرد. و رفتند. شوهر زن که آمد و از جريان خبر يافت ، گفت : وای بر تو گوسفند مرا برای مردمی  ناشناس مي کشی آنگاه مي گويی از قريش بودند؟ روزگاری گذشت و کار بر پير زن سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن علی (ع ) او را ديد و شناخت . پيش رفت و گفت : مرا مي شناسي ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر به او دادند. آن گاه او را نزد برادرش حسين بن علی فرستاد. آن حضرت نيز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد او نيز عطايی همانند آنان به او داد. حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابری  مي کرد.

بيعت مردم با حسن بن علی  (ع )
هنگاميکه حادثه دهشتناک ضربت خوردن علی (ع ) در مسجد کوفه پيش آمد و مولي (ع ) بيمار شد به حسن دستور که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرين لحظات زندگي ، او را به اين سخنان وصی خود قرار داد: " پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منی ". و حسين و محمد و ديگر فرزندانش و رؤسای شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: " پسرم ! رسول خدا دستور داده است که تو را وصی خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ، آنها را به برادرت حسين بدهي ". امام حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، علی عليه السلام با مردم سخن بگويد. آنگاه پس از حمد و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنين گفت : " همانا دراين شب آن چنان کسی وفات يافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد". و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هائی که علی (ع ) در راه اسلام انجام داد و پيروزيها که در جنگها نصيب وی شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنيا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال ، که مي خواست با آن خدمتکاری برای اهل و عيال خود تهيه کند. در اين موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعيت بود، عبيدالله بن عباس بپاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن علی تشويق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بيعت کردند. واين روز، همان روز وفات پدرش ، يعنی روز بيست و يکم رمضان سال چهلم از هجرت بود. مردم کوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن علی بيعت کردند جز معاويه که خواست از راهی ديگر برود و با او همان رفتاری پيش گيرد که باپدرش پيش گرفته بود. پس از بيعت مردم ، به ايراد خطبه ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت پيغمبر (ص ) که يکی از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن کريم هستند تشويق فرمود، و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت . باري ، روش زندگی  امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مايه اميد کسان ساخته بود. حسن بن علی (ع ) شرايط رهبری را در خود جمع داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستی او يکی از شرايط ايمان بود، ديگر آنکه لازمه بيعت با او اين بود که از او فرمانبرداری کنند. امام (ع ) کارها را نظم داد و واليان برای شهرها تعيين فرمود و انتظام امور را بدست گرفت . اما زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع ديدند، عده زيادی ازافراد با نفوذ به توطئه های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاويه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوی کوفه تحريک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علی (ع ) نزديک شود، حسن را دست بسته تسليم او مي کنند يا ناگهان او را بکشند. خوارچ نيز بخاطر وحدت نظری که در دشمنی با حکومت هاشمی داشتند در اين توطئه ها با آنها همکاری کردند. در برابر اين عده منافق ، شيعيان علی (ع ) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختيار کرده بودند. اين بزرگمردان مراتب اخلاص و صميميت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بيعت و چه در زمانی که امام (ع ) دستور جهد داد ثابت کردند. امام حسن (ع ) وقتی  طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد يا نامه هايی  او را به اطاعت عدم توطئه و خونريزی فرا خواند ولی معاويه در جواب امام (ع ) تنها به اين امر استدلال می کرد که : من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ ! گاه معاويه در نامه های  خود با اقرار به شايستگی امام حسن (ع ) می نوشت : " پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر کس بدان سزاوار تری " و در آخرين جوابی که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد اين بود که " برگردند، ميان ما و شما بجز شمشير نيست ". و بدين ترتبيب دشمنی  و سرکشی از طرف معاويه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاويه با توطئه های زهرآگين و انتخاب موقع مناسب موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگری و نفاق ، توفيق يافت . او با خريداری وجدانها پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأس و در مردم سست ايمان ، را به نفع خود فراهم مي کرد و از سوی ديگر، همه سپاهايانش را به بسيج عمومی فراخواند. امام حسن (ع ) نيز تصميم خود را برای پاسخ به ستيزه جويی معاويه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاويه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مي بودند، اما در لشکر امام حسن (ع ) چهره های تابناک شيعيانی  ديده مي شد مانند حجر بن عدي ، ابو ايوب انصاري ، و عدی بن حاتم ... که به تعبير امام (ع ) " يک تن از آنان افزون از يک لشکر بود ". اما در برابر اين بزرگان ، افراد سست عنصری نيز بودند که جنگ را با گريز جواب می دادند، و در نفاق افکنی  توانايی داشتند، و فريفته زر و زيور دنيا مي شدند. امام حسن (ع ) از آغاز اين ناهماهنگی بيمناک بود. مجموع نيروهای نظامی عراق را 350هزار نوشته اند. امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوی  " نخيله " تحريض فرمود. عدی بن خاتم نخسين کسی بود که پای در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسياری کسان ديگر نيز از او پيروی کردند. امام حسن (ع ) عبيد الله بن عباس را که از خويشان امام و از نخستين افرادی بود که مردم را به بيعت امام تشويق کرد، با دوازده هزار نفر به " مسکن " که شمالی  ترين نقطه در عراق هاشمی  بود اعزام فرمود. اما وسوسه های معاويه او را تحت تأثير قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را، معاويه در مقابل يک ميليون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتيجه ، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهی نيز به دنبال او از به اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيا فروختند. پس از عبيد الله بن عباس ، نوبت فرماندهی به قيس بن سعد رسيد. لشکريان معاويه و منافقان با شايعه مقتول شدن او، روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) را ضعيف نمودند. عده ای از کارگزاران معاويه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع ) ملاقات کردند، نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع کردند. از طرفی يکی از خوارج تروريست نيزه ای بر ران حضرت امام حسن زد. به حدی که استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتی سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر حال وضعی برای امام (ع ) پيش آمد که جز " صلح " با معاويه ، راه حل ديگری نماند. باري ، معاويه وقتی وضع را مساعد يافت ، امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح کرد. امام حسن برای  مشورت با سپاهيان خود خطبه ای ايراد فرمود و آنها را به جانبازی و يا صلح - يکی  از اين دو راه تحريک و تشويق فرمود. عده زيادی خواهان صلح بودند. عده ای نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پيشنهاد صلح معاويه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولی اين فقط بدين منظور بود که او را در قيد و بند شرايط و تعهداتی  گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاويه دير زمانی  پای بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آينده نزديکی آنها را يکی پس از ديگری  زير پای خواهد نهاد، و در نتيجه ، ماهيت ناپاک معاويه و عهد شکنی های او و عدم پای بندی او به دين و پيمان ، بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نيز امام حسن (ع ) با پذيرش صلح از بردار کشی و خونريزی که هدف اصلی معاويه بود و مي خواست ريشه شيعه و شيعيان آل علی (ع ) را بهر قيمتی هست ، قطع کند، جلوگيری فرمود. بدين صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) - همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص ) پيش بينی فرمود بود - بعنوان " مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاويه در پيشنهاد صلح هدفی جز ماديات محدود نداشت و مي خواست که بر حکومت استيلا يابد. اما امام حسن (ع ) بدين امر راضی نشد مگر بدين جهت که مکتب خود و اصول فکری خود را از انقراض محفوخ بدارد و شيعيان خود را از نابودی برهاند. از شرطهايی که در قرار داد صلح آمده بود اينهاست : معاويه موظف است درميان مردم به کتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت خلفای شايسته عمل کند و بعد از خود کسی را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مکری عليه امام حسن (ع ) و اولاد علی (ع ) و شيعيان آنها درهيچ جای کشور اسلامی نينديشد. و نيز سب و لعن بر علی (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زيانی به هيج فرد مسلمانی نرساند. بر اين پيمان ، خدا و رسول خدا(ص ) و عده زيادی را شاهد گرفتند. معاويه به کوفه آمد با افراد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جريان امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوی کوفه روان شد. ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخنی چند گفت از جمله آنکه : " هان ای اهل کوفه مي پينداريد که به خاطر نماز و روزه و زکوة وحج با شما جنگيدم ؟ با اينکه مي دانسته ام شما به جنگ بر خواستم که بر شما حکمرانی  کنم و زمام امر شما را بدست گيرم ، و اينک خدا مرا بدين خواسته نايل آورد، هر چند شما خوش نداريد، اکنون بدانيد هر خونی که در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدی که با کسی  بسته ام زير دوپای من است ". بدين طريق عهد نامه ای را که خود نوشته و پيشنهاد کرده و پای آنرا مهر نهاده بود زير هر دوپای خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد! سپس حسن بن علی (ع ) با شکوه و وقار امامت - چنانکه چشمها را خيره و حاضران رابه احترام وادار مي کرد- بر منبر بر آمد و خطبه تاريخی مهمی ايراد کرد. پس از حمد و ثنای خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص ) چنين فرمود: " ...به سوگند خدا من اميد مي دارم که خيرخواه ترين خلق برای خلق باشم و سپاس و منت خدای را که کينه هيچ مسلمانی را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند وناروا برای  هيچ مسلمانی نيستم ..." سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته که من او را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام . او دروغ می گويد. ما در کتاب خدای عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه کس به حکومت اوليتريم و لحظه ای  که رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ". آنگاه به جريان غدير خم و غصب خلافت پدرش علی (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقي اش اشاره کرد و فرمود: " اين انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعنی معاويه و يارانش - نيز در خلافت طمع کردند ". چون معاويه در سخنان خود به علی (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از معرفی خود و برتری نسب و حسب خود و بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادی از مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند. و ما نيز آمين مي گوييم . اما حسن (ع ) پس از چند روزی آماده حرکت به مدينه شد. معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامی را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد، و در سخنرانی عمومی رسمي ، شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت ترين فشار و شکنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت . امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشيد، در نهايت شدت و اختناق زندگی کرد و هيچگونه امنيتی نداشت ، حتی  در خانه نيز در آرامش نبود. سر انجام در سال پنجاهم هجری به تحريک معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد و در بقيع مدفون شد .

همسران و فرزندان امام حسن (ع )
دشمنان و تاريخ نويسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتی دوستان ساده دل سخنانی بهم بافته اند. اما آنچه تاريخ های صحيح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از: " ام الحق " دختر طلحه بن عبيد الله - " حفصه " دختر عبد الرحمن بن ابی بکر - " هند " دختر سهيل بن عمد و " جعده " دختر اشعث بن قيس . بياد نداريم که تعداد همسران حضرت در طول زندگيش از هشت يا ده به اختلاف دو روايت تجاوز کرده باشند. با اين توجه که " ام ولد" هايش هم داخل در همين عددند. " ام ولد " کنيزی است که از صاحب خود دارای فرزند مي شود و همين امر موجب آزادی  او پس از مرگ صاحبش مي باشد . فرزند آن حضرت از دختر و پسر 15نفر بوده اند بنامهاي : زيد، حسن ، عمرو، قاسم ، عبد الله ، عبد الرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسين ، فاطمه ، ام سلمه ، رقيه ، ام عبد الله ، و فاطمه . و نسل او فقط از دو پسرش حسن و زيد باقی  ماند و از غير اين دو انتساب با آن حضرت درست نيست .
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

مقدمه
بدون ترديد در ميان زنان و بانوان اسلامی  ، فاطمه زهرا ( ع ) محبوبترين چهره دينی ، علمی ، ادبی ، تقوايی و اخلاقی در ميان مسلمانان و ديگر مردم جهان به شمار مي رود . شخصيت فاطمه زهرا ( ع ) سيده نساء العالمين ( سرور زنان جهان ) اسوه و الگويی تام و تمام برای تمام زنان عاشق عفت و فضيلت است . در دامن پاک فاطمه زهرا ( ع ) بود که دو امام بزرگوار و دو شخصيت ممتاز عالم بشری ، حضرت امام حسن ( ع ) مظهر حلم و وقار و حضرت امام حسين ( ع ) سرور شهيدان تربيت يافتند ، و نيز زينب کبری ( ع ) حماسه مجسم و مجسمه شجاعت و نمونه يکتا در سخنوری و حق طلبی که پيام حسينی و حماسه عاشورا را در جهان اعلام کرد و نقاب شرک و ريا و پستی و دنياپرستی را از چهره يزيد و يزيديان به يک سو زد . کيست که نداند که مادر در تربيت فرزندان بويژه دختران ، سهم بسيار زيادی  دارد ، و فاطمه زهرا ( ع ) بود که روح آموزش و پرورش اسلامی را در مهد عفت و کانون تقوای خانوادگی  به پسران و دختران خود آموخت . پدر و مادر : فاطمه يگانه دختر بازمانده پيغمبر ( ص ) از خديجه کبری  مي باشد . چه بگويم درباره پدری که پيغمبر خاتم و حبيب خدا و نجات دهنده بشر از گمراهی و سيه کاری بود ؟ چه بگويم درباره پدری که قلم را توان وصف کمالات اخلاقی  او نيست ؟ و فصيحان و بليغان جهان در توصيف سجايای او عاجز مانده اند ؟ و اما مادرش خديجه دختر خويلد از نيکوترين و عفيفترين زنان عرب قبل از اسلام و در دوره اسلامی نخستين زنی که به پيامبر اکرم ( ص ) ، شوهرش ، ايمان آورد و آن چه از مال دنيا در اختيار داشت - در راه پيشرفت اسلام - کريمانه بذل کرد . درجه وفاداری خديجه ( ع ) نسبت به پيامبر ( ص ) را در بذل مال و جان و هستي اش ، تاريخ اسلام هرگز فراموش نخواهد کرد . همچنان که پيامبر اکرم نيز تا خديجه زنده بود زنی ديگر نگرفت و پيوسته از فداکاريهای او ياد مي کرد . از عايشه ، زوجه پيامبر ( ص ) ، نقل شده است که گفت : " احترام هيچ يک از زنان به پايه حرمت و عزت خديجه نمي رسيد . رسول الله ( ص ) پيوسته از او به نيکی ياد مي کرد و به حدی او را محترم مي شمرد که گويا زنی مانند خديجه نبوده است " . عايشه سپس نقل مي کند : روزی به پيغمبر ( ص ) گفتم : او بيوه زنی بيش نبوده است ، پيغمبر سخت برآشفت به طوری  که رگ پيشاني اش برآمد . سپس فرمود : به خدا سوگند بهتر از خديجه کسی برای من نبود . روزی که همه مردم کافر و بت پرست بودند ، او به من ايمان آورد . روزی که همه مرا به جادوگری و دروغگويی  نسبت مي دادند ، او مرا تصديق کرد ، روزی که همه از من روی مي گردانيدند ، خديجه تمام اموال خود را در اختيار من گذاشت و آنها را در راه من بی دريغ خرج کرد . خداوند از او دختری به من بخشيد که مظهر پاکی  و عفت و تقوا بود . عايشه سپس مي گويد : به پيغمبر عرض کردم از اين سخن نظر بدی  نداشتم و از گفته خود پشيمان شدم . باری ، فاطمه زهرا ( ع ) چنين مادری داشت و چنان پدری . گفته اند : خديجه از پيغمبر ( ص ) هفت فرزند آورد : قاسم که کنيه ابو القاسم برای پيغمبر از همين فرزند پيدا شد . وی قبل از بعثت در دو سالگی درگذشت . عبد الله يا طيب که او هم قبل از بعثت فوت شد . طاهر ، که در آغاز بعثت متولد شد و بعد از بعثت درگذشت . زينب که به ازدواج ابو العاص درآمد . رقيه که ابتدا با عتبه و پس از آن با عثمان بن عفان ازدواج کرد و در سال دوم هجرت درگذشت . ام کلثوم که او نيز به ازدواج عثمان - پس از رقيه - درآمد و در سال چهارم هجرت درگذشت . هفتم فاطمه زهرا ( س ) که به ازدواج حضرت علی ( ع ) درآمد و سلاله پاک امامان بزرگوار ما ثمره اين ازدواج پر شوکت و برکت است . ولادت فاطمه زهرا ( ع ) را روز بيستم جمادی  الثانی سال پنجم بعثت مي دانند که در مکه اتفاق افتاد . بنابراين در هنگام هجرت ، سن آن بانوی يگانه نزديک نه سال بوده است . نامها و لقبهايی که فاطمه ( ع ) دارد ، همه بازگوينده صفات و سجايای  ملکوتی اوست ، مانند : صديقه طاهره ، زکيه ، زهرا ، سيدة النساء العالمين و خير النساء و بتول ... . کنيه های آن حضرت : ام الحسن ، ام الحسنين ، ام الائمة ... . و شگفت تر از همه " ام ابيها " يعنی " مادر پدرش " مي باشد که نشان دهنده علاقه بسيار زياد فاطمه ( ع ) است به پدر بزرگوارش و اين که با همه کمی سن از آغاز کودکی پناهگاه معنوی و تکيه گاه روحی - بعد از خداوند متعال - مانند خديجه برای پدر بزرگوارش بوده است . لقب ام ابيها را پيغمبر ( ص ) به دختر عزيزش عنايت کرد . چون کلمه " ام " علاوه بر مادر ، به معنی اصل و منشأ هم به کار مي رود و مانند " ام الخبائث " که به شراب ( سرچشمه همه زيانها و بديها ) مي گويند و " ام القری " که به مکه معظمه گفته مي شد ، بنابراين ام ابيها به معنی  منشأ و اصل و مظهر نبوت و ولايت است ، و براستی زهرا ( س ) درخت سايه گستری بود که ميوه های شيرين امامت و ولايت را به بار آورد .

دوران زندگی فاطمه زهرا ( ع )
فاطمه زهرا ( س ) وارث صفات بارز مادر بزرگوارش خديجه بود - در جود و بخشش و بلندی نظر و حسن تربيت وارث مادر و در سجايای ملکوتی وارث پدر و همسری دلسوز و مهربان و فداکار برای شوهرش علی ( ع ) بود . در لوح دلش جز خداپرستی و عبادت خالق متعال و دوستداری پيامبر ( ص ) نقشی نبسته و از ناپاکی  دوران جاهليت و بت پرستی به دور بود . نه سال در خانه پر صفای مادر و در کنار پدر و نه سال ديگر را در کنار شوهر گرانقدرش علی مرتضی ( ع ) دوش به دوش وی  در نشر تعليمات اسلام و خدمات اجتماعی و کار طاقت فرسای خانه ، زندگی کرد . اوقاتش به تربيت فرزند و کار و نظافت خانه و ذکر و عبادت پروردگار مي گذشت . فاطمه ( ع ) دختری است که در مکتب تربيتی اسلام پرورش يافته و ايمان و تقوا در ذرات وجودش جايگزين شده بود. فاطمه در کنار مادر و آغوش پر مهر پدر تربيت شد و علوم و معارف الهی را از سرچشمه نبوت فراگرفت و آنچه را به سالها آموخته ، در خانه شوهر به مرحله عمل گذاشت و همچون مادری سالخورده و کدبانويی آزموده که تمام دوره های زندگی را گذرانده باشد - به اهل خانه و آسايش شوهر و تربيت فرزندان - توجه مي کرد و نيز آنچه را در بيرون خانه مي گذشت ، مورد توجه قرار مي داد و از حق خود و شوهرش دفاع مي کرد .

چگونگی ازدواج فاطمه ( ع ) و علی  ( ع )
از آغاز معلوم بود و همه مي دانستند که جز علی ( ع ) کسی همسر ( کفو ) فاطمه دختر پيامبر عاليقدر اسلام نيست . با وجود اين ، بسياری از ياران و کسانی که خود را به پيغمبر ( ص ) نزديک احساس مي کردند ، به اين وصلت چشم داشتند و اين آرزو را در دل مي پروردند . نوشته اند : پس از اين آزمونها عده ای از اصحاب به حضرت علی ( ع ) مي گفتند : چرا برای ازدواج با يگانه دختر پيغمبر ( ص ) اقدام نمي کنی ؟ حضرت علی ( ع ) مي فرمود : چيزی ندارم که برای  اين منظور قدم پيش نهم . آنان مي گفتند : پيغمبر ( ص ) از تو چيزی نمي خواهد . سرانجام حضرت علی ( ع ) زمينه را برای  طرح اين درخواست آماده ديد . روزی به خانه رسول اکرم ( ص ) رفت . اما شدت حيا مانع ابراز مقصود شد . نوشته اند دو سه بار اين عمل تکرار گرديد . سومين بار پيغمبر اکرم ( ص ) از علی  ( ع ) پرسيد : آيا حاجتی داری ؟ علی ( ع ) گفت : آری . پيغمبر فرمود : شايد برای خواستگاری زهرا آمده ای ؟ علی عرض کرد : آری . چون مشيت و امر الهی بر اين کار قرار گرفته بود و پيامبر از طريق وحی بر انجام دادن اين مهم آگاه شده بود ، مي بايست اين پيشنهاد را با دخت گراميش نيز در ميان بگذارد و از نظر او آگاه گردد . پيامبر ( ص ) به دخترش فاطمه گفت : تو علی را خوب مي شناسی ، علی  نزديکترين افراد به من مي باشد . در اسلام ، سابقه فضيلت و خدمت دارد . من از خدا خواستم برای  تو بهترين شوهر را برگزيند . خداوند مرا به ازدواج تو با علی امر فرموده است . بگو چه نظر داری ؟ فاطمه ساکت ماند . پيغمبر سکوت او را موجب رضا دانست و مسرور شد و صدای  تکبيرش بلند شد . آن گاه پيامبر ( ص ) بشارت اين ازدواج را به علی ( ع ) فرمود و مهر فاطمه را 400مثقال نقره قرار داد و در جلسه ای که عده ای از اصحاب بودند ، خطبه عقد را قراءت کرد و اين ازدواج فرخنده انجام شد . گفتنی است که علی ( ع ) جز يک شمشير و يک زره و شتری برای  آب کشی چيزی در اختيار نداشت . پيغمبر ( ص ) به علی فرمود : شمشير را برای  جهاد نگه دار ، شترت را هم برای  آب کشی و سفر حفظ کن ، اما زره خود را بفروش تا وسايل ازدواج فراهم شود . پيغمبر ( ص ) به سلمان فرمود : اين زره را بفروش . سلمان زره را به پانصد درهم فروخت . سپس گوسفندی را کشتند و وليمه عقد ازدواج دادند . اين جشن در ماه رجب سال دوم هجرت انجام شد . تمام وسايلی که به عنوان جهيزيه به خانه فاطمه زهرا ( ع ) دخت گرامی پيامبر ( ص ) آورده شده است ، از 14قلم تجاوز نمي کند : چارقد سرانداز - دو عدد لنگ - يک قطيفه - يک طاقه چادر پشمی - 4 بالش - يک تخته حصير - قدح چوبی - کوزه گلی - مشک آب - تنگ آبخوری - تختخواب چوبی  - يک طشت لباسشويی - يک آفتابه - يک زوج دستاس و مقداری عطر و بخور . اين است جهيزيه و تمام اثاث خانه فاطمه زهرا زوجه علی ( ع ) سرور زنان عالم . در شب زفاف - به جای خديجه که به جهان باقی شتافته بود ، سلمی دختر عميس مواظبت از فاطمه زهرا را بر عهده داشت - و رسول اکرم ( ص ) خود شخصا با عده ای از مهاجر و انصار و ياران باوفا در مراسم عروسی  شرکت فرمود - از بانک تکبير و تهليل فضای کوچه های مدينه روحانيتی خاص يافته بود و موج شادی و سرور بر قلبها مي نشست . پيامبر گرامی دست دخترش را در دست علی گذاشت و در حق آن زوج سعادتمند دعای خير کرد و آنها را به خداوند بزرگ سپرد . و بدين سان و با همين سادگی عروسی بهترين مردان و بهترين زنان جهان برگزار شد .

از شادی  تا اندوه
در سال يازدهم هجری در آخر ماه صفر رحلت جانگداز پيامبر ( ص ) پيش آمد و چه دردآور بود جدايی اين پدر و دختر - پدری چون پيامبر گرامی که هميشه هنگام سفر با آخرين کسی که وداع مي کرد و او را مي بوييد و مي بوسيد ، دخت گراميش بود و چون از سفر بازمي گشت ، اولين ديدار را با دخترش داشت . پيوسته از حالش جويا مي شد و رازی از رازها را در گوش جانش مي گفت و دختری  که پيوسته از کودکی در کنار پدر بود و از او پرستاری مي کرد ، گاهی با زنان هاشمی به ميدان جنگ مي شتافت تا حال پدر را جويا شود . چنانکه در جنگ احد که به دروغ آوازه درافتاد که پيامبر ( ص ) در جنگ کشته شده ، به دامنه کوه احد شتافت و سر و صورت خونين پدر را شستشو داد و از خاکستر حصيری که سوخته بود بر جراحات پدر پاشيد و از زخمهای آن حضرت مواظبت کرد تا بهبود يافت - دختری که لحظه به لحظه که از کارهای  خانه داری و بچه داری فراغت مي يافت ، به خدمت پدر مي رسيد و از ديدارش بهره مند مي شد ... آری لحظه جدايی اين چنين پدر و دختری  فرارسيد و چه زود فرارسيد . پيامبر ( ص ) در بستر بيماری افتاد و رنگ رخسارش نمايانگر واپسين لحظات عمرش بود . عايشه روايت مي کند که پيغمبر ( ص ) در حالت جان دادن و آخرين رمقهای  حيات ، دختر عزيزش فاطمه ( ع ) را خواست و نزديکش نشانيد و در گوش او رازی  گفت که فاطمه سخت به گريه افتاد . پس از آن سخن ديگری گفت که ناگهان چهره فاطمه شکفته شد . همگان از ديدن اين دو منظره متضاد متعجب شدند . راز اين رازگويی را از حضرت فاطمه زهرا خواستند ، فرمود : نخست پدرم خبر مرگ خود را به من گفت ، بسيار محزون شدم و عنان شکيبايی از دستم بشد ، گريه کردند ، او نيز متأثر شد ، ديگر بار در گوشم گفت : دخترم ! بدان تو نخستين کسی از خانواده هستی  که به زودی به من ملحق خواهی شد . به شنيدن اين بشارت خوشحال شدم . پدرم فرمود راضی  هستی که " سيده نساء العالمين و سيده نساء هذه الامة " باشی ؟ فاطمه گفت : به آنچه خدا و تو بپسنديد راضي ام . باری ، فاطمه سرور زنان عالم و سرور زنان اين امت - اين نو گل خندان باغ رسالت بر اثر تندبادهای حوادث ، زود پر پر شد و چندی بعد از پدر بزرگوارش به وی پيوست . وه که چه کوته بود عمر آن ملکه اسلام . آری ، مرگ پدری مهربان و دگرگونيهايی  که پس از رسول خدا ( ص ) روی  نمود ، روح و جسم دختر پيغمبر ( ص ) را آزرده ساخت . وی در روزهايی که پس از مرگ پدر زيست ، پيوسته رنجور ، پژمرده و گريان بود . هرگز رنج جدايی پدر را تحمل نمي کرد و برای همين بود که چون خبر مرگ خود را از پدر شنيد لبخند زد . او مردن را بر زيستنی جدا از پدر ، ترجيح مي داد . سرانجام ، آزردگيها و ناتوانی تا بدان جا کشيد که دختر پيغمبر ( ص ) در بستر افتاد . در مدت بيماری او ، از آن مردان جان بر کف ، از آن مسلمانان آماده در صف ، از آنان که هر چه داشتند ، از برکت پدر او بود ، چند تن او را دلداری دادند و يا به ديدنش رفتند ؟ ظاهرا جز يکی  دو تن از محرومان و ستمديدگان چون بلال و سلمان کسی از اين بانوی گرانقدر غم خواری  نکرد . اما زنان مهاجر بويژه انصار ، که از آزردگی و بيماری فاطمه ( ع ) خبر يافتند ، با مهربانی نزد او گرد آمدند و از او عيادت و دلجويی نمودند . دختر پيامبر ( ص ) در بستر بيماری  نيز ، در پاسخ کسانی که از او احوالپرسی مي کردند ، سخنانی فصيح و بليغ بر زبان مي راند . سخنانی که در آن روز ، درد دل و گله و شکوه بانويی داغديده و ستم رسيده مي نمود ، اما بحقيقت اعلام خطری بود ، که مسلمانان را از تفرقه افکنی و فتنه انگيزی در آينده بيم مي داد . باری ، دخت پيامبر ( ص ) گفتنيها را گفت و بر اثر مصائب جانکاه و دوری از پدر مهربان گرانقدرش رسول مکرم ( ص ) به " گلشن رضوان " شتافت .
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

مقدمه
تمام انسانها در زندگی خويش از فراز و نشيب برخوردارند و با مشکلات مختلفی مواجهند .افراد معمولا در برخورد با مشکل دچار ضعف و ناتوانی مي گردند و سعی مي کنند با کمک و راهنمايی درد آشنايان خود را از مهلکه نجات دهند و با يافتن " الگوها " در هر زمينه ای ، و سپس تبعيت از آن ، وظايف خويشتن را بخوبی  انجام دهند و مشکلات و دردهای خويش را تسکين بخشند . يکی از اين اسوه ها پيامبراکرم ( ص ) است که قرآن مجيد هم اين حضرت را ( 1 ) به همين نام معرفی مي فرمايد . بجز رسول خدا ( ص ) اگر به دنبال " الگوی " ديگر و جانشين برای آن حضرت باشيم ، به پيشوای بزرگی  همچون مولای متقيان حضرت علی ( ع ) خواهيم رسيد ، و چه زيباست که برای پذيرش اخلاق و رفتار حسنه ايشان ، زندگی پر فراز و نشيب و سراسر شگفتی آن حضرت را مرور کنيم .


کيفيت ولادت
حضرت علی ( ع ) نخستين فرزند خانواده هاشمی  است که پدر و مادر او هر دوفرزند هاشم اند . پدرش ابوطالب فرزند عبدالمطلب فرزند هاشم بن عبدمناف است و مادر او فاطمه دختر اسد فرزند هاشم بن  عبدمناف مي باشد . خاندان هاشمی از لحاخ فضائل اخلاقی و صفات عاليه انسانی در قبيله قريش و اين طايفه در طوايف عرب ، زبانزد خاص و عام بوده است . فتوت ، مروت ، شجاعت وبسياری از فضايل ديگر اختصاص به بني هاشم داشته است . يک از اين فضيلتها در مرتبه عالی در وجود مبارک حضرت علی ( ع ) موجود بوده است . فاطمه دختر اسد به هنگام درد زايمان راه مسجدالحرام را در پيش گرفت و خود را به ديوار کعبه نزديک ساخت و چنين گفت : " خداوندا ! به تو و پيامبران و کتابهايی که از طرف تو نازل شده اند و نيز به سخن جدم ابراهيم سازنده اين خانه ايمان راسخ دارم . پرودگارا ! به پاس احترام کسی که اين خانه را ساخت ، و به حق ( 2 ) " کودکی که در رحم من است ، تولد اين کودک را بر من آسان فرما ! لحظه ای نگذشت که ديوار جنوب شرقی کعبه در برابر ديدگان عباس بن عبدالمطلب و يزيد بن تعف شکافته شد . فاطمه وارد کعبه شد ، و ديوار به هم پيوست . فاطمه تا سه روز در شريفترين مکان گيتی مهمان خدا بود . و نوزاد خويش سه روز پس از سيزدهم رجب سي ام عام الفيل فاطمه ( 3 ) را به دنيا آورد . دختر اسد از همان شکاف ديوار که دوباره گشوده شده بود بيرون آمد و گفت : ( 4 )" پيامی از غيب شنيدم که نامش را " علی " بگذار . "

دوران کودکي
حضرت علی ( ع ) تا سه سالگی نزد پدر و مادرش بسر برد و از آنجا که خداوند مي خواست ايشان به کمالات بيشتری نائل آيد ، پيامبر اکرم ( ص ) وی را از بدو تولد تحت تربيت غير مستقيم خود قرار داد . تا آنکه ، خشکسالی  عجيبی در مکه واقع شد . ابوطالب عموی پيامبر ، با چند فرزند با هزينه سنگين زندگی روبرو شد . رسول اکرم ( ص ) با مشورت عموی خود عباس توافق کردند که هر يک از آنان فرزندی از ابوطالب را به نزد خود ببرند تا گشايشی  در کار ابوطالب باشد . عباس ، جعفر را و پيامبر ( ص ) ، ( 5 ) علی ( ع ) را به خانه خود بردند . به اين طريق حضرت علی ( ع ) به طور کامل در کنار پيامبر قرار گرفت . علی ( ع ) آنچنان با پيامبر ( ص ) همراه بود ، حتی هرگاه پيامبر از شهر ( 6 )خارج مي شد و به کوه و بيابان مي رفت او را نيز همراه خود مي برد .


بعثت پيامبر ( ص ) و حضرت علی ( ع )
شکی نيست که سبقت در کارهای خير نوعی امتياز و فضيلت است . و خداونددر آيات بسياری  بندگانش را به انجام آنها ، و سبقت گرفتن بر يکديگر ( 7 )دعوت فرموده است . از فضايل حضرت علی ( ع ) است که او نخستين فرد ايمان آورنده به پيامبر ( ص ) باشند . ابن ابي الحديد در اين باره مي گويد : بدان که در ميان اکابر و بزرگان و متکلمين گروه " معتزله " اختلافی نيست که علي بن ابيطالب نخستين فردی است که به اسلام ايمان آورده و پيامبر خدا را تاييد کرده است .

حضرت علی ( ع ) نخستين ياور پيامبر ( ص )
پس از وحی خدا و برگزيده شدن حضرت محمد ( ص ) به پيامبری و سه سال دعوت مخفيانه ، سرانجام پيک وحی فرا رسيد و فرمان دعوت همگانی داده شد . در اين ميان تنها حضرتعلی ( ع ) مجری طرحهای پيامبر ( ص ) در دعوت الهيش و تنها همراه و دلسوز آن حضرت در ضيافتی بود که وی برای آشناکردن خويشاوندانش با اسلام و دعوتشان به دين خدا ترتيب داد . در همين ضيافت پيامبر ( ص ) از حاضران سؤوال کرد : چه کسی از شما مرا در اين راه کمک مي کند تا برادر و وصی و نماينده من در ميان شما باشد ؟ فقط علی ( ع ) پاسخ داد : ای پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياری مي کنم پيامبر ( ص ) بعد از سه بار تکرار سؤوال و شنيدن همان جواب فرمود : ای خويشاوندان و بستگان من ، بدانيد که علی ( ع ) برادر و وصی و خليفه پس از من در ميان شماست . از افتخارات ديگر حضرت علی ( ع ) اين است که با شجاعت کامل برای خنثی
کردن توطئه مشرکان مبنی بر قتل رسول خدا ( ص ) در بستر ايشان خوابيد و زمينه هجرت پيامبر ( ص ) را آماده ساخت .


حضرت علی ( ع ) بعد از هجرت
بعد از هجرت حضرت علی ( ع ) و پيامبر ( ص ) به مدينه دو نمونه ازفضايل علی ( ع ) را بيان مي نمائيم :
1 - جانبازی و فداکاری در ميدان جهاد : حضور وی در 26 غزوه از 27غزوه پيامبر ( ص ) و شرکت در سريه های مختلف از افتخارات و فضايل آن حضرت است .
2 - ضبط و کتابت وحی ( قرآن ) کتابت وحی و تنظيم بسياری  از اسناد تاريخی و سياسی و نوشتن نامه های تبليغی  و دعوتی  از کارهای حساس و پرارج امام ( ع ) بود . ايشان آيات قرآن چه مکی و چه مدنی ، را ضبط مي کرد . به همين علت است که وی را از کاتبان وحی و حافظان قرآن به شمار مي آورند . در اين دوران بود که پيامبر ( ص ) فرمان اخوت و برادری مسلمانان را صادر فرمود و با حضرت علی  ( ع ) پيمان برادری و اخوت بست و به حضرت علی ( ع ) فرمود : " تو برادر من در اين جهان و سرای ديگر هستی . به خدايی که مرا به حق برانگيخته است ... تو را به برادری خود انتخاب مي کنم ، اخوتی که دامنه آن هر دو جهان ( 8 )را فرا گيرد . "

حضرت علی ( ع ) داماد رسول اکرم ( ص )
عمر و ابوبکر با مشورت با سعد معاذ رئيس قبيله اوس دريافتند جزعلی ( ع ) کسی  شايستگی زهرا ( س ) را ندارد . لذا هنگامی که علی ( ع ) در ميان نخلهای  باغ يکی از انصار مشغول آبياری بود موضوع را با ايشان در ميان نهادند و ايشان فرمود :
دختر پيامبر ( ص ) مورد ميل و علاقه من است . و به سوی خانه رسول به راه افتاد . وقتی به حضور رسول اکرم ( ص ) رسيد ، عظمت محضر پيامبر ( ص ) مانع از آن شد که سخنی بگويد ، تا اينکه رسول اکرم ( ص ) علت رجوع ايشان را جويا شد و حضرت علی ( ع ) با تکيه به فضايل و تقوا و سوابق درخشان خود در اسلام فرمود : " آيا صلاح مي دانيد که فاطمه را در عقد من درآوريد ؟ " پس از موافقت حضرت زهرا ( س ) آن حضرت به دامادی رسول اکرم ( ص ) نائل آمدند .

غدير خم
پيامبر ( ص ) بعد از اتمام مراسم حج در آخرين سال عمر پربرکتش درراه برگشت در محلی  به نام غديرخم در نزديکی جحفه دستور توقف داد ، زيرا پيک وحی  فرمان داده بود که پيامبر ( ص ) بايد رسالتش را به اتمام ( 9 )برساند . پس از نماز ظهر پيامبر ( ص ) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود : " ای مردم ! نزديک است که من دعوت حق را لبيک گويم و از ميان شما بروم درباره من چه فکر مي کنيد ؟ "
مردم گفتند : " گواهی مي دهيم که تو آيين خدا را تبليغ مي کردی "
پيامبر فرمود : " آيا شما گواهی نمي دهيد که جز خدای يگانه ، خدايی نيست و محمد بنده خدا و پيامبر اوست ؟ "
مردم گفتند : " آری ، گواهی مي دهيم . "
سپس پيامبر ( ص ) دست حضرت علی ( ع ) را بالا گرفت و فرمود : " ای مردم ! در نزد مؤمنان سزاوارتر از خودشان کيست ؟ "
مردم گفتند : " خداوند و پيامبر او بهتر مي دانند .
"سپس پيامبر فرموند :
" ای مردم ! هر کس من مولا و رهبر او هستم ، علی هم مولا و رهبر اوست . "
و اين جمله را سه بار تکرار فرمودند .
بعد مردم اين انتخاب را به حضرت علی ( ع ) تبريک گفتند و با وی بيعت نمودند .

حضرت علی ( ع ) بعد از رحلت رسول اکرم ( ص )
پس از رحلت رسول اکرم ( ص ) به علت شرايط خاصی که بوجود آمده بود ،حضرت علی  ( ع ) از صحنه اجتماع کناره گرفت و سکوت اختيار کرد. نه در جهادی شرکت مي کرد و نه در اجتماع به طور رسمی سخن مي گفت . شمشير در نيام کرد و به وظايف فردی و سازندگی افراد مي پرداخت . فعاليتهای  امام در اين دوران به طور خلاصه اينگونه است :
1 - عبادت خدا آنهم در شان حضرت علی ( ع )
2 - تفسير قرآن و حل مسائل دينی و فتوای حکم حوادثی که در طول 23سال زندگی پيامبر ( ص ) مشابه نداشت .
3 - پاسخ به پرسشهای دانشمندان ملل و شهرهای ديگر .
4 - بيان حکم بسياری از رويدادهای نوظهور که در اسلام سابقه نداشت .
5 - حل مسائل هنگامی  که دستگاه خلافت در مسائل سياسی و پاره ای از مشکلات با بن بست روبرو مي شد .
6 - تربيت و پرورش گروهی که از ضمير پاک و روح آماده ، برای سير و سلوک برخوردار هستند .
7 - کار و کوشش برای  تامين زندگی بسياری از بينوايان و درماندگان تا آنجا که با دست خويش باغ احداث مي کرد و قنات استخراج مي نمود و سپس آنها را
در راه خدا وقف مي نمود .

خلافت حضرت علی ( ع )
در زمان خلافت حضرت علی ( ع ) جنگهای فراوانی  رخ داد از جمله صفين ، جمل و نهروان که هر يک پيامدهای خاصی به دنبال داشت .

شهادت امام علی ( ع )
بعد از جنگ نهروان و سرکوب خوارج برخی از خوارج از جمله عبدالرحمان بن ملجم مرادی ، و برک بن عبدالله تميمی و عمروبن بکر تميمی در يکی از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز و خونريزي ها و جنگهای داخلی را بررسی کردند و از نهروان و کشتگان خود ياد کردند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند که باعث اين خونريزی  و برادرکشی حضرت علی ( ع ) و معاويه و عمروعاص است . و اگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند ، مسلمانان تکليف خود را خواهنددانست . سپس با هم پيمان بستند که هر يک از آنان متعهد کشتن يکی از سه نفر گردد . ابن ملجم متعهد قتل امام علی ( ع ) شد و در شب نوزدهم ماه رمضان همراه چند نفر در مسجد کوفه نشستند . آن شب حضرت علی ( ع ) در خانه دخترش مهمان بودند و از واقعه صبح با خبر بودند ، وقتی موضوع را با دخترش در ميان نهاد ، ام کلثوم گفت : فردا جعده را به مسجد بفرستيد . حضرت علی ( ع ) فرمود : از قضای الهی نمي توان گريخت . آنگاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که اين دو بيت را زمزمه مي کرد عازم مسجد شد .کمر خود را برای مرگ محکم ببند ، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهدکرد . و از مرگ ، آنگاه که به سرای تو درآيد ( 10 ) . جزع و فرياد مکن ابن ملجم ، در حالی  که حضرت علی ( ع ) در سجده بودند ، ضربتی بر فرق مبارک خون از سر حضرتش در محراب جاری شد و محاسن ( 11 ) آن حضرت وارد ساخت . شريفش را رنگين کرد . در اين حال آن حضرت فرمود : " فزت و رب الکعبه " به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم سپس آيه 55سوره طه را تلاوت فرمود :
" شما را از خاک آفريديم و در آن بازتان مي گردانيم و بار ديگر از آن ( 12 ) بيرونتان مي آوريم .
حضرت علی ( ع ) در واپسين لحظات زندگی نيز به فکر صلاح و سعادت مردم بود و به فرزندان و بستگان و تمام مسلمانان چنين وصيت فرمود : " شما را به پرهيزکاری  سفارش مي کنم و به اينکه کارهای خود را منظم کنيد و اينکه همواره در فکر اصلاح بين مسلمانان باشيد . يتيمان را فراموش نکنيد ، حقوق همسايگان را مراعات کنيد . قرآن را برنامه ی عملی خود قرار دهيد . نماز را بسيار گرامی بداريد که ستون دين شماست . حضرت علی  ( ع ) در 21ماه رمضان به شهادت رسيد و در نجف اشرف به خاک سپرده شد ، و مزارش ميعادگاه عاشقان حق و حقيقت شد .


- سوره احزاب ، آيه 21. ( 1 )
- فروغ ولايت ، ص 35( کشف الغمه ، ج 1 ، ص 90) . ( 2 )
- آفتاب ولايت ، ص 19( الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 171، ش 1 ) . ( 3 )
- آفتاب ولايت ، ص 19( بحارالانوار ، ج 35، ص 18) . ( 4 )
- فروغ ولايت ، ص 37( سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 236) . ( 5 )
- فروغ ولايت ، ص 38 ( 6 )
- آفتاب ولايت ، ص 131( سوره بقره ، آيه 148) . ( 7 )
- فروغ ولايت ، ص 86( مستدرک حاکم ، ج 3 ، ص 14، استيعاب ، ج 3 ، ( 8 )
ص 35)
- فروغ ولايت ، ص 141( سوره مائده ، آيه 67) ( 9 )
- فروغ ولايت ، ص 697 ( 10 )
- فروغ ولايت ، ص 697( بحارالانوار ، نقل از مالی ، ج 9 ، ص 650) ( 11)
- فروغ ولايت ، ص 697 ( 12 )
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط ناخدا با خدا  | 

نام: محمد بن عبد الله

در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» ناميده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پيش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» ناميده بود.

كنيه: ابوالقاسم و ابوابراهيم.

القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امين، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذير، بشير، مبين، كريم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، يس، طه‏ و... .

منصب: آخرين پيامبر الهى، بنيان‏گذار حكومت اسلامى و نخستين معصوم در دين مبين اسلام.

تاريخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربيع الاول عام الفيل برابر با سال  570  ميلادى (به روايت شيعه). بيشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول آن سال دانسته‏اند.

عام الفيل، همان سالى است كه ابرهه، با چندين هزار مرد جنگى از يمن به مكه يورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ويران سازد و همگان را به مذهب مسيحيت وادار سازد؛ اما او و سپاهيانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابيل مواجه شده، به هلاكت رسيدند و به اهداف شوم خويش نايل نيامدند. آنان چون سوار بر فيل بودند، آن سال به سال فيل (عام الفيل) معروف گشت.

محل تولد: مكه معظمه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).

نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شيبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قريش) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

از پيامبر اسلام(ص) روايت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسيد، همان جا نگاه داريد و از آن بالاتر نرويد. اما در كتاب‏هاى تاريخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بين عدنان تا حضرت اسماعيل، فرزند ابراهيم خليل الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.

مادر: آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.

اين بانوى جليل القدر، در طهارت و تقوا در ميان بانوان قريشى، كم‏نظير و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روايتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش، ام ايمن جهت ديدار با اقوام خويش عازم يثرب (مدينه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حيات گفت و در همان جا مدفون گشت.

و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو م